سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

تبریک ولادت حضرت جواد الائمة(ع) با دو مطلب خواندنی
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩٥
 

اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى عَلَمِ التُّقَى وَ نُورِ الْهُدَى

وَ مَعْدِنِ الْوَفَاءِ وَ فَرْعِ الْأَزْکِیَاءِ وَ خَلِیفَةِ الْأَوْصِیَاءِ وَ أَمِینِکَ عَلَى وَحْیِکَ‏

ولادت حضرت جواد الائمه(ع) 

فرا رسیدن دهم رجب، ولادت باسعادت نهمین اختر آسمان امامت و ولایت

حضرت امام محمد تقی؛ جواد الائمة(علیه السلام)

بر امام زمان(ع) و تمام شیعیان مخصوصا شما عزیزان تبریک وتهنیت باد

به همین مناسبت دو مطلب ارزشمند تقدیم شما محبان اهلبیت(ع):

  • چگونه امام جواد(ع) در هفت سالگی به امامت رسید؟
  • معجزه‌‌‏اى از حضرت جواد الائمه(صلوات الله علیه)

ولادت حضرت جواد الائمه(ع)

چگونه امام جواد(ع) در هفت سالگی به امامت رسید؟

امام نهم شیعیان، حضرت جواد(ع) در سال 195 هجری در مدینه متولد شدند.

نام آن حضرت؛ محمد، معروف به جواد و تقی است.

القاب دیگری مانند: رضی و متقی نیز داشته، ولی تقی از همه معروفتر است.

مادرشان سَبیکِه یا خیزران است که این دو نام در تاریخ زندگی آن حضرت ثبت است.

پیشوای نهم شیعیان؛ حضرت امام محمد تقی(ع) نخستین رهبر الهی است که در میان امامان شیعه در خردسالی مسئولیت مقام رفیع امامت را عهده‌‌دار شد.

آن امام بزرگوار در سال ۲۰۳ قمری و در سن هشت سالگی، بعد از شهادت پدر بزرگوارش این مسئولیّت را پذیرفته و عملا به هدایت و ارشاد مردم پرداخت.

در آن هنگام برخی این سؤال را مطرح می‌‌کردند که آیا می‌‌توان رهبری جامعه را به یک کودک هفت ساله سپرد؟ آیا یک کودک هفت ساله مدیریت، دوراندیشی و درایت یک مرد کامل را دارد؟

از منظر باورهای شیعه که موضوع امامت را یک موهبت الهی می‌‌داند، پاسخ این پرسش روشن است، چرا که از این دیدگاه خداوند متعال هر کسی را که شایسته این مقام بداند، به منصب پیشوایی امت بر می‌‌گزیند؛ حتی اگر در سنین کودکی باشد.

مقیاس سن بالا، گرچه در میان مردم مقیاسی برای رسیدن به کمال محسوب می‌‌شود، اما در بینش وحیانی قرآن، ممکن است یک فرد در سن کودکی فضایل و کمالات و شرایط رهبری جامعه را دارا باشد و امتیازات ویژه‌‌ای را که لازمه رهبری و امامت و نبوت است در او موجود باشد و خداوند متعال موهبت رسالت و امامت را به او عنایت کند و اطاعت از وی را بر مردم واجب و لازم گرداند.

البته خداوند متعال از این طریق می‌‌خواهد به مردم بفهماند که مقام نبوت و امامت، که تداوم راه نبوت است، همانند منصب‌‌های معمولی نیست که با زمینه‌‌ها و شرایط عادی انجام پذیرد، بلکه مقام معنوی نبوت و امامت، مافوق این مناصب بوده و زمینه‌‌ها و شرایط ویژه‌‌ای می‌‌طلبد.

در عصری که زمینه امامت پیشوای نهم فراهم آمده بود و آن حضرت در دوران کودکی، این منصب آسمانی را عهده دار شد، از این دست سؤالات زیاد مطرح و پاسخ‌‌های مناسب نیز ارایه می‌‌شد.

به همین دلیل از آنجا که مساله امامت در زمان امام جواد(ع) حل شده بود، دیگر در مورد امام هادی(ع) که در سن هشت سالگی و امام زمان(ع) که در پنج سالگی به امامت رسیدند، این پرسش‌‌ها تکرار نشد.

در روایتی آمده است که روزی یکی از شیعیان در محضر امام رضا(ع) پرسید: مولای من! اگر خدای ناکرده برای وجود مقدس شما حادثه‌‌ای پیش آید، به چه کسی رجوع کنیم؟

امام رضا(ع) با کمال صراحت فرمودند: به پسرم ابوجعفر «امام جواد(ع)».

آن مرد از شنیدن این سخن تعجب کرد، چرا که امام نهم(ع) کودکی بیش نبود و آن مرد وی را کم سن و سال دید.

امام رضا(ع) از سیمای متعجب و نگاه‌‌های تردیدآمیز او، اندیشه ناباورانه‌‌اش را دریافت و به او فرمود: ای مرد! خدای سبحان، عیسی بن مریم(ع) را به عنوان پیامبر و فرستاده‌‌ی خود برگزید و او را صاحب شریعت معرفی کرد، در حالی که خیلی کوچکتر از فرزندم ابوجعفر بود.

امام هشتم(ع) برای اثبات امامت حضرت جواد(ع) و پاسخ به شبهات طرح شده، گاه از آیات قرآن و دلایل تاریخی بهره می‌‌گرفت و گاهی نیز از تفضلات الهی و تاییدات غیبی استفاده می‌‌کرد.

معجزه‌‌‏اى از حضرت جواد الائمه(صلوات الله علیه)

شیخ مفید(رحمة الله علیه) از محمد بن حسان از على بن خالد نقل کرده است:

در سامراء بودم، گفتند: مردى را از شام آورده و زندان انداخته‌‌اند چون ادعا کرده که من پیغمبرم.

این سخن بر من گران آمد، خواستم او را ببینم. با زندانبانان آشتى برقرار کردم تا اجازه دادند پیش او بروم.

بر خلاف شایعه‌‌‏اى که راه انداخته بودند، دیدم آدم وارسته و عاقلى است، گفتم: فلانى درباره تو مى‌‌‏گویند که ادعاى نبوت کرده‏‌‌اى و علت زندان رفتنت همین است؟

گفت: حاشا که من چنین ادعایى کرده باشم. جریان من از این قرار است:

من در شام در محلى که گویند: رأس مبارک امام حسین را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه دیدم شخصى نزد من آمد و به من گفت: برخیز برویم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بودیم که دیدم در مسجد کوفه هستم، فرمود: این جا را مى‏‌‌شناسى؟

گفتم: آرى، مسجد کوفه است، او در آن جا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آنجا بیرون آمدیم، مقدارى با او راه رفتم ناگاه دیدم که در مسجد مدینه هستیم.

به رسول خدا(ص) سلام کرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آنجا خارج شدم، مقدارى راه رفتیم ناگاه دیدم که در مکه هستیم، کعبه را طواف کرد، من هم طواف کردم.

بعد ازآنجا خارج شدم چند قدم نرفته بودیم که دیدم در جاى خودم که در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم که خدایا او کى بود و این چه کار؟!

یک سال از این جریان گذشت که دیدم باز همان شخص آمد، من از دیدن او شاد شدم، مرا دعوت کرد که با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به کوفه و مدینه و مکه برد و به شام برگردانید.

و چون خواست برود گفتم: تو را قسم مى‏‌‌دهم به آن خدایى که بر این کار قدرت داده بگو تو کیستى؟!

«قلت سألتک بالحق الذى أَقدرک على ما رایتُ منک إلاّ أَخْبر تَنى من أنت؟ قال: أنا محمد بن على بن موسى بن جعفر(ع)»؛

من محمد بن على بن موسى بن جعفر هستم.

من این جریان را به دوستان و آشنایان خبر دادم، قضیه منتشر گردید تا به گوش محمد بن عبدالملک زیّات رسید، او فرمان داد مرا به زنجیر کشیده به اینجا آوردند و این ادعاى محال را به من نسبت دادند.

گفتم: جریان تو را به محمد بن عبدالملک زیات برسانم؟ گفت: برسان .

من نامه‌‌اى به محمد بن عبدالملک وزیر اعظم معتصم عباسى نوشته، جریان او را باز گفتم.

وزیر در زیر نامه من نوشته بود: احتیاج به خلاص کردن ما نیست، به آن کس که تو را از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکه برد و باز به شام برگردانید و همه را در یک شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد کند.

على بن خالد گوید: من از دیدن جواب نامه، از نجات او مأیوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلّى بدهم و چون به زندان آمدم دیدم مأموران زندان همه غرق در حیرتند و بیخود به این طرف و آن طرف مى‌‌‏دوند. گفتم: جریان چیست؟!

گفتند: آن زندانى در زنجیر و مدعى نبوت، از دیشب مفقود شده، دربها بسته، قفلها مهر و موم است، ولى معلوم نیست به آسمان و یا به زیر زمین رفته و یا مرغان هوا او را ربود‏ه‌‌اند.

على بن خالد، زیدى مذهب بود، از دیدن این ماجرا معتقد به امامت گردید و صحیح الاعتقاد شد.

(منبع: ارشاد مفید: ص 305 - بحار: ج 50 ص 38)


 



comment گل نوشته شما ()