سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

درسهایی از ملاقاتهای امام حسین(ع) در راه کربلا
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳٩٥
 

حضرت امام حسین‏(علیه‏‌‌السلام) براى قیام جاودانه کربلا، علاوه بر زمینه‌‌‏سازى چندین ساله دوران گذشته، از آغاز حرکت خویش نیز دست به فعالیتهاى گسترده‏‌‌اى زد: وداع جانسوز با قبر پیامبر اکرم(ص) و افراد مختلف، نوشتن وصیت‏‌‌نامه و نیز نگارش نامه‌‌‏هاى بسیار براى قبیله‌‌‏ها و افراد مختلف، ماندن در مکّه از ماه مبارک شعبان تا هشتم ماه مبارک ذى الحجّه.


از دیگر فعالیتهاى حضرت، ملاقاتهایى است که از زمان آغاز حرکت از شهر مدینه تا کربلا داشته. این مجموعه ملاقاتها، نشان‏ دهنده تلاش حضرت براى هدایت انسانها، بیان اهداف بلند قیام، دفاع جانانه از حقیقت اسلام، برخورد شدید با یزید و یزیدیان و اتمام حجّت براى شکّاکان و دودلان مى‌‌‏باشد.

در ادامه مطلب، سه ملاقات امام(ع) و کلام گهربار ایشان تقدیم می شود.


1. ملاقات با محمّد بن حنفیه (1) در مدینه

محمّد بن حنفیه، قبل از حرکت امام حسین‏(‏علیه‏‌‌السلام) به ملاقات او آمد و گفت: «اى برادر! تو محبوب‏ترین مردم نزد منى و من از هیچ کس نصیحتم را دریغ نمى‌‌‏دارم، تا چه رسد به شما... . از بیعت با یزید  کناره گیر و از سکونت در شهرها تا مى‌‌‏توانى پرهیز کن. سپس نمایندگان خود را به سوى شهرها اعزام کن و [به این وسیله‏] آنها را به سوى خودت دعوت کن؛ اگر تو را اجابت کردند و به بیعت با تو تن دادند، خدا را بر این نعمت شکر کن و اگر با دیگرى بیعت کردند، این انتخاب بد به هیچ وجه مزیت و موقعیت تو را به دست فراموشى نخواهد سپرد...».

امام حسین‏(‏علیه‏‌‌السلام) فرمود: «برادر! به کجا روم؟»

محمّد گفت: «به سوى مکه حرکت کن. اگر آن شهر را مناسب اقامت دیدى، در آنجا بمان و اگر احساس کردى که مکه نیز جاى امنى براى تو نیست، به بیابانها و کوهها رو کن و همیشه از نقطه‏‌‌اى به نقطه‏‌‌اى در حرکت باش تا آنکه سرانجام کار را دریابى.‌»

امام حسین‏(‏علیه‏‌‌السلام) در پاسخ فرمود: «اى برادر! تو نصیحت ملاطفت‏آمیز خود را از من دریغ نداشتى. امیدوارم که پیشنهاد تو مقبول و پسندیده باشد.‌» (2)

و اضافه فرمود: «یا اَخِى وَاللهِ لَوْلَمْ یکُنْ مَلْجَاٌ وَلا ماْوى‏ لا بایعْتُ یزِیدَ بْنَ مُعاوِیةَ؛ اى برادر! به خدا قسم اگر [در دنیا] پناهگاه و محل سکونتى نداشته باشم، هرگز با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد.‌»

محمّد گریست، امام از او تشکر کرد و فرمود: «اى برادر! خداوند تو را جزاى خیر دهد که از سر خیر [خواهى] پیشنهاد کردى. من قصد عزیمت به مکه را دارم و خود و برادرانم و فرزندان آنها و پیروان من نیز بر این رأى‏اند. و امّا تو اى برادر! پس مى‌‌‏توانى در مدینه بمانى و گزارشهاى لازم را از اخبارى که مى‌‌‏شنوى برایم بفرستى و چیزى از نظر من پنهان نگاه ندارى.‌» (3)

محمّد بن حنفیه ملاقاتى نیز در مکّه با امام حسین‏(‏علیه‏‌‌السلام) دارد که در آن ملاقات چنین عرض مى‌‌‏کند: «اى برادر! تو مردم کوفه را خوب مى‌‌‏شناسى و مى‌‌‏دانى که با پدر و برادرت چه کردند و من مى‌‌‏ترسم که سرنوشت شما نیز همان سرنوشت گذشتگان بشود. اگر مصلحت بدانى، در مکه بمان که هم جانت سالم مى‌‌‏ماند و هم عزّت و احترامت محفوظ است.‌»

حضرت فرمود: «خوف این را دارم که یزید به‏طور ناگهانى مرا بکشد و من همان کسى باشم که با کشته شدنش حرمت حرم شکسته مى‌‌‏شود.‌» (4)

محمّد گفت: «پس به اطراف یمن بروید که مناطق امنى است.‌» حضرت فرمود: «در گفته شما تأمّل مى‌‌‏کنم.‌» ولى فرداى آن روز حضرت به سوى کوفه حرکت کرد. محمّد گفت: «چه شد که در حرکت عجله مى‌‌‏کنى؟»

حضرت فرمود: بعد از رفتن تو، پیامبر را در خواب دیدم که فرمود: «یا حُسَینُ اُخْرُجْ فَاِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ اَنْ یراکَ قَتِیلاً؛ اى حسین! بیرون برو که خداوند خواسته تو را کشته ببیند.‌» محمّد کلمه استرجاع را بر زبان آورد و گفت: «اکنون که عازم هستى، پس چرا زنان را با خودت مى‌‌‏برى؟»

فرمود: «اِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ اَنْ یراهُنَّ سَبایا؛ خدا خواسته که آنها را اسیر ببیند.‌» (5)

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب‏ *** ور نه این بى ‏حرمتى را کى روا دارد حسین‏

 

2. ملاقات با گروهى از مردم و عبد الله بن زبیر در مکه

با ورود امام حسین(‏علیه‏‌‌السلام) به مکه، مردم و کسانى که براى حجّ به مکه مشرف شده بودند، به محضر آن حضرت مى‌‌‏رسیدند، از جمله عبد الله بن زبیر که در جوار کعبه اقامت گزیده و سرگرم نماز و طواف بود، هر روز یا دو روز یک بار به محضر آن حضرت مى‌‌‏آمد.

وى در اضطراب شدیدى بسر مى‌‌‏برد؛ زیرا به خوبى مى‌‌‏دانست که امام حسین تا زمانى که در مکه شرف حضور داشته باشد، اهل حجاز با او بیعت نخواهند کرد؛ زیرا امام(‏علیه‏‌‌السلام) داراى موقعیت خاص اجتماعى بود و مردم بیش‏تر از او اطاعت مى‌‌‏کردند. (6)

هدف از تظاهر عبد الله به عبادت، به دام انداختن افراد بود. على(‏علیه‏‌‌السلام) درباره او فرمود: «ینْصِبُ حِبالَةَ الدِّینِ لِاصْطِفاءِ الدُّنْیا؛ (7) دام دینى مى‌‌‏گستراند تا دنیا را بدست آورد.‌»

با این حال، ابن زبیر به امام حسین(‏علیه‏‌‌السلام) پیشنهاد کرد که در مکه اقامت کند تا او با امام بیعت نموده، مردم نیز با امام بیعت نمایند. این کار بدین جهت بود که از خود رفع تهمت کند و مردم این پیشنهاد را به عنوان حسن نیت و خیرخواهى اوتلقى کنند. (8)

حضرت فرمود: «یابْنَ زُبَیر لَئِنْ اُدْفَنُ بِشاطِى‏ء الْفُراتِ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اَدْفَنَ بِفِناءِ الْکَعْبَةِ؛ پسر زبیر! اگر در سرزمین فرات دفن شوم، برایم بهتر است از اینکه در آستانه کعبه به خاک سپرده شوم.‌»

و در ادامه فرمود: «اِنَّ اَبِى حَدَّثَنِى اَنَّ بِها کَبْشاً یسْتَحِلُّ حُرْمَتَها فَما اُحِبُّ اَنْ اَکُونَ ذلِکَ الْکَبْشُ؛ (9) پدرم به من خبر داد که در مکه قوچى کشته مى‌‌‏شود که به وسیله او حرمت خانه خدا شکسته مى‌‌‏گردد و من دوست ندارم (هتک حرمت الهى با کشته شدن من باشد و) آن قوچ با شم.‌»

در نقل دیگر آمده هنگامى که عبدالله متوجه شد امام حسین(‏علیه‏‌‌السلام) عازم کوفه است، به ملاقات امام آمد و گفت: «چه تصمیمى دارید؟ به خدا سوگند که من از عدم مبارزه و جهاد علیه بنى امیه به خاطر ستمهایى که بر بندگان صالح خدا روا مى‌‌‏دارند، بسیار بیمناکم و از عذاب الهى مى‌‌‏ترسم!» امام حسین(‏علیه‏‌‌السلام) فرمود: «تصمیم دارم به کوفه بروم.‌» عبدالله گفت: «خدا تو را موفق بدارد؛ اگر من هم یارانى همانند انصار و یاران تو داشتم، از رفتن به آن دیار امتناع نمى‌‌‏کردم.‌»

ابن زبیر با اینکه قلباً از رفتن امام حسین به کوفه خوشحال بود؛ ولى براى حفظ ظاهر و رفع اتهامات احتمالى گفت: «اگر شما در همین‏جا بمانید و ما و مردم حجاز را به بیعت با خود فرا خوانید، به سوى تو خواهیم شتافت و با تو بیعت خواهیم کرد؛ چرا که تو را به امر خلافت سزاوارتر از یزید و پدر یزید [معاویه] مى‌‌‏دانیم.‌» (10)

شاهد این ظاهرسازى، سخنان عبدالله بن عباس است که دست بر شانه ابن زبیر گذاشت و گفت: «اى پسر زبیر! فضا براى تو باز شد و حسین به سوى عراق کوچ کرد.‌»

و در ادامه گفت: «چرا خود را نامزد خلافت نموده‏اى؟» گفت: به جهت شرافتم.‌» ابن عباس گفت: «به چه چیز شرافت پیدا کرده‏اى؟ اگر براى تو شرافتى باشد، از ناحیه ما است و ما از تو شریف‏تریم... .‌» (11)

این ملاقاتها ماهیت اصلى زبیر را رو کرد و نشان داد که نامزدى خلافت با درخواست بیعت با امام حسین‏(علیه‏‌‌السلام) و ماندن در مکه سازگارى ندارد.


3. ملاقات با عبیدالله بن حرّ جُعفی در کربلا

در قصر بنى مقاتل، حضرت امام حسین(‏علیه‏‌‌السلام) حجّاج بن مسروق را نزد عبید الله بن حرّ جعفى فرستاد.

عبید الله پرسید: اى حجّاج بن مسروق چه پیامى آورده‏‌‌اى؟ گفت: هدیه و کرامتى اگر پذیرا باشى! این حسین است که تو را به یارى خود خوانده است. اگر او را یارى کنى، مأجور خواهى بود و اگر کشته گردى به فیض شهادت نائل خواهى آمد.

عبید الله گفت: به خدا سوگند! از کوفه خارج نشدم، مگر اینکه دیدم جماعت کثیرى به قصد جنگیدن با حسین بیرون مى‌‌‏آیند و شیعیان او را مخذول ساخته، فهمیدم که حسین کشته خواهد شد. و چون من قدرت بر یارى او را ندارم، مایل نیستم نه او مرا ببیند و نه من او را.

حجّاج بن مسروق نزد امام بازگشت و پاسخ عبید الله بن حرّ را به عرض امام رساند.

آن حضرت با عده‏‌‌اى از اهل بیت و یارانش برخاست و به خیمه عبید الله بن حر رفت و در قسمت بالاى مجلس در جایى که براى او تهیه شده بود، نشست.

عبیدالله بن حر مى‌‌‏گوید: من در طول عمرم هرگز کسى را همانند حسین(‏علیه‏‌‌السلام) ندیدم. وقتى نگاهم به او افتاد در آن لحظه که به سوى خیمه‏ام مى‌‌‏آمد، آن منظره و هیئت گیرایى داشت که در هیچ چیزى آن جاذبه وجود نداشت و چنان رِقّتى در من پدیدار شد که تاکنون هرگز نسبت به کسى در من این‏گونه رقّت پیدا نشده بود. آن لحظه‏‌‌اى که مشاهده نمودم امام حسین(‏علیه‏‌‌السلام) راه مى‌‌‏رفت و کودکان [و جوانان] پروانه‏وار گرد شمع وجودش حرکت مى‌‌‏کردند، به محاسنش نظر کردم همانند بال غراب سیاه بود. عرض کردم: آیا این رنگ سیاهى موى شما است یا اثر خضاب است؟

فرمود: «اى پسر حُر! پیرى‏ام فرا رسید.‌» متوجه شدم که اثر خضاب است.

آنگاه امام حسین(‏علیه‏‌‌السلام) فرمود: «اى پسر حُر! اهل شهر شما به من نامه نوشتند که به یارى من هماهنگ‏اند و از من خواستند تا نزد آنها بیایم؛ ولى به آنچه وعده داده بودند، وفا نکردند. و تو [نیز] داراى گناهان زیادى هستى (12). آیا نمى‌‌‏خواهى به وسیله توبه آن اعمال ناشایسته را از بین ببرى؟»

عبید الله گفت: «چگونه جبران آن همه گناه ممکن است اى پسر پیامبر!» حضرت فرمود: «فرزند دختر پیامبرت را یارى کن!»

عبیدالله گفت: «به خدا سوگند! من مى‌‌‏دانم کسى که از تو پیروى کند، در روز قیامت سعادتمند خواهد شد؛ ولى نصرت من تو را در قتال با دشمن بى‏نیاز نمى‌‌‏کند و در کوفه براى شما یاورى نیست و من [نیز] چنین نکنم؛ زیرا نفسم به مرگ راضى نمى‌‌‏شود؛ (13) ولى اسبم به نام «ملحقه» و شمشیرم را در اختیار شما قرار مى‌‌‏دهم.‌»

حضرت فرمود: «ما جِئْناکَ لِفَرَسِکَ وَسَیفِکَ اِنَّما اَتَیناکَ لِنَسْأَلَکَ النُّصَرَةَ؛ ما براى اسب و شمشیرت به نزد تو نیامدیم. ما آمدیم که [تو راه سعادت را انتخاب کنى و] از تو یارى بخواهیم.‌»

آنگاه فرمود: «حال که ما را یارى نمى‌‌‏کنى، به اسب و شمشیرت نیازى نیست و ما گمراهان را به یارى خویش نطلبیم؛ ولى تو را نصیحت مى‌‌‏کنم، اگر مى‌‌‏توانى به جایى برو که فریاد ما را نشنوى و مقاتله ما را نظاره‏گر نباشى.

از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «مَنْ سَمِعَ واعِیةَ اَهْلَ بَیتِى وَلَمْ ینْصُرْهُمْ عَلى‏ حَقِّهِمْ اَکَبَّهُ اللهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فِى النَّارِ؛ هر کس بانگ اهل بیت من را بشنود و بر گرفتن حقشان یارى نکند، خدا او را به روى در آتش مى‌‌‏افکند.‌»

بعدها عبیدالله بن حرّ اشعارى در ندامت و پشیمانى از عدم حمایت از امام حسین(‏علیه‏‌‌السلام) سرود و در حالى که از ابن زیاد خشمگین بود کوفه را به قصد جبل ترک کرد. (14)

-----------------

پی‌‌نوشتها:

1) حنفیه، لقب مادر او است. نام مادرش خوله بود، و پدر بزرگوارش امیرمؤمنان على‏(‏علیه‏‌‌السلام) است.

2) ر. ک: ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 34.

3) ر. ک: بحار الانوار، محمّدباقر مجلسى، بیروت، مؤسسة الوفاء، ج 44، ص 329.

4) کلام امام‏(‏علیه‏‌‌السلام) اشاره به عبد الله بن زبیر دارد که با کشته شدنش، حرمت خامه خدا هتک شد.

5) ر. ک: لهوف، سید بن طاوس، قم، انتشارات داورى، ص 27.

6) ر. ک: ارشاد مفید، ج 2، ص 35.

7) ر. ک: حیاة الحسین‏علیه‏‌‌السلام، دمیرى، قم، منشورات رضى، ج 2، ص 310؛ قصّه کربلا، ص 81 - 82.

8) قصّه کربلا، ص 157.

9) کامل الزیارات، ابن قولویه، نجف، مرتضویه، باب 23، ص 72.

10) ر. ک: نفس المهموم، ص 167؛ قصه کربلا، ص 158.

11) ر. ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 20، ص 134؛ قصه کربلا، ص 158؛ تأمّلى در نهضت عاشورا، رسول جعفریان، نشر مورّخ، قم، 1386، ص 75.

12) عبید الله بن حر در گذشته از هواداران عثمان بود و در جنگ صفین نیز جزء سپاه معاویه بود و بعد از شهادت امیر مؤمنان‏علیه‏‌‌السلام، ساکن کوفه شد. (وسیلة الدارین، موسوى، بیروت، مؤسسة الاعلمى، ص 67.)

13) مقایسه بین برخورد زهیر با دعوت امام حسین(‏علیه‏‌‌السلام) و برخورد عبید الله بن حر که هر دو عثمانى بودند، مى‌‌‏رساند که انتخاب سعادت به دست خود انسان است، منتهى همّت مردانه مى‌‌‏خواهد.

14) مقتل الحسین، مقرّم، ص 189، الفتوح، ج 5، ص 131 - 133؛ تأمّلى در نهضت عاشورا، همان، ص 89.


 



comment گل نوشته شما ()