سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

چه ضرورتى داشت که واقعه غدیر اتفاق بیفتد؟ (بخش دوم)
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳٩٥
 

با توجه به اهمیت عمومی مسأله «غدیر» برای اسلام و اهمیت ویژه آن برای شیعه، تصمیم گرفتم مطلبی ارزشمند تقدیم کنم در ارتباط با اینکه اصلا غدیر چه اهمیتی دارد و چه ضرورتی داشت که غدیر واقع شود؟

عید غدیر

لذا برای این موضوع در صدد مطلبی جامع و کامل بودم که به این نوشته مفید برخوردم که مقداری طولانی بود، ولی بخاطر ضرورت بحث، آن را در چند پست تقدیم می‌‌کنم.

پست دوم پیرامون «سه راه پیش روى پیامبر(ص)» تقدیم ‌می‌‌شود.


سه راه پیش روى پیامبر(ص)

گفته شد که پیامبر اکرم(ص) از آینده امت خود و فتنه‌‌‌اى که درباره خلافت اتفاق افتاد، آگاهى داشتند، حال، سؤال این است که پیامبر(ص) براى مقابله با آن چه تدابیری اندیشیده بودند؟ آیا با احساس مسئولیت، براى پیشگیرى از آن راه‌حلى داده است یا خیر؟

سه احتمال وجود دارد:

١. روش سلبى: یعنى پیامبر(ص) وظیفه‌‌‌اى احساس نمى‌‌‌کرده است.

٢. روش ایجابى با واگذارى به شورا: به این صورت که براى رفع اختلاف و نزاع، مردم را به شورا دعوت نموده است تا به نظر شورا عمل کنند.

٣. روش ایجابى با تعیین: یعنى پیامبر(ص) براى رفع فتنه، کسى را به جانشینى خود معرفى کرده است.

اشکالات روش سلبى

این احتمال که پیامبر(ص) احساس وظیفه‌‌‌اى نسبت به جانشینى بعد از خود نداشته است، اشکالاتى دارد که به آنها اشاره مى‌کنیم:

یک- نتیجه این احتمال در اهمال یکى از ضروریات اسلام و مسلمانان است. به باور ما، اسلام دین جامعى است که براى همه ابعاد زندگى انسان دستورهاى کاملى دارد و مى‌تواند سعادت‌آفرین باشد، حال چگونه ممکن است، پیامبر اسلام(ص) نسبت به جانشین بى‌تفاوت باشد؟

دو- این احتمال، خلاف سیره رسول خدا(ص) است. با دقت در زندگى پیامبر(ص) درمى‌یابیم که آن حضرت، بیست‌وسه سال براى گسترش اسلام و عزت مسلمانان کوشیدند. ایشان در بستر بیمارى - که به وفاتشان انجامید - براى حفظ مرزهاى اسلامى، لشکرى مهیا کردند و خود تا خارج شهر، آنان را بدرقه نمودند و همچنین وصیتى نوشتند که مسلمانان با عمل به آن از اختلاف و گمراهى به دور بمانند.(صحیح بخارى، کتاب المرضى، باب ١٧؛ صحیح مسلم، کتاب وصیت، باب ۵، ح ٢٢)

ایشان هر زمان به سبب جنگ از مدینه خارج مى‌شدند، کسى را به جاى خود منصوب مى‌کردند تا به امور مردم رسیدگى کند.(رک: معالم المدرستین، ج١، صص٢٧٣ - ٢٧٩)

وقتى که پیامبر(ص) براى چند روزى که از مدینه خارج مى‌شود، آنجا را بدون جانشین رها نمى‌‌‌کند، آیا ممکن است، در سفرى که در آن بازگشتى نیست، کسى را جانشین خود نکند، تا به امور مردم بپردازد؟

سه- این احتمال، خلاف دستورات پیامبر(ص) است؛ زیرا حضرت به مسلمین فرمودند: «من أصبح و لم یهتمّ بأمور المسلمین فلیس منهم »؛(اصول کافى، ج٢، ص١٣١) «هر کسى صبح کند، درحالى‌که به فکر امور مسلمین نباشد، مسلمان نیست».

با توجه به این فرموده آیا مى‌توان گفت که پیامبر(ص) به فکر آینده درخشان مسلمانان نبوده است؟!!!

چهار- این احتمال، خلاف سیره خلفاست؛ زیرا هر یک از خلفا به فکر آینده مسلمانان بوده‌‌‌اند و براى خود جانشین تعیین نموده‌‌‌اند.

«طبرى» مى‌گوید:

ابوبکر هنگام احتضار، عثمان را در اتاقى خلوت به حضور پذیرفت.

به او گفت: بنویس: بسم الله الرحمن الرحیم، این عهدى است از ابوبکر بن‌ابى‌قحافه به مسلمین، این را گفت و از هوش رفت. عثمان براى آنکه مبادا ابوبکر بدون تعیین جانشین از دار دنیا برود، نامه را با تعیین عمربن‌خطاب به عنوان جانشین ابوبکر ادامه داد. ابوبکر بعد از به هوش آمدن نوشته او راتصدیق کرده و آن را مهر نمود و به غلام خود داد تا به عمربن‌خطاب برساند. عمر نیز نامه را گرفت و در مسجد به مردم گفت: اى مردم! این نامه ابوبکر خلیفه رسول خداست که در آن از هیچ نصیحتى براى شما فروگذار نکرده است.(تاریخ طبرى، ج٣، ص۴٢٩)

از این ماجرا در مى‌یابیم که ابوبکر و عثمان هر دو به فکر امت اسلامى بوده‌‌‌اند. ابوبکر براى خود جانشین معین نمود و عمر نیز آن را تأیید کرده است. عمر نیز هنگامى که مرگش حتمى شد، فرزند خود، عبدالله را نزد عایشه فرستاد تا از او براى دفن عمر در حجره پیامبر(ص) اجازه بگیرد. عایشه با قبول درخواست، براى عمر پیغام فرستاد که مبادا امت پیامبر(ص) را مانند گله‌‌‌اى بدون چوپان رها کرده و بعد از خودت جانشینى معین نکنى.(الامامة و السیاسة، ج١، ص٣٢)

به این ترتیب عایشه و عمر نیز به فکرآینده امت اسلامى بوده و جانشین معین کرده‌‌‌اند.

معاویه نیز جهت گرفتن بیعت براى یزید، به مدینه آمد و در ملاقاتى که با جمعى از صحابه، از جمله «عبدالله بن‌عمر» داشت، گفت: «من از اینکه امت محمد را مانند گله‌‌‌اى بدون چوپان رها کنم، ناخوشنودم، لذا در فکر جانشینى فرزند خود یزید هستم».(الامامة والسیاسة، ج١، ص١۶٨)

چگونه ممکن است که همه به فکر امت باشند، اما پیامبر(ص) نسبت به این موضوع بسیار مهم، بى‌تفاوت باشد؟

پنج- این احتمال، خلاف سیره انبیاست؛ زیرا با دقت در تاریخ درمى‌یابیم که تمام انبیاى الهى براى بعد از خود جانشین معین کرده‌‌‌اند و به یقین پیامبر اسلام نیز از این ویژگى مستثنا نیست.

به دلیل اهمیت این موضوع، حضرت موسى(ع) از خداوند متعال مى‌خواهد که وزیرى را براى او معین کند، آنجا که مى‌فرماید: وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی* هارُونَ أَخِی؛ «و وزیرى از خاندانم براى من قرار ده. برادرم هارون را».(طه: ٢٩ و ٣٠)

ابن‌عباس نقل مى‌کند که شخصى یهودى به نام «نعثل» خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض کرد که اى محمد! از تو درباره امورى سؤال مى‌کنم که در ذهن دارم، اگر پاسخ دهى، به تو ایمان مى‌آورم. به من بگو که جانشین تو کیست؟ زیرا هیچ پیامبرى نیست، مگر آنکه جانشینى داشته است. و جانشین نبى ما(موسى‌بن عمران)، «یوشع‌بن نون» است. پیامبر(ص) فرمودند:

إنّ وصیی علی بن ابی طالب و بعده سبطای الحسن و الحسین تتلوه تسعة ائمة من صلب الحسین....(ینابیع المودة، باب ٧۶، ح ١)

همانا وصى من على‌بن ابى‌طالب و بعد از او دو سبط من حسن و حسین، بعد از آن دو، نُه امام از صُلب حسین است.

یعقوبى مى‌گوید:

آدم(ع) هنگام وفات به «شیث» وصیت نمود و او را به تقوى و حُسن عبادت امر کرده و از معاشرت با قابیلِ لعین برحذر داشت.(تاریخ یعقوبى، ج١، ص٧)

شیث نیز به فرزندش انوش وصیت کرد. انوش نیز به فرزندش «قینان» و او به فرزندش «مهلائیل» و او به فرزندش «یرد» و او به فرزندش «ادریس» وصیت نمود.(کامل ابن اثیر، ج١، صص۵۴ و ۵۵)

ادریس نیز به فرزندش «متوشلخ» و او به فرزندش «لمک» و او به فرزندش «نوح»، و نوح نیز به فرزندش «سام» وصیت نمود.(همان، ص۶٢)

هنگامى که ابراهیم(ع) خواست از مکه حرکت کند، به فرزندش «اسماعیل» وصیت نمود که در کنار خانه خدا اقامت کند و حج و مناسک مردم را برپا دارد.(تاریخ یعقوبى، ج١، ص٢٨)

اسماعیل نیز هنگام وفات به برادرش «اسحاق» وصیت نمود، و او نیز به فرزندش «یعقوب»، و همین طور وصیت از پدر به پسر یا برادر ادامه یافت. داود بر فرزندش سلیمان وصیت نمود و فرمود: به وصایاى خدایت عمل کن و مواثیق، عهدها و وصایاى او را که در تورات است، حفظ نما. عیسى(ع) نیز به شمعون وصیت کرده و شمعون نیز هنگام وفات، خداوند به او وحى نمود که حکمت(نور خدا) و تمام مواریث انبیا را نزد یحیى به امانت بگذارد و یحیى را امر نمود تا امامت را در اولاد شمعون و حواریین از اصحاب حضرت عیسى قرار دهد. این چنین وصیت ادامه یافت تا به پیامبر اسلام(ص) رسید.(اثبات الوصیة، ص٧٠)

این وصایا تنها به تقسیم مال یا مراعات اهل بیت محدود نبوده است - به‌ویژه با در نظر گرفتن اینکه اهل سنت بر این باورند که انبیاء از خود، مالى به ارث نمى‌‌‌گذاشتند - بلکه وصیت در امر هدایت، رهبرى جامعه و حفظ شریعت نیز بوده است.

حال، آیا ممکن است که پیامبر اکرم(ص) از این قانون که هم عقل آن را تأیید مى‌کند و هم سیره تمام پیامبران مؤید آن است، مستثنا باشد؟

«سلمان فارسى» از رسول خدا(ص) پرسید:

اى رسول خدا! براى هر پیامبرى وصیى است، وصى تو کیست؟ پیامبر بعد از لحظاتى فرمود: اى سلمان! من با سرعت خدمت او رسیدم و عرض کردم: لبیک. حضرت فرمود: آیا مى‌دانى وصى موسى کیست؟سلمان گفت: آرى، یوشع‌بن نون. حضرت فرمود: براى چه او وصى شد؟ عرض کردم: زیرا او اعلم مردم در آن زمان بود. پیامبر(ص) فرمود: همانا وصى و موضع سر من و بهترین کسى که براى بعد از خود مى‌گذارم، کسى که به وعده من عمل کرده و حکم به دینم خواهد کرد، على‌بن ابى‌طالب است.(کنزالعمال، ج١١، ص۶١٠، ح ٣٢٩۵٣؛ مجمع الزوائد، ج٩، صص١١٣ و ١١۴)

«بریده» نیز از رسول خدا(ص) نقل مى‌کند که فرمودند: « لکلّ نبی وصی و وارث، و انّ علیا وصیی و وارثی »؛(الریاض النضرة، ج٣، ص١٣٨) «براى هر پیامبرى وصى و وارثى است، و همانا على وصى و وارث من است».

شش- وظیفه پیامبر(ص) منحصر به دریافت وحى و ابلاغ آن به مردم نبوده، بلکه وظایف دیگرى نیز داشته است؛ از جمله:

الف) تفسیر قرآن کریم، بیان اهداف و کشف رموز و اسرار آن.

ب) تبیین احکام و موضوعاتى که در زمان حضرت اتفاق مى‌افتاد.

ج) پاسخ به سؤالات و شبهاتِ دشوار و مغرضانه دشمنان اسلام.

د) حفظ دین از تحریف؛ زیرا پس از وفات پیامبر ضرورت وجود جانشینى براى ایشان که توان مقابه با تحریف‌ها را داشته باشد، به شدت احساس شد.

از طرفى مى‌دانیم که کسى غیر از على‌بن ابى‌طالب(ع) از عهده آنها بر نمى‌‌‌آمد.

هفت- همچنین هنگام وفات پیامبر، امت اسلامى از راه‌هاى مختلف، مورد تهاجم دشمنان و در خطر بوده است؛ به‌طور مثال ازطرف شمال و شرق با دو امپراطورى بزرگ روم و ایران و در داخل نیز با منافقان درگیر بوده‌‌‌اند. یهودیان «بنى‌قریظه» و «بنى‌نضیر» هم با مسلمانان رابطه نزدیکى نداشتند و به فکر شکست و نابودى آنان بودند.

در این وضعیت، وظیفه پیامبر(ص) درباره جانشینى خود چیست؟ آیا مى‌تواند آنان را به حال خود بگذارد یا اینکه باید براى رفع اختلافات مسلمانان، جانشینى معین کند تا با رهبرى مردم مانع از تضعیف اسلام شود؟

به‌طور قطع، باید بپذیریم که پیامبر(ص) در این‌باره به وظیفه خود عمل کرده و جانشین خود را معین کرده است، ولى متأسفانه عده‌‌‌اى، این سفارش و وصیت را نادیده گرفتند و مسلمانان را به گمراهى کشاندند.

اشکالات روش ایجابى با واگذارى به شورا

راه دومى که پیش‌روى پیامبر(ص) بود، واگذار کردن مسئله خلافت به شورا بود تا با توافق، خلیفه‌‌‌اى را انتخاب کنند. اشکالات این راه نیز عبارتند از:

یک- اگر پیامبر(ص) این راه را براى تعیین سرنوشت خلافت برگزیده بودند، باید مردم را توجیه و براى فرد منتخب و افراد انتخاب کننده، شرایطى مى‌گذاشتند، اما چنین نشد. اگر بنا بر خلافت شورایى بود، باید آن را با بیانى صریح و رسا بارها بیان مى‌کردند.

دو- نه تنها پیامبر(ص)، نظام شورایى را بیان نکردند، بلکه مردم در آن زمان صلاحیت و آمادگى چنین چیزى را نداشتند؛ زیرا آنان همان کسانى بودند که در ماجراى بناى «حجرالاسود»، هر قبیله‌‌‌اى مى‌خواست آن را خود نصب کند تا این افتخار نصیبش گردد و کم مانده بود، این نزاع به جنگى مبدل شود. در این هنگام پیامبر(ص) با تدبیر حکیمانه خود، آتش این نزاع را خاموش کرد و با قراردادن حجرالاسود در میان پارچه، از همه قبایل خواست تا نماینده آنان در نصب حجرالاسود سهیم باشد.

در غزوه «بنى‌مصطلق» فردى از انصار و فردى دیگر از مهاجرین در مسئله‌‌‌اى کشمکش کردند و هریک قوم خود را به یارى خواستند که نزدیک بود جنگى داخلى در بگیرد و دشمن بر مسلمین مسلط شود، اما باز هم پیامبر(ص) آنان را سرزنش کرد و از ادعاهاى جاهلى برحذر داشت.

همان مردمى که پس از وفات رسول خدا(ص) در مسئله خلافت اختلاف کردند و عده‌‌‌اى از انصار و مهاجرین در «سقیفه» با ادعاهاى بى‌اساس‌شان، حق خلافت را از آنِ خویش دانستند، در نهایت با لگدکوب کردن صحابى(سعدبن‌عباده) مهاجرین، حکومت و خلافت را به نفع خود تمام کردند.

سه- گفته شد که پیامبر(ص) جز تلقى و تبلیغ وحى وظایف دیگرى هم داشتند. مسلمانان پس از وفات رسول خدا(ص) به کسانى نیاز داشتند تا کمبودى را که با رحلت پیامبر به وجود آمده بود، جبران کند و آن هم کسانى جز از على(ع) و اهل بیتش نبودند؛ از این‌رو از على(ع) سؤال شد که چرا بیش از همه از پیامبر(ص) روایت نقل مى‌کنى؟ ایشان فرمودند: «لأنی کنت اذا سألته انبأنی و اذا سکتّ ابتدأنی»؛(صحیح ترمذى، ج۵، ص۴۶٠؛ طبقات ابن سعد، ج٢، ص١٠١) «زیرا من هر گاه از پیامبر(ص) سؤال مى‌کردم، مرا خبر مى‌داد و هر گاه سکوت مى‌کردم، او شروع به حدیث گفتن مى‌کرد».

پیامبر(ص) بارها فرمودند: «أنا دارالحکمة و علی بابها»(صحیح ترمذى، ج۵، ص۶٣٧)؛ «من شهر حکمت و على دروازه آن است». همچنین فرمود: «أنا مدینة العلم و علی بابها، فمن اراد العلم فلیأت الباب»(مستدرک حاکم، ج٣، ص١٢٧)؛ «من شهر علم و على دروازه آن شهر است، هر کس اراده علم مرا دارد باید از دروازه آن وارد شود».

نتیجه مى‌گیریم که با رد احتمال‌هاى اول و دوم، احتمال سوم تعیین، و نصب خلیفه از جانب رسول خدا اجتناب ناپذیر است.

على‌اصغر رضوانى (منبع: پاسخ به پرسش های کلامی، تاریخی و فقهی)

چه ضرورتی داشت که واقعه غدیر اتفاق بیفتد(بخش اول)

چه ضرورتی داشت که واقعه غدیر اتفاق بیفتد(بخش سوم)

چه ضرورتی داشت که واقعه غدیر اتفاق بیفتد(بخش چهارم)


 



comment گل نوشته شما ()