سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

تسلیت شهادت امام سجاد(ع) و داستانی خواندنی
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩۳
 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا زَیْنَ الْعابِدِینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا زَیْنَ الْمُتَهَجّـِدِینَ،

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اِمامَ الْمُتَّقِینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وَلِیَّ الْمُسْلِمِینَ،

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قُرَّةَ عَیْنِ النّاظِرِینَ الْعارِفِینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وَصِیَّ الْوَصِیّـِینَ

شهادت امام سجاد 

شهادت جانگداز چهارمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت

سید الساجدین، زین العابدین، امام العارفین، حضرت امام علی بن الحسین(علیه السلام)

بر حضرت حجة بن الحسن المهدی(ع) و شما عزیزان تسلیت و تعزیت باد.

در ادامه مطلب داستانی خواندنی و زیبا از امام سجاد(ع) را تقدیم می‌‌کنم.


طواف امام سجاد(ع) و هشام بن عبدالملک و اشعار فرزدق

یکی از حوادث تاریخ که دورنمایی از تلألؤ شخصیت امام سجاد(ع) را به ما می‌‌نمایاند -گرچه سراسر زندگی امام درخشندگی و شور ایمان است- قصیده‌‌ای است که فرزدق شاعر در مدح امام(ع) در برابر کعبه معظمه سروده است. مورخان نوشته‌‌اند:

در دوران حکومت ولید بن عبد الملک اموی، ولیعهد و برادرش هشام بن عبد الملک به قصد حج، به مکه آمد و به آهنگ طواف قدم در مسجد الحرام گذاشت.

چون به منظور استلام(لمس) حجرالاسود به نزدیک کعبه رسید، فشار جمعیت میان او و حطیم حائل شد، ناگزیر قدم واپس نهاد و بر منبری که برای وی نصب کردند، به انتظار فروکاستن ازدحام جمعیت بنشست و بزرگان شام که همراه او بودند در اطرافش جمع شدند و به تماشای مطاف پرداختند.

در این هنگام کوکبه جلال حضرت علی بن الحسین(علیهما السلام) که سیمایش از همگان زیباتر وجامه‌هایش از همگان پاکیزه تر و شمیم نسیمش از همه طواف کنندگان دلپذیرتر بود‌، از افق مسجد بدرخشید و به مطاف درآمد، و چون به نزدیک حجر الاسود رسید، موج جمعیت در برابر هیبت و عظمتش واپس نشست و منطقه استلام را در برابرش خالی از ازدحام ساخت، تا به آسانی دست به حجر الاسود رساند و به طواف پرداخت.

تماشای این منظره موجی از خشم و حسد در دل و جان هشام بن عبد الملک برانگیخت.

در همین حال که آتش کینه در درونش زبانه می‌‌کشید، یکی از بزرگان شام رو به او کرد و با لحنی آمیخته به حیرت گفت: این کیست که تمام جمعیت به تجلیل و تکریم او پرداختند و صحنه مطاف برای او خلوت گردید‌؟

هشام با آن که شخصیت امام را نیک می‌‌شناخت، اما از شدت کینه و حسد و از بیم آن که درباریانش به او مایل شوند و تحت تأثیر مقام و کلامش قرار گیرند، خود را به نادانی زد و در جواب مرد شامی گفت: «او را نمی‌‌شناسم».

در این هنگام روح حساس ابو فِراس(فرزدق) از این تجاهل و حق کشی سخت آزرده شد و با آن که خود شاعر دربار اموی بود، بدون آن که از قهر و سطوت هشام بترسد و از درنده خویی آن امیر مغرور خودکامه بر جان خود بیندیشد، رو به مرد شامی کرد و گفت: اگر خواهی تا شخصیت او را بشناسی از من بپرس، من او را نیک می‌‌شناسم.

آنگاه فرزدق در لحظه‌ای از لحظات تجلی ایمان و معراج روح، قصیده جاویدان خود را که از الهام وجدان بیدارش مایه می‌گرفت، با حماسه‌های افروخته و آهنگی پرشور و سیل‌‌آسا بر زبان راند،

و اینک چند بیت از آن قصیده و قسمتی از ترجمه آن:

هَذا الّذی تَعرِفُ البَطْحاءُ وَطْأتَهُ *** وَالبَیْتُ یعْرِفُهُ وَالحِلُّ وَالحَرَمُ

هذا ابنُ خَیرِ عِبادِ الله کُلّهِمُ *** هذا التّقیّ النّقیّ الطّاهِرُ العَلَمُ

هذا ابنُ فاطمَةٍ، إنْ کُنْتَ جاهِلَهُ *** بِجَدّهِ أنْبِیَاءُ الله قَدْ خُتِمُوا

وَلَیْسَ قَوْلُکَ: مَن هذا؟ بضَائرِه *** العُرْبُ تَعرِفُ من أنکَرْتَ وَالعَجمُ

إذ رَأتْهُ قُرَیْشٌ قال قائِلُها *** إلى مَکَارِمِ هذا یَنْتَهِی الکَرَمُ

این آقا کسی است که(حتی) سنگریزه‌‌های(سرزمین مکه) جای پای او را می‌‌شناسند و خانه کعبه و حل و حرم با او آشنا هستند.

این فرزند بهترین بندگان خدا است، این همان مرد پرهیزکار و پاکیزه و پاکی است که نشانه خدا در روی زمین است.

این شخص، اگر به او ناآگاهی، پسر فاطمه(علیهاالسلام) است، و به وجود جدش پیامبر اسلام(ص) سلسله پیامبران ختم گردید.

اینکه می‌‌گویی من او را نمی‌‌‌شناسم، به او ضرر نمی‌‌‌رساند، او را اگر به فرض نمی‌‌شناسی، عرب و عجم او را می‌‌شناسند.

وقتی که او را قریشیان می‌‌نگرند، یکی از آنها گفت: کرم و بزرگواریها به مقامات معنوی این شخص منتهی شده است.

----------------

... و از این دست اشعاری سرود که همچون خورشید بر تارک آسمان ولایت می‌‌درخشد و نور می‌‌پاشد.

وقتی قصیده فرزدق به پایان رسید، هشام مانند کسی که از خوابی گران بیدار شده باشد، خشمگین و آشفته به فرزدق گفت: چرا چنین شعری -تا کنون- در مدح ما نسروده‌ای؟

فرزدق گفت: جدّی بمانند جد او و پدری هم‌شأن پدر او و مادری پاکیزه گوهر، مانند مادر او بیاور تا تو را نیز مانند او بستایم.

هشام برآشفت و دستور داد تا نام شاعر را از دفتر جوایز حذف کنند و او را در سرزمین عسفان(میان مکه و مدینه) به بند و زندان کشند.

وقتی این خبر به حضرت سجاد(ع) رسید دستور فرمود دوازده هزار درهم به رسم صله و جایزه نزد فرزدق بفرستند و عذر بخواهند که بیش از این مقدور نیست.

فرزدق صله را نپذیرفت و پیغام داد: من این قصیده را برای رضای خدا و رسول خدا و دفاع از حق سروده‌ام و صله‌ای نمی‌خواهم.

امام(ع) صله را بازپس فرستاد و او را سوگند داد که بپذیرد و اطمینان داد که چیزی از ارزش واقعی آن، در نزد خدا کم نخواهد شد.

(منبع: کشف الغمة 2: 268)


 



comment گل نوشته شما ()