سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

مناظره «هشام بن حکم» درباره «امامت»
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

استادِ معتزلى، یعنی «عَمرو بن عُبَید»(80-128ه ق)از اساتید و بزرگان فرقه معتزله اسلامى، در عصر امام صادق(ع)بود، و از دوستان نزدیک منصور دوانیقى(دومین خلیفه عباسى)به شمار مى‌رفت.وی در بصره جلسه درسى داشت، و شاگردان بسیارى در آن جلسه شرکت مى‌کردند، و او طبق مذهب خود(که بر خلاف اعتقادات تشیّع بود) تدریس مى‌نمود.

«هشام بن حکم»که از شاگردان زبردست امام صادق(ع)و محققان نیرومند تشیّع بود، روزى در جلسه درس او شرکت نمود، و با او به مناظره(پیرامون لزوم وجود امام)پرداخت به گونه‌اى که او را محکوم کرد.

و اما بیان مناظره از زبان خودش:


جمعى از شاگردان امام صادق(ع)، از جمله هشام، در محضر آن حضرت بودند. امام صادق(ع) به هشام که در این وقت جوان بود، رو کرد و فرمود: «مناظره‌ای که بین تو و عمرو بن عبید(استاد معتزلى)واقع شده را براى ما بیان کن».

هشام:«فدایت شوم اى فرزند رسول خدا!من مقام شما را گرامى مى‌دارم، و از سخن گفتن در حضور شما شرم دارم، زیرا زبانم را در محضر شما، یاراى سخن گفتن نیست!».

امام: هرگاه ما دستورى به شما مى‌دهیم، اطاعت کنید.

هشام:به من خبر رسید که «عمرو بن عبید»روزها در مسجد بصره با شاگردان خود مى‌نشیند و درباره امامت و رهبرى، بحث و گفتگو مى‌کند، و عقیده شیعه را در مورد مسأله امامت و رهبرى، بحث و گفتگو مى‌کند، و آن را بى‌اساس جلوه مى‌دهد.

این خبر براى من بسیار ناگوار بود. از این رو (از کوفه) به بصره رفتم و در روز جمعه به مسجد بصره وارد شدم. دیدم جمعیت زیادى گرداگرد او حلقه زده‌اند و او نیز جامه سیاه پشمى بر تن کرده و عبایى به دوش ‍ افکنده و حاضران از او سؤال مى‌کردند و او جواب مى‌داد.

از حاضران تقاضا کردم تا در حلقه خود به من جائى دهند.سرانجام راه باز کردند و در آخر جمعیت بر دو زانو نشستم.آنگاه مناظره من با او به این ترتیب شروع شد:

هشام(خطاب به عمرو بن عبید): اى دانشمند! من مرد غریبى هستم، آیا اجازه دارم از شما سؤالى کنم؟

عمرو: آرى اجازه دارى.

هشام: آیا شما چشم دارى؟

عمرو: فرزندم! این چه سؤالى است که مطرح مى‌کنى؟ چیزى را که مى‌بینى چرا از آن مى‌پرسى؟

هشام: تمام سؤالات من همین گونه است.

عمرو: گرچه سؤالات تو احمقانه است، ولى آنچه خواهى بپرس.

هشام: آیا چشم دارى؟

عمرو: آرى.

هشام: به وسیله چشم چکار مى‌کنى؟

عمرو: به وسیله چشم، رنگها و اشخاص و سایر منظره‌ها را مى‌نگرم.

هشام: آیا بینى دارى؟

عمرو: آرى.

هشام: از آن چه استفاده مى‌برى؟

عمرو: به وسیله بینى، بوها را استشمام مى‌نمایم.

هشام: آیا زبان و دهان دارى؟

عمرو: آرى.

عمرو: با آن چه نفعى مى‌برى؟

عمرو: با زبان، طعم غذاها را چشیده و درک مى‌کنم.

هشام: آیا گوش دارى؟

عمرو: آرى.

هشام: از گوش چه استفاده مى‌کنى؟

عمرو: با گوش، صداها را مى‌شنوم.

هشام: آیا قلب(منظور؛ مرکز إدراکات است نه قلب داخل سینه) دارى؟

عمرو: آرى.

هشام: با قلب چه مى‌کنى؟

عمرو: به وسیله قلب، آنچه بر اعضاى بدنم مى‌گذرد، و بر حواس من خطور مى‌کند، تشخیص می‌دهم و صحیح را از باطل جدا می‌کنم.

هشام: آیا اعضاء بدن، از قلب بى نیاز نیستند؟

عمرو: نه، نه هرگز.

هشام: وقتى که اعضاء بدن، صحیح و سالم هستند، چه نیازى به قلب دارند؟

عمرو: پسرجانم! اگر اعضاء بدن در بوئیدن یا دیدن یا شنیدن یا چشیدن، تردید پیدا کنند، و در امرى از امور دچار حیرت شوند، فوراً به قلب(مرکز ادراکات)مراجعه مى‌کنند، تا تردیدشان رفع شود و یقین حاصل کنند.

هشام: بنابراین خداوند قلب را براى رفع تردید قرار داده است.

عمرو: آرى.

هشام: اى مرد دانشمند! وقتى که خداوند براى تنظیم اداره امور کشور کوچکی مثل بدن تو، پیشوایى به نام «قلب» قرار داده، چگونه ممکن است که خداى مهربان، اینهمه مخلوق و بندگان خود را بدون رهبر، واگذارد، تا در حیرت و شک، به سر برند و براى رفع شک و حیرت آنها، امام و پیشوا نیافریده باشد که مردم در موارد مختلف به او مراجعه کنند؟!!

در این هنگام «عمرو» سکوت عمیقى کرد و لب به سخن نگشود، و پس از زمانى تأمل به هشام گفت: «آیا تو هشام بن حکم نیستى؟»

هشام: «نه»(این پاسخ هشام یکنوع تاکتیک بود).

عمرو: آیا با او نشست و برخاست نکرده‌اى؟ و در تماس ‍نبوده‌اى؟

هشام: نه.

عمرو: پس تو از اهل کجائى؟

هشام: از اهل کوفه هستم.

عمرو: پس تو همان هشام هستى.

هشام: در این هنگام «عمرو» از جا برخاست و مرا در آغوش کشید و بر جاى خود نشانید، و تا من بر آن مسند نشسته بودم، سخنى نگفت.

وقتى که سخن هشام به اینجا رسید، امام صادق(ع) خندید و به هشام فرمود: این طرز استدلال را از که آموخته‌اى؟ هشام عرض کرد: آنچه از شما شنیده بودم منظم کردم.

امام صادق(ع) فرمود: «هذا والله مکتوب فى صحف ابراهیم و موسى»؛ سوگند به خدا، این گونه مناظره تو در صحف ابراهیم و موسى(ع) نوشته شده است.[١]



[١]- الکافی‏1: 169.


 



comment گل نوشته شما ()