سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

شکوا از زمانه(گذری بر تاریخ)
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
 

تقدیم به؛

ریحانة نبی(ص)

فاطمة زهرا(س)؛

آنکس که قبر پنهانش، همیشه تاریخ،

مظلومیت همسرش علی را فریاد می‌کند . . . !


«شکایتی از پس زمانه»

چه غوغایی پدید آمده است؟

هر کس به سویی می‌دود. چه شور و هیجانی!

این مردم و این همه جنب و جوش؟!

یکی دستبند طلای خود را می‌آورد؛

دیگری گردنبندش را،

آن یک مشتی سکه در دست دارد،

و آن دیگر . . .  

 

خدای من چه شور عجیبی!

گویا هر کس با تکه طلایی که به دست دارد،

سوی یک نقطه می‌دود.

آری! آنجا کوره‌ای است از آتش.

هر کس طلای خود را در آتشدان آن می‌ریزد!

ناگهان شعله آتش زبانه می‌کشد

و از میان آن تندیسی سر بر می‌دارد.

این دیگر چه مجسمه‌ای است؟!

شگفتا! گوساله‌ای از جنس طلا!

  و ناگهان . . . !

آری سامری بر فراز رفته و شروع به سخن گفتن نموده است:

«ای مردم!

گوساله‌ای که در مقابل خود می‌بینید،

همان خدای شماست که سالها چشم انتظار دیدنش بودید!

پس نافرمانی‌اش نکنید

و در برابرش سجده نمایید!»

 

  هارون امّا، چون اسپند بر آتش می‌جهد،

شور می‌زند و به این سو و آن سو می‌شتابد:

«ای مردم! چرا به این زودی همه چیز را به فراموشی سپردید؟

هنوز برای کفران نعمت خیلی زود است!

مگر چند روز از رفتن موسی می‌گذرد

که اینگونه نافرمانی می‌کنید؟!»

گویا گرد غفلت بر آئینه ایمان مردم نشسته؛

کسی صدای هارون را نمی‌شنود.

شاید هم نمی‌خواهند بشنوند!

رو سوی هارون می‌کند:

«تو نیز باید با جماعت همراه شوی و چون دیگران،

به خدای ما و خودت-این گوساله زرّین- سجده کنی.

اگر بخواهی همچنان در بین مردم تفرقه بیفکنی

تو را خواهیم کشت!»

اما هارون، خم به ابرو نمی‌آورد،

دلش بر اینان می‌سوزد؛

مردمی که فریب سامری را خورده‌اند؛ 

«ای مردم! چرا سخنان پیامبرتان؛ موسی را از یاد برده‌اید؟

مگر نه این است که او مرا به عنوان جانشین خود برگزید؟

مگر نگفت در نبودش از من پیروی کنید تا گمراه نشوید؟

پس چرا رهایم کرده و به سراغ سامری رفته‌اید؟

مردم! این منم، هارون! جانشین راستین موسی!»

 

 دیری نپایید که موسی از سفر چهل روزه خود بازگشت؛

و گویا هارون چشم به راه این لحظه است!

«خدا من، چه می‌بیینم؟آیا اینان همان امت منند؟

همانانی که معجزات بزرگ  خداوند را دیده بودند؟

همانانی که از غرقاب نیل نجاتشان دادم؟

پس این چه نافرمانی است که در پیش گرفته‌اند؟

خدای من! اینان با خود چه کرده‌اند؟»

زمانی که تنها حامی‌اش بازگردد. و شکایت امت را به برادر می‌کند:

و چه حرفها در سینه دارد!

منتظر برادر است تا سفره دل باز کند

و بگوید که امتش با او و دینش،

با او وصیش چه ها کرده‌اند؟

بغضی گلویش را می‌فشارد.

آری؛ این بغض، منتظر نشتر یک پرسش برادرش موسی است!

گویا موسی از تپش مژگان برادر، به خوبی در می‌یابد که هارون

حرفها برای گفتن دارد!

پس سکوت را در هم می‌شکند:

«برادرم! مگرتو را جانشین خود برنگزیده بودم؟ مگر بنا نبود

هدایتگر امتم باشی؟»

هارون، سخت دلتنگ این لحظه است.

دلش پر است از نامردی این امت،

پرده از زخم دل بر‌می‌دارد

«برادرم این قوم، خوار و ضعیفم کردند و نزدیک بود مرا بکشند!»

این جمله حکایت زخمهای روح جانشینی است که مردم

به او پشت کرده و نافرمانی‌اش نموده اند . . .(۱)

 

صفحات تاریخ به سرعت ورق می‌خورد،

 

به ناگاه در نقطه‌ای می‌ایستد و تمام چشمان را به خود خیره می‌کند!

آری، گویا تاریخ تکرار شده است!

. . .

. . 

. . . اینجا غدیر است!

 

رسول خدا(ص) دستان علی(ع) را بالا می‌گیرد،

 

او به همگان می‌نمایاند:

 

 

 

«ای مردم! جبرئیل، سه مرتبه بر من فرود آمد

و از سوی خداوند برای من فرمان آورد

که دراین مکان به پا خیزم و به همگان اعلام کنم که

علی بن ابیطالب،

برادر، وصیّ و جانشین من در میان امّتم

و امام بعد از من است . . .

. . . ای مردم!

جایگاه علی نسبت به من، به سان هارون است نسبت به موسی! . . .»

شگفتا! از این تعبیر پیامبر!

 

گویا رسول خدا(ص) قصد آن دارد تا با مقایسه نسبت به علی(ع)و خودشان،

به هارون و موسی، فاجعه‌ای را پیش‌بینی کند.

فاجعه‌ای که بعدها اتفاق می‌افتد.

آری! تاریخ تکرار می‌شود! .  .(۲)

 

 

هنوز غروبی چند از رحلت پیامبر اکرم(ص) می‌گذرد

که به خانه وحی، خانه جانشین راستین رسول خدا(ص)

حمله‌ور می‌شوند!

 

خانه هارون زمان؛ علی(ع)! و فاطمه زهرا(س)!

دود است و آتش . . . 

 

  وصدای ناله فاطمه از میان دیوار و در!

 

 

امت محمد(ص) نیز مانند امت موسی،

علی(ع) را همچو هارون رها کرده‌اند و در مقابل دلسوزی‌هایش،

 

 ریسمان به گردن، او را برای بیعت می‌برند؛

با خلیفه‌ای که خود ساخته‌اند!

 

اینجا تاریخ از علی(ع) جمله‌ای می‌شنود

 

که گویا پیش‌تر نیز شنیده بود!

 

همان جمله که هارون به موسی باز گفت!

 

علی(ع) نیز دست بسته؛ در مقابل خانه به آتش کشیده‌اش،

رو به قبر پیامبر(ص) می‌کند:

  

«برادرم! این قوم، خوار و ضعیفم کردند و نزدیک بود مرا بکشند!»

 

 

این جمله، حکایت زخم‌های روح جانشینی است

که مردم به او پشت کرده و نافرمانی‌اش نموده‌اند . . . 

 زودتر از همیشه فراموش می‌کنند!

آری؛ گویا در طول تاریخ، این صفت تمام امّت‌هاست!

امّا امروز؛

من و تو، وَرای طوفان و گرد و غبار تاریخ،

آمده‌ایم تا فراموش نکنیم!

فراموش نکنیم؛

جانشینی هارون برای موسی

و

 

علی(ع) برای محمد(ص)

و

مهدی(ع) جانشین تمام انبیاء و اولیاء را!

 

  فراموش نکنیم سند مظلومیّت امیرمؤمنان(ع)؛

بازوی شکسته زهرا(س) و قبر گمشده اوست!!!

فراموش نکنیم؛

وصیت بانوی بی نشان را که به امیر مؤمنان فرمودند:

«علی جان!

اجازه مده آنان که بر من ظلم روا داشتند،

بر جنازه‌ام حاضر شوند و بر آن نماز بگزارند،

زیرا آنان دشمن خدا و رسولند . . .

. . . علی جان!

مرا شبانه غسل بده!

شبانه کفن کن!

و مخفیانه به خاک بسپار! . . .»

 

 

. . . من به تو گفتم،

تو هم به دیگران بگو!

-------------------------------

١- آنچه بیان شد برداشتی از آیات 148 تا 150 از سوره مبارکه اعراف می‌باشد.

2- این جملات، قسمتی از خطبه طولانی غدیر است. برای آشنایی بیشتر با خطبه غدیر و سند معتبر آن نزد شیعه و اهل تسنن، می‌توانید به کتاب «اسرار غدیر»، نوشته آقای محمد باقر انصاری رجوع کنید.

**این مطلب با استفاده از کتابچه‌ای تحت عنوان «شکایتی از پس زمانه» نگاشته شد.


 



comment گل نوشته شما ()