سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

آشنایی با شخصیت عجیب مرحوم نخودکی اصفهانی
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۳
 

در این پست می‌‌خواهم کرامات شخصی را بیان کنم که آیت‌الله مرعشی نجفی(ره) درباره او می‌‌‌نویسد:

«او در بین مردم به مستجاب الدعوه بودن شناخته شده بود و بسیاری از حاجت‌‌‌مندان و بیماران به او پناه می‌‌‌‌‌بردند؛ پس او برای آنها دعا می‌‌‌‌‌کرد یا برای آنها دعاها و حرزهایی می‌‌‌نوشت و به این وسیله، گرفتاری آنها برطرف می‌‌‌شد و بیماران آنها شفا می‌‌‌یافتند و با این وجود، در کمال تواضع و فروتنی بود و هیچ ادعایی نداشت و نمونه بارز زاهدانی بود که تنها به خدا توجه دارند و از امور دنیوی دور هستند.»(المسلسلات فی الاجازات)


نخودکی اصفهانی

آشنایی با شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی

شیخ حسنعلی، فرزند علی اکبر مقدادی اصفهانی معروف به «نخودکی اصفهانی»، فقیه، عارف، زاهد و صاحب کرامات فراوان، در سال 1279 در نیمه ماه ذی‌‌‌‌القعده، در خانواده‌‌‌‌ای متدین و متقی چشم به جهان گشود.

پدرش، مرحوم ملا علی اکبر، مردی متقی و پرهیزگار و معاشر و دوستدار اهل علم و ملازم مردان حق و عارفان بزرگی همچون حاج محمدصادق تخت پولادی بود.

او بر اثر مشاهده کراماتی از حاج محمد صادق در مورد همسرش و افزایش شیر در سینه او، تا آخر عمرش از ارادتمندان ویژه مرحوم حاجی محمد صادق گردید و مدت 22 سال در خدمت او بود و شب‌‌‌‌‌های دوشنبه و جمعه نزد او می‌‌‌‌رفت و در تخت پولاد با او به عبادت و ریاضت می‌‌‌‌پرداخت.

این پدر شایسته، فرزندش(شیخ حسنعلی) را از هفت سالگی نزد حاج محمد صادق تخت پولادی که دارای نفسی گرم بود، برد و تربیت و تهذیب وی را به او واگذار کرد.

مرحوم حاج شیخ حسنعلی تا یازده سالگی که استادش وفات یافت، در خدمت او بود.

 

دو کرامت از بی شمار کرامات او

یکی از آشنایان به نام سرهنگ عباسعلی میرزایی می‌‌‌گفت: سفری به مشهد مقدس رفته بودم و برای خرید کلاهی به دکان کلاه‌‌‌فروشی رفتم. صحبت از مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی به میان آمد.

کلاه‌‌‌‌‌فروش گفت: روز فوت مرحوم شیخ در دکان سلمانی بودم و یک نفر در صندلی اصلاح نشسته بود.

چون سر و صدای تشییع‌کنندگان برخاست، مشتری پرسید چه خبر است؟

سلمانی گفت: جنازه حاج شیخ حسنعلی اصفهانی را تشییع می‌‌‌کنند.

به محض شنیدن این خبر، مشتری آنچنان به فغان و ناله افتاد که تصور کردیم از منسوبان شیخ است.

چون از او توضیح خواستیم، گفت من با این مرد بزرگ نسبتی ندارم، لیکن حکایتی میان من و او هست که این چنین موجب شوریدگی احوال من شده است. آنگاه داستان خود را اینگونه تعریف کرد:

پدرم در قریه «نخودک» کدخدا بود و من هم در اداره ژاندارمری کار می‌‌‌کردم. روزی حاج شیخ به پدرم فرموده بودند: اگر احتیاج نداری، از شغل کدخدایی استعفا کن.

پدرم نیز به موجب توصیه حضرت شیخ از کار خود استعفاء کرد و چون من از ماوقع مطلع گشتم، بغضی از مرحوم شیخ در دلم پدید آمد و دیگران هم مرا به این دشمنی، تحریک و تشویق می‌‌‌کردند. تا آنکه مصمم شدم ایشان را به قتل برسانم و چون گاهی از اوقات نیمه‌‌شب‌‌‌ها که از ماموریت خود باز می‌‌‌گشتم مرحوم شیخ را دیده بودم که تنها از ده خارج می‌‌‌شوند،  بر آن شدم که در یکی از این شب‌‌ها ایشان را هدف گلوله سازم.

اتفاقا، در یکی از شب‌های تاریک زمستانی که به طرف آبادی می‌‌‌آمدم، حضرت شیخ را دیدم که عبا بر سر کشیده و می‌‌‌خواهند از ده خارج شوند. با خود اندیشیدم که وقت مناسب فرا رسیده، اما بهتر است اندکی صبر کنم تا از ده دور شوند و صدای شلیک من کسی را آگاه نکند.

باری، مسافتی در عقب ایشان آهسته رفتم تا آنکه کاملاً از ده بیرون رفتند. در آن حال که خواستم تفنگ خود را به قصد شلیک از دوش بردارم، ناگهان حضرت شیخ روی به طرف من گردانیدند و فرمودند: حبیب کجا می‌‌‌آیی؟!

بی‌اختیار گفتم: خدمت شما می‌‌‌آمدم و سخت از کار خود به وحشت افتادم.

فرمودند: بیا تا با هم به زیارت اهل قبور برویم.

بی‌درنگ پذیرفتم و به قبرستان ده که مسافتی فاصله داشت، رفتیم و فاتحه خواندیم.

آنگاه حضرت شیخ فرمود: دوست داری که به شهر رویم و حضرت رضا(علیه‌السلام) را زیارت کنیم؟

عرض کردم: آری.

فرمودند: ‌دنبال من بیا.

چند قدمی نرفته بودیم که دیدم پشت در صحن مطهر رسیدیم و چون درها بسته بود، اشارتی کردند و در باز شد،‌ ولی کسی را ندیدم که در را گشوده باشد. دستور دادند تا وضو بگیریم. با آب جوی وضو ساختم و به سوی حرم مطهر روانه شدیم.

در اینجا نیز درهای بسته با اشاره حضرت شیخ باز شدند و داخل حرم شدیم و زیارت کردیم و در هنگام بازگشت،‌ درها یک به یک پشت سر ما بسته شد.

چون از صحن خارج شدیم، فرمودند: دوست می‌‌‌داری که امیرالمؤمنین(علیه‌‌السلام) را هم زیارت کنی؟

عرض کردم: آری و هنوز چند قدمی به دنبال ایشان نرفته بودم که در برابر صحن و حرم رسیدیم،‌ ولی من چون تا آن وقت به زیارت امیرالمؤمنین(ع) نرفته بودم،  ابتدا آنجا را نشناختم.

‌باری، درهای بسته صحن و حرم حضرت امیر(ع) هم به اشاره حضرت شیخ باز شد.

زیارت کردیم و خارج شدیم.

در این هنگام حضرت شیخ فرمودند: حبیب، شب گذشته است و تو هم خسته‌ای بهتر است که به «نخودک» ‌باز گردیم.

عرضه داشتم: آقا،  هر چه صلاح می‌‌‌دانید، انجام دهید.

باز پس از چند قدمی، ‌ناگهان خود را در  همان جای ملاقات نخستین یافتم.

پس از آن به من فرمودند: حبیب، مبادا که تا من زنده‌ام از سرّ این شب با کسی چیزی در میان گذاری که موجب کوری چشمان تو خواهد شد و دیگر اینکه هیچ وقت نزد من نیا و هرگاه که مرا دیدی از دور سلامی بکن و والسلام.

آیا این کراماتی که من از ایشان دیده‌ام جای آن نیست که چنین در ماتم این بزرگوار شیون و فغان کنم؟!

****************

یکی از دوستان موثق می‌‌‌گفت: روز فوت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی، زنی مسیحی در مسیر جنازه به سر و سینه خود می‌‌‌زد و شیون می‌‌‌کرد.

گفتم مگر تو مسیحی نیستی؟ چرا که این مرد، روحانی مسلمانان است.

گفت: این دو دخترم که با من هستند چندی قبل به مرضی دچار شدند که هرچه مداوا کردیم فایده‌ای نداشت حتی پزشکان بیمارستان آمریکایی نیز این دو را جواب کردند، رفته رفته بیماریشان سخت‌تر شد.

بانوی همسایه که زنی مسلمان است چون حال پریشان مرا دید، گفت: برای شفای بیماران خود به قریه «نخودک» برو و از حاج شیخ حسنعلی اصفهانی که دم عیسی‌ دارد کمک بخواه. بیا چادر مرا سر کن و به آنجا برو.

از روی استیصال چادر او را بر سر کردم و پرسان پرسان که به محل سکونت شیخ بود رسیدم، دیدم که جلوی در خانه نشسته و گروهی از حاجتمندان اطرافشان را گرفته‌اند من هم بدون اینکه مذهب خود را اظهار کنم پریشانی‌ام را گفتم.

حضرت شیخ فرمود: این دو انجیر را بگیر و به آن زن همسایه که مسلمان است بده تا با وضو آنها را به دختران تو بخوراند.

گفتم: قادر به خوردن چیزی نیستند.

فرمود: در آب حل کنند و به آنها بدهند.

به شهر بازگشتم و انجیرها را به آن زن مسلمان دادم و او نیز همان دستور شیخ را عملی کرد ناگهان بعد از چند دقیقه چشم گشودند و شفا یافتند. آری چنین مردی از میان ما رفته است.

 

دستورالعمل‌‌های اخلاقی ـ عرفانی

در جواب نامه‌‌‌های یکی از سادات دزفول می‌‌‌نویسد:

«مکرر به شما عرض شد که این عرایض بنده از من نیست؛ بلکه از شخص بزرگی است که به نیت او می‌‌‌گویم:

1. پیامبری در مناجات عرض کرد: «رَبِّ أین الطَّریقُ إلَیکَ»؛ یعنی پروردگارا! ره به سوی تو کدام است؟ خطاب رسید: «دَع نَفسَکَ وَ تَعَالَ»؛ یعنی نفس خویش را رها کن و بیا.

2. از اوایل تکلیف که مأمور به صوم أیام البیض و قرائت آیه «قل إنما» شدم و در این سه روز، سه هزار مرتبه بر این قلب قاسی آیه‌‌ی «فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا» قرائت می‌‌‌شد، تاکنون هوای ملاقات از سر حقیر بیرون نرفته، باید ترک دنیاداری نمود. لعل الله یحدث بعد ذلک امرا.

3. تا آنجا که می‌‌‌توانید در امر «نماز اول وقت» و «حضور قلب در نماز» و «تلاوت چند آیه از قرآن» با «تدبر در معانی آن در سحرها» مداومت نمایید.

4. عمده نظر در دو مطلب است؛ یکی «غذای حلال»، دوم »توجه به نماز و اصلاح آن»، اگر این دو درست باشد، باقی درست است.

5. عمده‌‌ی هَمّ حقیر، «اصلاح قلب» است و ذکر «یَا حَیُّ یَا قَیُّوم» در سحرگاه، برای همین است.

6. بین الطلوعین را به چهار قسمت تقسیم کنید؛ یکی اذکار و تسبیح، دیگری ادعیه، سوم قرائت قرآن و بالاخره فکری در اعمال روز گذشته. اگر موفق به طاعتی بوده‌اید، شکر کنید و اگر خدای ناکرده ابتلا به معصیتی یافته‌‌‌‌اید، استغفار کنید.

7. دیگر آنکه هر روز صدقه دهید ولو به وجه مختصر.

8. شبها قدری در بی اعتباری دنیا و انقلاب آن فکر کنید و ملاحظه کنید که دنیا با اهل دنیا چگونه سلوک می‌‌‌کند.

9. امر بفرمایید به تدبر و تفکر در آیات آخر سوره مبارکه فرقان که با این آیه شروع می‌‌‌شود؛ «و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما»؛ ببینید که خداوند اشخاص را که به خود نسبت داده است، صفاتشان را چگونه بیان می‌‌‌کند.

10. هر قدر بتوانید، خود را به آداب مؤدب نمایید.

11. به هر نحوی که باشد، وصیت خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) و ائمه(علیهم‌‌‌السلام) و مشایخ کرام را که تقوی باشد، از دست ندهید.

12. همانطور که مسایل طهارت و شکیات و سهویات و قرائت باید پیش اهلش درست شود، عقاید نیز به طریق اولی چنین است».

 نخودکی اصفهانی

وفات و مرقد این عالم وارسته

شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی، پس از عمری خدمت به مردم و کسب مراحل عالی کمال، سرانجام در هفدهم شعبان سال 1361 ق، جهان فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت.

جمعیت زیادی از مردم ایران در شهرهای مختلف و شهر مقدس مشهد، در مرگ او به سوگ نشستند.

وی دو ماه قبل از رحلتش، اطرافیان و فرزندش را از روز مرگش آگاه کرد و حتی یک بار قبل از تاریخ فوت، روح بلندش از بدن خارج شد؛ اما با توسل به امام علی بن موسی الرضا(علیه‌‌‌السلام)، برای انجام برخی وصایا، دوباره حیات ظاهر یافت.

فرزند ایشان در توصیف لحظات آخر عمر ایشان می‌‌گوید:

از ظهر پنجشنبه واپسین زندگانیشان تا روز یکشنبه که فوت خود را در آنروز پیش بینی فرموده بودند دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند.

شب جمعه بود که ناگهان سر از بالین برداشتند و دیده بر در گشودند و فرمودند:

«ای شیطان، بر من که سراپا از محبت علی(ع) پر شده ام، دست نخواهی یافت.»

ابیات زیر وصف حال و شرح مَآل آن مرد بزرگ بود و خود نیز گاهگاهی به آنها ترنم می‌‌فرمودند:

ای به ولای تو تولای من *** از خود و اغیار تبّرای من

سود تو سرمایه سودای من *** گر بشکافند سراپای من

جز تو نجویند دراعضای من *** ناد علیاً علیاً یا علــی

روز شنبه فرا رسید. زیر لب فرمودند:

« کار رفتن را بر من دشوار گرفته اند و عتاب دارند: تو که حضور محضر حضرت رضا علیه السلام را در این جهان آرزو داشتی از چه رو گاه و بیگاه لب به خنده می‌‌گشودی؟ »

بالاخره صبح روز یکشنبه و ساعت آخر عمر ایشان فرا رسید. به دستور پدرم گوسفندی به عنوان نذر حضرت زهرا(سلام الله علیها) قربانی گردید و یکی دو ساعت از طلوع آفتاب روز هفدهم شعبان سال 1361 هجری قمری گذشته بود که روح پاکش به جوار حق شتافت.

محل دفن:

فرزند ایشان می‌‌فرمود که سالها پیش پدرم فرموده بودند:

«وقتی مصمم شدم که به نجف اشرف رحل اقامت افکنم، لیکن در آن هنگام که در یکی از اطاقهای صحن عتیق رضوی در مشهد، به ریاضتی سرگرم بودم، در حال ذکر و مراقبه، دیدم که درهای صحن مطهر عتیق بسته شد و ندا بر آمد که حضرت رضا(سلام الله علیه) اراده فرموده‌‌اند که از زوار خویش سان ببینند.

پس از آن، در محلی جنب ایوان عباسی، در همین نقطه که اکنون مدفن پدرم می‌‌باشد، کرسی نهادند و حضرت بر آن استقرار یافتند و به فرمان آن حضرت، درب شرقی و غربی صحن عتیق(سقّاخانه اسماعیل طلا) گشوده شد، تا زوّار از در شرقی وارد و از در غربی خارج گردند.

در آن زمان دیدم که پهنه صحن، مالامال از گروهی شد که برخی به صورت حیوانات مختلف بودند و از پیشاپیش حضرتش می‌‌گذشتند و امام(علیه السلام) دست ولایت و نوازش بر سر همه آن زوار حتی آنها که به صور غیر انسانی بودند، می‌‌کشیدند و اظهار مرحمت می‌‌فرمودند.

پس از آن سیر و شهود معنوی و مشاهده آن رأفت عام از امام(علیه السلام)، بر آن شدم که در مشهد سکونت گزینم و چشم امید به الطاف و عنایات آن حضرت بدوزم.»

پدرم، پس از ذکر این واقعه، محل استقرار کرسی امام(علیه السلام) را برای مدفن خود، پیش بینی و وصیت فرمودند و بالاخره به خواست خدا، قبل از اذان صبح دوشنبه، در همان نقطه مبارک مدفون شدند.

روحش شاد و با مولایش حضرت علی بن موسی الرضا(ع) محشور باد.


 



comment گل نوشته شما ()