سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

تسلیت شهادت پیامبرخدا(ص) و امام مجتبی(ع) و امام رضا(ع)
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳٩۳
 

دختر بدر الدجی امشب سه جا دارد عزا***گاه می‌گوید پدر، گاهی حسن، گاهی رضا

السَّلامُ عَلَیکُم یَا أهلَ بَیتِ النُّبُوَّة وَ مَعدِنَ الرِّسَالَة

السَّلامُ عَلَیْکَ یَارَسُولَ‌اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا نَبِیَّ ‌اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا مُحَمَّدَبْنَ عَبْدِالله

السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الشَّهِیدُ الصِّدِّیقُ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ

السَّلامُ عَلَیْکَ یَا وَلِیَّ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ الله السَّلامُ عَلَیْکَ یَا عَلیَّ‌بنَ‌مُوسَی‌الرِّضَا

شهادت رسول خدا و امام حسن و امام رضا(علیهم السلام) 

فرا رسیدن ایام حزن و اندوه اهلبیت(ع) و محبان ایشان؛

شهادت جانگداز پیامبر رحمت، خاتم النبیین؛ حضرت محمد بن عبدالله(ص)

و شهادت دو نور دیده‌‌اش؛ امام حسن مجتبی(ع) و حضرت علی بن موسی الرضا(ع)

بر حضرت حجة بن الحسن المهدی(ع) و شما عزیزان تسلیت و تعزیت باد.

در ادامه مطلب، داستانهای بسیار خواندنی و آموزنده از حضراتشان را بخوانید.


اهمیت بسیار زیاد احترام پدر و مادر

مردى نزد پیامبر(ص) آمد و عرض کرد: یا رسول الله! من سوگند خورده ام که آستانه درب بهشت و پیشانى حورالعین را ببوسم.

حضرت به امر فرمود: پاى مادر و پیشانى پدر را ببوسد.

عرض کردم: یا رسول الله! اگر پدر و مادرم زنده نباشند چه کنم؟

حضرت فرمود: قبرشان را ببوس.

عرض کرد: اگر قبرشان را ندانم.

حضرت فرمود: دو تا خط بکش؛ یکى را به نیت قبر مادر و دیگرى را به نیت قبر پدر، آن گاه آن دو را ببوس تا سوگند خود را نشکنى.

(منبع: کشف الارتیاب، به نقل از سنن ابن ماجه، ج1، ص349)

نکته مهم: این داستان در منابع معتبر اهل سنت نقل شده است. و جالب است بدانید وهابیت خبیث که بوسیدن قبر پیامبرخدا(ص) و ائمه معصومین(ع) را شرک و کفر می‌‌داند، کاسه از آش داغتر شده‌‌اند، در حالی که خود پیامبر اسلام(ص) حتی بوسیدن قبر پدر و مادر را جایز می‌‌داند.

 

وای بر کسی که بدهکار و با حق الناس بمیرد

جنازه مردى را آوردند تا رسول خدا(ص) بر آن نماز گزارد.

پیامبر(ص) به اصحاب خود فرمود: شما بر او نماز بخوانید، اما من نمى‌‌خوانم.

اصحاب گفتند: یا رسول الله! چرا بر او نماز نمى‌‌گزارى؟

حضرت فرمود: زیرا بدهکار مردم است.

ابو قتاده گفت: من ضامن مى‌‌شوم که قرض او را ادا کنم.

پیامبر(ص) فرمود: به طور کامل ادا خواهى کرد؟

ابو قتاده: بله، بطور کامل خواهم کرد.

آنگاه پیامبر(ص) بر او نماز گزارد.

ابو قتاده می‌‌گوید: بدهکارى آن مرد هفده یا هجده درهم بود. (یعنی بسیار اندک بود.)

(مستدرک الوسائل 13: 404)

 

پاداش جنگ در راه خدا برای بانوان

پیامبر(ص) در باب جهاد و پاداش مجاهدان سخن مى‌‌گفت.

در این بین، زنى بپاخاست و پرسید: آیا براى زنان هم از این فضیلتها بهره‌‌اى هست؟

رسول خدا(ص) فرمودند: آرى، از هنگامى که زنان باردار مى‌‌شوند، تا لحظه‌‌اى که کودکان خود را از شیر باز مى‌‌گیرند، همانند مجاهدان در راه خدا پاداش مى‌‌برند.

و اگر در این فاصله، اجل آنان فرا رسد و مرگ ایشان را دریابد، اجر و منزلت شهید را دریافت خواهند کرد.

(من لا یحضره الفقیه 3: 561)

 

رسوا شدن عمروعاص و معاویه و زن شدن یک مرد بخاطر توهین به اهلبیت(ع)

روزى عَمرو عاص نزد معاویة بن ابى سفیان آمد؛ و پس از بدگوئى بسیار از امام حسن مجتبى(ع) گفت:

حسن بن على مردى خجول و کم حرف است، اگر بتوانى کارى کنى که بالاى منبر رود، خیلى خوب است؛ چون نمى‌‌تواند سخنرانى کند و با شرمندگى از منبر فرود آید و مردم نسبت به او بدبین و بى اعتماد شوند.

به همین جهت معاویه جلسه مفصّلى با حضور انبوه مردم تشکیل داد و به امام حسن(ع) گفت: چنانچه ممکن باشد بالاى منبر بروى و قدرى ما را موعظه فرمائى؟

حضرت پیشنهاد معاویه را پذیرفت و بالاى منبر رفت؛ و پس از حمد و ثناى الهى و تحیّت و درود بر جدّ بزرگوارش، فرمود:

من حسن، فرزند ساقى کوثر، علىّ بن ابى طالب؛ و فرزند سرور زنان عالم، فاطمه دختر رسول الله مى‌‌باشم.

و سپس آن حضرت، خطبه‌‌اى مفصّل در کمال فصاحت و بلاغت بیان نمود؛ و تمام چشم ها و افکار را متوجّه خود ساخت.

ناگاه معاویه به وحشت افتاد و در وسط خطبه و سخنرانى حضرت مجتبى(ع) گفت: اى ابو محمّد! این سخنان را کنار بگذار و پیرامون اوصاف خرماى تازه اندکى سخن بگو.

حضرت با صراحت و خونسردى، فرمود: و امّا رطب، پس همانا وزش باد آن را بى محتوا مى‌‌سازد، گرماى خورشید آن را مى‌‌پزد، و خنکى شب آن را خوش طعم و گوارا مى‌‌گرداند؛ و سپس به ادامه مطالب قبل پرداخت.

در این هنگام معاویه سخت به وحشت افتاد، که مبادا مردم بر علیه او شورش کنند و آشوبى برپا شود، لذا دستور داد: اى ابو محمّد! آنچه گفتى کافى است، از منبر فرود آى.

و چون حضرت از منبر فرود آمد، معاویه گفت: آیا گمان کرده‌‌اى با این حرف‌‌ها مى‌‌توانى خلیفه شوى؟!

بدان که هرگز به چنین آرزوئى نخواهى رسید.

حضرت فرمود: اى معاویه! خلیفه کسى است که به کتاب خدا(قرآن) و سیره و روش رسول خدا عمل نماید، نه آن که با ظلم و جور و تعطیل احکام و حدود الهى بر جامعه، مسلّط شود و یک لذّت و آسایش زودگذرى را براى خود تأمین کند.

در این میان که مرد جوانى از بنى امیّه در آن مجلس حضور داشت، دهان به ناسزا گشوده و به امیرالمؤمنین علىّ(ع) و امام حسن مجتبى(ع) بسیار توهین و جسارت کرد.

پس حضرت دست به دعا بلند نمود و اظهار داشت: خداوندا، نعمتى را که به او داده‌‌اى، دگرگون ساز و او را براى عبرت و بیدارى دیگران تبدیل به زن گردان.

ناگهان آن جوان متوجّه خود شد که دیگر نشان مردى در او نیست، ریش و محاسنش به یک باره فرو ریخت؛ و عورتش همانند عورت زنان مبدّل گشت.

در این لحظه حضرت به او خطاب کرد و فرمود: تو زن هستى در مجلس مردان چه مى‌‌کنى، این جا جاى تو نیست.

و هنگامى که مجلس خاتمه یافت و امام حسن مجتبى(ع) خواست که از مجلس خارج شود، عمرو عاص جلو آمد و از حضرت چند سؤ ال - که به نظر خودش مشکل بود - پرسید؛ و حضرت یکایک آن سؤال‌‌ها را بى تأمّل پاسخ داد؛ و سپس از مجلس خارج شد.

معاویه به عمرو گفت:اى عمرو! فسادى عجیب بر پاکردى و مردم شام را به فتنه کشاندی؛ عمرو در جواب به معاویه گفت: ناراحت نباش، مردم شام با تو هستند و تا زمانى که آنها را سیر نگه دارى از تو حمایت مى‌‌کنند.

جوان أموى که به شکل زن تبدیل شد و خبرش در شهر شام و دیگر شهرها منتشر گردید.

بعد از گذشت چند روز از این واقعه، همسر آن جوان نزد امام حسن مجتبى(ع) آمد و بسیار گریست و از آن حضرت درخواست کرد تا شوهرش همانند دیگر مردها به حالت طبیعى خود باز گردد؟

حضرت به درگاه خداوند دعا نمود و آن جوان أموى به حالت اوّل خود بازگشت.

(بحارالانوار 44: 88)

 

خبر غیب امام رضا(ع) از شهادت خویش و پیدایش ماهى‌‌ها در مکان دفن حضرت

روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا(ع) به من فرمود:

اى اباصلت! داخل مقبره هارون الرّشید برو و قدرى خاک از چهارگوشه آن بیاور.

اباصلت گوید: طبق دستور حضرت رفتم و مقدارى خاک از چهار گوشه مقبره هارون برداشتم و آوردم.

حضرت فرمود: آن خاکى را که از جلوى درب ورودى آوردى، بده.

هنگامى که آن خاک را گرفت، بوئید و فرمود: قبر مرا در این مکان حفر خواهند کرد؛ و آن گاه به سنگ بزرگى برمى‌‌خورند، که اگر تمام اهل خراسان جمع شوند نمى‌‌توانند آن را بشکنند؛ و به هدف خود نمى‌‌رسند.

سپس امام(ع) فرمود: اکنون قدرى از خاک هاى بالای سر هارون الرّشید را بیاور.

وقتى آن خاک را گرفت و بوئید، اظهار داشت: اى اباصلت! همانا قبر من در این جا خواهد بود و این تربت قبر من مى‌‌باشد، که باید تو دستور بدهى تا همین مکان بالین سر هارون را حفر کنند.

و باید لحدى به طول دو ذراع(یک متر) و عرض یک وجب تهیّه نمایند؛ البتّه خداوند متعال هر قدر که بخواهد، آن را براى من توسعه خواهد داد.

و چون کار لحد تمام گردد، از سمت بالاى سر رطوبتى نمایان مى‌‌شود، که من دعائى را تعلیم تو مى‌‌دهم، وقتى آن را خواندى، چشمه‌‌اى ظاهر و قبر پر از آب می‌‌شود.

پس از آن، تعدادى ماهى کوچک نمایان خواهد شد و لقمه نانى را به تو مى‌‌دهم، آن را ریز کن و داخل آب بینداز تا بخورند؛ و چون نان تمام شود، ماهى بزرگى آشکار گردد و تمام آن ماهى‌‌ها را خواهد خورد و سپس ناپدید مى‌‌شود.

بعد از آن دست خود را داخل آب بگذار و آن دعائى را که به تو تعلیم نموده‌‌ام بخوان تا آن که آب فروکش کند و دیگر اثرى از آن بر جاى نماند.

ضمنا تمام آنچه را که به تو دستور دادم و برایت گفتم، باید در حضور مأمون انجام گیرد.

آن گاه امام رضا(ع) فرمود: اى اباصلت! این فاجر؛ مأمون عبّاسى فردا مرا به دربار خویش احضار مى‌‌کند، پس هنگام بازگشت، اگر سرم پوشانیده نباشد، حالم خوب است و آنچه خواستى از من سؤ ال کن، لیکن اگر سرم را پوشانیده باشم با من سخن مگو که توان سخن گفتن ندارم.

اباصلت گوید: چون فرداى آن روز شد، امام(ع) در محراب عبادت مشغول دعا و مناجات بود، که ناگهان مأمورى از طرف مأمون وارد شد و گفت: یاابن رسول الله! خلیفه شما را یه دربار خویش احضار کرده است.

به ناچار امام رضا(ع) از جاى خویش برخاست، کفش‌‌هاى خود را پوشید و عبا بر دوش انداخت و به سوى دربار مأمون حرکت نمود و من نیز همراه حضرت روانه شدم.

هنگامى که وارد شدیم، دیدم که از انواع میوه‌‌ها طَبَقى چیده‌‌اند و نیز طبقى هم از انگور جلوى مأمون نهاده بود؛ و خوشه‌‌اى دست گرفته و مى‌‌خورد.

چون مأمون چشمش به حضرت رضا(ع) افتاد، از جا بلند شد و تعظیم کرد.

و ضمن معانقه، پیشانى حضرت را بوسید؛ و سپس آن بزرگوار را کنار خود نشانید و خوشه‌‌اى از انگور برداشت و اظهار داشت:

یاابن رسول الله! آیا تاکنون انگورى به این زیبائى و خوبى دیده‌‌اى؟

حضرت(ع) فرمود: انگور بهشت بهترین انگور است.

مأمون گفت: از این انگور تناول فرما.

امام(ع) اظهار داشت: مرا از خوردن آن معاف بدار.

مأمون گفت: چاره‌‌اى نیست و حتما باید از آن تناول نمائى. سپس خوشه‌‌اى را برداشت و از یک طرف آن چند دانه از آن را خورد و مابقى آن را تحویل حضرت داد.

امام رضا(ع) سه دانه از آن انگور را میل نمود و مابقى را بر زمین انداخت و از جاى خود برخاست.

مأمون پرسید: کجا مى‌‌روى؟

حضرت فرمود: به همان جائى مى‌‌روم، که مرا فرستادى.

و چون حضرت از مجلس مأمون خارج گردید، دیدم که سر مقدّس خود را پوشاند.

و آن گاه داخل منزل خود شد و به من فرمود: اى اباصلت! درب خانه را ببند و قفل کن؛ و سپس خود داخل اتاق رفت و از غریبى و جور ظالمان؛ و نیز از شدّت ناراحتى ناله مى‌‌کرد.

(أمالى شیخ صدوق: 526)


 



comment گل نوشته شما ()