سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

پاسخ به شبهات دکتر یوسف القرضاوی بر ضد شیعه
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸۸
 

آنچه در ادامه مطلب می‌آید؛ مطالبی بسیار مهم در پاسخ به شبهات دکتر یوسف القرضاوی(یکی از اندیشمندان اهل سنّت) نسبت به شیعه است.

گرچه غالب مطالب و مباحث آن، علمی و استدلالی است، اما از آنجا که درصد بالایی از وبلاگ‌نویسان و مراجعه‌کنندگان به اینترنت را افراد تحصیل‌کرده تشکیل می‌دهند، لذا قطعاً خواندن این مطالب برای همه مفید خواهد بود و پایه‌های عقیدتی ما را در مذهب حقّ خودمان تقویت خواهد کرد.


توجّه توجّه: دوستان گرامی و عزیزم؛

قبل از آغاز به خواندن و مطالعه این مطلب، ممکن است این مطلب اندکی طولانی به نظر برسد.

لذا توصیه می‌کنم اگر زیاد اهل مطالعه متنهای طولانی و استدلالی نیستید، این مطلب را در سیستم خود ذخیره کنید، سپس روزی یک بحث از آن یا چند صفحه از آن، و خلاصه با توجه به علاقه و سلیقه خودتان، مقداری از آن را مطالعه کنید. چون هم مطلبی علمی و مفید برای جوانان و شیعیان است و هم استدلالی و برهانی است.

هر چند بنا به گفته برخی دوستان، با توجه به اهمیت موضوع، و شیوه طرح بحث(که به سبکی زیبا مطرح شده)، و نمونه این بحث را در مورد شبهاتی در مورد حضرت مهدی(ع) قبلاً در اینجاقرار داده بودم، پس از شروع آن، تا پایان آن از پای سیستم تکان نخورده‌اند.

امیدوارم برای شما عزیزان نیز مفید باشد و با حوصله تا پایان، آن را مطالعه فرمایید.

باز هم توصیه می‌کنم در صورتی که فرصت خواندن آن در کامپیوتر را ندارید، آن را پرینت کنید و اندک اندک آن را با دقت مطالعه کنید.

 

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، وصلّی الله علی سیّدنا و نبیّنا حبیب قلوبنا وطبیب نفوسنا أبی القاسم المصطفی محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم وعلی أهل بیته الطّیّبین الطّاهرین، صلاةً ترغمُ انوفَ الجاحدین الّلهمّ وفّقنا للعلم و العمل به.

اصل مطلب

مدّتی است که در جهان اسلام بحثی مطرح شده، که بحث روز شده است. نکاتی را در رابطه با این بحث عرض می‌کنیم.

یکی از علماء مشهور اهل‌سنّت؛ دکتر شیخ یوسف القرضاوی سخنانی را مطرح کرده که نیاز است انسان به این مطالب نگاه انتقادی داشته باشد.

سخن اوّل

ایشان ابتدا در روز سیزدهم ماه مبارک  رمضان با روزنامه‌ی «المصری الیوم» [شماره ۱۵۴۹ مورخ ۹/۹/۲۰۰۸م] مصاحبه‌ای دارد. در این مصاحبه، مصاحبه کننده یک سؤالِ از پیش طرّاحی شده‌ای، که مناسبت با مباحث قبلی هم ندارد، از آقای قرضاوی سؤال می‌کند. سؤال این است که: «شما خطر گسترش وهّابیت را در جهان اسلام بیشتر می‌دانید یا خطر گسترش تشیع را؟»

جناب آقای قرضاوی بدون این‌که از خطر وهّابیت هیچ حرفی بزند این جور پاسخ می‌دهد که: «من خطر گسترش تشیع را در جهان اسلام به عنوان یک خطر بزرگ می‌دانم». برای این مسئله توضیحاتی مطرح می‌کند و می‌گوید: «فی محاولتهم غزو المجتمع السنّی و هم مهیئمن لذلک بما لدیهم بالملیارات بل بالبلیارات و کوادرَ مدبَرَ علی التبشیر بالمذهب الشیعی فی البلاد السنّی»؛ امروز خطری که کیان اسلام را تهدید می‌کند این است که ایرانیان با میلیون‌ها بلکه بیلیاردها دلار ثروتی که در اختیار دارند هجوم گسترده‌ای را به مجتمع سنّی با کادرهای تربیت شده و آماده برقرار کرده‌اند.

و مثال می‌زند می‌گوید: «و للاسف وجدتُ مؤخّراً مصریین شیعی، ما کان یوجد شیعی واحد فی مصر الآن موجودونَ فی الصُحُف علی الشاشات و یجهرون بتشیعهم و افکارهم» در مصر از زمان صلاحُ الدین ایوبی تا امروز هیچ شیعه‌ای نبوده است ولی متأسّفانه امروز می‌بینیم که شیعیان زیادی در مصر بروز کرده‌اند و در روزنامه‌ها، در تلویزیون‌ها، در میدان ماهواره‌ها ما شیعیان مصری زیادی را مشاهده می‌کنیم که جهر به تشیع دارند و افکارشان را مطرح می‌کنند.

بعد می‌گوید من از علماء اهل‌سنّت می‌خواهم با یکدیگر هم‌آهنگ بشوند «و مواجهة هذا الغزو» برخورد کنند با این هجومی که شیعه در بلاد تسنّن شروع کرده «لأنّی وجدّتُ أنَّ کُلَّ البلاد العربیة حَزَّت من الشیعة» طوری که من می‌بینم تمام کشورهای عربی از شیعیان دچار تشتّت شده‌اند «مصر، سودان، مغرب، جزائر و غیرُها فضلاً عن مالیزیا، اندونزیا، نیجیریا» هجمه‌ی شیعه همه‌شان را دچار کرده و باید علماء اهل سنّت با یکدیگر متکتّف و هماهنگ بشوند و جلوی این غزو شیعی را بگیرند.

سخن دوّم

سخن دوّمی که قرضاوی در بیانیه‌اش که در 17 رمضان منتشر شد پیگیری می‌کند این است که می‌گوید حدیثی از پیامبر گرامی اسلام داریم که «سَتَفرُقُ اُمَّتی علی ثلاث و سبعینَ فرقه» امّت من به زودی حدود 73 فرقه می‌شوند «کُلُّها هالکةٌ أو ضالّة» همه‌شان هلاک‌اند، دچار گمراهی‌اند الّا یک فرقه. قرضاوی می‌گوید من این تعدّد فِرَق را بر طبق این روایت قبول دارم، همه‌ی این فرقه‌ها مسلمان‌اند امّا همه‌شان الّا یک فرقه دچار هِلاکت وگمراهی‌اند و با کمال جرأت اعلام می‌کند «وَ نَحنُ أهلُ السنّة و الجماعة نوقِنُ بأنَّنا وَحدنا الفِرقََةُ الناجیة» در بین همه‌ی این فرقه‌ها فقط ما اهل‌سنّت فرقه‌ی ناجیه هستیم و دیگران همه هالک و ضالّند(گمراهند). به این معنا که می‌خواهد بگوید و لو قرائت‌ها از دین مختلف است، امّا حقّ در بین این قرائت‌ها یکی است، تصریح می‌کند «لِأنَّ الحقَّ لایتَعَدَّد» حقّ متعدّد نیست و قرائت حقّ، همان قرائت اهل‌‌‌سنّت و جماعت است و لذا با صراحت، شیعه را هالک و ضالّ و اهل بدعت می‌داند.

خوب چه چیزی باعث شده است که شیعه، اهل هِلاکت و ضلالت(گمراهی) باشند؟

سخن سوّم(بدعت‌های نظری و عملی شیعه)

آقای قرضاوی می‌گوید شیعیان بدعت‌های فراوان عملی و نظری دارند:

[در باب بدعتهای نظری]او می‌گوید شیعه:

1- قائل به وصایت امیرمؤمنان علی(علیه‌ا‌لصلاةوالسلام) است؛

2- قائل به عصمت ائمّه(ع) است؛

3- قائل به علم غیب برای ائمّه(ع) است؛

4- قائل به سبّ(ناسزای) صحابه است.

[و در باب بدعت‌های عملی شیعه] او به زعم خودش به دو بدعت مهم اشاره می‌کند:

بدعت عملی اوّل: می‌گوید «تجدیدُ مأسات الحسین کلَّ عامٍ و قد مضی علی المصیبةِ أکثَرَ مِن ثلاثةَعَشَرَ قرونا» شیعیان هر سال مصیبت عاشورا و امام حسین را تجدید می‌کنند، جمعیت‌های عظیمی در جریان عاشورا شرکت می‌کنند و این تجدید مصیبت امام حسین در هر سال بدعت است. در حالی که بیش از 13 قرن از این مصیبت گذشته است، چرا اینقدر شیعه برحادثه‌ی عاشورا و بر بزرگداشت عملی آن اصرار دارد؟ و جالب این است که اضافه می‌کند: «وَ لِماذا لَم یعمَل ذلِکَ فی قَتلِ والِدِه؟» چرا شیعه در شهادت حضرت امیر(ع) اینکار را انجام نمی‌دهد، با اینکه امیرمؤمنان(ع)، اعظم از امام حسین(ع) است.

بدعت عملی دوّم: می‌گوید شیعه در کنار مزارات اهل‌بیت به زیارت می‌روند، آنجا توسّل و استغاثه و مسح قبور و امثال اینها دارند، اعمالی که اینها همه بدعت و جزء آموزه‌های دینی نمی‌باشد. به تعبیر دیگر می‌گوید: «وَ مِن ذلِکَ الشِرکیات عِندَ المزارات و المقابر الّذی دُفِنَ فیها آلُ البیت» از بدعت‌های عملی شیعه این شرکیاتی است که در نزد مزارات و قبرهایی که اهل‌بیت در آنها دفن شده‌اند از شیعه بروز می‌کند.

قرضاوی این دو بدعت عملی را به عنوان شاه فرد بدعت‌های عملی شیعه در نوشته‌های خودش بر می‌شمارد.

چند مطلب در رابطه با سخنان قرضاوی

خوب این سخنان اگر از حلقوم یک عالم وهّابی و سلفی شنیده می‌شد خیلی سخت نبود زیرا آنها همیشه از این حرف‌ها می‌زنند. ولی متأسّفانه از زبان کسی که به تعبیر خودش نیم قرن است داعی تقریب بین شیعه و اهل‌سنّت است خارج شده است. این حرف‌ها بالاخره حرف‌های عجیبی است. لذا چند مطلب باید در مطالب قرضاوی مورد دقّت و تأمّل قرار بگیرد:

مطلب اوّل

امروز اسلام و مسلمانان از دو ناحیه مورد هجوم است:

1- دشمنان خارجی و در رأس آن‌ها استکبار جهانی با اهانت به دین و قرآن و ساحت مقدّس رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم در صدد ضربه زدن به اسلام و مسلمین هستند.

2- جاهلانِ متحجّر و تکفیریانِ متعصّب که در جبهه‌ی داخلی فعّالیت می‌کنند و بین مسلمانان تفرقه می‌اندازند.

این سخنان قرضاوی را متأسّفانه در ادامه‌ی این عمل متحجّران و تکفیریان می‌دانیم و متأسّفیم که شخصیتی مثل قرضاوی که بیش از نیم قرن دعوت به تقریب را در پرونده دارد این سخنان را به زبان رانده است. البته امیدواریم ایشان با دقّت بیشتر در اخباری که اطرافیان برای او نقل می‌کنند تجدید نظری در گفته‌های اخیر خودش داشته باشد.

مطلب دوّم

در رابطه با سخنان قرضاوی باید به چند نکته اشاره کرد:

نکته‌ی اوّل

شما در گذشته‌های دور در مصاحبه‌ای که با روزنامه‌ی «الشعبِ» الجزایر داشتید وقتی از حدیث «سَتَفرُق» از شما سؤال کردند گفتید: «من این حدیث را قبول ندارم به خاطر این‌که مضمون این حدیث سبب افتراق و جدایی بین امّت است». چگونه امروز بنیان اهل بدعت دانستن یک گروه عظیم از مسلمان‌ها و فرقه‌ی ناجیه دانستن خود را مستند به این حدیث می‌کنید؟

نکته‌ی دوّم

شما در ذیل توضیح این‌که «چرا اهل‌سنّت را فرقه‌ی ناجیه می‌دانید؟» تعلیلی ذکر می‌کنید: «لِأنَّ الحقَّ لایتَعَدَّد».

خوب آیا ما حقّ داریم از جناب‌عالی سؤال کنیم که این علّت جالبی که برای فرقه‌ی ناجیه دانستن اهل‌سنّت و بدعت و ضلالت دیگران دارید که حقّ متعدّد نیست این تعلیل فقط در این زمان و در مسارعه‌ی بین شیعه و اهل‌سنّت جاری است یا نه در همه‌ی ازمنه چنین تعلیلی جاری است؟

آیا اجازه داریم از شما بپرسیم در جنگ جمل و صفّین که دو گروه در مقابل هم قرار گرفتند و با یکدیگر نبرد ‌کردند وضعیت چگونه بود؟

آیا می‌توانیم بگوییم در آن زمان نیز مولا امیرمؤمنان(ع) فقط بر حقّ بوده‌اند و در مقابل این حقّ عدّه‌ای که در مخالفت با حضرت قیام کردند، در مقابل حضرت ایستادند و جنگ را آغاز کردند آنان هالکند و ضالّ‌ و اهل بدعت‌ چون «إنَّ الحقَّ لایتَعَدَّد»؟

و آیا ما جُز این کلام را در رابطه با مخالفان امیرمؤمنان علی علیه الصلاة و السلام می‌گوییم که شما به ما هجوم می‌کنید که «چرا صحابه را تقدیس نمی‌کنید و یا آن‌ها را تنقیص می‌کنید؟»

نکته‌ی سوّم

شما آن‌چنان از اهل‌سنّت و جماعت سخن می‌گویید که گویی یک گروهی هستند که در تمامی اصول و فروع اعتقادی و فقهی وحدت نظر دارند و هیچ‌گونه اختلافی در بینشان نیست که می‌گویید: «نَحنُ أهلُ السنّة نوقِنُ بِأنَّنا وَحدَنا الفِرقَةُ الناجیة».

در حالی‌که آقای قرضاوی شما بهتر می‌دانید که در بین اهل‌سنّت و جماعت مذاهب متعدّده‌ی عقائدی و فقهی وجود دارد. اختلافات فراوان عقیدتی و فقهی‌ای که در بین اهل‌سنّت وجود دارد قابل انکار نیست. از این طرف حقّ هم که یکی بیشتر نیست. آیا شما تمام مخالفان عقیده و فقه خود را با همین استدلال که «إنَّ الحقَّ لایتَعَدَّد» هالک و ضالّ می‌شمارید یا فقط نسبت به شیعه این عقیده را دارید؟

دو اختلاف مهمّ میان اهل سنّت

به همین مناسبت به دو اختلاف مهم که هم‌اکنون بین علماء اهل‌سنّت و جماعت وجود دارد اشاره می‌کنم تا بعد ببینیم قضاوت آقای قرضاوی نسبت به دو طرف این اختلاف چیست:

اختلاف اوّل

اختلاف عقیدتی مهمّی که هم‌اکنون بین سلفیه و وهّابیت از یک طرف و سایر علماء معاصر از طرف دیگر در بحث صفات الهی مطرح است.

ابن‌تیمیه و جمعی از علماء معاصر اهل سنت مثل بِن‌ باز و بِن ‌جبرین که تمام نظرات عقیدتی ابن‌تیمیه را می‌پذیرند و سایر علماء سلفیه و وهّابیت اینان تصریح می‌کنند که خداوند را با چشم سر می‌توان دید.

به چند مثال دقّت کنید:

1- ابن‌تیمیه که او در کتاب «تَلبیسُ الجهمیة فی تأسیس بِدَعِهِمُ الکلامیة» در جزء هفتم، صفحه290 آنگاه که حدیثی را از قُتادة از عِکرِمَه از ابن عبّاس نقل می‌کند که «قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم رأیتُ ربّی فی صورةِ شابٍّ اَمرَد لَهُ وَفرَةُ جَعدِ قِطَطٍ فی رَوضَةٍ خَضراء» تصریح می‌کند و می‌گوید: «فَیقتَضی أنَّها رؤیةُ عَینٍ کَما فی الحَدیث الصحیحِ المرفوع عَن القُتادَة عَن عِکرِمَه عَن اِبنِ عَبّاس»؛ که در اینجا ابن تیمیه تصریح می‌کند که خدا را می‌توان با چشم سر دید.

2- شیخ ابوزهره در کتاب «ابن‌تیمیة»، صفحه‌ی 322 می‌نویسد: «انّ ابن تیمیة یقرّر انّ مذهب السلف هو اثبات کلّ ما جاء فی القرآن من فوقیة و تحتیة و استواء علی العرش وجه و ید و محبة و بغض و ما جاء فی السنة من ذلک ایضاً من غیر تأویل و بالظاهر الحرفی لله تعالی».

3- ابن قیّم شاگرد بزرگ ابن‌تیمیة در قصیده‌ی نونیه‌ی خودش این‌چنین تجسیم را برای خداوند اثبات می‌کند:

اللهُ فوقَ العرش فوقَ سمائِهِ                     سُبحانَ ذی الملکوت و السلطان

وَ لعرشه مِنهُ اَطیـطُ مِثلُ ما                     قد أطّ رحل الـراکب العجـــلانِ

[کتاب «شرح قصیده ابن قیم» جلد 1، صفحه‌522، احمد ابن ابراهیم بن عیسی].

و در مقابل؛ جمعی از اندیشمندان اهل سنّت و تمامی علماء شیعه می‌گویند که رؤیت خداوند به گونه‌ی «رؤیةُ عَین» مستلزم تجسیم(جسم دانستن خدا) است. خداوند باید جسم باشد تا بتوان او را با چشم سر دید. تجسیم مستلزم تَحَیز و مکان داشتن است. اگر خداوند در یک مکانی است و دیده می‌شود آن وقت یا همیشه در آن‌جاست «کالعَجوزِ القاعد» یا نه متحرّک است و از این مکان به آن مکان می‌رود. اگر متحرّک است اثباتُ الحَرِکة لله است. و جمعی از بزرگان اهل‌سنّت مثل قاضی ابوبکر باقِلانی در «تمهیدُ الأوائل و تلخیصُ الدلائل»، سیف الدین آمُدی در «غایةُ المرام فی علمِ الکلام»، ابن مُعلّم قُرَشی در «نجمُ المُهتدی و رجمُ المُعتدی» با صراحت این نظر را انکار می‌کنند و جمعی از اینان قائل به تجسیم را تکفیر می‌کنند.

یک سؤال از آقای قرضاوی

شما که می‌گویید: «نَحنُ أهلُ‌ السُنَّةِ وَ الجَماعَة الفِرقَةُ الناجیة»(ما اهل سنت، فرقه‌ای هستیم که نجات یافته‌ایم) به‌خاطر اینکه «إنّ الحقّ لایتعدّد»(حق متعدد نمی‌شود)، ما از شما سؤال می‌کنیم که آیا همین بیان را در رابطه با این اختلاف مطرح می‌کنید یا نه؟ در اینجا با اینکه این اختلاف، اختلافی مهم در مسائل اصول دین شمرده می‌شود، شما این اختلاف را موجب بدعت دانستن طرف مقابل نمی‌دانید؟ بلکه آنگاه که بِن باز از دنیا می‌رود در مقاله‌ای که در کتاب «فی وداع الاعلامِ» خود در صفحه‌ی 61 می‌نویسید چنین می‌گویید که «وَدَّعَتِ الاُمَّةُ الاسلامیةِ الیوم عَلَماً مِن اَعلامِه الافذاذ وَ نَجمَاً مِن نُجومِهَ الساطِعَةِ فی سَماءِ العلم عَلّامَةُ الجزیرة الشیخ عَبدُ العَزیز بِن عَبدُ الله بِن باز الّذی کانَ جَبَلاً مِن جِبالِ العِلم وَ بَحراً مِن بُحُورِ الفِقهِ وَ اِماماً مِن ائِمَّةَ الهُدی وَ لِساناً مِن ألسِنَةِ التوحید وَعِماداً مِن اَعمِدَةِ الدین وَ رُکناً مِن اَرکانِ الاُمَّة»(یعنی امروز یکی از اعلام بزرگ امت اسلامی از دنیا رفت، و ستاره‌ای از ستاره‌های درخشان آسمان علم، علامه بِن باز، که کوهی از کوههای علم و دریایی از دریاهای فقه بود، و رهبری از رهبران هدایت و زبانی از زبانهای توحید و ستونی از ستونهای دین و رکنی از ارکان امت بود). و سپس اضافه می‌کنید که اگر من اختلافی با شیخ بِن باز دارم جهت این است که «قَضَت سُنَةُ الله أن لایتَّفِقَ العُلَماء علی رأی واحد فی کُلِّ المَسائل وَ قَد اِختَلَفَتِ الصَحابَةُ بَعضُهُم مَعَ بَعض وَ اختَلَفَتِ الاَئُمَّةٌ بَعضٌ مَعَ بَعض فَما ضَرَّهُم ذلِکَ شَیئاً اِختَلَفَت آرائُهُم وَ لَم تَختَلِف قُلُوبُهُم»(یعنی علت اختلاف من با ایشان این است که تقدیر الهی بر این است که علما در تمام مسائل بر یک نظر اتفاق ندارند، و حتی برخی از صحابه پیغمبر(ص) نیز با برخی دیگر اختلاف داشتند، و برخی از ائمه هم با برخی دیگر اختلاف داشتند، و این هیچ ضرری به ایشان وارد نکرد، آراء و نظرات ایشان با هم مختلف بود، اما قلوبشان با هم مختلف نبود)؛ این‌جا که می‌رسد شما می‌گویید این اختلافات دیدگاهی هیچ مشکلی را در بین امّت ایجاد نمی‌‌کند، صحابه هم بعضی با بعضی دیگر اختلاف داشته‌اند، امامان دین هم بعضی با بعضی دیگر اختلاف داشته‌اند. سؤال این است که اینکه حقّ، واحد است، ناجی یک گروه هست، دیگران در بدعت و ضلالت هستند، آیا اینجا جایگاه دارد یا نه؟

اختلاف‌ دوّم

اختلاف نظر علماء سلفیه و وهّابیت با عالم بزرگ معاصر اهل‌سنّت، ساکن مکه، السید محمّد العلوی المالکی. که نامبرده را به خاطر نوشتن کتاب «الذَّخائرُ المحمّدیة» و کتاب «الصّلواةُ المأثورة» در تاریخ 11/11/1401 در قرارِ شماره ی 86هیئت کِبارُ العلماء عربستان سعودی به‌ دلیل مطالبی که در کتابش موجود است او را متّهم به شرک اکبر و ضلالت وَثَنیت نموده‌اند به خاطر مطالب ذیل که در کتب او موجود است:

1- نامبرده اجازه داده است که قبور انبیاء و صالحین بوسیده شود، دست به این قبور کشیده شود و این امور بدعت و شرک اکبر است.

2- به خاطر اشعاری که از بَکری نقل می‌کند و رسول الله را واسطه فیض دانسته است:

         ما اَرسلَ الرَحمنُ أو یرسِلُ                            مِن رَحمَةٍ تَصعُــدُ أو تَنزِلُ

         فی ملکــــوتِ اللهِ أو مُلکِهِ                         مِن کُلِّ ما یختَصُّ أو یشمِلُ

         الّا وَ طاهَ المصطفــی عَبدُهُ                          نَبیهُ مُختـــــارُهُ المــرسلُ

         واسِطَةٌ فیــــها وَ أصلٌ لَها                         یعلَمُ هــــــذا کُلُّ مَن یعقِلُ

بدین جهت که در این اشعار رسول الله واسطه‌ی کلِّ فیضِ نازله از سوی خداوند به مخلوقات دانسته شده است او را مشرک دانسته‌اند.

3- دعوت به طلب شفاعت نموده از پیامبر در موقع زیارت پیامبر و می‌گویند: «معلومٌ أنّ الاستشفاءَ و الاستجارة به عند زیارة قبره مِن انواع الشرک الاکبر».

و در مقابل 18 نفر از علماء بزرگ اهل‌سنّت از سراسر جهان عقائد محمّد علوی مالکی را عقائد صحیحه‌ی حقّه برشمرده‌اند. چنان‌چه در مقدّمه‌ی کتاب او، «مفاهیم یجِب أن تُصَحَّح»، آمده است. ما از شما سؤال می‌کنیم که «إنَّ الحقّ لایتَعدَّد». شما از کدام گروهید؟ آیا گروه مقابل خود از علماء اهل‌سنّت و جماعت را اهل بدعت و ضالّ و گمراهی می‌دانید یا نه؟             

مطلب سوّم(سبب اقبال و رویکرد اهل سنّت به تشیع)

قرضاوی می‌گوید: «ایرانیان با صرف میلیون‌ها بلکه بیلیاردها دلار تشیع را در کشورهای عربی توسعه می‌دهند»

پاسخ این است که گرچه فی الجمله تحوّل مذهبی از تسنّن به تشیع در کشورهای اسلامی موجود است امّا سبب این تحوّل چیست؟

علّت را جناب آقای قرضاوی باید در هجمه‌ی سنگین و بی‌سابقه با انواع دروغ و تهمت از سوی کثیری از نویسندگان و گویندگان اهل‌سنّت بر علیه شیعه جستجو کنند. هزاران جزوه، مقاله، کتاب بر علیه مذهب تشیع در کشورهای اسلامی نگاشته و مجّاناً پخش و توزیع می‌شود. آن‌گاه که جمعی از شنوندگان و خوانندگان این مباحث به کتب شیعه در عقائد و فقه و موضع‌گیری‌های رهبران سیاسی شیعه در حوادث واقعه مراجعه و تأمّل می‌کنند مطلب را غیر از آن‌چه که قبلاً شنیده و خوانده‌اند می‌بینند و این مراجعه و تحقیق سبب تحوّل مذهبی آنان می‌گردد. تقصیر ایران و علماء ایرانی چیست؟ و مگر جناب قرضاوی در مقدّمه‌ی کتاب «الحلال و الحرام» صفحه‌ی 10 نمی‌گوید: «و لم ارض لعقلی أن اُقلّد مذهباً معیناً فی کلّ القضایا و المسائل» و بعد استشهاد می‌کند به کلام ابن‌جوزی در «تلبیس ابلیس» صفحه‌ی 81 که «و قبیحٌ بمن اعطی شمعة یستضیء بها أن یطفِئُها و یمشی فی الظلمة».

آیا ایشان از اندیشمندان اهل مطالعه و تحقیق می‌خواهند که این شمع را خاموش نموده و در ظلمت و تاریکی راه بروند؟

ایشان و سایر اندیشمندان اهل سنّت اگر می‌خواهند رمز تحوّل برخی از افراد به مذهب تشیع را بدانند به کتب خود این متحوّلین مراجعه کنند.

از جمله به کتب:

1- «مساحة للحوار من اجل الوفاق و معرفة الحقیقة»

2- «أین سنّة الرسول و ماذا فعلوا بها؟»

3- «الاجتهاد بین الحقائق الشرعیة و المهازل التاریخیة» از «احمد حسین یعقوب اردنی»

4- «الطریق الی مذهب اهل البیت» از «احمد راسم النفیس»

5- «هکذا عرفت الشیعة»

6- «توضیحات و رودود» از «ادریس الحسینی»

7- «حقیقة الشیعة الاثنی عشریة» از «دکتر اسعد وحید القاسم فلسطینی»

8- «منهج فی النتماء المذهبی» از «صائب عبد الحمید»

9- «الصحوة رحلتی الی الثقلین» از «صباح علی البیاتی»

با مطالعه این کتب و ده‌ها کتاب دیگر از متحوّلین، آقای قرضاوی خواهد دانست که تحوّل مذهبی نه برنامه‌ریزی شده از سوی ایران، بلکه عکس العملی در مقابل هجمه سنگینی با انواع دروغها و تهمت‌ها به مذهب اهل‌‌‌البیت است.

در هر صورت باز هم ما مایلیم که ایشان در مطالب‌شان تجدید نظر کنند، زیرا چنین شیوه‌ی بحثی، شیوه‌ی مطلوبی نخواهد بود.

نسبت بدعت‌های نظری و عملی به شیعه

سپس ایشان یکسری بدعتهای نظری و عملی را به شیعه نسبت داده، که اکنون به آن می‌پردازیم.

اگر چه ترتیب اقتضاء می‌کند از بدعت‌های نظری مورد ادّعای ایشان شروع کنیم، ولی به جهتی که بعداً روشن می‌شود از بدعت‌های عملی ادّعایی ایشان بحث را آغاز می‌کنیم.

بدعت‌های عملی شیعه

ایشان دو بدعت عملی به شیعه نسبت می‌دهد:

بدعت عملی اوّل:

1- «وَ مِن ذلک الشرکیات عند المزارات و المقابر التی دُفِن فیها آلُ البیت و الاستعانةُ بهم و دعائُهُم من دون الله و هو ما قد یوجد لدی بعض أهل السنة ولکن علمائهم ینکرون علیهم و یشددون النکیر و من اجل ذلک نَصِفُهُم بالابتداع».

نام‌برده ادّعا می‌کند که اعمالی از شیعه در کنار مزارات و قبور اهل‌بیت سر می‌زند که این اعمال شرک است. یک نمونه برای این اعمال ذکر می‌کند که به آل‌البیت استغاثه می‌جویند نه به خداوند و آنان را می‌خوانند نه خداوند را. و سپس می‌گویند ممکن است برخی از اهل‌سنّت نیز چنین کنند امّا علماء اهل‌سنّت این اعمال آنان را انکار و به شدّت آنان را از این اعمال نهی می‌کنند ولی چون شیعیان این اعمال را انجام می‌دهند، علماء آنان هم آنان را نهی نمی‌کنند لذا آنان را اهل بدعت می‌دانیم.

از این سخن اوّلاً استفاده می‌شود که یک عمل شرک آلود شیعه در کنار قبر ندارد بلکه اعمالی دارند از جمله استغاثه به اهل‌البیت و دعا و خواندن آنان است مثل «یا علی»، «یا امام رضا»، «یا حسین» و امثال اینها. لذا اعمالی که شیعیان در نزد قبر رسول الله و اهل البیت انجام می‌دهند ذکر می‌کنیم که عبارت است از زیارت، توسّل، درخواست شفاعت، تبرّک، استغاثه به آنان بوسیدن ضریح و این گونه اعمال.

با کمال تأسّف به جناب‌عالی عرض می‌کنم این‌گونه اعمال را اندیش‌مندان و علماء اهل‌سنّت شرک نمی‌دانند. بلکه اوّل کسی که ادّعای شرک بودن این اعمال را نموده ابن تیمیة است و به دنبال او وهّابیان، که مقلّدان بی چون و چرای ابن تیمیة هستند و همانند پیامبر او را معصوم می‌دانند، این ادّعا را نموده‌اند. و با کمال تأسّف جناب‌عالی هم که تلاش علمی‌تان مسائل فقهی است نه مباحث عقیدتی با خواندن کتب آنان تحت تأثیر قرار گرفته‌اید.

بنگرید به مطالبی که عالم بزرگ اهل سنّت «تقی الدین سُبکی» در کتاب گران‌سنگ «شفاء السقام فی زیارة خیر الانام» نگاشته است. این کتاب به رؤیت ابن تیمّة نیز رسید و او نتوانست به آن پاسخ گوید. سُبکی در صفحه‌ی 291 می‌نویسد: «و اعلَم أَنَّهُ یجُوزُ وَ یحسُنُ التوسُلُ وَ الاستغاثَةُ وَ التَشَفُعُ بِالنَّبی (ص) اِلی رَبِّهِ وَ جَوازُ ذلکَ وَ حُسنِهِ مِنَ الاُمُورِ المَعلومَةِ لِکُلِّ ذی دین المَعروفَةِ مِن فعلِ الانبیاء وَ المرسلین و سیر سلف الصالحین و العلماء و العوام من المسلمین وَ لَم ینکِر أحدٌ ذلک مِن أهلِ الادیان وَ لا سَمَعَ به فی زَمَنٍ من الازمان حتی جاء ابن تیمیة و تکلم فی ذلک بکلام یلبس فیه علی الضعفاء الاغمار و ابتدع مالم یسبق الیه فی سائر الاعصار»؛ (یعنی بدان که جائز بلکه نیکو است توسل و استغاثه و شفیع قرار دادن نبی اکرم را به درگاه الهی و جواز بلکه حُسن این اعمال از امورِ روشن و معلوم در نزد هر صاحب دین و از کارهایی است که حتّی انبیاء و مرسلین نیز این کارها را داشته‌اند [مقصود ایشام روایات توسّل حضرت آدم، حضرت عیسی و حضرت نوح و ابراهیم به نبی مکرّم اسلام است.] و روش سلف صالح و علماء و عوام از مسلمانان است و احدی از کسانی که معتقد به دینی از ادیان الهی است در هیچ زمانی این اعمال را انکار نکرده است مگر آن‌گاه که ابن تیمیة به میدان آمد و سخنانی در این رابطه گفته است که امر بر ضعیفان نادان مشتبه شده است و با انکار این امور بدعتی انجام داده است که در زمان‌های گذشته احدی این بدعت را نداشته است.

جناب آقای قرضاوی می‌بینید که این اموری که شما ممکن است مقصودتان از شرک آلود بودن این امور باشد تقی الدین سُبکی منکر این اعمال را اهل بدعت در دین می‌داند نه معتقد و عامل به این اعمال را.

ما از وهّابیت که ادامه دهندگان راه حشویه از حنابله هستند و مرتّب مشغول اشعال فتنه و تعدّی بر دیگران بوده و هستند توقّع داشتیم و دیده‌ایم که دیگران را به خاطر اعتقادات مستدلّ آنان به کفر و شرک و خلود در عذاب و قتل و برانداختن از روی زمین تهدید کرده و می‌کنند امّا از جناب‌عالی با آن سابقه بعید است که سخنی بگویید که نه تنها شیعیان بلکه گروه کثیری از مسلمانان بل اکثر آنان را به شرک و بدعت و ضلالت متّهم کنید.

عبادت یعنی چه؟

مشکل اصلی این‌جاست که در بحثی مستدل و به دور از تعصّب باید «عبادت» را معنا کرد و از غیر عبادت تمییز داد.

اگر به آیات قرآن و هم‌چنین روایات مراجعه شود عنصر «عبادت» قوامش به یکی از این سه امر است:

1- اعتقاد به الوهیت معبود؛

2- اعتقاد به ربوبیت معبود؛

3- اعتقاد به استقلال او در فعل و تأثیر.

لذا هر خضوعی در مقابل فردی اگر همراه با اعتقاد به یکی از این سه ملاک باشد «عبادت» است و اگر برای غیر خدا واقع شود شرک است.

امّا این‌که خضوع در پیشگاه هر انسانی را بدون اعتقاد به یکی از این سه امر عبادت او محسوب نموده و خاضع را متّهم به شرک کنیم به چه دلیل؟

همه‌ی مشکله‌ی سلفیه و وهّابیت و مَن حزا حزوهم این‌جاست که ملاکاتی برای «عبادت» وضع نموده‌اند بدون دلیل و برهان مُحکمه و با این ملاکات بسیاری از اعمال مسلمین را در پیشگاه نبی و اولیاء الله مصداق عبادت غیر خدا دانسته و مسلمانان را متّهم به شرک می‌کنند.

و عجیب از جناب‌عالی است که به موردی اشاره کرده‌اید که یکی از موارد اتهام وهّابیون است: «سائر مسلمانان را که می‌گویند استغاثه و نداء اموات دعا است و هر دعایی عبادت است لذا نداء غیر خدا عبادت اوست پس مشرک است».

در حالی که و لو در بعضی از آیات، دعا به معنی نداء به کار رفته است «لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً»؛ امّا هر نداء و دعایی، عبادت نیست، بلکه اگر دعا و ندای کسی با اعتقاد الوهیت، ربوبیت یا استقلال در تأثیر باشد عبادت است.

جناب قرضاوی! انصاف دهید میلیون‌ها شیعه و سنّی که در مدینه‌ی منوّره در مزارات اهل‌البیت یا در مصر و سودان و مغرب و تونس استغاثه و نداء به اموات دارند استغاثه با یکی از آن سه ملاک مزبور است که آنان را متّهم به شرک می‌نمایید؟

و امّا این‌که ادّعا کردید که: «این شرکیات در نزد اهل‌سنّت نیز هست ولی علماء آنان، آنها را منع می‌کنند».

غیر از وهّابیت، چند عالم از علماء اهل‌سنّت را سراغ دارید که این امور مثل توسّل و تبرّک و استغاثه و حتّی بوسیدن قبور و ضریح‌ها را شرک دانسته و اهل‌سنّت را از این امور منع کنند؟

بله، علماء وهّابی مثل ابوبکر الجزایری در کتاب «عقیدة المؤمن» صفحه‌ی 144 می‌نویسد: «انّ دعاء الصالحین به أبداً و انما کان شرکا فی عبادة الله محرما یخرج فاعله من الدین و یوجب له الخلود فی جهنّم»؛ [دعای صالحین هرگز برای او اثری ندارد، و بلکه این کار شرک در عبادت خداست، و کار حرامی است که هر کس آن را انجام دهد از دین خارج شده و سزاوار جهنم همیشگی است].

آری؛ ایشان مصداق این آیه هستند: «أُولئِکَ الَّذینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ»؛ آنها کسانى هستند که خداوند بر دلهایشان مُهر نهاده و از هواى نفسشان پیروى کرده‏اند(از این رو چیزى نمى‏فهمند).

دیدگاه اهل سنّت در جواز و استحباب توسّل، تشفّع، استغاثه به قبر نبی اکرم و اولیاء الله

امّا در مقابل بنگرید به دیدگاه اندیشمندان بزرگ اهل‌سنّت در طول تاریخ از مذاهب اربعه و غیر آن، در جواز و استحباب توسّل، تشفّع، استغاثه به قبر نبی گرامی اسلام و اولیاء اسلام و اولیاء الله در کتب ذیل:

1- کتاب «شفاء السقام فی زیارة خیر الانام» از «محمّد تقی الدین السُبکی»

وی پس از این‌که توسّل، استغاثه و تشفّع به نبی گرامی اسلام را از امور حسنه در نزد علماء مسلمین می‌شمارد می‌گوید: «و حَسبُکَ أن انکار ابن تیمیة للاستغاثة و التوسل قول لم یقله عالمٌ قبله و التوسل بالنبی جایز فی کل حال قبل خَلقِهِ، بعد خلقه، فی مُدّةِ حیاته فی الدنیا، بعد موته، فی مدة البرزخ، بعد البعث فی عرصات الجنّة و القیامة»؛ [همین برای تو بس است که بدانی اینکه ابن تیمیه، استغاثه و توسل را انکار کرده، قبل از او هیچ عالمی این حرف را نزده است. و توسّل به پیامبر(ص) در هر حالی جایز است، قبل از خلقت او، بعد از خلقتش، در طول حیاتش، بعد از رحاتش، در عالم بزرخ، بعد از برانگیخته شدن در قیامت، در تمام حالات توسل به پیامبر(ص) جایز است].

2- کتاب «ارغام المبتدع الغبی بجواز التوسّل بالنبی» از «حافظ ابن صدیق الغماری الحسنی» با مقدّمه‌ی محقّقانه‌ی «سید حسن سقّاف» از علماء اهل‌سنّت.

او در مقدّمه می‌گوید: «امّا بعد فالتوسّل و الاستغاثة و التشفّع بسید الانام محمّد(ص) مصباح الظلام من الامور المندوبات المؤکّدات و خصوصاً عند المدلهمات و علی ذلک سائر العلماء العاملون و الاولیاء العابدون و السادة المحدثون و الائمة السالفون»؛ [توسّل و استغاثه و طلب شفاعت از اشرف موجودات؛ حضرت محمد(ص) -که چراغ تاریکیهاست-، از امور مستحبّ مؤکد است، مخصوصاً در گرفتاریها. و شیوه علمای عامل و اولیاء عابد و راویان بزرگوار حدیث، و رهبران گذشته نیز بر همین مطلب بوده است].

3- کتاب «المنارة لتخریج احادیث التوسّل و الزیارة» از «شیخ محمود سعید ممدوح».

4- کتاب «الشفا بتعریف حقوق المصطفی» از «قاضی عیاض» متوفی 544 هـ.ق.

او در جلد 2 صفحه‌ی 194 پس از این‌که مستحبّات حج را می‌نگارد می‌نویسد: «و التبرّک برؤیة روضة و منبره و قبره و مجلسه و ملامس یدیه و مواطئ قدمیه و العمود الذی استند الیه و منزل جبریل بالوحی فیه علیه»؛ [و از مستحبات حجّ این است که انسان به این امور تبرک کند؛ دیدن روضه منوّره، منبر پیامبر(ص)، قبر ایشان، محل نشستن وی، جاهایی که پیامبر(ص) دست گذاشته است، جای قدمهای پیامبر، ستونی که ایشان به آن تکیه داده است، جایی که جبرئیل بر پیامبر وحی نازل می‌کرده است].

و نیز در جلد2 صفحه‌ی 131 می‌نویسد: «و جدیر لمواطن عمرت بالوحی و التنزیل، و تردد بها جبریل و میکائیل، و عرجت منها الملائکة و الروح، و ضجت عرصاتها بالتقدیس و التسبیح، و اشتملت تربتها على جسد سید البشر، و انتشر عنها من دین الله و سنة رسوله ما انتشر، مدارس آیات، و مساجد و صلوات، و مشاهد الفضائل و الخیرات، و معاهد البراهین و المعجزات، و مناسک الدین، و مشاعر المسلمین، و مواقف سید المرسلین، و متبوأ خاتم النبیین، حیث انفجرت النبوة، و أین فاض عبابها، و مواطن مهبط الرسالة، و أول أرض مس جلد المصطفى ترابها؛ أن تعظم عرصاتها، و تتنسم نفحاتها، و تقبل ربوعها و جدرانها»؛ [سزاوار است که چنین مکانهایی را تعظیم کرد و هوای آنجا را تنفس کرد و دیوارهای آنجا را بوسید؛ و آن مکانها عبارتند از؛ جایی که محل نزول وحی و قرآن بوده، و محل عبور و مرور جبرئیل و میکائیل بوده، و فرشتگان و روح از آنجا عروج کردند، و زمینهای آنجا به ذکر خدا به صدا در آمدند، و بر خاک آن، بدن پیامبر(ص) قرار گرفته، و از آنجا دین خدا و سنت پیامبرش منتشر شده، و...].

5- کتاب «یشم الریاض فی شرح الشفاء» از «قاضی القضاة شهاب الدین حنفی مصری» متوفّی 1069هـ.ق.

او در جلد 3 صفحه‌ی 566 منع ابن تیمیة را از زیارت نبی گرامی اسلام برمی‌شمارد و می‌نویسد: «فتوهّم انّه حمی جانب التوحید بخرافات لاینبغی ذکرها فانّها لاتصدر لمن عاقل فضلاً لمن فاضل سامحه الله تعالی»؛ [ابن تیمیه توهّم کرده با این خرافاتی که قابل گفتن نیست، از اعتقاد توحید حمایت کرده، و حال آنکه اینها مطالبی است که هیچ عاقلی آنها را بیان نمی‌کند، چه رسد به فاضلی مثل او!!!]

و ده‌ها کتاب دیگر که در این رابطه از سوی اندیشمندان تسنّن نگاشته شده است.

و کسی توهّم نکند که این امور را فقط مختص به قبر نبی گرامی اسلام(ص) می‌دانند، بلکه هم در کتب فوق و هم در کتب دیگر، شمول این توسّل، زیارت، تشفّع و تبرّک را به قبور اهل بیت نیز مشروع می‌دانند.

به نمونه‌هایی اشاره می‌شود:

1- سُبکی در «شفاء السقام» صفحه‌ی 130 می‌نویسد: «انّ المعلوم من الدین و سیر السلف الصالحین التبرّک ببعض الموتی من الصالحین فکیف بالانبیاء و المرسلین و من ادّعی انّ قبور الانبیاء و غیرهم من اموات المسلمین سواء فقد أتی امراً عظیما نقطع ببطلانه و خطئه فیه و فیه حطّ لدرجة النبی الی درجة من سواء من المسلمین و ذلک کفر متیقّن فانّ من حطّ رتبة النبی عمّا یجب له فقد کفر».

2- ابوعبدالله العَبدُری المالکی متوفّی 737 هـ.ق. در «المدخل»  جلد 1 صفحه‌ی 254 پس از این‌که زیارت قبور را و کیفیت او را بیان می‌کند می‌نویسد: «فان کان المیت ممّن تُرجی برکته فیتَوَسّل الی الله تعالی به».

3- ابن حجر مکّی در «الفتاوی الکبری» جلد 2 صفحه‌ی 24 آن‌گاه که از او سئوال می‌شود از زیارت قبور اولیاء الله در زمان معینی مثلاً نیمه‌ی شعبان و با قصد سفر فقط به زیارت قبور و مفاسدی که به زیارت مترتّب است مثل اختلاط مردان و زنان و غیر ذلک می‌نویسد: «زیارة قبور الاولیاء قربة مستحبّة و کذا الرحلة الیها و ما اشار الیه السائل من تلک البدع او المحرّمات فالقربات لاتترک لمثل ذلک و من اطلق المنع من الزیارة خوف ذلک الاختلاط یلزمه اطلاق منع نحو الطواف و الرمی بل و الوقوف بعرفة و مزدلفة و الرمی اذا خشی الاختلاط أو نحوه و زعم أنّ زیارة الاولیاء بدعة لم تکن فی زمن السلف ممنوع».

4- شیخ عبدالله شبراوی شافعی در کتاب «الاتحاف بحُبّ الاشراف» صفحه‌ی 75 بابی را در رابطه با زیارت محل رأسُ الحسین در مصر باز می‌کند. برخی از کرامات آن‌جا را می‌شمارد و می‌گوید: «و البرکات فی هذا المشهد مشاهدة مرثیة و النفحات العائدة علی زائره غیر خفیة و هی بصحّة الدعوی ملیه و الاعمال بالنیة».

5- خمراوی در «مشارق الانوار» در رابطه با رأسُ الحسین می‌نویسد: «و أعلم انّه ینبغی کثرة الزیارة لهذا المشهد العظیم متوسّلاً به الی الله و یطلب من هذا الامام ما کان یطلب منه فی حیاته فانّه باب تفریج الکروب فبزیارته یزول عن الخطب الخطوب و یصل الی الله بانواره و التوسّل به کلّ قلب محجوب امدّنا الله من فیض امراده و متعنّا من فیض قربة و تفبیل اعتابه».

6- ابن حجر در «تهذیب التهذیب» جلد 7 صفحه‌ی 388 از ابوبکر محمّد ابن المؤمّل نقل می‌کند: «خرجنا مع امام اهل الحدیث ابی بکر بن خُزَیمة و عدیله ابی علی الثقفی مع جماعة من مشایخنا و هم اذ ذاک متوافرون الی زیارة علی بن موسی الرضا بطوس قال فرأیت من تعظیمه یعنی ابن خُزیمة لتلک البقعة و تواضعه لها و تضرّعه عندها ما تحیرنا».

سؤال

ممکن است کسی بگوید مقصود آقای قرضاوی از شرکیّات، تهمت‌هایی است که وهّابیت به شیعه می‌زنند که می‌گویند در مزارت(حرمهای) اهل‌البیت(ع) به جای نماز به طرف قبله، به طرف قبر امام نماز می‌گذارند؟

جواب

به ایشان می‌گوییم ای کاش تحقیق می‌کردید که: آیا شیعه اعمالی را که تلازم ذاتی با عبادیت دارد و لایمکن أن یقع لوجهٍ آخر را برای غیر خدا انجام می‌دهند؟

آیا احدی از شیعه پیدا می‌شود که رو به قبر پیامبر(ص) نماز بخواند؟!!! ابداً چنین نیست.

بله، شیعیان معتقدند که در جوار قبر نبی یا امام یا فرد صالح اگر نماز خوانده شود، اما «رو به قبله»، و «لله»، هیچ اشکالی ندارد، بلکه امر راجحی است. و در این اعتقاد با محقّقین و بزرگان از علماء اهل سنّت موافق هستند.

آقای قرضاوی کلمات محقّقین اهل سنّت را ذیل روایتی که صحیحین، بخاری و مسلم، از عایشه از پیامبر نقل کرده‌اند ببینید. روایت این است: «لعن اللهُ الیهودَ و النصاری اتخذوا قبور انبیائهم مسجدا».

عبارات شارحین محقّق بخاری و مسلم را ببینید، از جمله؛ تُحفَةُ الاَحوَزی جلد 2 صفحه‌ی 226 پس از اینکه تفاوت بین «توجّه در نماز به طرف قبور نه قبله» با «نماز کنار قبور به طرف قبله» گذاشته می‌شود و اوّلی را مورد نهی می‌داند چنین می‌گوید: «و فی شرح الشیخ مثله حیث قال و خرج بذلک اتّخاذ مسجدٍ بجوار نبی أو صالحٍ و الصلوة عنه قبره لا لتعظیمه و التوجّه نحوه بل لحصول مددٍ منه حتّی یکمُلَ عبادتُه ببرکة مجاورته لتلک الروح الطاهرة فلاحرج فی ذلک لما ورد أنّ قبر إسماعیل فی الحجر تحت المیزاب و أنّ فی الحطیم بین الحجر الاسود و زمزم قبرُ سَبعینَ نبیا و لم ینهَ أحدٌ عن الصلوة فیه» سپس صاحب تحفةُ الاحوزی اضافه می‌کند «وکلام الشارحین مطابقٌ فی ذلک».

صاحب فتح الباری جلد 1 صفحه‌ی 524 از قاضی بیضاوی نقل می‌کند: «لمّا کانت الیهود و النصاری یسجدون بقبور الانبیاء تعظیماً لشأنهم و یجعلونها قبلة یتوجّهون فی الصلوة نحوها و اتخذوها اوثاناً لعنهم و منع المسلمین عن مثل ذلک» (یهود و نصارا به طرف قبور ائمّه سجده می‌کردند و قبور انبیاء را قبله قرار داده بودند و در نماز به سوی قبور نماز می‌گذاردند لذا پیامبر مسلمانان را از این عمل منع کرد.) «امّا من اتّخذ مسجداً فی جوار صالح و قصد التبرک بالقرب منه لا التعظیم له و لا التوجّه نحوه فلایدخل فی ذلک الوعید» (قاضی بیضاوی می‌گوید اگر کسی کنار قبر صالحی و با قصد تبرّک به خاطر نزدیکی به قبر محلّی را به عنوان مسجد قرار دهد و نه به سمت قبر بلکه به سمت قبله نماز بگذارد او داخل در این وعید پیغمبر و نهی پیامبر نمی‌باشد.)

یک نکته؛ حذف مطالب مهم از کتب اهل سنّت

در پایان بحث از این قسمت، اشاره به یک نکته لازم است. و آن این است که جماعت سلفیه و وهّابیه روش‌های متعدّدی برای تحریف حقایق در پیش گرفته‌اند که در جای مناسب باید بررسی و در اختیار پژوهشگران قرار گیرد. امّا به مناسبت بحث به یک مورد اشاره می‌شود. و آن حذف مطالبی که با معتقدات آنان مخالف است از کتب معروف و مورد توجّه مسلمانان، که به دو نمونه اشاره می‌شود:

دو نمونه از تحریف

1- شیخ محمّد نوری الدیرثوی در کتاب «ردود علی شبهات السلفیة» صفحه‌ی 249 می‌گوید: «لقد طبعوا المغنی لابن قُدامة الحنبلی فحذفوا منه مبحث الاستغاثة» (وهّابیان کتاب مغنی ابن قُدامه‌ی حنبلی را چاپ نموده‌اند و بحث «استغاثه به نبی و به فرد صالح» که ابن قُدامة او را مشروع می‌داند و ادلّه‌ای در رابطه با آن ذکر کرده است از کتاب حذف کرده‌اند).

2-کتاب «الاذکار» یحیی بن شَرَفِ نووی شافعی در سال 1409 در دارالهُدی ریاض چاپ می‌شود. در این کتاب حکایت مشهور عُتبی که ابن کثیر در ذیل آیه‌ی «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحیماً» و جمعی دیگر از بزرگان اهل سنّت این قصّه را نقل می‌کنند که آورده است عُتبی می‌گوید: نزدیک قبر پیامبر(ص) نشسته بودم. اعرابی‌ای آمد سلام کرد. آیه‌ی شریفه را قرائت کرد. سپس گفت: «و قد جئتُک مستغفراً لذنبی مستشفعاً بک الی ربی» (ای پیامبر به نزد تو آمده‌ام در حالی که از گناهانم استغفار می‌کنم و تو را شفیع به نزد پروردگارم قرار می‌دهم)، سپس این اشعار را قرائت کرد:

یا خیرُ مَن دُفِنَت بالقـــاعِ اَعظُمُهُ                فطاب مِن طیبهِنَّ القـاعُ و النَسَمُ

نفسی الفــــداءُ بِقَبرٍ انتَ ساکِنُهُ                 فیه العِفافُ وَ فیه الجودَ و الکَرَمُ

اشعار را قرائت کرد و رفت. عُتبی می‌گوید من خوابم برد. پیامبر(ص) را در خواب دیدم. به من فرمودند: «یا عُتبی الحِقِ الاعرابی فَبَشِّرهُ أنَّ الله قد غفر له» (به دنبال این مرد اعرابی برو، او را پیدا کن و به او بگو که خدا او را آمرزید).

محقّق دارالهدی ریاض تمام این جریان را که مشروعیت زیارت و توسّل و تشفّع در او هست از کتاب الاذکار نووی حذف کرده است.

همچنین در صفحه‌ی 295 کتاب نووی فصلی باز کرده است: «فصلٌ فی زیارة قبرِ رسول الله» و او این فصل را تغییر داده، عنوان فصل را چنین گذاشته است: «فصلٌ فی زیارة مسجد رسول الله».

آیا ‌چنین رفتاری با نوشته‌های بزرگان از اندیشمندان خود صحیح است؟

بدعت عملی دوم:

دومین بدعت عملی منسوب به شیعه در کلمات یوسف القرضاوی؛ ‌ بحث مأساة عاشورا بود. بحث مبسوطی است، ما خیلی گذرا، به‌طور مختصر اشارات کوتاهی به این بحث داشته باشیم.

نکته اوّل: حسّاسیّت برخی از اهل سنّت در پنهان کردن حادثه‌ی عاشورا و عدم تحلیل آن برای چیست؟

راجع به حادثه‌ی عاشورا، وقتی انسان کتب برخی از نویسندگان اهل سنّت را مطالعه می‌کند و کلمات بعضی از گویندگانشان را می‌شنود -البته می‌گویم بعضی، چون بعد تصریح می‌کنم که عدّه‌ای هم چگونه انصاف را رعایت کرده‌اند-، حسّاسیّت بسیار عجیبی در مخفی کردن حادثه‌ی عاشورا و عدم تحلیل و بررسی این حادثه و اینکه حادثه‌ی عاشورا باید مسکوت بماند، در یک سری نوشته‌های برخی اندیشمندان تسنّن به الفاظ و شکل‌های گوناگون کاملاً به چشم می‌خورد.

بعضی‌ از ایشان مثل آقای قرضاوی، گاهی اینگونه اعتراض می‌کنند که: آقا علی بن ابیطالب(ع) که جایگاه و شخصیّت و موقعیّتش بالاتر از امام حسین(ع) است. چرا شما در روز شهادت علی بن ابیطالب(ع) چنین بزرگداشت و مراسمی را برگذار نمی‌کنید؟

بعضی دیگر مثل ابن تیمیّه به شدّت از این شعائر بزرگ شیعی ناراحتند. ناراحتی‌شان را اینگونه ابراز می‌کنند که می‌گوید: «لیس ما وَقَعَ مِن ذلک باعظم مِن قتل الانبیاء و قتل النبیِّ أعظمُ ذنباً و مصیبتاً»؛ می‌گوید حادثه‌ی عاشورا بزرگ‌تر از قتل انبیاء که نیست، در طول تاریخ خیلی از پیغمبران را کشتند، و قتل یک پیغمبر، هم گناهش و هم مصیبتش از شهادت امام حسین(ع) بیشتر است. چطور شما در قتل انبیاء چنین سر و صدا و شعائری ندارید، ولی نسبت به جریان امام حسین(ع) که می‌رسد این‌جور شعائری دارید؟

بعضی‌ از ایشان هم توجیه می‌کنند که چه کسی گفته یزید، قاتل امام حسین بوده؟ ابن زیاد از پیش خودش چنین کاری را انجام داده است. یزید به این قتل راضی نبوده و نمی‌خواسته حضرت کشته شوند.

این حسّاسیّت‌های مختلف را باید تحلیل کرد. که چرا اینقدر حساسیت؟ در حادثه‌ی عاشورا چه پیامی نهفته است که جمعی اینقدر حسّاسند که در رابطه با این حادثه خبری به گوش دیگران نرسد؟

این یک نکته، که احتیاج به تحلیل دارد، باید این را بررسی کرد، که در آینده، مبسوط به این مبحث خواهیم پرداخت.

البته انصاف را رعایت کنیم؛ جمعی از بزرگان اهل سنّت هم هستند حادثه را تحلیل می‌کنند، نتیجه را می‌گیرند، حرکت ابا عبدالله الحسین(ع) را تقدیس می‌کنند، احیاء مراسم حضرت را ترویج می‌کنند:

مثل «علائلی» در کتاب گرانسنگ خودش راجع به امام حسین(صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه).

برخی از اندیشمندان اهل سنّت مثل «احمد بن حنبل» کار را به جایی می‌رسانند که «یزید را تکفیر می‌کنند»، و قائل به کفر یزید هستند.

تفتازانی در شرح مقاصد(ج5، ص310) عبارات بسیار جالبی راجع به مصائب امام حسین(ع) و جواز لعن یزید دارد. ذیل آیه‌ی 22 سوره‌ی محمّد(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم): «فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُم‏»(اگر از این دستورها روى گردان شوید، جز این انتظار مى‏رود که در زمین فساد و قطع پیوند خویشاوندى کنید؟)؛ ذیل این آیه‌ی شریفه، انظار برخی از اندیشمندان اهل سنّت را ببینید.

آلوسی در روح المعنای(ج26، ص73) مفصّل نقل می‌کند که عبدالله احمد حنبل از پدرش راجع به لعن یزید سؤال کرد. احمد حنبل گفت چطور می‌شود کسی را لعن نکرد که در قرآن خدا او را لعن کرده است؟ بعد پسر احمد حنبل می‌گوید من که هر چه قرآن را خواندم، جایی لعن یزید ندیدم. پدرش آیه را می‌خواند بعد می‌گوید: «و أیُّ فسادٍ و قطیعةٍ أشدّ ممّا فعلَه یزید؟» چه فسادی بالاتر و چه قطع رحمی شدیدتر از آن چه که یزید انجام داد؟ آلوسی تعبیر می‌کند:«و قد جَزَمَ بکفره و صرَّحَ بلعنه جماعةٌ من العلماء»؛ می‌گوید گروهی از علماء قطع به کفر یزید دارند و تصریح به لعن او می‌کنند، و اسامی آنها را می‌آورد که آن‌جا مراجعه می‌کنید.

حتّی از این بالاتر؛ کتاب «الضوءُ اللامع فی اعلام قرن التاسع» از الحافظ سخاوی را ببینید، در ج4 در شرح حال ابن خلدون، از ابن حجر نقل می‌کند، او از استادش ابو الحسن هیثمی نقل می‌کند، می‌گوید استاد من، ابن خلدون را مذمّت می‌کرد و بسیار نکوهشش می‌کرد. ابن حجر می‌گوید: از استادم پرسیدم چرا ابن خلدون را اینقدر نکوهش می‌کنی؟ گفت: «بلغنی أنَّهُ ذَکَرَ حسین بن علی فی تاریخه و قال قُتِلَ بسیف جدّه» گفت: علّتی که من ابن خلدون را مذمّت می‌کنم این است که شنیده‌ام در تاریخش نوشته: حسین بن علی با شمشیر جدّش کشته شد. یعنی کشتن امام حسین(ع) مشروع بود. «فلمّا نَطَقَ شیخنا بهذه اللفظه اردفها بلعن ابن خلدون و سبّه فهو یبکی»؛ وقتی استاد ما این جمله را نقل می‌کرد، بلافاصله ابن خلدون را لعن و سبّ می‌کرد و گریه می‌کرد.

پس علماء اهل سنّتی هم هستند که انصاف را در قضیّه رعایت کرده‌اند. امّا جمعی از اینها به شدّت نسبت به این حادثه حسّاسند. علت آن را إن‌شاءالله در یک جلسه‌ای به تفصیل بررسی می‌کنم. در زوایای کلمات خودشان آمده که چرا حسّاسند. علت آن خیلی لطیف است.

نکته دوم:نباید در دام سلفیّه افتاد؛ «تحلیل درست حادثه‌ی عاشورا بالاتر از هر چیز»

امّا ما که اینقدر به حادثه‌ی عاشورا اهمّیّت می‌دهیم، باید دقّت کنیم که در دام سلفیّه نیفتیم. همان اوّل باید برویم بگوییم شبهات را دفع کنید. یکی یکی؛ مثل جواز گریه بر امام حسین(ع)، پیغمبر(ص) گریه کرده، کی گریه کرده، چطور بوده و ... . هر یک از این بحثها در جای خود مورد بررسی قرار می‌گیرد. یکی دو نکته هم در همین جلسه نسبت به این بحث عرض می‌کنم. ولی مهمتر و فراتر از اینها؛ تحلیل درست حادثه‌ی عاشوراست. این نکته‌ی بسیار مهمّی است؛ که علّت اینکه حادثه‌ی عاشورا مهم است، علّت اینکه در مصیبت پیغمبر(ص) و امیرمؤمنان(ع) و سایرین اینگونه حماسه ایجاد نمی‌شود، این نیست که (معاذالله) امام حسین(ع) از پیغمبر(ص) بزرگتر است، مقامش از حضرت امیر(ع) بیشتر است. اینها بساطت فکر اینهاست که اینگونه فکر می‌کنند. بلکه علّتش عظمت این حادثه است با همه‌ی خصوصیّاتش.

از طرفی باید تحلیل کرد که تمام دستورات انسانی اسلام در یک گروه کوچکی در حادثه‌ی عاشورا مجسّم شده است و از طرف دیگر این‌ همه حوادثی که در روز عاشورا ایجاد شد، نه برای پیغمبر(ص) ایجاد شد، نه برای امیرمؤمنان(ع) و نه برای هیچ یک از ائمّه و بزرگان دین.

این وضعیّتی که خود حضرت کشته شود، جوانها کشته شوند، طفل شیرخوار کشته شود، بعد عصاره‌ی اولی الرحم که اینهمه در اسلام تأکید شده این فاجعه بر سر اینها بیاید، بعد زن و بچه‌ها اسیر شوند، حادثه‌ی اسارت اتفاق بیفتد و ... .

مجموعه‌ی این حادثه که عظمت اسلام و حامیان اصلی اسلام را نشان می‌دهد، نه برای پیغمبر(ص) اتّفاق افتاد و نه برای امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(علیه‌الصلاةُوالسلام).

و اگر از این حادثه درست استفاده شود، یکی از نکات قوّت بسیار بزرگ دین اسلام است.

لذا شما ببینید نگاه رهبران و متفکّرین جهان به حادثه‌ی عاشورا چگونه است؟

«مهاتما گاندی» کیست؟ چه شخصیّتی است؟ چه حرکتی را در دنیا سازماندهی کرده؟ چجور با استعمار مقابله کرد؟ آنوقت خودش تصریح می‌کند که: «من آنچه دارم از عاشورای حسین بن علی و امام حسین است»، هر چه الهام گرفتم از حادثه‌ی عاشورا الهام گرفتم.

«آنتوان بارا» نویسنده‌ی مسیحی معاصر، کتاب بسیار زیبایی دارد، حتماً بخوانید این کتاب را، «الحسین فی الفکر المسیحی»؛ کتابی که الآن در کویت و عربستان و بسیاری از کشورهای منطقه، ورودش ممنوع است. چون این کتاب یک بمب اتم است. چقدر قشنگ این مسیحی حادثه‌ی عاشورا را تحلیل می‌کند. در ص72 این کتاب از یک قسّیس مسیحی نقل می‌کند(خودش مسیحی از یک قسّیس مسیحی نقل می‌کند):

«لو کان الحسینُ لنا لَرفعنا له فی کلّ بلدٍ بیرقا و لَنَصَبنا له فی کلّ قریةٍ مِنبرا و لدعونا الناسَ الی المسیحیّة بسم الحسین»؛ می‌گوید من تأسّف می‌خورم چرا امام حسین نداشتیم، اگر امام حسین می‌داشتیم در هر شهری پرچمی نصب می‌کردیم، در هر روستایی منبری می‌گذاشتیم و به نام حسین مردم را به مسیحیّت دعوت می‌کردیم.

یک سؤال

آیا اشکال دارد امروز شیعه بیرقی برافرازد و به نام امام حسین(ع) مردم را به اسلام دعوت کند؟

در ضمن تحلیل حادثه‌ی عاشورا به چند سؤال پاسخ می‌دهیم:

برپایی عزاداری و اقامه‌ی عزا برای غیر امام حسین(ع) و امام حسین(ع) چگونه است؟

می‌خواهید در این دام بیندازید که مرتّب ما به این شبهات جواب دهیم؟ بعد از آن تحلیلها، بعد از آن چراها که چرا نمی‌خواهید حادثه‌ی عاشورا به گوش مردم برسد، آنها را جواب می‌گوییم، بعد هم جواب این شبهات را می‌دهیم. اقامه‌ی عزا در مکتب اسلام، برای غیر امام حسین چگونه است، برای امام حسین چه‌جور؟

ندبه، گریه، لطم وجه، لطم بدن در مصیبت امام حسین چگونه است؟ مشروع است یا نه؟ ادلّه‌ی جواز در کتب شیعه و در کتب اهل سنّت چیست؟

بعضی‌ از اهل سنت می‌نویسند «تباکی یعنی نفاق»، بحث می‌کنیم؛ تباکی یعنی چه؟ و آیا تباکی نفاق است یا نه، تباکی نفاق نیست؟

مرثیه خوانی در مصائب حضرت امام حسین چگونه است؟ تربت امام حسین و شرافت آن تربت و اینکه آن تربت شفاست، چرا؟ آیا دلیلی داریم و یا دلیلی نداریم؟ این‌ها را هم به تفصیل در جای خودش بررسی می‌کنیم.

همین جا من دو نکته‌ی بسیار کوتاه از این بحث را اشاره می‌کنم:

نکته‌ی اوّل: چرا این همه گریه می‌کنید؟

برخی می‌گویند چرا این همه گریه می‌کنید؟ مصیبت تمام شد و رفت، گریه شما هنوز ادامه دارد!!!

جواب:

حرف زیاد است، من گاهی از این دیدگاه جواب می‌دهم، یک مقدّمه‌ای برایشان می‌گویم.

می‌گویم شما در مباحث اصولتان مطرح می‌کنید می‌گویید «عمل صحابی حجّت است»؛ حتّی پا را فراتر می‌گذارید و می‌گویید «عمل صحابی ناسخ قول پیغمبر است». کتب اصولی و فقهی تسنّن را ببینید. در کتاب النکاح از عایشه روایت نقل می‌کنند که پیغمبر(ص) فرمود: «أیّ امرئةٍ نکَحَت نفسَها بغیر إذن ولیّها، نکاحها باطل». بعد می‌گویند اینجا در مقابل روایتی که خود عایشه نقل کرده، عمل عایشه را داریم که عایشه چه کرد؟ «زَوَّجَت بنت اخیها حفصة بنتُ عبد الرحمن بن ابی‌بکر و کان اخوها عبد الرحمن غائباً فی الشام»؛ عایشه خودش بدون اذن ولیّ دختر برادرش او را به عقد کسی در آورد. می‌گویید عمل صحابی حجّت است به حدّی که ناسخ قول پیغمبر(ص) است. معلوم می‌شود آن روایت پیغمبر نسخ شده است.

اصول سرخسی را ببینید، کشف الاسرار نسفی را ببینید، کتاب‌های مختلف تسنّن را ببینید. عمل صحابی حجّت است؟ این کلام درست است؟ بسیار خوب. حالا کتب خودتان را ببینید.

آیا ابن عبّاس جزء صحابه هست یا نیست؟ آیا یکی از بزرگترین اصحاب پیغمبر هست یا نیست؟ حِبرُ الامة هست یا نیست؟ آیا خود شما در شرح حالش نمی‌نویسید که بعد از حادثه‌ی عاشورا، سالها آن‌چنان بر امام حسین(ع) گریه کرد تا کور شد؟

مگر عمل صحابه حجّت نیست؟ این صحابی آن ‌چنان بر امام حسین(ع) گریه کرد تا کور شد.

این مطلب را سبط ابن جوزی در تذکرةُ الخواص ص152 و بسیاری دیگر از آقایان می‌نویسند.

آیا ابن عبّاس نمی‌دانست که مصیبت پیغمبر، اعظم است؟ ابن عبّاس نمی‌دانست علی بن ابیطالب، اعظم است؟

خصوصیّات این حادثه چه بود که به خاطر این حادثه، آنقدر عزا را ادامه داد و گریه کرد تا چشمش کور شد؟!!

نکته‌ی دوّم: شبهه شفا در تربت امام حسین(ع)

در کویت بودیم شبی رفتیم مجلسی که جمعی از آقایان اهل سنّت هم بودند. ما سه چهار نفر بودیم.

یکی از علماء آنها تا دید یک شیخ شیعه، طلبه‌ی شیعه‌ای با سه چهار نفر آمده، مجلس را به دست گرفت.

آقا شروع کرد به گفتن، گفت، گفت، گفت تا آخرش رساند به تربت امام حسین(ع).

گفت: می‌گویند این خاک کربلا شفاست، ‌چنین است، چنان است.

حرف‌هایش را که زد، خیلی آرام من از یک گوشه گفتم: اجازه می‌فرمایید چند دقیقه‌ای هم بنده صحبت کنم؟

گفت: بفرمایید.

گفتم: اوّلاً که ادبُ الضیافة اقتضاء نمی‌کرد شما این حرف‌ها را بزنید. ما میهمان شما بودیم. حداقل در این جمع، ادبُ الضیافة اقتضاء می‌کرد یک مقدار آرامتر به عنوان یک سؤال از ما مطرح کنید، که آقا شما چنین مطلبی دارید، جوابش چیه؟ شما ادبُ الضیافة را رعایت نکردی، با اینکه عرب بودی. امّا من نمی‌خواهم مقابله به مثل کنم، فقط دو سه نکته به شما عرض می‌کنم.

مطالبش را راجع به مصیبت حضرت امیر(ع) گفت و جوابش را دادم.

نسبت به شفاء تربت امام حسین(ع) خیلی حرف زد. از جمله گفت ببینید می‌گویند شفاء در تربت امام حسین(ع) است. قرآن می‌گوید: «وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ»(انعام:17)؛ اگر خدا به تو زیانى برساند، کسى جز او برطرف کننده آن نیست.‏ فقط خود خدا. شیعیان می‌گویند تربت امام حسین(ع) شفا می‌دهد. «و اذا مَرِضتُ فهو یَشفین»(شعراء:80)؛ فقط خدا شفاء می‌دهد. اینها می‌گویند شفاء در تربت امام حسین(ع) است.

گفتم آقای عالم؛ شما که به کتاب صحیح بخاری معتقدید، آن را أصح کتب بعد از قرآن می‌دانید، در کتاب بدأ الخلق، کتاب خلق الزباب، مگر از پیغمبر(ص) حدیث نقل نمی‌کنید که حضرت(ص) فرمود اگر یک مگس در لیوان آب افتاد، این مگس را خوب در آب غوطه‌ور کنید، بعد هم آن آب را بیاشامید، چون در بال مگس شفاء است؟!!! در بال مگس دواء و شفاء است؟

گفتم شیخ؛ عیبی دارد، شما معتقدید در بال مگس شفاست -که عقلاء عالم از این حرف بیزارند-، اما ما  می‌گوییم خدا شفاء را در تربت امام حسین(ع) قرار داده است؟

مگر قرآن نسبت به عسل نمی‌گوید «فیه شفاءٌ للناس»؟ خوب اگر کسی عسل بخورد به عنوان اینکه شفاست، این شرک پیدا کرده؟ مگر در قرآن نمی‌خوانید: «و اذا مَرِضتُ فهو یشفین»(شعراء:80)؟

مگر اینها در عرض خداست؟ خیر، اینها در طول ذات مقدّس حقّ است.

بعد به او گفتم آقا دقّت کن. پیغمبر(ص) در موارد متعددی از شهادت افراد خبر دادند. دهها مورد در کتب تاریخ هست که پیغمبر(ص) خبر دادند؛ حضرت امیر(ع) شهید می‌شود، عمّار شهید می‌شود، کی شهید می‌شود، کی‌شهید می‌شود، آیا یک مورد غیر از امام حسین(ع) وجود دارد که حضرت اخبار از شهادت بدهند و عطف توجّه به تربتش داشته باشند؟

این یعنی چه؟ خب، کتب خودتان را ببینید.

روایت نقل می‌کند طبرانی، مسند احمد، هیثمی می‌گوید: «رجاله کلّه ثقات». حضرت امیر(ع) در مسیر صفّین می‌رفتند، نزدیک نینوا به شطّ فرات رسیدند. یک مرتبه آه کشیدند فرمودند: «اِصبِر اباعبدالله، اِصبِر اباعبدالله». راوی می‌گوید من تعجّب کردم. به حضرت عرض کردم: «ماذا اباعبدالله؟» اباعبدالله‌ی نیست، یعنی چی؟ منظورتان از «اِصبِر اباعبدالله» چیست؟ حضرت امیر(ع) فرمودند: «دخلتُ علی النبیّ ذات یومٍ و عَیناه تَفیضان» روزی خدمت حضرت رسول(ص) رفتم «و عیناه تَفیضان»؛ «فَیَضان» در زبان عرب یعنی «الدمعُ کثیرا»(گریه زیاد) دیدم حضرت به شدّت گریه می‌کنند. «قُلتُ یا نبیّ الله أغضِبَکَ أحد؟» عرض کردم یا رسول الله فردی شما را به غضب آورده؟ حضرت فرمودند نه یا علی. «قامَ مِن عندی جبرئیل مِن قبل.» الآن جبرئیل اینجا بود. «فحدّثنی أنَّ الحسین یُقتلُ بشطّ الفرات»؛ به من خبر داد که حسین کنار شط فرات کشته می‌شود. بعد ذیل روایت این است جبرئیل به پیغمبر عرض کرد: «هل لک أن اَشُمَّکُ مِن تُربته» می‌خواهی تربتی که امام حسین(ع) در آن کشته می‌شود را بیاورم شما استشمام کنی؟ پیغمبر(ص) فرمودند: بله. «فَقَبَضَ قَبضةً» جبرئیل دست برد یک مقدار خاک آورد، گفت این خاک تربت امام حسین(ع) است. و ده‌ها روایت دیگر از این قبیل.

گفتم آقا یک مورد دیگر سراغ داری که پیغمبر(ص) از ده‌ها موردی که از شهداء خبر دادند، بعد فرموده‌ باشند «أشُمُّ تربته»؟ مثلاً گفته باشد از خاکی که عمّار یاسر آنجا کشته می‌شود بیاورید؟ آیا چنین چیزهایی دارید؟ هرگز یک مورد دیگر ندارید. پیغمبر که کار لغو انجام نمی‌دهد. یعنی چه؟ چرا پیغمبر خاک تربت امام حسین را -بر طبق اسناد موثّق- به ام سلمه می‌دهد می‌گوید داخل یک شیشه آن را حفظ کن؟

گفتم اگر ما متابعت از پیغمبر می‌کنیم «نَشُمُّ تربة الحسین» طبق روایات معتبره‌ی نزد ما، که فوق تواتراست، شفاء را در تربت امام حسین(ع) می‌دانیم. آیا باید ما را متّهم به شرک کنید؟

مانیفِست تبلیغ شیعه

و در پایان این نکته را هم عرض کنم هیچگاه در صحبت‌هایمان با طرف مقابل، از مرز ادب خارج نشویم. مباحث علمی، بحثها و گفتگوهای علمی هیچ مشکلی ندارد. امّا دوستان آنجا که تحمّل از کف دادیم، آنجا که زبان به ناسزاگویی باز کردیم، آنجا که برخورد تند کردیم، این برخوردهای تند هیچ‌گونه جذابیّتی ایجاد نمی‌کند.

بارها عرض کردم مانیفِست تبلیغ شیعه؛ روایت امام صادق(ع) است که: «إنَّ امامَتَنا بالرِفقِ و التألُّفِ و حُسنِ الخَلطَةِ و التقیّة فرغب الناس فی دینکم و ما انتم فیه»؛ اگر می‌خواهیم مطالبمان مثمر ثمر باشد، باید با برهان، با استدلال و بدون تحریک احساسات باشد.

پس این دو بدعت عملی که ایشان به شیعه نسبت داده بود، مرتفع شد.

بازگشتگان از تاریکی به نور

به مناسبت بحثی که از آقای «العلوی المالکی» داشتیم، برخی دوستان به صورت مستقیم و غیرمستقیم تماس گرفتند و ابراز داشتند که به همین مناسبت، برخی از شخصیت‌هایی که وهّابی بوده‌اند و در راه وهّابیت تلاش‌های مهمّی داشته‌اند سپس برگشته‌اند، منابع، کتب و مطالب‌شان گفته شود.

دو بازگشته

من به این مناسبت فعلاً اسم دو نفر از آقایانی که وهّابی بوده‌اند و برگشته‌اند و بعضی از مطالب جالبی که دارند را اشاره می‌کنم. از جدید به متقدّم برویم.

نفر اوّل: حسن بن فرحان المالکی

فردی که هم اکنون موجود است و در ریاض به سر می‌برد و کتاب‌های زیادی هم دارد و از شخصیت‌های مهم وهّابی بوده است. مدّتی مسئول نظارت بر چاپ کتاب‌های عقائدی عربستان بوده که بر علیه عقیده‌ی وهّابیت و سلفیه نباشد. می‌گفتند شما بررسی کن اگر بر خلاف سلف صالح و بر خلاف وهّابیت و ابن‌تیمیه نباشد ما چاپ کنیم. شخصیتی است به نام «حسن بِن فرحان المالکی».

ایشان با مطالعه‌ی یک سری کتب و تحقیق، کاملاً از تفکّر وهّابیت برگشته و امروز یک شخصیت فاضل ضدّ وهّابی قوی شده است.

چند کتاب دارد:

1- «داعیةٌ و لیسَ نبیا» (مُبلِّغ است و پیغمبر نیست).

2- «قراءةٌ فی کتب العقائد المذهبُ الحنبلی نَموذجاً»(نگاهی به کتب عقائد نمونه‌اش مذهب حنبلی).-که می‌خواهد تفکّر اعتقادی مذهب حنبلی را بررسی کند-.

نکاتی از کتاب او

نکات بسیار جالبی در این کتاب دوّم وجود دارد که من به برخی از این نکات اشاره می‌کنم:

نکته‌ی اوّل:

می‌دانید به طور مرتّب از گذشته‌های دور تا امروز وهّابیت تبلیغ می‌کند که: «الشّیعة اُسطورَةٌ سَبَئیة»؛ تشیع، تفکّری یهودی، برخواسته از شخصیتی به نام عبدالله بن سبا است. در آخرین نوشته‌هایشان هم می‌بینید که: «شما یهودی‌ها از پیروان عبدالله بن سبا هستید، وصیت و عصمت و اینها را عبدالله بن سبا آورده است والّا تا قبل از او، این آموزه‌ها نبوده است».

در مقابل؛ محقّقین از شیعه، مثل مرحوم «علّامه عسکری» و برخی از نویسندگان اهل‌سنّت مثل «طه حسین»، که شاید اوّلین کسی است که تزلزل در وجود عبدالله بن سبا کرده، گفته‌اند: «عبدالله بن سبا اصلاً وجود خارجی ندارد» و مطالب جالبی هم دارند.

آقای حسن بِن فرحان المالکی در پاورقی صفحه‌ی 59 این کتاب، به مناسبت، بحث خیلی جالبی راجع به این مطلب دارد که عبارتش این است:

«بعض الدراسات المعاصرة ترجع أسباب الفتنة لعبدالله بن سبأ و هذا باطل لأن عبدالله بن سبأ إنما افتری دوره فی الفتنة إخباری کذاب اسمه سیف بن عمر و قد خالفه کل من کتب عن الفتنة من المحدثین و المؤرخین من الثقات و الضعفاء قبل سیف و بعده»؛ بعضی از تحقیقات معاصر اسباب فتنه و جنگ بین حضرت امیر و معاویه را به عبدالله بن سبا نسبت می‌دهند. می‌گویند عبدالله بن سبا در لشکر علی بود و اطرافیان حضرت علی را تحریک می‌کرد ، بلکه بعضی‌ها می‌خواهند بگویند حضرت امیر را هم او تحریک می‌کرد. این حرف درست نیست. چون جایگاه عبدالله بن سبا را ‌که در فتنه او آغازگر بوده یک راوی دروغ‌گو به نام سیف جعل کرده است. این‌ها را محقّقین رد کرده‌اند.

و جالب این است که می‌گوید: «التفصیل فی کتابنا: عبدالله بن سبأ بین الحقیقة و الأسطورة، لم یطبع»؛ یک کتابی نوشته‌ایم که به چاپ نرسیده ولی نامش این است: «عبدالله بن سبأ بین الحقیقة و الأسطورة»؛ عبدالله بن سبا حقیقت است یا یک اسطوره‌ی جعلی تاریخی است؟

نکته‌ی دوّم:

نکته‌ی دوّم که بسیار بسیار مهمّ است و هر کس می‌خواهد با دیگران گفتگو داشته باشد اصلاً باید این مقطع کلام حسن بِن فرحان المالکی را از حفظ داشته باشد نگاه ایشان به حدیث ثقلین است.

می‌دانید که یکی از چالش‌های ما و مخالفین‌مان، حدیث ثقلین است به لفظ«و عترتی».

علمای بزرگ شیعه سال‌ها زحمت کشیده‌اند تا تواتر این حدیث را اثبات کنند که از پیامبر گرامی اسلام(ص)حدیث ثقلین به لفظ «و عترتی» صادر شده است. «إنّی أوشکُ أن اُدعی و اُجیب وَ إنّی تارکٌ فیکم الثقلینکتابَ اللهِ وَ عِترَتی ما إن تَمَسَّکنُم بهما لن تظِلّوا بعدها أبدا». بحث عصمت ائمّه، حیات ائمّه و نکات بسیار جالب دیگری از حدیث ثقلین استفاده می‌شود.

فردی مثل میر حامد حسین هندی صاحب کتاب عَبقاتُ الانوار زحمت کشید شش جلد از کتابش را به بررسی اسناد حدیث ثقلین اختصاص داده است. آن هم چه زحمتی که انسان وقتی فکر می‌کند از خودش خجالت می‌کشد که دیگران برای مکتب چه قدر سرمایه‌گذاری کرده‌اند و ما چه قدر سرمایه‌گذاری می‌کنیم؟

این را برای برخی دوستان گفته‌ام که؛ میر حامد حسن وقتی فهمید یکی از کتابهایی را که در جهت تحقیقات کتابش احتیاج دارد دست یک عالم سنّی در رابُغ عربستان است و او آن کتاب را به کسی نمی‌دهد، پیرمردِ سیدِ عالمِ شیعه از هندوستان به رابُغ عربستان رفت. به مسجد این عالم رفت.

-گفت: «من کسی هستم که آمده‌ام به حج بروم. نذر کرده‌ام اگر به سلامت تا به این‌جا برسم یک عالمی را خدمت کنم. از شما خوشم آمده اجازه می‌دهید به خانه‌ات بیایم و خادمت باشم؟»

- گفت: «بله.»

رفت خانه‌ی این عالم. روزها ظرف می‌شست، لباس‌هایش را می‌شست، منزلش را جاروب می‌زد. یک مدّتی آن‌جا بود. بعد از مدتی؛

- گفت: «آقا من اندکی سواد هم دارم، اجازه می‌دهی از کتاب‌های کتاب‌خانه‌ات استفاده کنم؟»

- گفت: «بله، این کتاب‌ها، برو استفاده کن.»

شب‌ها می‌رفت در کتاب‌خانه‌ی این عالم سنّی و نکاتی که در کتب اهل‌سنّت به نفع مذهب شیعه بود یادداشت می‌کرد. روزها هم به آن عالم خدمت می‌کرد. بعد هم برگشت و یک نامه‌ای به آن عالم سنّی نوشت. باز آن عالم نامه‌ای به مرحوم میر حامد حسین نوشت و چه قدر از او تجلیل کرد.

وقتی ایشان از دنیا رفت او را روی مُغتَسَل گذاشتند. غسّال گفت: «من یک سؤال دارم». گفتند: «بپرس». گفت: «همه زخم بالین می‌گیرند، پشت بدن‌شان زخم می‌شود، اما چرا مرحوم میر حامد حسین روی سینه‌‌اش زخم است»؟ پسرش گریه کرد و گفت: سال‌های آخر که دیگر پدرم قدرت نداشت کتاب به دست بگیرد، مُستَلقی(به پشت خوابیده) افتاده بود، می‌گفت کتاب‌ها را بیاورید روی سینه‌ام بگذارید. دو سه تا بالش پشت کتاب می‌گذاشتند، کتاب را روی سینه‌اش می‌گذاشتند، کتاب را می‌خواند، نمی‌توانست حتّی ورق بزند. به یک کسی هم می‌گفت این‌جای مطلب بر علیه اسلام و مذهب نوشته شده، جواب و پاسخش این است. پاسخش را بنویسید که اندیشمندان استفاده کنند. از بس این اواخر کتاب رو سینه‌اش می‌گذاشت و به این شکل کتاب را می‌خواند، علامت زخم روی سینه‌ی میر حامد حسین مانده است».

ایشان زحمت کشید تواتر حدیث ثقلین را اثبات کرد. تمام مخالفین ما هم تا امروز تلاش می‌کنند که حدیث ثقلین به لفظ «وَ عِترَتی» به گوش کسی نرسد. برخی از نویسندگان اهل‌سنّت، مثل «دکتر محمّد علی البار»، که رساله «طبّ‌ الرضا"ع"» را تحقیق کرده، در مقدّمه‌اش خطاب به علمای خودشان می‌گوید: «بی‌انصاف‌ها من که در میان شما بزرگ شده‌ام تا امروز در پای صحبت‌های شما یک بار هم حدیث ثقلین را به لفظ «وَ عِترَتی» نشنیده‌ام. من این‌جور فکر می‌کردم که وقتی اوّلین بار حدیث ثقلین را به لفظ «وَ عِترَتی» شنیدم، گفتم شیعه این دروغ را از کجا آورده است؟». این‌ها این چنین‌اند.

آن وقت حسن بِن فرحان المالکی در صفحه‌ی 71 این کتاب چه قدر زیبا نسبت به حدیث ثقلین یک بحثی دارد که «امام حسن چرا با معاویه صلح کرد؟» می‌گوید: فضا این‌جوری بود اگر صلح نمی‌کرد همان شیعیان پدرش هم کشته می‌شدند و از بین می‌رفتند و بعد «و بهذا یضیع فضل و آثار (الثقل الثانی) بعد کتاب الله»؛ اگر جنگ می‌کرد اطرافی‌ها حمایت نمی‌کردند و آثار ثقل دوّم بعد از کتابُ الله از بین می‌رفت. بعد پاورقی می‌زند، می‌گوید: «چرا من به حضرت علی می‌گویم ثقل دوّم؟». می‌گوید: «الحدیث: (ترکت فیکم ثقلین لن تضلوا ما تمسکتم بهما کتاب الله و عترتی أهل بیتی) حدیث صحیح بل عدّه بعض العلماء متواتراً و أصلُه فی صحیح مسلم و قد عارضه بعض جهلة أهل السنة بحدیث (... کتاب الله و سنتی!!) و هو حدیث ضعیف عند محققی أهل السنة مع أنه یمکن الجمع بینهما»؛ حدیث این است حدیث صحیحی است بلکه بعضی علماء گفته‌اند متواتر است. اصل حدیث هم در صحیح مسلم است. بعضی از نادانان اهل‌سنّت این حدیث را در تعارض گرفته‌اند با حدیث «...کتاب الله و سنتی». این حدیث ضعیفی است. تعارض هم ندارد. جمع بین این دو هم ممکن است.

شما اگر بخواهید شش جلد کتاب میر حامد حسین را در سه خط خلاصه کنید، همین سه خطی می‌شود که حسن بن فرحان المالکی می‌گوید.

نکته‌ی سوّم:

نکته‌ی سوّم که نکته‌ی جالبی است، در صفحه‌ی 65 این کتاب می‌باشد.

«و قد کان النصب شدیداً فی البدایة ثم أصبح إلی حد ما من عصر تابعی التابعین - مع قتلهم النسائی!!- و کاد النصب أن ینتهی من الشام لولا ابن تینیة سامحه الله الذی أحیاه فی بدایة القرن الثامن فی کثیر من أقواله و رسائله کان من آخرها کتابه (منهاج السنة) الذی ملأه بالأفکار الشامیة علی علی المدافعة بالباطل عن معاویة و زاد الطین بلة دعواه بأن ذلک هو (عقیدة أهل السنة و الجماعة!!)»؛ با صراحت می‌گوید: ابن‌تیمیه ناصبی است. عداوت با اهل‌بیت در شام داشت از بین می‌رفت دوباره ابن‌تیمیه در قرن هشتم آمد این نصب و عداوت نسبت به اهل‌بیت را مخصوصاً با کتاب خودش «منهاجُ ‌السنّة» زنده کرد. و از همه بدتر این است که در کتاب «منهاجُ ‌السنة» می‌گوید عقیده‌ی اهل‌سنّت و جماعت این است. با اینکه عقیده‌ی اهل‌سنّت و جماعت حرف‌های ابن‌تیمیه نیست.

نکته‌ی چهارم:

در صفحه‌ی 115 این کتاب از احمد حنبل نقل می‌کند: «هر کسی یک صحابی را تکفیر کند کافر است.» بعد می‌گوید: من از شماها سؤال می‌کنم: سالها مگر حضرت علی لعن نشد؟ مگر علی جزء صحابه نبود؟ آیا کسانی را که علی را لعن کردند شما کافر می‌دانید یا نه؟ چطور کسانی که طُلَقاء از بنی امیه، مثل معاویه را لعن کنند، شما آن‌ها را کافر می‌دانید، اما لعن حضرت علی موجب کفر نمی‌شود؟ حرف‌های قشنگ و جالبی دارد. ضمن این‌که در جای خودش، نقّادی‌هایی هم به ایشان داریم، امّا حرف‌های جالبی دارد که قابل استفاده است و کاملاً از وهّابیت برگشته است.

نفر دوّم: شیخ عبدالله علی القصیمی

نفر بعدی که بسیار مهم است و خوب است نسبت به او مطالعه کنید؛ فردی است به نام «شیخ عبدالله علی القصیمی». ایشان اهل «قصیم» مرکز وهّابیت عربستان سعودی است. کتاب بسیار مهمّی با نثر ادبی بسیار زیبا بر علیه شیعه نوشته است به نام: «الصّراع بین الاسلام و الوثنیة»؛ جنگ بین اسلام و بت پرستی، که وهّابیت را اسلام، و مذهب شیعه را بت پرست نامیده است.

«عبدالطاهر ابو السفح» عالم بزرگ و امام جمعه‌ی وقت مکّه بر آن تقریظ نوشت. کتاب دو جلد است، حدود 1600 صفحه. مرحوم علّامه‌ی امینی(ره) قسمتی از الغدیر را به پاسخ به این کتاب اختصاص می‌دهد. این کتاب مثل یک بمب در جهان اسلام منفجر شد. سلفیه‌ی مصر با سلام و صلوات او را به عنوان یک عالم سلفی به مصر دعوت کردند که آن‌جا محور سلفیه شود. کتاب‌های دیگری هم نوشته: «الفصل الحاصم بین الوهابیین و مخالفیهم».

آقای شیخ عبدالله علی القصیمی، که تاج افتخار سلفیه بود، از اعتقادات به سلفیه برگشت. یک کتاب نوشته: «هذه هی الاغلال»؛ یعنی آنچه که وهّابیت می‌گوید عقیده نیست، غُلّی است که به گردن مردم می‌اندازند.

یک افتضاحی برای سلفیه به بار آورده که تا همین امروز سرشان پایین است. آن وقت چکار کردند؟ شروع کردند تکفیر پشت سر تکفیر. بر علیه او کتاب نوشتند: «الرد القویم علی ملحد القصیم» از شیخ عبدالله بن یابس. و نیز «تنزیه الدین و رجاله مما افتراه القصیمی فی اغلاله»؛ تنزیه دین و رجال دین از افترائات قصیمی در کتاب اغلالش، از شیخ عبدالرحمن بن ناصر السعدی. بر علیه او قصیده گفتند، که بِن‌باز بر این قصائد تقریظ نوشت.

«هذا القصیمی فی الاغلالِ قد کفرا       وفاهُ بالزیغ والالحاد قد فتحا»؛

این «قصیمی» در کتاب «اغلالش» کافر شده است، دهانش به الحاد و کفر باز شده است.

این هم نفر دوّم که از وهابیت برگشته است.

 

منبع: استاذنا (با اندکی تصرّف و توضیح)


آرشیو مطالب در مورد اهل سنت را در اینجا ببینید


 



comment گل نوشته شما ()