سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

داستانهایی قابل تأمل و خواندنی برای اهل علم
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳٩٥
 

یکی از اموری که در کنار تاریخ، می‌‌تواند انسان را در شناختن حقایق و بدست آوردن تجارب در پیمودن راه و مسلک حق یاری و مدد دهد، خواندن و آگاهی از زندگی و سیره علمای گذشته است.

بحق که سیره علمای راستین و خالص و وارسته، چراغ راه آیندگان است، اگر بنگرند...

علماء

در ادامه مطلب داستانهایی از دو عالم شیعه را بخوانیم:

  • استخوان بدن من طاقت جهنم را ندارد
  • خوشا به سعادتت که مُردى و خدمت حاجى کلباسى نرفتى!
  • عزت نفس عجیب سید رضى و استغناء او از اغنیاء

استخوان بدن من طاقت جهنم را ندارد

ابراهیم بن محمد حسن خراسانى کلباسى اصفهانى از شاگردان بحرالعلوم و شیخ جعفر کبیر و سید على صاحب ریاض بود.

این بزرگوار یک سال تمام شب تا به صبح عبادت کرد تا عبادت شب قدر را درک کند و از آن جناب نقل شده که گفته هیچگاه مرافعه نکردم (یعنى به رفع دعاوى مراجعین نپرداخته حکم نکرده ام) و مى‌‌خواستم رساله هم ننویسم، لیکن میرزاى قمى حکم کرد که رساله براى فتوى بنویسم، من جواب نوشتم که: «استخوان بدنم طاقت جهنم ندارد» پس به اصرار او رساله نوشتم.

در عبادت نهایت خشوع و حضور قلب داشت و اگر فقیرى چیزى از او مى‌‌خواست شاهد مى‌‌خواست و آن شاهد را قسم مى‌‌داد که فقیر بودن او را مى‌‌داند یا نه ) و آن فقیر را هم قسم مى‌‌داد که در خرج کردن آن مال اسراف نکند و در ضروریات زندگى خرج کند آن وقت هم خرج یک ماه را به او مى‌‌داد.


خوشا به سعادتت که مُردى و خدمت حاجى کلباسى نرفتى!

گویند روزى شخصى در خدمت ایشان براى مهمى شهادت داد. آن جناب براى احراز عدالت او پرسید: پیشه تو چیست؟ عرض کرد: من غسالم.

آن وقت شرایط غسل دادن را یکایک از او سوال کرد و آن مرد جواب داد.

آن وقت آن مرد عرض کرد: ما بعد از آنکه مرده را دفن کردیم یک چیزى در زیر گوش او مى‌‌گوئیم.

فرمود چه مى‌‌گوئید: عرض کرد: مى‌‌گوئیم خوشا به سعادت تو که مُردى و براى اداى شهادت خدمت حاجى کلباسى نرفتى![البته این کلام را به مزاح بخاطر سخت‌‌‌‌گیریهای ایشان عرضه داشته بودند].


مستجاب شدن نفرینش در حق یک ظالم

وقتى یکى از همسایگان آن مرحوم به لهو و لعب و ساز و طرب اشتغال داشت، حاجى مرحوم یکى از ملازمان خود را نزد او فرستاد، که این عمل را ترک کن.

آن شخص در جواب گفت: به آقاى خود بگو که، غل به خایه من بگذارد!!!(کنایه از اینکه من کار خودم را انجام می‌‌دهم و او هیچ کاری نمی‌‌تواند بکند).

آن شخص همین مطلب را بعینه به مرحوم حاجى عرضه داشت.

آن بزرگوار چون وقت ظهر شد به مسجد رفت، بعد از نماز موعظه فرمود و بعد از موعظه دعا فرمود و عرض کرد که، خدایا من که صنعت نجارى نمى‌‌‏دانم که غل به خایه او بگذارم.

فورا بیضه آن محرومِ از سعادت، ورم کرده و کم‌‌‏کم بزرگ شد و در همان شب به هلاکت رسید.

(منبع: فوائد الرضویه).


عزت نفس عجیب سید رضى و استغناء او از اغنیاء

عالم بزرگ و آزاده، شرف دین و عزت اسلام،گرد آورنده نهج البلاغه؛ مرحوم سید رضى، محمد بن حسین موسوى، از هیچکس صله و جایزه قبول نمى‌‌کرد،تا آنجا که هدیه‌‌هاى پدر خود را نیز رد مى‌‌کرد.

پادشاهان آل بویه هر چه کردند تا از ایشان عطا و صله‌‌اى قبول کند نپذیرفت.

دوست داشت که خود و شاگردانش مورد عزت و احترام باشند و همه مردم حرمت آنان را نگاه دارند و با بى نیازى و آقائى زندگى کنند.

آورده‌‌اند که خداوند به وى فرزندى داد.

ابوغالب فخر الملک، وزیر بهاء الدوله هدیه‌‌اى براى او فرستاد و پیغام داد که چون در اینگونه اوقات دوستان براى یگدیگر هدیه مى‌‌فرستند من این هدیه را براى قابله فرستادم، امید است بپذیرد.

سید رضى رد کرد و بدو نامه‌‌اى نوشت و از جمله در آن نامه نوشت بر احوال خانواده ما زن بیگانه‌‌اى آگاه نمى‌‌گردد، همیشه پیرزنان خود ما قابلگى مى‌‌کنند نه زنان بیگانه و این پیر زنان نیز نه اجرتى مى‌‌گیرند و نه صله‌‌اى.

این واقعه را مؤلف قصص العلماء از قول خود وزیر با تفصیل بیشترى نوشته که گفته:

خداوند پسرى به سید رضى داد. من هزار دینار در طبقى گذاشته به عنوان هدیه و چشم روشنى براى او فرستادم.

سید رضى آن وجه را رد کرد، و گفت وزیر مى‌‌داند که من از هیچ کس هدیه قبول نمى‌‌کنم.

بار دیگر آن طبق را فرستادم و گفتم این وجه را براى آن مولود فرستادم، دخلى به شما ندارد.

باز پس فرستاد و گفت: کودکان ما نیز چیزى از کسى قبول نمى‌‌کنند.

بار سوم فرستادم و گفتم این مبلغ را به قابله بدهید. این بار نیز بازگردانید و گفت: وزیر مى‌‌داند که زنان ما را زن بیگانه قابلگى نمى‌‌کند، بلکه قابله ایشان از زنان خود ما هستند که اینان نیز چیزى از کسى قبول نمى‌‌کنند.

براى بار چهارم آن مبلغ را فرستادم و گفتم این مبلغ را بین طلابى تقسیم کنید که در محضر شما درس مى‌‌خوانند.

سید رضى فرمود: طلاب همه حاضرند، هر کس هر مقدار احتیاج دارد از این پول برداد.

آنگاه یکى از طلاب برخاست فقط یک دینار برداشت و قدرى از آن را برید و آن بریده را در نزد خود نگهداشت و باقیمانده را در همان طبق گذاشت.

سید رضى پرسید چرا چنین کردى؟

گفت: دیشب براى روغن چراغ احتیاج پیدا کردم و کلید درب خزانه شما که وقف بر طلاب است نبود از این جهت از بقال، به نسیه روغن چراغ گرفتم. اکنون قدرى از این دینار برداشتم که قرضم را بدهم.

سرانجام آن طبق را ردّ کردند و نپذیرفتند.

آرى اینگونه بودند عالمان ربانى و طلاب روحانى و با این عزت نفس و بلند همتى و آزادگى و آزاد طبعى و سرافرازى زندگى مى‌‌کردند.

نقل شده که پس از این قضیه، سید رضى براى هر کدام از طلاب کلید علیحده تهیه فرمودند که هر کسى هر موقع هر مقدارى که احتیاج دارد از بیت المال بر مى‌‌داشت و طلاب هم هیچ وقت بیش از ضروریات اولیه و مخارج یومیه خود بر نمى‌‌داشتند.

ابواسحق ابراهیم بن احمد که قرآن را به سید تعلیم داده بود، خانه‌‌اى به سید هبه کرد.

سید گفت من از کسى چیزى قبول نمى‌‌کنم حتى از پدرم قبول نکردم تا چه رسد به شما.

او گفت: حق من به تو، از حق پدرت بیشتر است(مرادش تعلیم قرآن بود).

پس سید به احترام قرآن، آن خانه را قبول کرد.

(منبع: فوائد الرضویه: 494)


 



comment گل نوشته شما ()