سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

تسلیت شهادت امام حسن عسکری(ع)
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
 

شهادت امام حسن عسکری

عسکری شد کشته از زهر جفای معتمد            عالمی ماتم سرا شد زین جفا یابن‌ الحسن

شد نه ‌تنها قلب‌پاکت در عزایش داغدار           سوختی چون‌شمع در این‌ماجرا یابن‌الحسن

گشت بابای‌تو مسموم از جفا یابن الحسن       سوخت از زهر ستم سر تا بپا یابن الحسن

در ادامه مطلب، مختصری از زندگینامه حضرتش را مطالعه فرمایید.


ابومحمد، حسن بن على؛ امام یازدهم از ائمه اثنى‌عشر(ع) و سیزدهمین معصوم از چهارده معصوم(ع) است.

پدر بزرگوارش امام هادى(ع) هنگام تولد ایشان، شانزده سال و چند ماه بیشتر نداشت. مادرش بانویى صالحه و عارفه به نام سوسن یا حدیثه یا سلیل بود.

 تولدش به اختلاف روایات در ماه ربیع الاول یا ربیع الثانی سال 231 یا 232ه.ق و بنا به اکثر روایات در مدینه اتفاق افتاده است.

آن حضرت 22 یا 23 سال داشت که پس از وفات پدر بزرگوارش امام هادى(ع)(254 ه.ق) به امامت رسید و در هشتم ربیع الاول سال 260 ه.ق در حدود 28 یا 29 سالگى وفات یافت و در خانه خود و جوار قبر پدر خویش در سامرا به خاک سپرده شد.

در شمایل آن حضرت آورده‌‌‏اند که رنگش گندمگون، چشمانش درشت و سیاه، رویش زیبا، قامتش معتدل و اندامش متناسب بود و با آنکه جوان بود بزرگان قریش و علماى زمان را تحت تأثیر خود قرار مى‌‌‏داد. دوست و دشمن به برترى او در علم و حلم و جود و زهد و تقوى و سایر مکارم اخلاق اذعان داشتند.

 چون او و پدر بزرگوارش امام هادى(ع) در محله عسکر(قرارگاه سپاه) در شهر سامرا زندگى مى‏‌‌کردند به «عسکرى» لقب یافتند. و نیز این دو امام، مانند امام جواد(ع) به احترام جد بزرگوارشان على بن موسى الرضا(ع)، به «ابن الرضا» مشهور بودند. عثمان بن سعید عمرى و بعد از او پسرش محمد بن عثمان، پیشکار و دربان آن حضرت بودند.

مدت کوتاه حیات امام به سه دوره تقسیم مى‏‌‌گردد: تا چهار سال و چند ماهگى(و به قولى تا 13 سالگى) از عمر شریفش را در مدینه بسر برده، تا 23 سالگى به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا مى‏‌‌زیسته(254 ه.ق) و تا 29 سالگى یعنى شش سال و اندى پس از رحلت امام دهم(ع) در سامرا،  ولایت بر امور و پیشوایى شیعیان را بر عهده داشته است.

 امام هادى(ع) پسر دیگرى به نام ابوجعفر محمد داشت، که بنا به برخى روایات، از جمله روایتى که شیخ طوسى در کتاب الغیبة آورده؛ مقرر بود امامت شیعه به او برسد و امام دهم به امامت او اشارت فرموده بود.

محمد بن على؛ مردى با ورع و پارسا، داراى جلالت قدر و مورد احترام اصحاب پدر خویش بود. اما این پسر در زمان حیات امام(ع) از دنیا رفت و بعضى از شیعیان از این بابت به اندیشه فرو رفتند.

از جمله ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى گوید من در این اندیشه بودم. امام هادى(ع) فرمود بله، خداوند بجاى ابوجعفر، ابو محمد را امام قرار داد، همچنانکه درباره اسماعیل فرزند امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) چنین شد. این روایت یکى از روایات مهم دال بر نص امامت امام حسن عسکرى(ع) است.

مزار محمد بن على در یک فرسخى سامرا زیارتگاه مسلمین است و پس از مرگ نیز کرامات و خوارق عاداتى به او نسبت مى‏‌‌دهند. اعراب براى او معجزاتى قائل هستند و سوگند دروغ به او یاد نمى‏‌‌کنند.

 امام دهم برادر دیگرى داشتند به نام جعفر، که نزد شیعیان به لقب «کذّاب» معروف شد. بعد از آنکه امام حسن عسکرى(ع) از سوى پدر به امامت منصوب گردید(بعد از فوت محمدبن‌على)،جعفر مدعى وى گردید و شروع به کارشکنى و توطئه‏‌‌گرى و فتنه‏‌‌انگیزى بسیار نمود. و بعد از رحلت امام حسن عسکرى(ع) هم ادعای امامت کرد و منکر وجود امام غایب(عج) شد.

 در حوادث رجب سال 255 ه.ق گفته‏‌‌اند که دو تن از سادات علوى حسنى به نام عیسى بن جعفر و على بن زید در کوفه خروج کردند و عبد الله بن محمد بن داود بن عیسى را در آن شهر کشتند. عده‏‌‌اى به سبب قتل عبد الله بن محمد گرفتار و زندانى شدند. یکى از این اشخاص؛ «ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى» است. او روایت مى‏‌‌کند یک شب امام حسن عسکرى(ع) و برادرش جعفر را به زندان آوردند و جعفر زارى و بى‏‌‌قرارى مى‏‌‌کرد، ولى حضرت عسکرى(ع) او را ساکت مى‏‌‌نمود. در روایت مذکور آمده است که متصدى زندانى کردن امام، صالح بن وصیف یکى از سرداران معروف بوده است.

 آن حضرت مدتى از ایام حبس خود را نزد شخصى به نام على بن اوتامیش گذراند و این مرد با همه شدت بغض و عداوت به آل محمد، پس از یک روز از مشاهده احوال امام(ع)، از پیروان و معتقدان ایشان گشت.

مى‏‌‌گویند عباسیان و منحرفان از آل محمد(ص) بر صالح بن وصیف فشار آوردند که بر امام(ع) در زندان سخت بگیرد و او گفت دو تن از شرورترین افراد را مأمور این کار کرده است، اما با دیدن حسن بن على تحول یافته و روى به عبادت و نماز آورده‏‌‌اند. وقتى علت این تغییر حالت را از ایشان پرسیدم، گفتند از فیض دیدار امام به این سعادت رسیده‏‌‌ایم، او تمام روزها را روزه مى‏‌‌گیرد و هر شب تا بامداد به نماز ایستاده است، با هیچکس سخن نمى‏‌‌گوید و جز عبادت به کارى دیگر نمى‏‌‌پردازد. مهابت او بدان حد است که وقتى به ما نگاه مى‏‌‌کند به لرزه مى‏‌‌افتیم و خود را به کلى مى‏‌‌بازیم.

 جماعتى روایت کردند که در مجلس احمد بن عبید الله بن خاقان(مأمور مالیات و رئیس املاک شهر قم) صحبت از آل على(ع) که در سامرا به سر مى‏‌‌بردند به میان آمد. او گفت: از علویان کسى را در عفاف و حسن سیرت و رفتار و شرف و احترام در خاندان خود و بنى هاشم و نزد خلیفه چون حسن بن على بن محمد(ع) ندیدم. او بر قاطبه بنى هاشم مقدم بود و مقام و منزلتى والاتر از سایر مشایخ قریش و دولتمردان و سران سپاه و وزیران و کارمندان دولت و همه مردم سامرا داشت و همه با او به حرمت رفتار مى‌‌‏کردند.

روزى در مجلس رسمى پدرم ایستاده بودم که پرده‏‌‌داران گفتند: ابو محمد ابن‏ الرضا جلوی در است. پدرم با بانگ بلند گفت: راه را باز کنید تا بیاید. من تعجب کردم که چطور جرأت کردند از کسى با کنیه نزد پدرم نام ببرند. جز خلیفه و ولیعهد او یا کسانى که از خلیفه درباره آنها امر صادر شده بود هیچکس را با کنیه نزد پدرم نام نمى‏‌‌بردند.

پس مرد جوانى با چهره‏‌‌اى گندمگون و چشمانى درشت و سیاه و قامتى معتدل و رویى زیبا از در درآمد. او را هیأتى نیکو و جلالى چشمگیر بود. پدرم تا او را دید از جاى برخاست و به سوى او رفت. ندیده بودم چنین رفتارى با کسى کرده باشد. وقتى به او رسید در آغوشش کشید و روى و سینه و شانه‏‌‌هایش را بوسید و دستش را گرفته بر مصلاى خود نشانید و خود پهلوى او در حالیکه رویش به او بود نشست. هنگام خطاب به او مى‏‌‌گفت جان من و پدر و مادرم فداى تو باد و من از رفتار او تعجب مى‌‌‏کردم.

 ناگاه دربان آمد و گفت «الموفق»(برادر معتمد از خلفای عباسی) از راه رسید. رسم این بود که وقتى «موفق» پیش پدرم مى‏‌‌آمد ابتدا مأموران تشریفات و محافظان او داخل مى‏شدند و در دو صف مى‏‌‌ایستادند تا وارد شود. پدرم مشغول صحبت بود که چشمش به غلامان ولیعهد افتاد. پس عرض کرد خدا مرا فداى تو کند، آیا میل دارید و اجازه مى‏‌‌دهید(از ولیعهد پذیرایى کنم)؟ پس به حاجبان گفت ابومحمد را از پشت صفوف راهنمایى کنید که این مرد(یعنى ولیعهد) را نبیند.

آنگاه هر دو از جاى برخاستند. پدرم ابومحمد را در بر گرفت و تودیع کرد و او از مجلس بیرون رفت. بعد از نماز عشا که پدرم کارها و گزارشهاى خود را براى خلیفه مرتب نمود، من در برابرش نشستم. پرسید آیا کارى دارى؟ گفتم آرى اگر اجازه دهى. گفت بگو. گفتم مردى که امروز صبح این همه به او جلال و احترام مى‏‌‌نمودى و خود و پدر و مادرت را فداى او مى‏‌‌کردى کیست؟

گفت اى پسرک من؛ این امام رافضیان، حسن بن على، معروف به ابن الرضا است. بعد از اندکى سکوت گفت: اگر خلافت از دست بنى عباس برود، در بنى هاشم هیچکس شایسته‏‌‌تر از او براى خلافت نیست. او به خاطر فضل و عفاف و خویشتن‏دارى و زهد و عبادت و اخلاق پسندیده و صلاح شایسته این مقام است. پدرش نیز مردى بزرگ و کریم و بخشنده و اصیل و نبیل و فاضل بود.

احمدبن عبید الله افزود از هر یک از بنى هاشم و سران سپاه و دولتمردان و قضات و فقها و سایر مردم که درباره ابو محمد سئوال مى‏‌‌کردم، همان پاسخ را مى‏‌‌شنیدم و دوست و دشمن در ستایش او متفق القول بودند. یک تن از اشعریان پرسید برادرش جعفر چه جور آدمى است؟ احمد گفت: جعفر چه ارزشى دارد که درباره او سئوال یا با ابو محمد مقایسه شود؟

روایت مذکور دلیل محکمى است بر اینکه چرا یگانه پسر آن حضرت، یعنى مهدى منتظر(عج) را در هنگام وفات آن حضرت از انظار مخفى نگهداشتند، زیرا در آن زمان، خلافت عباسى بر اثر ضعف شدید خلفا و ناشایستگى ایشان، سخت در معرض خطر بود و غلامان ترک و دیگر غلامان بر دربار خلافت مسلّط بودند و امر و نهى به دست ایشان بود.

از سوى دیگر در همان سالها شورش صاحب الزنج در بصره و قیام یعقوب بن لیث صفار در ایران روى داد و خلافت سخت در معرض تهدید قرار گرفت. بنا بر این وجود شخص بسیار محترم و بزرگوارى مانند امام حسن عسکرى(ع) و فرزند او براى عباسیان بسیار ناگوار بود، چون مى‌‌‏دانستند که اگر حادثه‏‌‌اى پیش آید و در آن جمعى از عباسیان از میان بروند، هیچکس شایسته‏‌‌تر از علویان و در میان ایشان شایسته‏‌‌تر از امام و خاندانش براى خلافت نخواهد بود.

تا اینکه به دسیسه معتمد عباسی، به گونه‌ای مرموز، امام(ع) را مسموم کردند و امام(ع) در بستر بیماری قرار گرفت.

روایت زیر را از ابوالادیان نقل کرده‏‌‌اند که گفت: من خادم امام عسکرى(ع) بودم و رسائل او را به شهرهاى دیگر مى‏‌‌بردم و جواب مى‏‌‌آوردم. در بیمارى منتهى به شهادت وى هم نزد ایشان رفتم. نامه‌‌‏هایى را که نوشته بود به من داد و فرمود به مداین ببرم. من رفتم و بعد از پانزده روز برگشتم اما دیدم بانگ زارى و شیون از خانه امام بلند است و جعفر بن على بر در خانه ایستاده به تعزیت شیعیان پاسخ مى‏‌‌دهد. با خود گفتم اگر این مرد امام شده باشد کار امامت دگرگون خواهد شد. در این اثنا خادمى بیامد و به جعفر گفت کار تکفین تمام شد. بیا بر جنازه برادرت نماز بگزار. جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند. من هم رفتم و امام را کفن شده دیدم. جعفر پیش رفت تا در نماز امامت کند.

وقتى خواست تکبیر بگوید ناگهان کودکى با چهره‏‌‌اى گندمگون و مویى کوتاه و مجعد و دندانهایى که بینشان گشادگى بود پیش آمد و رداى جعفر را کشیده گفت: اى عمو عقب برو، من براى نماز بر پدرم از تو شایسته‌‌‏ترم. جعفر در حالیکه رنگش از خشم تیره شد عقب رفت و آن کودک بر جنازه امام(ع) نماز گزارد.

و آن کودک؛ مهدى موعود، امام دوازدهم(عج) بود.


 



comment گل نوشته شما ()