سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

بهلول نبّاش
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
 

گاهی ممکنه انسان بخاطر انجام برخی گناهان بسیار بزرگ، از رحمت خدا ناامید بشه و بگه خدا که دیگه ما را نمی‌آمرزه، پس هر کاری دلمون می‌خواد بکنیم. و با همین تفکر، در منجلاب فساد و تباهی فرو می‌رود. و حال آنکه از «توبه» کاملا غافلند.

داستان زیبا و تکان‌دهنده را در ادامه مطلب بخوانید و قضاوت کنید.


یک روز معاذ بن جبل در حالی که گریه می‌کرد خدمت پیامبر(ص) آمد و سلام کرد.

حضرت(ص) جواب فرمودند و پرسیدند: چرا گریه مى‌کنى؟

گفت: یا رسول الله، جوانى رعنا و خوش سیما بیرون ایستاده و مانند زن جوان مرده، اشک مى‌ریزد و اجازه شرفیابى به محضر شما را دارد. منظره آن جوان، همه را گریان کرده است.

حضرت اجازه ورود دادند. جوان وارد شد و سلام کرد.

پیامبر(ص) جواب دادند و فرمودند: اى جوان، چرا گریه مى‌کنى؟

گفت: چگونه گریه نکنم و حال آنکه مرتکب گناهانى شده‌ام، که اگر خداى عزوجل بخواهد مرا به بعضى از آنها مؤاخذه کند، مرا به جهنم خواهد برد، و یقین دارم خداوند به زودى مرا مؤاخذه خواهد فرمود و هرگز مرا نخواهد بخشید.

پیامبر(ص) فرمود: آیا به خدا شرک ورزیده‌اى؟

گفت: به خدا پناه مى‌برم از اینکه براى او شریک قائل باشم.

فرمود: آیا کسى را به ناحق کشته‌اى؟ عرض کرد: نه.

آنگاه پیامبر(ص) فرمود: بنابراین خداوند گناهان تو را مى‌آمرزد، اگر چه به بزرگى کوهها باشد.

جوان گفت: گناهان من بزرگتر از کوهها است.

حضرت فرمود: خداوند گناهانت را مى‌بخشد، اگر چه به بزرگى زمینها و دریاها، و به اندازه برگهاى درختان و سنگریزه هاى بیابان باشد.

جوان: از اینها هم بزرگتر و بیشتر است.

پیامبر(ص): خداوند گناهان تو را مى‌آمرزد، هر چند به اندازه آسمانها و ستارگان، و مانند عرش و کرسى باشد.

جوان: از این هم بزرگتر است.

در اینجا پیامبر(ص) نگاه غضب آلودى به جوان کردند و فرمودند: خاموش باش، اى جوان، آیا گناهان تو بزرگتر است یا پروردگار تو؟

جوان سرش را پائین انداخت و پاسخ داد: هیچ چیز از پروردگارم بزرگتر نیست و او از هر چیزى بزرگتر و عظیمتر است.

آنگاه پیامبر(ص) فرمود: مگر گناه بزرگ را جز خداى بزرگ، کسی دیگر هست که ببخشد؟

گفت: نه، به خدا سوگند، همینطور است.

در این هنگام پیامبر(ص) فرمود: حال ای جوان یکی از گناهانی را که مرتکب شده‌ای بیان کن تا ببینم چه کرده‌ای که اینقدر نا امید هستی؟

جوان عرض کرد: من هفت سال است که به عمل زشتی دست زده‌ام؛ به قبرستان می‌روم و نبش قبر و کفن دزدى مى‌کنم. این اواخر شنیدم دختری از انصار از دنیا رفته.

من هم طبق معمول به منظور سرقت کفن او به جستجوی قبرش رفتم، تا اینکه قبر او را یافتم و روی آن علامتی گذاشتم تا شب بتوانم به مقصودم برسم و کفنش را بدزدم.

سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود. آمدم سر قبر دختر و قبرش را شکافتم. جنازه دختر را از قبر بیرون آوردم و کفنش را از تنش خارج کردم.

بدنش را برهنه دیدم. آتش شهوت در وجودم شعله‌ور شد نگذاشت تنها به دزدی کفن اکتفا کنم. از طرفی وسوسه‌های فریبنده نفس و شیطان، نتوانستن خود را مهار کنم. خلاصه آنقدر ابلیس، این گناه را در نظرم زیبا جلوه داد که ناچار با جسد بی‌جان آن دختر عمل شنیع زنا را مرتکب شدم. بعد جنازه‌اش را به گودال قبر افکندم و بسوی منزل بازگشتم.

هنوز چند قدمی از محل حادثه نگذشته بودم که صدائى از پشت سر شنیدم که مى‌گفت: «یا شاب؛ ویلٌ لَکَ مِن دیّان یوم الدّین» واى بر تو اى جوان! از حاکم روز جزا، روزى که خداوند بین من و تو حکم کند.

بله یا رسول الله، شنیدن این کلمات، وجدان خفته مرا بیدار کرد تا اینکه به حکم وظیفه وجدان، برای بخشش گناهانم از خدای بزرگ، خدمت شما آمده‌ام تا به برکت وجود شما، خداوند از تقصیرات من درگذرد.

سپس گفت: یا رسول الله، با اینهمه گناه گمان نمى‌برم هرگز نسیم بهشت را استشمام کنم.

پیامبر اکرم(ص) فرمود: اى فاسق از من دور شو، زیرا مى‌ترسم به آتش تو بسوزم. چقدر تو به آتش دوزخ نزدیک هستى.

جوان گنهکار از نزد پیامبر(ص) خارج شد. به بازار شهر رفت، مقدارى آذوقه تهیه کرد، و سر به کوه و بیابان گذاشت. در محلی دور از چشم مردم، به پرستش خداوند متعال و گریه و زاری پرداخت. او در حالى که لباسی خشن بر تن و غل و زنجیری هم به گردن انداخته بود، با خداى خویش چنین راز و نیاز مى‌کرد: خداى من، این بنده تو، بهلول است که دستش را به گردن انداخته است. اى خداى من، تو مرا مى‌شناسى و گناه مرا مى‌دانى، پس از من درگذر که از کرده خود سخت پشیمانم. خدایا نزد پیامبرت اظهار ندامت و توبه کردم، مرا نپذیرفت و از خود براند و بر خوف من افزود. پس اى مولاى من، به عزت و جلالت، ترا سوگند مى‌دهم و از تو مى‌خواهم مرا از رحمت خویش ناامید مفرما و دعایم را رد مکن.

بهلول تا چهل روز این کلمات را با سوز و گداز مى‌گفت: و اشک مى‌ریخت، به طورى که حیوانات وحشى و درندگان بر او متأثر می‌شدند.

روز چهلم دستش را به آسمان بلند کرد و عرضه داشت: پروردگارا، با حاجت من چه کردى؟ آیا مرا پذیرفتى؟ خدایا اگر دعاى مرا مستجاب کرده‌اى و مرا بخشیده‌اى، رسولت را آگاه ساز. و اگر دعایم را اجابت نفرموده‌اى و مرا نبخشیده‌اى و مى‌خواهى مرا کیفر کنى، پس هر چه سریعتر آتشى بفرست تا مرا بسوزاند، یا بلائى نازل فرما که مرا هلاک گرداند و مرا از رسوائى روز قیامت نجات بخشد، زیرا من طاقت عذاب آخرت تو را ندارم.

در این هنگام این آیات بر پیامبر(ص) نازل شد:

وَالَّذینَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَو ظَلَمُوا اَنفُسَهُم ذَکَرُوا اللهَ فَاستَغفَرُوا لِذُنُوبِهِم وَ مَن یَغفِرُ الذُّنُوبَ اِلا اللهُ وَ لَم یُصِرُّوا عَلى مافَعَلُوا وَ هُم یَعلَمُونَ * اُولئِکَ جَزاؤُهُم مَغفِرَةٌ مِن رَبِّهِم وَ جَناتٌ تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهارُ خالِدینَ فیها وَ نِعمَ اَجرُ العامِلینَ.

«و کسانی که وقتى مرتکب عمل زشتى شوند، یا به خود ستم کنند، به یاد خدا مى‏افتند؛ و براى گناهان خود، طلب آمرزش مى‏کنند. و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟ گناه کسانی را که بر گناه، اصرار نمى‏ورزند، با اینکه مى‏دانند. پاداش آنها آمرزش پروردگار، و بهشتهایى است که از زیر درختانش، نهرها جارى است؛ جاودانه در آن می‌مانند؛ چه نیکو است پاداش اهل عمل!»

پیامبر(ص) پس از نزول این آیه کریمه، در حالى که این آیه را مى‌خواند و تبسم مى‌نمود، از اصحاب سؤال کردند: این جوان کجا است؟

معاذ گفت: یا رسول الله او به فلان کوه رفته است. حضرت(ص) با اصحاب به سوى آن کوه حرکت کردند و از کوه بالا رفتند. وقتی که به محل اقامت آن جوان رسیدند، مشاهده نمودند این جوان بین دو سنگ زیر آفتاب سوزان ایستاده و دستها را به گردن بسته، صورتش از شدت حرارت آفتاب سیاه گشته، مژه‌هاى چشمش از کثرت گریه ریخته، با این حال با خداى خود مناجات مى‌کرد.

«سیّدى قد أحسنت خلقى و أحسنت صورتى، فلیت شعرى ماذا ترید بى؟ أ فى النار تحرقنى أو فى جوارک تُسکِنُنى؟»

خداى من تو خلقت مرا نیکو ساختى، تو صورت مرا نیکو آفریدى، اى کاش مى‌دانستم، مى‌خواهى با من گنهکار چه کنى؟ آیا مرا در آتش غضبت مى‌سوزانى یا در جوار رحمتت جاى مى‌دهى؟ خداى من، احسان بسیار به من کردى، نعمت فراوان به من ارزانى داشتى، اى کاش مى‌دانستم عاقبت کار من چه خواهد شد؟ آیا مرا به سوى بهشت مى‌برى یا در آتش دوزخ مى‌افکنى؟

مولاى من، گناه من از آسمانها و زمین، و عرش و کرسى تو بزرگتر است. اما اى کاش مى‌دانستم خطایم را مى‌بخشى یا مرا روز قیامت رسوا و مفتضح مى‌کنى؟

پیامبر(ص) به بهلول نزدیک شد. غل و زنجیر را از گردنش باز کرد و خاک را از سرش پاک نمود و فرمود: اى بهلول، خدا توبه ترا قبول کرد. تو از دوزخ آزاد گشتى.

سپس به اصحابش فرمود: «هکذا تدارکوا الذنوب کما تدارکها بهلول».

این گونه گناهانتان را جبران کنید، چنانکه بهلول گناهانش را تدارک کرد.

آنگاه این آیات را تلاوت فرمود و بهلول تائب را به بهشت بشارت داد.

 

منبع: کتاب قصص التوّابین


 



comment گل نوشته شما ()