سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

مکاشفه عجیب مرحوم نراقی و اثر قضاوت ناحق
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩٥
 

مرحوم ملا مهدی نراقى(رضوان الله علیه) در نجف اشرف سکونت داشته و در آنجا وفات میکند، و مقبره او نیز در نجف، متّصل به صحن مطهّر است.

ایشان که از علمای بزرگ و کم نظیر اسلام است، داستان مکاشفه‌‌ای از خودشان را نقل کرده‌‌اند که حاکی از اهمیت حساب و دقت در قضاوت در قیامت است.

این داستان را در ادامه مطلب بخوانیم.


مرحوم ملا مهدی نراقى(رضوان الله علیه) در همان ایام اقامت در نجف، در ماه رمضانى که بر او مى‌‌‏گذرد یک روز در منزلشان براى صرف افطار هیچ نداشتند، عیالش به او می‌‌گوید: هیچ در منزل نیست، برو بیرون و چیزى تهیّه کن!

مرحوم نراقى در حالی که حتّى یک فَلس پول سیاه هم نداشته است، از منزل بیرون مى‌‌‏آید و یکسره به سمت وادى السّلام نجف براى زیارت اهل قبور می‌‌رود؛ در میان قبرها قدرى مى‌‌‏نشیند و فاتحه می‌‌خواند تا اینکه آفتاب غروب می‌‌کند و هوا کم کم رو به تاریکى‏ می‌‌رود.

در این حال مى‌‌‏بیند عدّه‌‌‏اى از اعراب جنازه‏‌‌اى را آوردند و قبرى براى او حفر نموده و جنازه را در میان قبر گذاشتند، و رو کردند به من و گفتند: ما کارى داریم، عجله داریم، می‌‌رویم به محلّ خود، شما بقیّه تجهیزات این جنازه را انجام دهید! جنازه را گذاردند و رفتند.

مرحومِ نراقى می‌‌گوید: من در میان قبر رفتم که کفن را باز نموده و صورت او را بروى خاک بگذارم، و بعد به روى او خشت نهاده و خاک بریزم و تسویه کنم. ناگهان دیدم دریچه‌‌ایست، از آن دریچه داخل شدم دیدم باغ بزرگى است، درخت‏هاى سر سبز سر به هم آورده و داراى میوه‏‌‌هاى مختلف و متنوّع است.

از دَرِ این باغ یک راهى است به‌‌سوى قصر مجلّلى که در تمام این راه از سنگریزه‌‌هاى متشکّل از جواهرات فرش شده است.

من بى اختیار وارد شدم و یکسره بسوى آن قصر رهسپار شدم، دیدم قصر با شکوهى است و خشت‌‌‏هاى آن از جواهرات قیمتى است؛ از پلّه بالا رفتم، در اطاقى بزرگ وارد شدم، دیدم شخصى در صدر اطاق نشسته و دور تا دور این اطاق افرادى نشسته‌‌اند.

سلام کردم و نشستم، جواب سلام مرا دادند. بعد دیدم افرادى که در اطراف اطاق نشسته‏‌‌اند از آن شخصى که در صدر نشسته پیوسته احوالپرسى مى‌‌کنند و از حالات اقوام و بستگان خودشان سؤال مى‌‌کنند و او پاسخ میدهد. و آن مرد مبتهج و مسرور به یکایک از سؤالات جواب می‌‌گوید.

قدرى که گذشت ناگهان دیدم که مارى از در وارد شد و یکسره بسمت آن مرد رفت و نیشى زد و برگشت و از اطاق خارج شد.

آن مرد از درد نیش مار، صورتش متغیّر شد و قدرى به هم برآمد، و کم کم حالش عادّى و بصورت اوّلیّه برگشت. سپس باز شروع کردند با یکدیگر سخن گفتن و احوالپرسى نمودن و از گزارشات دنیا از آن مرد پرسیدن.

ساعتى گذشت دیدم براى مرتبه دیگر، آن مار از در وارد شد و به همان منوال پیشین او را نیش زد و برگشت. آن مرد حالش مضطرب و رنگ چهره‏ اش دگرگون شد و سپس به حالت عادّى برگشت.

من در این حال سؤال کردم: آقا شما کیستید؟ اینجا کجاست؟ این قصر متعلّق به کیست؟ این مار چیست؟ چرا شما را نیش می‌‌زند؟

گفت: من همین مرده‌‌اى هستم که هم اکنون شما در قبر گذارده‏‌‌اید، و این باغ بهشت برزخى من است که خداوند به من عنایت نموده است، که از دریچه‌‌‏اى که از قبر من به عالم برزخ باز شده است پدید آمده است.

این قصر مال من است، این درختان با شکوه و این جواهرات و این مکان که مشاهده مى‌‌‏کنید بهشت برزخى من است، من آمده‌‌ام اینجا.

این افرادى که در اطاق گرد آمده‏‌‌اند ارحام من هستند که قبل از من بدرود حیات گفته و اینک براى دیدن من آمده‌‌‏اند و از بازماندگان و ارحام و أقرباى خود در دنیا احوالپرسى نموده و جویا می‌‌شوند، و من حالات آنان را براى اینان بازگو می‌‌کنم.

گفتم این مار چرا تو را نیش می‌‌زند؟

گفت: قضیّه از این قرار است که من مردى هستم مؤمن، اهل نماز و روزه و خمس و زکات، و هر چه فکر می‌‌کنم از من کار خلافى که مستحقّ چنین عقوبتى باشم سر نزده است، و این باغ با این خصوصیّات نتیجه برزخى همان اعمال صالحه من است؛ مگر آنکه یک روز در هواى گرم تابستان که در میان کوچه حرکت می‌‌کردم، دیدم صاحب دکّانى با یک مشترى خود گفتگو و منازعه دارند؛ من براى اصلاح امور آنها نزدیک آنها رفتم.

دیدم صاحب دکّان مى‌‌گفت: سیصد دینار (شش شاهى) از تو طلب دارم و مشترى مى‌‌گفت: من پنج شاهى بدهکارم.

من به صاحب دکّان گفتم: تو از نیم شاهى بگذر، و به مشترى گفتم: تو هم از نیم شاهى رفعِ ید کن و به مقدار پنج شاهى و نیم به صاحب دکّان بده.

صاحب دکّان ساکت شد و چیزى نگفت؛ ولى چون حقّ با صاحب دکّان بوده و من به قدر نیم شاهى به قضاوت خود - که صاحب دکّان راضى بر آن نبود- حقّ او را ضایع نمودم، به کیفر این عمل، خداوند عزّوجلّ این مار را معیّن نموده که هر یک ساعت مرا بدین منوال نیش زند، تا در نفخ صور دمیده و خلائق براى حساب در محشر حاضر شوند، و به برکت شفاعت محمّد و آل محمّد(علیهم السّلام) نجات پیدا کنم.

چون این را شنیدم برخاستم و گفتم: عیال من در خانه منتظر است، من باید بروم و براى آنان افطارى ببرم. همان مردى که در صدر نشسته بود برخاست و مرا تا در بدرقه کرد، از در که خواستم بیرون آیم یک کیسه برنج به من داد، کیسه کوچکى بود، و گفت: این برنج خوبى است، ببرید براى عیالاتتان.

من برنج را گرفته و خداحافظى کردم و آمدم بیرون باغ، از دریچه‌‌‌‌اى که داخل شده بودم خارج شدم، دیدم داخل همان قبر هستم و مرده هم به روى زمین افتاده و دریچه ‏اى نیست؛ از قبر بیرون آمدم و خشت‏ها را گذارده و خاک انباشتم و به صوب منزل رهسپار شدم و کیسه برنج را با خود آورده و طبخ نمودیم.

و مدّتها گذشت و ما از آن برنج طبخ می‌‌کردیم و تمام نمى‌‌‏شد، و هر وقت طبخ می‌‌کردیم چنان بوى خوشى از آن متصاعد می‌‌شد که محلّه را خوشبو می‌‌کرد. همسایه‌‌ها مى‌‌گفتند: این برنج را از کجا خریده‌‌اید؟

بالاخره بعد از مدّتها یک روز که من در منزل نبودم، یک نفر به میهمانى آمده بود و چون عیال از آن برنج طبخ می‌‌کند و آن را دَم می‌‌کند، عطر آن فضاى خانه را فرا می‌‌گیرد، میهمان مى ‏پرسد: این برنج از کجاست که از تمام اقسام برنج‏هاى عنبر بو خوشبوتر است؟ اهل منزل، مأخوذ به حیا شده و داستان را براى او تعریف‏ مى‌‌کنند.

پس از این بیان، آن مقدارى از برنج که مانده بود چون طبخ کردند دیگر برنج تمام می‌‌شود. آرى اینها غذاهاى بهشتى است که خداوند براى مقرّبان درگاه خود روزى می‌‌فرماید.

(معاد شناسى، علامه طهرانی(ره)، ج ‏2، ص: 221)


 



comment گل نوشته شما ()