سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

داستانی در مورد «نان» و «غذای حرام»
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٧
 

تغذیه برای بدن ضروری، و براى قوّت در عبادت و انجام کارها لازم است. اما زیاد خوردن؛ باعث قساوت قلب و تحریک شهوت و مریضی بدن می‌شود. باید توجه داشت که تهیه غذاى حلال واجب است. همه انبیاء و اولیاء، دائما از غذاى ناپاک و حرام و شبهه ناک دورى مى‌کردند و به دنبال روزی حلال بوده‌اند، چرا که سر چشمه تمام موفیقتها و شکستها، از لقمه‌ایست که به شکم وارد مى‌شود.


«برکت در نان است»

پیامبر(صلى‌الله‌علیه‌وآله‌و‌سلّم) فرمود: نان را محترم شمارید که بین عرش و زمین، بیشتر موجودات زمین در ساختن و تهیه نان دخالت دارند. بعد فرمود: پیامبرى به نام دانیال قبل از شما مى‌زیسته، روزى به فقیرى نانى عنایت کرد، آن فقیر اخمها را درهم کشید و نان را در وسط کوچه پرتاب نمود و گفت: نان مى خواهم چه کنم، قیمتى ندارد! چون دانیال این واقعه را دید، دست به سوى آسمان گشود و عرض کرد: خدایا نان را قرب منزلت عنایت فرما!

به سبب عمل بد این مرد، خداوند از باریدن باران امساک و زمین از روئیدن ممنوع شد. کار بجائى رسید که مردم یکدیگر را مى‌خوردند. بطوری که دو زن که هر دو فرزند داشتند، بنا گذاردند در یک روز فرزند یکى از آنها خورده شود و فرداى آن روز، فرزند دیگرى خورده شود.

در آنروز یک فرزند خورده شد. روز دیگر مادر فرزند دیگر، از دادن طفل خود امتناع نمود. بین آن دو نزاع بالا کشید و نزد دانیال آمدند و داستان خویش را ذکر کردند. چون دانیال وضع مردم را به این حال دید، دعا نمود و خداوند درب رحمت خویش را به سوى آنان گشود.

 

«یک لقمه و فروختن دین»

فضل بن ربیع گفت: روزى شریک بن عبدالله نخعى بر مهدى عباسى(سومین خلیفه بنى العباس) وارد شد. مهدى گفت: باید یکى از این سه کار را بپذیرى: یا منصب قضاوت را قبول کنى، یا اولاد مرا تعلیم دهى و یا از غذاى ما بخورى. شریک فکر کرد که تعلیم فرزندان خلیفه مشکل و امر قضاوت سخت است، لکن خوردن غذا آسان است. لذا سومى را انتخاب کرد. مهدى عباسى به آشپز دستور داد چند نوع غذاى لذیذ از مغز استخوان شکر سفید تهیه کند.

وقتى غذا حاضر شد، نزد شریک آوردند و او به مقدار کافى خورد. متصدّى آشپزخانه به خلیفه گفت: اى امیر این شیخ بعد از این غذا، هرگز رستگار نخواهد شد.

فضل بن ربیع گفت: بخدا سوگند شریک پس از آن طعام، مجالست و همنشینى با بنى العباس را اختیار نمود و قضاوت و تعلیم اولاد ایشان را هم پذیرفت. روزى حواله‌اى براى شریک از بابت حقوقش بصرافى نوشتند، شریک به صرّاف مراجعه کرده و سخت مى‌گرفت که باید نقد بپردازى. آن مرد گفت: کتان و لباس قیمتى نفروخته‌اى که این قدر سخت مى‌گیرى.

شریک در جواب او گفت: بخدا قسم از کتان با ارزشتر؛ یعنى دینم را فروخته‌ام.

 

با استفاده از کتاب: یکصد موضوع 500 داستان


 



comment گل نوشته شما ()