سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

رابطه‌ی « عشق » و « دیوانگی »
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

این داستان؛ مثلی بسیار زیبا از ارتباط وثیق «عشق» ‌و «دیوانگی» است!!!

 قطعا خواندن آن، خالی از لطف نخواهد بود.


 در زمان های بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،«فضیلت ها» و «تباهی ها» همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته شده بودند.

 روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند،خسته تر و کسل تر از همیشه.

 ناگهان ذ کاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم مثل قایم باشک.

 همه از پیشنهاد او شاد شدند و «دیوانگی» فوراً فریاد زد من چشم می گذارم!!!

از آنجایی که هیچکس دلش نمی خواست دنبال «دیوانگی » بگردد، همه قبول کردند که او چشم بگذارد.

«دیوانگی » جلوی درختی رفت،چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن.

 یک. . . دو . . . . سه . . . .

همه رفتند تا جایی پنهان شوند.«لطافت » خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

«خیانت» داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد. «اصالت » در میان ابرها پنهان شد.

 «هوس » به مرکز زمین رفت. «طمع » داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و «دیوانگی » همچنان مشغول شمردن بود.

هفتاد و نه . . . هشتاد . . . هشتاد و یک . . .

همه پنهان شده بودند بجز «عشق» که مردّد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست، چون همه می دانند پنهان کردن «عشق » مشکل است .

در همین حال «دیوانگی » به آخر شمارش می رسید...

نود و پنج . . .نود و شش . . . نود و هفت. . .

هنگامی که «دیوانگی» به صد رسید، «عشق » پرید و پشت یک بوته ی رز پنهان شد!!!

«دیوانگی » فریاد زد : دارم می آیم.

اولین کسی را که پیدا کرد؛ «تبنلی» بود، زیرا «تنبلی »،تنبلی اش آمده بود تا جایی پنهان شود.

«لطافت» که به شاخ ماه آویزان شده بود را پیدا کرد،«دروغ » را ته دریاچه، «هوس » را در مرکز زمین، و خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد، بجز «عشق» که از یافتنش ناامید شده بود.

«حسادت » در گوشهایش زمزمه کرد که تو حتما باید «عشق» را پیدا کنی و او پشت بوته ی گل است.

«دیوانگی » شاخه ای چنگک مانند را از درخت کند و با شدت آن را در بوته های گل رز فرو برد،

دوباره و دوباره . . . تا اینکه با صدای ناله ‌ای متوقف شد.

«عشق » از پشت بوته های گل بیرون آمد، با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.او نمی توانست جایی را ببیند، چون کور شده بود...!

«دیوانگی » گفت: من چه کردم،چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

«عشق » پاسخ داد :تو نمی توانی مرا درمان کنی،اما اگر می خواهی، می توانی راهنمای من باشی!!!

و از آن روز است که «عشق »کور است و «دیوانگی » همواره در کنار او . . .!!!


 



comment گل نوشته شما ()