سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

سرگذشت خواندنی محمد بن عبدالملک زَیّات
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

بارها شنیده‌‌ایم «دنیا دار مکافات است»، شنیده‌‌ایم «هر چی از این دست بدی از اون دست می‌‌گیری»، یا شنیده‌‌ایم «هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی»، و قطعا بسیاری از ما، نمونه‌‌هایی از این امور دیده‌‌ایم.

یکی از این موارد؛ «محمد بن عبدالملک زَیّات» است. واقعا داستان زندگی این شخص خواندنی و عبرت آموز است.

گوشه‌‌هایی از زندگی او را در ادامه مطلب بخوانیم و تأمّل کنیم.


«محمد بن عبدالملک زیات» در دوران خلافت «معتصم» و فرزندش «الواثق بالله» وزیری مقتدر و توانا و از هر جهت آزاد و از همه لحاظ مختار بود و طبق میل و دلخواهش رفتار می‌‌کرد.

لکن از نفوذ و اقتدارش نه تنها به نفع خلایق و بندگان خدا که عیال خدا هستند، استفاده نکرد، بلکه [قدرتش را] در ایذاء  و اذیت آنان به کار برد و با شکنجه‌‌‌هایی که خود مبتکر و مخترع آنان بود و در ادوار پیشین و اعصار گذشته سابقه نداشت، ایشان را معذّب می‌‌ساخت.

او برای سیاست و مجازات دشمنان خود و متخلّفان دولتی، تنوری از آهن درست کرده بود که در ته آن میخ‌‌های آهنین نوک به بالا نصب شده بود و نوک میخ ها مانند سوزن جوالدوز نیـرومند و تیز و خلنده بود. تنور مزبور بسیار تنگ بود؛ به طوری که کسی نمی‌‌توانست داخل آن شود مگر آنکه دستهایش را بالای سرش قرار دهد و پس از داخل شدن نمی‌‌توانست در آن تکان بخورد یا بنشیند.

«محمد بن عبدالملک زیات» افراد دولتی را که در کار و تکلیف خود کوتاهی و سستی می‌‌کردند و یا از پرداخت مالیات دولتی سرباز می‌‌زدند، داخل آن تنور کرده و از بیرون آن را با چوب درخت زیتون گرمش می‌‌نمودند و تنور مانند اخگر و آتشپاره سرخ می‌‌شد تا آن سیاه بخت و تیره روز از حرارت بی طاقت می‌‌شد و به جنبش در می‌‌آمد و تکان می‌‌خورد و به هر سو که میل می‌‌کرد، آن میخ های آهنین تافته شده به بدنش فرو می‌‌رفت و با سخت‌‌ترین وجهی شکنجه می‌‌شد.

آن تیره بخت و سیه روزگار هر اندازه فریاد می‌‌زد و صیحه می‌‌کشید و با سخنان جانگداز، درخواست عفو وطلب بخشش می‌‌کرد و می‌‌گفت: «ای وزیر! به من رحم کن!»، وزیر گمـراه و تیره دل در پاسخ إلتجاء و استرحام پی در پی او می‌‌گفت: «الرحمةُ خورٌ فی الطبیعة و ضعفٌ فی المُنة مارحمتُ شیئاً قَطُ»؛

رقّت و شفقت نشانه‌‌ی سستی طبیعت انسان و ضعف و ناتوانی طاقت و توان اوست. من تاکنون به هیچ انسان و حیوانی رحم نکرده ام.[منظورش این است که ترحّم مرد، نشانه ضعف نفس اوست!!!]

این جرثومه‌‌ی فساد به قدری بی‌‌رحم و سنگدل و سختگیر بود که ناله‌‌‌‌های جانگداز آن سیه طالع، کوچکترین ناراحتی در او بوجود نمی‌‌‌آورد.

پس از مدتی در نتیجه صدمه و شکنجه میخها و تنگی جا و حرارت فوق العاده، به شدیدترین وضع و فجیع‌‌ترین طرزی جان می‌‌داد و هلاک می‌‌شد.

این نوع شکنجه سابقه نداشته و او مبتکر و مخترعش بود.

«محمد بن عبدالملک زیات» بدین منوال با مردم رفتار می‌‌کرد تا این که «الواثق بالله» مرد و «جعفر متوکّل» به جای پدر نشست.

در زمان خلافت و حکومت او نیز به قرار سابق، چهل روز در پست وزارت باقی ماند، تا آنکه متوکّل بر او خشمگین شد و از وزارت معزولش کرد و «ابوالوزراء» را به مقام وزارت برگزید.

آنگاه تمام اموال و املاک او را مصادره نمود و دستور توقیف و بازداشت وی را صادر کرد و در تنور آهنی که خود برای شکنجه صاحبان دیوان و مقصّران دولتی ترتیب داده بود، زندانی و به قیدی آهنین که پانزده رطل وزن داشت، مقـید گردید.

محمد بن عبدالملک از شدّت درد و رنج و زیادی زحمت و عذاب فریاد می‌‌زد و صیحه می‌‌کشید و می‌‌گفت: «به من رحم کنید!» در پاسخ او گفته می‌‌شد: ساکت و آرام باش. تو می‌‌گفتی هرگز به احدی رحم نکرده ام، چون شفقت و دلسوزی، نشانه‌‌ی ضعف در طبیعت و سستی در توان است. بر حکم و قضاوت خود صبر کن و شکیبا باش.

روزی «محمد بن عباده» به نزد تنور آمد و به او گفت: «ای پسر زیات! تو می‌‌خواستی مرا در این تنور سرخ و کباب کنی، خودت سرخ و بریان شدی.»

متوکّل، عباده را مأمور ساخت که به نزد ابن زیات برود و او را سرزنش و نکوهش کند و خشمگینش سازد.

از این رو عباده نزد تنور آمد و ابن زیات را در تنور آهنین گرم و داغ دید. در برابر او ایستاد و سپس گفت: «محمّد! این داستان را بشنو! در همسایگی ما گورکنی بود. یک زنی بدکاره از همسایگان ما که با من دوست بود[!]، بیمار شد. گورکن عجله و شتاب کرد و در گورستان برای او قبری کند تا پولی دریافت کند. آن زن بهبودی یافت و جامه عافیت پوشید.

پس از چند روز گورکن مریض شد. زن رفیق و همدم من، به نزد گورکن رفت و او را در حال جان کندن و مردن دید. زن به او گفت: فلانی برای من قبری کند، در حالی که در سلامتی و تندرستی به سر می‌‌برم. آیا ندانسته‌‌ای که هرکس چاه بدی بکند، در آن سقوط می‌‌کند. ای محمّد! تو را بدرود می‌‌گویم. او را در همان قبر دفن کردیم و به خاک سپردیم.»

عباده پیوسته در روبروی محمد بن زیات سخنان اهانت آمیز و توهین آور و حرفهای رنجاننده و برخورنده و کلمات رنجه آور و گزند رسان می‌‌گفت و به این وسیله او را آزار داده و لطمه و صدمه روحی و روانی بر او وارد می‌‌کرد تا این که مُرد.

محمد بن عبدالملک زیات هنگامی که در تنور بود، پیشکارش نزد او آمد و گفت: «ای آقا و سرورم! به این مصیبت و بلا گرفتار شدی در حالی که هیچ شاکر و سپاسگزاری نداری و کسی نیست که از تو حمایت و جانبداری کند.»

محمد در پاسخ گفت: «احسان و نیکی «برامکه» هم آنان را فایده ای نداد و سودی نبخشید.»

خادمش گفت: «چطور احسان و خوبی آنها سودی به ایشان نداد در حالی که تو در چنین هنگام آنان را می‌‌ستایی و به خوبی نام می‌‌بری؟» محمد گفت: «راست و درست گفتی.»

«محمد بن عبدالملک زیات» در هشتم ماه صفر سال دویست و سی و سوم هجری دستگیر شد و چهل روز در تنور خود معذّب بود تا آنکه درگذشت و رهین اعمال خود گردید.

در این هنگام پسران او: «سلیمان» و «عبیدالله» که در زندان به سر می‌‌بردند، آزاد شدند تا جسد پدرشان را تحویل بگیرند. آنان نزد تنور آمدند و دیدند مأموران بدن پلید و جثّـه ناپاک پدرشان را از تنور خارج کرده اند و روی در چوبی افکنده اند و با پیراهنی که با آن زندانی شده بود  و کثیف و چرک آلود گشته بود، او را پوشانده اند.

پس گفتند: «سپاس و ستایش مر خدا را سزاست که ما را از این فاسق راحت و آسوده ساخت.» سپس جسد را تحویل گرفتند و روی همان در چوبی او را غسل دادند و برای او قبری کندند ولیکن خیلی گود نکرده و پایین تر نرفتند و پس از آن چالش کردند. گفته شد که سگها بدن او را از خاک درآوردند و گوشتش را خوردند.

محمد بن عبدالملک پیش از آنکه جان دهد بارها شنیده شد که با خود می‌‌گفت:

«ای محمد! آن همه آسایش، نعمت، کامرانی و خانه نظیف و پوشش خوب و نیکو که با سلامتی و تندرستی از آنها بهره می‌‌بردی، تو را قانع و راضی نساخت تا آنکه هوس وزارت کردی! اکنون [جزای] آنچه را که خود انجام دادی، بچش!»

حضرت ربّ الارباب در سوره مبارکه فاطر(35)، آیه شریفه 43 می‌‌فرماید:

«اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیِّئِ وَ لا یَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ ...»؛

در زمین تکبر و گردنکشی کنند و مکر (در اعمال بد) اندیشند و مکر زشت و فکر بدکاری جز صاحبش احدی را هلاک نخواهد کرد.

و حضرت أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) می‌‌فرماید:

«مَنْ حَفَرَ لِأَخِیهِ بِئْراً أَوْقَعَهُ اللهُ فِی بِئْرِه‏» (غررالحکم، ص 287 در لفظ «من».)

هر که برای برادر دینی خود چاه بدی بکند، خداوند او را در همان چاه خواهد افکند.

 (منبع: «داستانهای علوی»)

اندکی اطراف خودمان را بنگریم، چند مورد دیده ایم؟!!!

و نکند خود ما . . . !!!

=======================

پی‌‌نوشت 1:

محمد بن عبدالملک، معروف به زیّات و وزیر، در دوران خلافت معتصم عباسى (هشتمین خلیفه عباسیان) به خاطر برخوردارى از فضل و دانش و تبحّر در علم نحو و لغت جذب دستگاه خلافت عباسى گردید.

وى به معتصم عباسى بسیار نزدیک و از خواص وى به شمار مى آمد. به همین جهت معتصم عباسى مقام وزارت را به وى واگذار کرد و بر ارج و منزلت او افزود.

زیات به خاطر برخوردارى از ذوق شعر، دانایى و حسن سلوک و پشتیبانى از دستگاه خلافت و فروتنى در برابر خلیفه وقت، موقعیت مناسبى براى خویش به وجود آورد.

وى در دوران خلافت سه تن از خلفاى عباسى (معتصم، واثق و متوکل) نقش مؤثرى در حکومت و خلافت داشت و براى خوش خدمتى خلفا و تدبیر امور سیاسى و نظامى تلاش هاى بلیغى به عمل آورد.

پس از مرگ معتصم عباسى در نیمه ربیع الاوّل سال 227، با پسرش ابوجعفرهارون، ملقب به الواثق بالله بیعت شد.

در تمام دوران خلافت پنج سال و نُه ماهه واثق عباسى، زیّات، مقام وزارت را بر عهده داشت و یکه تاز میدان سیاست بود.

وى در این مدت، تنورى چوبین که اطراف آن را از داخل با میخ ‌هاى آهنین برجسته کرده بودند، درست کرد و مخالفان خود و حکومت را در داخل آن شکنجه مى کرد.

متوکل عباسى که در دوران خلافت معتصم و واثق، یک جوان عیاش، بى بندوبار و هوس باز بود و طمع به خلافت داشت، همیشه مورد بى مهرى و تحقیر واثق عباسى و وزیرش زیات قرار مى گرفت .

قاضى احمدبن ابى داود که شاهد رشد روزافزون مقام و قدرت زیّات در دستگاه خلافت عباسى بود، بر او رشک مى ورزید و دشمنى او را در قلب خود پنهان مى کرد.

قاضى احمدبن ابى داود، برعکس زیات، نسبت به متوکل مهربانى کرده و وى را محترم مى شمرد. در ذى حجّه سال 232 قمرى، واثق عباسى وفات یافت و متوکل عباسى، به عنوان دهمین خلیفه عباسى بر تخت خلافت تکیه زد. وى در آغاز، زیات را از وزارت عزل و احمدبن ابى داود را به وزارت خویش نصب کرد.

متوکل روز به روز با تحریکات احمدبن ابى داود، نفرت خویش نسبت به زیات را آشکار مى ساخت. تا در هشتم صفر سال 233 قمرى، دستور دستگیرى و حبس زیات را صادر کرد.

ایتاخ ترک به دستور متوکل، زیات را زندانى و به انواع شکنجه ها آزرد و تمام دارایى اش را مصادره کرد و سرانجام وى را در همان تنورى که براى شکنجه مخالفان خود درست کرده بود، انداخته و آن قدر وى را شکنجه کردند، تا به دیار نیستى شتافت. برخى گفته اند که او در زیر تازیانه جان داد.

پی‌ نوشت2:

«جاحظ» ملازم خاص عبدالملک زیات، وزیر واثق بود، و بعد از اینکه زیات به دستور متوکل کشته شد، او نیز فرار کرد.


 



comment گل نوشته شما ()