سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

پیرمرد حریص و هارون الرشید
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳٩۳
 

یکی از صفات بسیار زشت و بد در نهاد انسان؛ «حرص و طمع» است، که بر طبق روایات، متاسفانه هر چه انسان پیر می‌‌شود، ولی این صفت در او جوان می‌‌شود. و بواسطه این صفت، انسان ممکن است بسیاری نعمتها که خدا برای او مقدّر کرده، از دست بدهد.

داستانی جالب و خواندنی در این ارتباط را در ادامه مطلب تقدیم می‌‌کنم.


روزی هارون الرشید به خاصّان و ندیمان خود گفت: من دوست دارم شخصی که خدمت رسول اکرم(ص) مشرف شده و از آن حضرت حدیثی شنیده است، زیارت کنم، تا بلاواسطه از آن حضرت حدیث برای من نقل کند.

(چون خلافت هارون در سال یکصد و هفتاد از هجرت واقع شد و معلوم است که با این مدت طولانی، یا کسی از زمان پیغمبر باقی نمانده، یا اگر باقی مانده باشد، در نهایت نُدرت خواهد شد).

ملازمان هارون در صدد پیدا کردن چنین شخصی برآمدند و در اطراف و اکناف تفحص نمودند، ولی هیچکس را نیافتند.

بجز پیرمرد عجوزی که قوای طبیعی خود را از دست داده و از حال رفته بود و فتور و ضعف، کانون و بنیاد هستی او را در هم شکسته بود و جز نفس و یک مشت استخوانی نمانده بود.

او را در زنبیلی گذارده و با نهایت درجه مراقبت و احتیاط به دربار هارون وارد کردند و یکسره به نزد او بردند.

هارون بسیار مسرور و شاد گشت که به منظور خود رسیده و کسی که رسول خدا(ص) را زیارت کرده و از او سخن شنیده را دیده است.

هارون گفت: ای پیرمرد خودت پیغمبر اکرم(ص) را دیده ای؟

عرض کرد: بلی.

هارون گفت: کِی دیده ای؟

عرض کرد: در سن طفولیت بودم، روزی پدرم دست مرا گرفت و به خدمت رسول اکرم(ص) آورد و من دیگر خدمت آن حضرت نرسیدم تا از دنیا رحلت فرمود.

هارون گفت: بگو ببینم در آنروز از رسول الله(ص) سخنی شنیدی یا نه؟

عرض کرد: بلی، آن روز از رسول خدا(ص) این سخن را شنیدم که می‌‌فرمود:

«یَشِیبُ ابْنُ آدَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خَصْلَتَانِ: الْحِرْصُ وَ طُولُ الامَلِ»؛

انسان، پیر می‌‌شود و هرچه به سوی پیری می‌‌رود به موازات آن، دو صفت در او جوان می‌‌گردد؛ یکی حِرص و دیگری آرزوی طولانی.

هارون بسیار شادمان و خوشحال شد که روایتی را فقط با یک واسطه از زبان رسول خدا(ص) شنیده است و دستور داد یک کیسه زَر(طلا) به عنوان عطا و جایزه به پیرمرد عجوز دادند و او را بیرون بردند.

همین که خواستند او را از صحن دربار به بیرون ببرند، پیرمرد ناله ضعیف خود را بلند کرد که مرا به نزد هارون برگردانید که با او سخنی دارم.

گفتند: نمی‌‌شود.

گفت: چاره‌‌ای نیست باید سؤالی از هارون بنمایم و سپس خارج شوم.

زنبیل حامل پیرمرد را دوباره به نزد هارون آوردند.

هارون گفت: چه خبر است؟

پیرمرد عرض کرد: سؤالی دارم.

هارون گفت: بگو.

پیرمرد گفت: حضرت سلطان بفرمائید: این عطائی که امروز به من عنایت کردید، فقط عطای امسال است یا هر ساله عنایت خواهید فرمود؟

هارون الرشید صدای خنده‌‌اش بلند شد و با روی تعجب گفت:

راست گفت رسول خدا(ص) که هرچه انسان رو به پیری و فرسودگی می‌‌رود دو صفت حرص و آروزی دراز در او جوان می‌‌گردد.

این پیرمرد رمق ندارد و من گمان نمی‌‌بردم که شاید تا دَر دَربار زنده بماند، حال می‌‌گوید: آیا این عطا اختصاص به این سال دارد یا هرساله خواهد بود.

«حرص ازدیاد اموال» و «آروزی دراز» او را بدین سرحد آورده که باز هم برای خود عمری پیش بینی می‌‌کند و درصدد أخذ عطای دیگری است.

(داستانهای عبرت انگیز: 9)

(علامه سید محمد حسینی تهرانی- معادشناسی 1- صفحه 30-27)


 



comment گل نوشته شما ()