سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

شهادت أبو محمد، امام حسن عسکری(ع) تسلیت و تعزیت باد
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳٩٤
 

اَللّهُمّ صَلِّ عَلی الحَسَنِ بنِ علیِّ بنِ مُحَمَّد اَلبَرِّ التَّقِیِّ الصّادِقِ الوَفِیِّ النُّورِ المُضیء خَازِنِ عِلمِکَ

وَ المُذَکِّرِ بِتَوحیدِکَ وَ وَلِیِّ اَمرِکَ وَ خَلَفِ اَئِمَّةِ الدِّینِ الهُداةِ الرّاشِدینَ وَ الحُجَّةِ عَلَی اَهلِ الدُّنیا

فَصَلِّ عَلَیهِ یا رَبِّ اَفضَل ما صَلَّیتَ عَلی أَحَدٍ مِن اَصفیائِک وَ حُجَجِکَ وَ اَولادِ رُسُلِکَ یَا اِلهَ العَالَمِینَ

شهادت امام حسن عسکری 

فـاطمه امشب به سـامـرا عـزا بر پـا کند    دیده را یـاد امـام عسـکری دریا کند

ای‌خوش‌آن‌چشمی‌که‌امشب‌باامام‌عصرخود    خون‌دل‌جاری‌به‌رخ‌درمرگ‌آن‌مولاکند

کودک پنج ساله را بنگر که می‌باید نماز      با قد خم گشته بر آن قامت رعنا کند

شهادت جانگداز و مظلومانه یازدهمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت؛

پدر بزرگوار امام زمان(ع)، امام مظلوم و غریب؛

حضرت امام حسن عسکری(علیه‌السّلام)

بر  فرزند داغدارش حجة بن الحسن(عج) و شما عزیزان تسلیت و تعزیت باد.

به همین مناسبت دو مطلب از امام عسکری(ع) تقدیم می‌‌شود:

  • شنیدن و تحمّل علوم أئمّه(علیهم السلام) کار هر کس نیست
  • افتخار خدمت با حفظ اسرار اهلبیت(ع)

شنیدن و تحمّل علوم أئمّه(علیهم السلام) کار هر کس نیست

شخصى به نام موسى بن مهدى نقل می‌‌کند؛ روزى در سامرا که به آن شهر عسکر مى‌‌گفتند، به محضر مبارک حضرت ابومحمّد، امام حسن عسکرى(علیه‌‌السلام) وارد شدم و اظهار نمودم: اى مولا و سرورم! شما در سال‌‌هاى آخر عمر قرار گرفته‌‌اید و جلوتر به ما خبر دادید که فرزندى براى شما -به نام مهدى- به دنیا خواهد آمد، آیا زمان معیّنى دارد؟

حضرت فرمود: مگر به شما نگفته‌‌ایم مسائلى که مربوط به علم غیب است از ما سؤال نکنید، چون که بعضى اوقات مجبور مى‌‌شویم بیان کنیم و افرادى مى‌‌شنوند که طاقت و توان تحمّل آن را ندارند و ایمان خود را از دست مى‌‌دهند و کافر مى‌‌گردند.

گفتم: اى مولا و سرورم! امیدوارم بتوانم تحمّل کنم و آنچه را که از شما مى‌‌شنوم درک و باور کنم.

امام(علیه‌‌السلام) فرمود: آن مولود، روز جمعه، قبل از طلوع فجر، در ماه شعبان به دنیا خواهد آمد و مادر او خانمى به نام نرجس مى‌‌باشد، من آن نوزاد را درک مى‌‌کنم و مى‌‌بینم و مى‌‌بوسم و عمّه‌‌ام حکیمه نیز آن مولود را در بغل خواهد گرفت.

عرضه داشتم: یابن رسول الله! شکر و سپاس خداوند سبحان را، براى شنیدن چنین خبرى که شادمان کننده است.

و سپس از مولایم امام عسکرى(علیه‌‌السلام) تشکّر نمودم که مرا قابل دانست و این مطالب را براى من بیان نمود و مرا در جریان ولادت فرزندش ‍ قرار داد.

و چون مدّتى از این موضوع گذشت، روزها و شب ها را لحظه شمارى مى‌‌کردم و در انتظار ظهور ولادت چنان مولودى مبارک و عزیز بودم، تا آن که در همان زمان و با همان خصوصیّاتى که امام حسن عسکرى(علیه‌‌السلام) خبر داده بود، فرزندش حضرت مهدى(علیه‌‌السلام) تولّد یافت.

شنیدم که پدرش، امام عسکرى(علیه‌‌السلام) او را بوسید و عمّه‌‌اش ‍ حکیمه نیز او را در آغوش خود گرفت.

(منبع: هدایة الکبرى: 334)

افتخار خدمت در خانه امام(ع) با حفظ اسرار اهلبیت(ع)

یکى از اصحابِ حدیث به نام «ضوء بن علىّ عجلى» به نقل از شخصى که از اهالى فارس بود حکایت می‌‌کند:

پس از آن که به قصد خدمت گزارى خاندان عصمت و رسالت(علیهم السلام) وارد شهر سامراأ شدم، به منزل امام حسن عسکرى(علیه‌‌السلام) آمدم و در خدمت آن بزرگوار بودم تا آن که روزى مرا خواست و فرمود: براى چه از دیار خویش به این جا آمده‌‌اى؟

در جواب حضرت عرضه داشتم: عشق و علاقه خدمت گزارى در محضر مقدّس شما، مرا بدین جا آورده است.

امام(علیه‌‌السلام) فرمود: پس باید دربان من شوى و مواظب افرادى که در رفت و آمد هستند باشى.

بعد از آن داخل منزل در کنار دیگر غلامان و پیش خدمتان بودم و همکارى مى‌‌کردم و چنانچه چیزى لازم داشتند، از بازار خریدارى مى‌‌کردم تا به مرحله‌‌اى رسیدم که بدون اجازه رفت و آمد داشتم و در مجالس آن حضرت نیز حاضر مى‌‌شدم.

روزى بر آن حضرت وارد شدم و ناگهان حرکت مخصوص و صدائى غیرعادى را شنیدم و تعجّب کرده، خواستم جلو بروم تا از نزدیک بفهمم که چه خبر است.

ناگاه امام(علیه‌‌السلام) با صداى بلند، به من فرمود: همان جا بِایست و جلوتر نَیا. من نیز همان جا ایستادم و دیگر نتوانستم نه جلو بروم و نه به عقب برگردم.

پس از گذشت لحظاتى، کنیزى از نزد حضرت بیرون آمد، در حالى که چیزى را در پارچه‌‌اى پیچیده و همراه خود داشت.

بعد از آن امام حسن عسکرى(علیه‌‌السلام) مرا صدا نمود و فرمود: وارد شو.

وقتى بر آن حضرت وارد شدم، کنیز را دستور داد که تو هم برگرد و بیا.

وقتی کنیز برگشت و وارد اتاق شد، حضرت فرمود: آنچه در پارچه پیچیده‌‌اى باز کن و نشان بده.

هنگامى که پارچه را گشود، دیدم که کودکى زیبا و نورانى با قیافه‌‌اى گندمگون در آن پیچیده شده بود.

سپس امام حسن عسکرى(علیه‌‌السلام) فرمود: این نوزاد بعد از من، امام و پیشواى شما است و به کنیز دستور داد: او را بپوشان و بِبَر.

راوى گوید: من دیگر آن نوزاد مبارک را ندیدم تا پس از آن که امام حسن عسکرى(علیه‌‌السلام) از دنیا رفت.

(منبع: اصول کافى1: 329)


 



comment گل نوشته شما ()