سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

داستانهایی خواندنی در مورد «قرآن کریم»

داستانهای زیادی در مورد قرآن کریم خوانده یا شنیده‌ایم. در ادامه مطلب، دو نمونه از این داستانها را تقدیم دوستان عزیز می‌کنم.

احترام به قرآن

در کتاب گلزار اکبرى، گلشن 51، از ابوالفاء هروى نقل نموده که گفت:

من در مجلس پادشاه، قرآن مى‌خواندم و ایشان استماع نمى‌نمودند و با دیگران سخن مى‌گفتند.

پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) را در خواب دیدم که رنگ مبارکش متغییر بود. فرمود: «اَتَقْرَءُ الْقُرْآنَ بَیْنَ یَدَى قَوْمٍ وَ هُمْ یَتَحَدَّثُونَ وَ لا یَسْتَمَعُونَ وَ اِنَّکَ لا تَقْرَءُ بَعْدَ هَذا اِلاّ ماشاءَ اللهُ»؛ «آیا قرآن را براى کسانى مى‌خوانى که با هم سخن مى‌گویند و به آن گوش نمی‌دهند؟! تو بعد از این به سبب عدم رعایت ادب، نمی‌توانى سخن بگویی، مگر آنچه خدا بخواهد». بعد از آن بیدار شدم و گنگ شده بودم. امّا چون فرموده بود «إلاّ ماشاءالله» امید داشتم که زبانم آخر خواهد گشود.

پس از چهار ماه در همان محلى که آن خواب را دیده بودم، باز رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را در خواب دیدم، فرمود:«قَدْ تُبْتَ»؛ «حتماً توبه کرده‌اى». گفتم: بلى یا رسول الله(ص). فرمود:«مَنْ تابَ تابَ اللهُ عَلَیْهِ»؛ هر کس به سوى خدا باز گردد خدا هم به مغفرت به او رجوع خواهد فرمود.

بعد از آن فرمود: زبان بیرون آور و با انگشت خود زبان مرا مسح کرد و فرمود: هرگاه نزد قومى قرآن مى‌خوانى پس ترک کن قرائت را تا هنگامى که به کلام خداوند گوش فرا دهند. وقتی بیدار شدم زبانم گشوده بود.

*****************

نذر قرآن

امین الاسلام، فضل بن حسن طبرسى، مؤلف تفسیر معروف مجمع البیان در سبزوار مى‌زیست و در سال 548 یا 542 قمرى از دنیا رفت و قبر شریفش در مشهد مقدس(روبروى خیابان طبرسى) است.

معروف است که در تخریب اطراف حرم مطهر حضرت رضا(علیه السلام) که چند سال قبل صورت گرفت، قبر علامه طبرسى ویران شد. شاهدان عینى دیدند که پیکر مقدس او با اینکه حدود هشت قرن و نیم از رحلتش مى‌گذشت، تر و تازه مانده است.

از حکایتهاى مشهورى که به مرحوم طبرسى نسبت مى‌دهند اینکه: زمانى سکته سنگین بر وی عارض شد به گونه‌اى که بى‌حرکت به زمین افتاد. بستگان و حاضران تصور کردند که از دنیا رفته است. (با توجه به اینکه وسایل طبى در آن زمان، بخصوص در قریه‌اى مثل سبزوار نبود).

بدن او را غسل دادند، کفن کرده و دفن نمودند و بر طبق معمول به خانه‌هایشان بازگشتند.

ناگهان علامه طبرسی در درون قبر، به هوش آمد ولى خود را در قبر یافت. متوجه خداى مهربان شد و نذر کرد اگر از آن تنگناى قبر تاریک، نجات پیدا کند و سلامتى خود را باز یابد، کتابى در تفسیر قرآن تألیف نماید.

از حُسن اتفاق، کفن دزدى تصمیم گرفته بود قبر او را نبش کند و کفن او را بدزدد. چون کفن دزد، قبر را خراب کرد و خشتهاى قبر را برداشت و بند کفن را گشود، علاّمه دست او را گرفت. وى سخت ترسید.

سپس علاّمه با او سخن گفت امّا او بیشتر ترسید. علاّمه ماجرا را به او بازگو نمود و گفت: نترس، به من کمک کن تا به منزل روم، من نیز به تو کمک خواهم کرد.

سپس کفن دزد، علامه طبرسى را به دوش گرفت و او را به منزلش برد.

علامه کفن خود را به او داد و اموال بسیارى را به کفن دزد داد و او به دست ایشان توبه کرد.

سپس علامه به نذر خود وفا کرد و تفسیر گرانقدر مجمع‌البیان را که در ده جلد است به عربى نوشت.

منبع: «چهل داستان از عظمت قرآن کریم»