سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

تسلیت شهادت امام حسن(ع) همراه دو مطلب خواندنی
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩٤
 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الطّاهِرُ الزَّکِىُّ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا التَّقِیُّ النَّقِىُّ السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْحَقُّ الْحَقیقُ

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الشَّهیدُ الصِّدّیقُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِی وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ


شهادت جانگداز و مظلومانه سبط اکبر رسول خدا(ص)

حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام)

بر امام زمان(ع) و تمام شیعیان و محبان واقعی حضرتش تسلیت وتعزیت باد.

به همین مناسبت دو مطلب ارزشمند و خواندنی تقدیم شما گرامیان:

  • روایت منصور دوانیقى از فضائل امام حسن(ع) و امام حسین(ع)
  • برخورد امام مجتبی(ع) با کسی که اظهار فقر کرد

روایت منصور دوانیقى از فضائل امام حسن(ع) و امام حسین(ع)

أعمَش مى‌‌‌‌گوید: نیمه شب بود که فرستاده منصور دوانیقی آمد و گفت: هم اینک امیر را اجابت کن که با تو کار دارد.

در این اندیشه بودم که چرا در این وقت شب، امیر مرا طلب کرده است؟ به خودم گفتم که او مرا نخوانده است، جز براى این که از مناقب امیرالمومنین على(ع) از من پرسش کند و اگر من به او مناقب و فضائل على(ع) را بگویم، ممکن است مرا بکشد. پس وصیت نامه خودم را نوشتم و کفن پوشیدم ونزد منصور رفتم.

او رو به من کرد وگفت: بیا جلو!

من نزدیک او رفتم، دیدم عمروبن عبید نزد او است. تا عمرو را دیدم، مقدارى دلم آرامش پیدا کرد.

دوباره گفت: جلو بیا! آن قدر جلو رفتم که نزدیک بود زانوى من به زانوى او برسد.

بوى حنوط بدن من به مشام او رسید.

گفت: به خدا قسم! اگر راست نگویى، تو را قطعه قطعه مى‌‌‌‌کنم و به درخت آویزان مى‌‌‌‌کنم.

به او گفتم: سوال شما چیست؟

گفت: چرا به خود حنوط زده‌‌‌اى و با این حالت پیش من آمده‌‌اى؟!

گفتم: چون فرستاده تو در نیمه شب تاریک به سراغ من آمد، با خویش گفتم که امیرالمومنین ـ منصور ـ مرا در این موقعیت طلب نکرده، مگر براى این که از فضائل على(ع) از من سوال نماید. بنابراین وصیت خویش را نوشتم و غسل کردم و کفن پوشیدم.

منصور در حالى که تکیه داده بود، مرتب نشست و گفت: «لا حول و لا قوّة الا بالله العلی العظیم»؛ به من بگو چند حدیث در فضائل على(ع) روایت مى‌‌‌‌کنى؟ گفتم: اندک.

گفت: چقدر؟ گفتم: ده هزار حدیث یا بیشتر.

منصور گفت اکنون برایت حدیثی را روایت می‌‌کنم که هر حدیث دیگری را فراموش کنی.

سپس گفت: از جدّم(عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر) به ما رسیده است که گفت:

ما نزد رسول خدا (ص) نشسته بودیم، که ناگهان فاطمه(ع) گریان آمد.

پیغمبر فرمود: فاطمه، چرا گریه می‌‌کنى؟

 عرض کرد: پدر جان حسن و حسین بیرون رفته‌‌‌اند و نمیدانم کجا هستند؟

فرمود: فاطمه گریه مکن خدائى که آنها را آفریده از تو به آنها مهربانتر است. سپس دو دست خود را بلند کرد و عرض کرد خدایا اگر در صحرا یا دریا هستند آنها را حفظ کن و سالم بدار.

جبرئیل از آسمان فرود آمد و عرض کرد اى محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید براى آنها اندوهناک و غمگین مباش، زیرا آنها در دنیا و آخرت با فضیلتند و پدرشان از آنها أفضل است. آنها در باغ بنى نجّار خوابیده اند و خدا فرشته‌‌‌ای را به نگهبانی بر آنها گمارده است.

پیغمبر و اصحابش خوشحال برخاستند و به باغ بنى نجار رفتند و دیدند حسن، حسین را در آغوش دارد و فرشته‏اى یک بال خود را زیر آنها فرش کرده و بال دیگر را به روى آنها انداخته است.

پیغمبر پیاپى آنها را بوسید تا بیدار شدند. چون بیدار شدند پیغمبر، حسن را به دوش گرفت و جبرئیل حسین(ع) را برداشت و از باغ بیرون آمدند. از آنجا آمدند تا در مسجد و پیامبر ایستاد و برای مردم سخنرانی کرد و فرمود:

اى مردم آیا می خواهید بهترین مردم از نظر جد و جده را به شما معرفی کنم؟

گفتند: آری یا رسول الله.

فرمود: حسن و حسین هستند، که جدشان؛ محمد است و جده‌‌‏شان؛ خدیجه دختر خویلد.

اى مردم‏ آیا می خواهید بهترین مردم از نظر پدر و مادر را به شما معرفی کنم؟

گفتند: آری یا رسول الله.

فرمود: حسن و حسین‏‌‌اند، که پدرشان؛ على است، -که او خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوستش دارند- و مادرشان؛ فاطمه دختر رسول خدا است.

اى مردم آیا می خواهید بهترین مردم از نظر عمو و عمه‌‌ها را به شما معرفی کنم؟

گفتند: آری یا رسول الله.

فرمود: حسن و حسین‌‌‏اند، که عمویشان؛ جعفر بن ابى طالب، که در بهشت با فرشتگان پرواز می کند، و عمه‏‌‌شان أم هانى، دختر ابى طالب است.

اى مردم آیا می خواهید بهترین مردم از نظر دایی و خاله را به شما معرفی کنم؟

گفتند: آری یا رسول الله.

فرمود: حسن و حسین‏‌‌اند، که دائی آنها؛ قاسم پسر رسول خدا است و خاله ایشان؛ زینب دختر رسول خدا است.

سپس حضرت با دست اشاره کرد که اینچنین خدا ما را محشور می کند و فرمود خدایا تو میدانى که حسن و حسین در بهشتند، و جد و جده‏‌‌شان در بهشتند، پدر و مادرشان در بهشتند، عمه و عمه‌‌‏شان در بهشتند، خاله و خاله‏‌‌شان در بهشتند، و خدایا تو می‌‌دانى هر که آنها را دوست دارد در بهشت است و هر که آنها را دشمن دارد در جهنم است.

در پایان، منصور گفت: «یَا سُلَیْمَانُ حُبُّ عَلِیٍّ إِیمَانٌ وَ بُغْضُهُ نِفَاقٌ وَ اللهِ لَا یُحِبُّهُ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَ لَا یُبْغِضُهُ إِلَّا مُنَافِق‏»؛

اى سلیمان دوستی و محبت على؛ ایمان است و بغض او؛ نفاق است، به خدا قسم او را دوست ندارد جز مؤمن، و او را دشمن ندارد جز منافق.

سلیمان می گوید من به منصور گفتم: اى امیر! آیا من امنیت جانى دارم تا مطلبی بگویم؟

منصور گفت: بله.

گفتم: چه مى‌‌‌‌گویى درباره قاتل حسین(ع)؟

گفت: جایگاه قاتل حسین، جهنم است.

گفتم: همین طور جایگاه کسى که فرزندان رسول الله را بکشد، در جهنم خواهد بود.

منصور گفت: «الْمُلْکُ عَقِیمٌ یَا سُلَیْمَانُ اخْرُجْ فَحَدِّثْ بِمَا سَمِعْتَ»؛

اى سلیمان مُلک و مقام، عقیم و نازا است(کنایه ازاینکه باید مواظب بود از دست نرود و الا دیگر به دست نمی آید)، بیرون شو و آنچه شنیدى باز گو.

(الأمالی(للصدوق): 435)

 

برخورد امام مجتبی(ع) با کسی که اظهار فقر کرد

مردى نزد امام حسن مجتبى(ع) آمد و گفت: اى پسر امیرمؤمنان! تو را سوگند مى‌‌‏دهم به آن خدایی که این نعمت را -بی واسطه و از روی اکرام - به شما داد، که حق مرا از دشمنم بگیرى، که بسیار ستمگر و ظالم است؛ نه احترام پیر سالخورده را نگاه مى‌‌‏دارد، و نه بر طفل خردسال رحم مى‌‌‏کند.

امام(ع) که به پشتى تکیه داده بود، برخواست نشست و فرمود: «دشمن تو کیست تا دادت را از او بگیرم؟»

گفت: فقر و تنگدستی.

حضرت لحظاتی سر پایین انداخت و چیزى نگفت، آنگاه به خادمش فرمود: «هر چه نزد تو است بیاور».

او پنج هزار درهم آورد.

فرمود: «اینها را به این مرد بده».

سپس فرمود: «به حق این سوگندهایى که براى من خوردى، هر وقت که این دشمن جفاکار نزد تو آمد، باید براى رفع ظلم او نزد من بیایى».

(بحار الأنوار ‏43: 350)


 



comment گل نوشته شما ()