سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

زنده شدن عکس شیر با دستور امام رضا(ع)
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸۸
 

خداوند متعال برای هدایت بشر و پیروی آنها از انبیاء و اولیاء، به انبیاء و اولیاء قدرتی داده،‌ که خارق العاده است و هیچکس نمی‌تواند همانند آن را بیاورد(که به آن معجزه می‌گویند).

آنچه در ادامه مطلب می‌خوانید، جریانی عجیب و زیبا از امام رضا(ع) است که در طیّ اتفاقی، دو عکس شیر به دستور حضرت، زنده می‌شوند و فاجری را می‌خورند و مجددا به حالت سابق برمی‌گردند.


یکى از وابستگان مأمون امید داشت مأمون او را به ولایتعهدى برگزیند، نه امام رضا(ع) را. جماعتى هم در اطراف مأمون بودند که همگى بر امام(ع) حسادت می‌کردند. یکى از آنان به مأمون گفت: یا امیرالمؤمنین!! بخدا پناه می‌بریم از اینکه شما آخرین خلیفه عباسی باشی و این شرافت بزرگ را از اولاد عباس گرفته و به فرزندان علی بسپارید.

 چقدر ترس وجود مرا گرفته است که مبادا این شخص(امام رضا"ع")، نعمت خلافت را از تو بستاند و در مملکت رخنه کند و آن را بر تو بشوراند. آیا هیچ فرمانروایی چنین جنایتی بر خود و سلطنت خود می‌کند که تو کرده‏اى؟!

مأمون گفت: این مرد(امام رضا "ع") در پنهانی، مردم را به سوی خود فرا می‌خواند، ما خواستیم او را ولیعهد خود کنیم تا مانع او شویم و دعوتش براى ما باشد و مردم را بسوى ما بخواند، و با قبولى ولایتعهدی، اعتراف به خلافت ما کرده باشد. اما حال که او را ولیعهد خود کردیم و مرتکب خطائى شدیم و با بلند نمودنش، خود را مشرف بر هلاک کردیم، اکنون جائز نیست در امر او سستى بخرج دهیم و احتیاج داریم که اندک اندک او را فرود آوریم تا در نظر ملّت جلوه دهیم که او لیاقت این امر را ندارد، سپس فکرى بحالش کنیم که مادّه بلا را از ما قطع کند، و از فکرش خلاص شویم.

آن مرد(حسود و بدخواه) گفت: یا امیرالمؤمنین! بحث او را بمن واگذار، من او و طرفدارانش را ساکت مى‏کنم چنان که زبانشان بند آید، و اگر از هیبت تو در هراس نباشم او را بر جاى خود مى‏نشانم، و از عظمت قدر او مى‏کاهم و فرودش مى‏آورم و نارسائى او را در امر ولایتعهدى-که تو براى او پا بر جا ساخته‏اى- به همگان روشن می‌سازم.

[غافل از اینکه:

چراغی را که ایزد برفروزد              هر آنکس پف کند ریشش بسوزد]

مأمون گفت: چیزى نزد من بهتر از این نیست.

مرد گفت: از بزرگان این مرز و بوم، جماعتى را حاضر ساز؛ از سران سپاه و لشکریان و قاضیان و برگزیدگان از فقها، تا من نقصان او را در حضور جمع روشن کرده و به اثبات رسانم، و این خود در حقیقت بمنزله بازگرفتن مقامى است که تو به او داده‌‏اى و آنان آن را درست تلقّى کرده و تو را در این کار تأیید می‌کنند.

مأمون شخصیتهاى بزرگى را در مجلس وسیعى حاضر ساخت و خودش نیز در آن محفل حضور داشت و حضرت رضا(ع) را در مقابل خود در جایگاه ولایتعهدى که براى او مقرّر داشته بود نشانید.

آنگاه آن مردک حاجب که نظر داشت و قول داده بود که حضرت را از مقامش فرود آورد، خطاب به حضرت شروع به سخن کرد و گفت: مردم خیلى چیزها از شما حکایت می‌کنند و به قدرى در وصف شما تندروى می‌کنند که اگر خود بر آن اطّلاع یابید از آن بیزارى خواهید جست.

اوّلین چیزى که باید بگویم نماز باران شما است که دعا کردى و باران آمد[١] و حال اینکه بدون دعاى شما مرتّب و به حسب عادت هر ساله بدون هیچ دعائى باران می‌بارد و این سنّت و عادت آنست، و آن را براى شما معجزه‏اى دانسته‏اند. با این معجزه و علامت ثابت کرده‏اند که تو نظیر ندارى و مانند تو احدى در دنیا نیست. در صورتى که این أمیرالمؤمنین(مأمون)-که خداوند پایدارش بدارد- با هر کس مقایسه شود بر او فزونى دارد، و منصب ولایتعهدى را به تو داده است. پس سزاوار نیست که آنچه به دروغ درباره تو گفته‏اند آن را تجویز کنى و وزر آن بر امیرالمؤمنین! باشد.

امام رضا(ع) فرمود: من بندگان خدا را از بیان کردن نعمتهائى که خداوند به من داده است مانع نمى‏شوم. ولی من بر اوصاف خودم، شوق و نشاط و خوشحالى نمى‏کنم.

و امّا اینکه گفتى: صاحبت یعنى مأمون، مرا بر این منصب استقرار داده است. پس بدان که نسبت من با او، همانند یوسف است به فرمانروای مصر، و تفصیل حال آن دو را تو میدانى(یعنى تو میدانى که پادشاه مصر کافر بود، و یوسف صدّیق پیغمبر).

مردک با شنیدن این مطلب به شدت خشمگین شد و گفت: اى پسر موسى! از حدّ خود قدم فراتر نهاده‏اى و از شأن خود تجاوز نمودى! خداوند براى باران زمانى را تقدیر کرده و آن در وقت معیّن و مقدّر بدون دیر و زود می‌بارد، تو آن را براى خود علامت و معجزه قرار داده‏اى و بدان مى‏بالى و براى خود برترى و قدرت نشان میدهى؟

اگر راست مى‏گوئى؛ این دو شیر(اشاره کرد به نقاشی دو شیرى که روبروى هم بر تخت مأمون کشیده بودند) را زنده کن و بر من مسلّط ساز تا من را بخورند، که اگر این کار را انجام دادى آن وقت می‌توانى آن را معجزه‏ به حساب آورى. زیرا بارانى که عادت به باریدن دارد تو بر دیگران برتری نداری که به سبب تنها دعاى تو باران ریخته باشد، دیگران نیز با تو دعا کردند همانطور که تو دعا می‌کردى.

[وقتی آن مرد، بی حیایی را از حدّ گذراند و به مقام ولایت جسارت کرد] امام رضا(ع) در غضب شد و فریادی بر آن دو عکس زد و فرمود: این فاجر را بدرید و اثرى از وى باقى مگذارید.

آن دو نقش به صورت دو شیر زنده درآمدند و بر مرد حمله کردند و او را دریدند و استخوانش را شکسته جویدند و او را تماماً خوردند و خونش را لیسیدند.

حاضران همه می‌نگریستند و متحیّر مانده بودند که چه مى‏بینند.

شیران که از کار آن مرد خلاص شدند، رو به حضرت رضا(ع) کرده [با زبان فصیح] گفتند: اى ولىّ خدا! در روى زمین چه دستور می‌فرمائى؟ اجازه می‌دهى که این(اشاره به مأمون) را بدریم و به رفیقش ملحق سازیم؟

مأمون چون این را شنید غش کرد و بیهوش افتاد.

امام(ع) به شیرها فرمود: به جاى خود برگردید. شیرها به صورت دو عکس شیر در آمدند.

بعد حضرت فرمود: گلاب بر مأمون بپاشید و او را معطّر کنید، غلامان گلاب آورده و بر روى مأمون پاشیدند تا به هوش آمد.

 

منبع: عیون أخبار الرضا(ع) 2: 168



[١]- زمانی که مأمون، امام رضا(ع) را ولیعهد خویش قرار داد، مدّتى باران نیامد. بعضی از اطرافیان مأمون و مخالفین امام رضا(ع) شروع به یاوه گوئى کرده و گفتند: این اثر ولایتعهدی علىّ بن‏ موسى است. وقتی مأمون این سخن را شنید، از حضرت تقاضا کرد که ایشان نماز استسقاء(طلب باران) بخواند و گفت: اى کاش برای آمدن باران دعا می‌کردید. امام(ع) روز دوشنبه را برای آن معلوم کرد و در آن روز نماز خواندند و باران مفصلی آمد که همین نیز منشأ حسادت برخی شد(جریان آن مفصل است که در کتب تاریخی ذکر شده است) .


 



comment گل نوشته شما ()