سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

جواب به یک شبهه در رابطه با «غدیر»
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

آنچه در ادامه می‌آید پاسخ به یک شبهه و اشکال در مورد «غدیر» است. البته در ضمن آن مطالبی بسیار زیبا و نافع هم بیان شده است، که می‌توان به دو داستان بسیار زیبا و خواندنی پیرامون کتاب گرانقدر «الغدیر» از علامه امینی(ره) اشاره کرد.

دوستان عزیز؛ توصیه می‌کنم این مطلب ارزشمند را از دست ندهید.


توجّه:دوستان گرامی؛‌ قبل از آغاز به خواندن ومطالعه این مطلب، ممکن است این مطلب اندکی طولانی به نظر برسد. لذا توصیه می‌کنم اگر زیاد اهل مطالعه متنهای طولانی و استدلالی نیستید، این مطلب را در سیستم خود ذخیره کنید، سپس روزی یک بحث از آن یا مقداری از آن، و خلاصه با توجه به علاقه و سلیقه خودتان، مقداری از آن را مطالعه کنید. چون هم مطلبی علمی و مفید برای جوانان و شیعیان است و هم استدلالی و برهانی است.

امیدوارم برای شما عزیزان نیز مفید باشد.

«علّت اهمّیت دادن شیعه به بحث امامت»[1]

پیرامون «غدیر»؛ سه نکته را به طور بسیار مختصر اشاره می‌کنم.

نکته‌ی اوّل: «علّت اهمّیت دادن شیعه به بحث امامت»

اوّلین نکته‌ای که بنده گاهی عرض کرده‌ام و روی آن زیاد توجّه دارم و توقع می‌رود که در این زمینه کار شود و دقّت نظر داشته باشید و برای مردم هم این نکته خوب تبیین شود، پاسخ به این سؤال است که: 

«علّت این‌که شیعه به بحث امامت و ولایت و نصب امام این‌قدر اهمیت می‌دهد چیست؟»

الآن تفکّراتی پیدا شده و در بین مردم تزریق می‌شود که «ما چه احتیاجی داریم این‌قدر دنبال این بحث را بگیریم؟». گاهی تعبیر می‌کنند «یک بحث تاریخی بوده، تمام شده رفته، حالا ما چه احتیاجی داریم این‌قدر روی این بحث تأکید و بحث کنیم؟».

زندگی سلف صالح را مطالعه کنید. روش ائمّه(ع) و زندگانی علماء را ببینید. این اهمّیت فوق العاده برای بحث امامت برای چیست؟ حضرت امام حسین(ع) بعد از اینکه محور زندگیشان توحید و پاسخ به سؤالات توحیدی بوده، در روایتی در بیان محور توحید، در ذیل روایت می‌فرمایند «معرفةُ اهل کُلِّ زمان امامَهم الذی یجب علیهم طاعته»؛ محور توحید این است که اهل هر زمانی امامی را که اطاعت او بر آنها واجب است بشناسند.

چرا به این نحو، محور توحید را «بحث امامت» قرار می‌دهند؟

چرا شیعه بحث «تشاکلُ النبوّة و الامامة» را در هم می‌ریزد؟ می‌گوید این‌ها هم شکل‌ و همسان‌اند. چرا شیعه این قدر نسبت به «بحث امامت» تأکید دارد، که این تأکید را از ائمّه(ع) گرفته است. از حدیث «بَدء یومُ الدعوة»، تا حدیث غدیر، تا خطبه‌ی صدّیقه‌ی طاهره، تا علماء و بزرگان شیعه، تا هزاران کتابی که در این زمینه نوشته شده است؟؟!!

دقت کنید؛ ما اعتقاد داریم این چرایی بحث، به تمام دین اسلام بر می‌گردد.

به بیان دیگر؛ اگر غدیر را از اسلام بگیریم، سیل شبهات مستشرقین را به اسلام وارد کرده‌ایم. اگر غدیر را از اسلام بگیریم حکمت پیغمبر اسلام(ص) را زیر سؤال برده‌ایم.

آیا می‌شود دینی که یک دین جهانی است، پیغمبر برای «و کافَّةً للناسِ»(برای تمام مردم) ارسال شده است، این دین ابدی است، از طرف دیگر به قطع ثابت شده بر سر ادیان سابق بعد از پیغمبرانشان چه آمده است. اگر غدیر را از دین اسلام بگیریم معنایش این است که (معاذ الله) یک انسانی آمده، داعیه‌ی دعوت جهانی الی الابد داشته است، در یک مقطع کوتاهی حرکتی را ایجاد کرده، بعد این حرکت را به دست انسان ظلومِ جهول داده و برای آینده‌ی این امّت هیچ ترسیمی نکرده و رفته است.

من فکر می‌کنم اگر این قضیه خوب روشن شود، «قضیةٌ قیاساتُها معها»(یک امری است که استدلالش را به همراه دارد)، ضرورت بحث غدیر و نصب امام از آن مسائلی است که قیاس و برهانش با خودش است، و نیازی به استدلال ندارد.

شاهد بر آن این است که ناخودآگاه خود کسانی[اهل سنّت] که می‌گویند این امّت احتیاج به نصب امام ندارد و خودش إلی الابد می‌تواند کار خودش را به سامان برساند، خود آنها در حوادث بعد از پیغمبر(ص) چه می‌گویند؟!!!

گاهی نمونه‌هایش را عرض کرده‌ام.

صحیح مسلم، کتابُ الامارة را ببینید. کتب مختلف دیگر تسنّن هم نقل می‌کنند: عبدالله بن عمر(پسر عمر) به پدرش می‌گفت «إنَّ الناسَ یتَحَدَّثونَ أنَّکَ غیرُ مستخلِف»؛ بابا مردم دارند حرف می‌زنند، می‌گویند عمر، خلیفه‌ی مسلمان‌ها، بعد از خودش کسی را نمی‌خواهد خلیفه قرار دهد. «و لو کان لک راعی ابلٍ أو راعی غنمٍ ثمَّ جائک و ترکها رأیتَ أنَّهُ قد فَرَّطَ و ضَیع؟» -این همان استدلال عقلی‌ای است که شیعه بیان می‌کند و می‌خواهد ساحت پیغمبر(ص) را از این مبرّا کند که پیغمبر(ص) اهل تضییع امّت نبوده است. عبدالله بن عمر این استدلال را برای پدرش به کار می‌برد. اگر عمر باید این ایده را داشته باشد که عبدالله بن عمر به او می‌گوید، آیا پیغمبر(ص) نباید این ایده را داشته باشد؟- عبدالله بن عمر می‌گوید «بابا اگر یک چوپانی را برای یک گلّه‌ای گذاشتند و او گلّه را رها کرد و بدون اینکه یک متصدّی‌ آنجا بگذارد رفت، آیا به او نمی‌گویند: تو تفریط کردی و ضایع کردی؟».

سپس به پدرش می‌گوید: «رعیّةُ الناس اَشَدُّ مِن رعیّةِ الابل و الغنم. ماذا تقولُ لله عزّ و جلّ اذا لَقیتَهُ و لم تستَخلِف علی عبادِه؟»؛ مراعات مردم از مراعات شتر و گوسفند مهمتر است. فردای قیامت که پیش خدا بروی به خدا چه می‌گویی؟ کسی را خلیفه قرار ندادی، پیش خدا چه حجّتی داری؟

مگر نمی‌نویسند که عایشه به سراغ عبدالله بن عمر رفت و گفت: «یا بُنَیّ اَبلِغ عمرَ سلامی و قُل له لاتدع امّة محمّدٍ(صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) بلا راع، اِستَخلِف عَلَیهِم و لا تَدَعهُم بَعدَکَ هَمَلا»؛ سلام مرا به پدرت برسان و به او بگو امت پیامبر(ص) را بدون رهبر ترک نکن، یک نفر را جانشین خودت قرار ده و آنها را سرگردان رها نکن.

اینها چه می‌خواهند بگویند؟ مگر جرثومه‌ی فساد؛ «معاویه»، وقتی می‌خواست یزید را بر مردم مسلّط کند، توجیهی که برای مردم داشت چه بود؟ در کتابهایشان نوشته‌اند که گفت: «إنّی أخافُ، إنّی أرهبُ أن اَدَعَ اُمَّة محمّدٍ بلا راع»؛ من می‌ترسم امّت محمّد(ص) را بدون رهبر بگذارم.

اکنون سؤال این است:

چطور است که عایشه می‌فهمد، معاویه می‌فهمد، عبدالله بن عمر می‌فهمد، ابوبکر می‌فهمد-که ابوبکر در مرض موتش غش می‌کند، دارند چیزی می‌نویسند، بعد در حالت غش آن مرد می‌نویسد: «اِستَخلَفتُ عَلَیکم عمر»، چشم‌هایش را باز می‌کند می‌گوید کار خوبی کردی، و همین مجوّز می‌شود که بعد از او عمر خلیفه شود-این مسأله را اینها می‌فهمند، اما (معاذ الله) پیامبر(ص) نمی‌فهمید؟

این چنین است که متفکّرین اهل سنّت این واقعیّت را می‌فهمند.

عبدالله علائلی، عالم بزرگ تسنّن، در سال 1980 قمری روز غدیر در رادیو لبنان سخنرانی می‌کند. عبارتش این است: «إنَّ عیدَ الغدیر جزءٌ مِن الاسلام و مَن اَنکَرَ عیدَ الغدیر فقد اَنکَرَ الاسلامَ بالذات»؛ یعنی عید غدیر جزئی از اسلام است، هر کس عید غدیر را انکار کند اسلام را بالذات انکار کرده، حکمت پیغمبر را انکار کرده است.

خیلی عبارت قشنگی است، او درست فهمیده است.

الآن جالب این است که بعضی از مستشرقین این نگاه را دارند و به مکتب تسنّن این اشکالها را وارد می‌کنند و آنها باید پاسخ دهند.

آیا درست است ما پیغمبر(ص) را یک انسان غیر حکیم معرّفی کنیم که برای آینده‌ی امّت اسلام، هیچ ترسیمی نداشته است؟

لذا شخصی مثل «پدر لامِنس» کشیشِ بلژیکی متعصّبِ ضدِّ اسلام یک مقاله می‌نویسد می‌گوید: من از طریق خود مسلمانها ادّعا می‌کنم که (معاذ الله) پیغمبرتان دروغ گفته است. به چه نحو؟

توضیح می‌دهد می‌گوید مگر شما دستگاه خلافت ندارید؟ مگر برای خلفاء مشروعیت قائل نیستید؟ مگر یکی از خلفایی که امّت با او بیعت کردند یزید بن معاویه نیست؟ بعد استشهاد می‌کند؛ مگر ابوبکر بن عربی -نه ابن عربی عارف-، «صاحب العَواصِم مِن القَواصِم» و بعضی از علماء دیگر شما، مگر نمی‌گویند حسین شاذ بود و بر علیه خلیفةُ المسلمین قیام کرد؟ پس خلافت یزید، مشروع بوده است. همین یزید، خلیفه‌ی پیغمبرتان به اعتراف خودتان گفته است:

لَعِبَت هاشمُ بالمُلک فلا                  خبرٌ جاءَ و لا وحی نَزَل

پس از طریق خودتان بطلان خودتان را ثابت می‌کنیم.

اگر آن تفکّر با آن وضعیت حاکم شود، چیزی از اسلام باقی نمی‌ماند.

لذا اگر این همه روی بحث «امامت» توجّه می‌شود، اگر این همه به عنوان یک مبحث مهم مطرح است، چون عقلانیت و حکمت اسلام و نبی اسلام است.

نکته‌ی دوم: «حسّاسیت نسبت به شبهات غدیر»

نکته‌ی دوم این است که «راجع به شبهات غدیر، بسیار حساس باشید». فقط آنچه را که شیعه می‌گوید؛ همان «غدیر است» و لا غیر، آنچه را که شیعه دارد «غدیر است» و لا غیر. نسبت به شبهات غدیر حسّاس باشید. در هر زمان و هر مکان.

هم مطالب را بیاموزید، هم به روز باشید، هم پاسخش را داشته باشید.

یک شبهه در رابطه با غدیر

بدین مناسبت، اشاره‌ا‌ی کوتاه به یکی از شبهات قدیمی، با یک نگاه جدید داشته باشم.

علّتش هم این است که یکی از دوستان ما که چند روز قبل از سوئد آمده بود، نوشته‌ای را از یکی از اساتید تاریخ دانشگاه اِستُکهُلم به من داد.

در قسمتی از بحثش وقتی مباحث تاریخی را مقارنه می‌کرد، برای دانشجویانش این نکته را آورده بود؛ شیعه قائل به «جریان غدیر» است. بعد گفته بود من یک نقد مهم دارم و آن نقد مهم این است که:«أثبت(مسلّمترین) و أصحّ(صحیحترین) کتب تاریخ نزد مسلمین، تاریخ طبری است. چرا در تاریخ طبری حدیث غدیر نیامده است؟»

پاسخ این نقد را به نحوی اندیشمندان ما از کتب اهل سنّت داده‌اند. اما من به طور مختصر(گرچه بحث مبسوطی است) با نگاه جدید می‌خواهم قضیه را بحث کنم:

اوّلاً: بررسی وضعیت کتب تاریخی

اوّلاً باید بررسی کرد وضعیت کتب تاریخی چگونه بوده است؟ با آن همه تضییقی که بر شیعه بوده است. آن همه تضییقی که نام بردن از اهل بیت(ع) و امیر‌المؤمنین(ع) چه سختی‌ها و مشکلاتی داشته است.

قبلاً در بحثی اشاره کردم که آن شخص که می‌خواهد سیره بنویسد می‌گوید که اگر بخواهم سیره بنویسم، بعضی از جاها نام علی را هم باید ذکر کنم. بعد دستور دهنده‌ی نوشته‌ی سیره چه می‌گوید؟ می‌گوید نام علی را ننویس «الّا أن تراهُ فی قعر الجحیم»(که خود آن گوینده در قعر جحیم است).

اینها را باید کنار هم بیاوریم. اسناد مختلفی که در رابطه با غدیر بوده و قبل از طبری حدیث غدیر را نقل کرده‌اند، اینها را گردآوری کنیم.

ثانیاً: طبری و نوشتن دو کتاب در رابطه با طرق حدیث غدیر در اواخر عمر

نسبت به خود طبری هم دقّت کنید. اندیشمندان ما پاسخ داده‌اند که طبری در اواخر عمرش زمانی که تاریخ را نوشت وضعیت حنابله‌ی بغداد جوری بود که مماشاةً لهم طبری بسیاری از مطالب واقعی را از تاریخش حذف کرد. شواهد مختلف هم داریم که در جای خودش باید بررسی شود. طبری مفسّر است، طبری فقیه بزرگی است، اسمش به تاریخ‌دانی معروف است، عالم بسیار بزرگی است، امّا تحت تأثیر جو بسیاری از حقائق را در کتابش نیاورد.

سپس آنچه که مهم است این است که در اواخر عمرش این بازگشت را داشت. جالب این است که طبری دو جلد کتاب قطور راجع به طُرُق حدیث غدیر نوشت و این دو جلد کتاب قطور در دست «شمس الدین ذهبی» و در دست «ابن کثیر» بوده است و لو بعدا جزء کتاب‌هایی است که آنها را از دست ما بردند و مفقود شد. امّا ابن کثیر در بدایة و نهایة جزء11، صفحه 167 می‌گوید: «و قد رأیتُ له، لمحمّد بن جریر طبری، کتاباً جَمَعَ فیه احادیث غدیر خم فی مجلّدین ضَخِمین و کتاباً جَمِعَ فیه احادیث الطیر»(ابن کثیر نسبت به تشیع آدم بی گذشتی است، در مواردی بسیار هجمه می‌کند، ولی اینجا تصریح می‌کند و می‌گوید)؛ دو جلد ضخیم در طرق حدیث غدیر از محمّد بن جریر طبری من دیده‌ام که نگاشته‌ است. ذهبی در مواردی از این کتاب نقل می‌کند.

ثالثاً: طبری در اواخر عمر شیعه شده؛

از این بالاتر ادّعایی که هست این است که اطمینان داریم که طبری در اواخر عمرش شیعه شده است.

شواهد بر شیعه شدن طبری

محمّد بن جریر طبری در اواخر عمر به علّت نوشتن کتاب «حدیث طیر» و «کتاب غدیر» و اینگونه موارد، به شدّت اهل سنّت موجود بغداد و حنبلی‌های حاکم بر بغداد با او مخالف شدند. بزرگان تسنّن می‌نویسند وقتی از دنیا رفت یک روز و نصف یا سه روز جنازه‌ی طبری در خانه‌اش ماند. اجازه نمی‌دادند جنازه‌اش دفن شود.

در کتاب بدایة و نهایة، جزء 11، صفحه 167 می‌گوید: «و دُفِنَ فی داره لأنَّ بعضَ عوام الحنابله و رُعاعهم مَنَعَوا دفنه نهاراً و نَسَبوه الی الرَفض و مِن الجهلة مَن رماه بالالحاد»؛ طبری در خانه‌اش دفن شد، چون برخی از عوام حنابله و طرفداران آنها، مانع دفن او در روز شدند و گفتند او شیعه است، و برخی از جاهلان او را به الحاد متهم می‌کردند.

این کلام قرینه‌ بر شیعه شدن طبری است، دلیل ما نیست، به دلیل هم می‌رسیم. این عبارتها در کتب بسیاری از تاریخ نویسان بزرگ تسنّن آمده «نسبوه الی الرفض».

اینها را که من می‌دیدم گفتم باید چیزی فراتر از نوشتن کتاب غدیر باشد. این برخورد، این نسبت به رفض، آن عالم مهمّی که فقه‌اش تا صد سال بعد از خودش مطرح بوده، اگر عوام چنین کاری می‌کردند، علماء در مقابل قیام می‌کردند. لذا باید مطالب مهمی باشد. تا اینکه به این نکته رسیدم دقت کنید؛

شخصیتی هست به نام« ابوبکر خوارزمی»، پسر خواهر محمّد بن جریر طبری، متوفّای 383 هجری. «ابوبکر خوارزمی» از متشیعین بسیار قوی بوده است. من یک وقت استقصاء می‌کردم چه کسانی در طول تاریخ شیعه شده‌اند؟ بزرگانی مثل عیاشی، بزرگانی مثل ابن قبه‌ی رازی، مثل ابوبکر خوارزمی. ما باید وضعیت ایشان را بررسی کنیم و چرایی تشیع آنها را بفهمیم.

این نکته‌ی مهمّی است برای این‌که ببینیم از چه مِنظاری شیعه را دیده‌اند و جذب تشیع شده‌اند. ابوبکر خوارزمی یک ادیب فوق العاده بوده است. در شرح حالش می‌گویند «کان آیةً فی الحفظ و الشعر»؛ یک آیت در حفظ و شعر بوده است.

نوشته‌اند می‌خواست وارد دربار صاحب بن عُبّاد شود. به دربان گفت: برو به صاحب بن عُبّاد بگو یکی از اُدبا آمده اجازه‌ی ورود می‌خواهد. صاحب بن عُبّاد خودش ادیب فوق العاده‌ای است. گفت: عجب؛ کسی آمده می‌گوید از اُدبایم؟ گفت: بله. به دربانش گفت: به او بگو من عهد کرده‌ام اگر کسی گفت جزء اُدبا هستم به محضرم اجازه‌ی ورود بدهم، به شرطی که بیست هزار شعر از شعراء بزرگ عرب از حفظ داشته باشد، اگر از حفظ داری بفرما. دربان رفت به او گفت. گفت: برو به صاحب بن عُبّاد بگو: «أ مِن شعراءِ الرجال أم شعراء النساء؟» بیست هزار شعر، از شاعران زن یا از شاعران مرد؟ کدامیک؟ دربان به صاحب بن عُبّاد گفت. تا گفت، صاحب بن عُبّاد بلند شد گفت این باید ابوبکر خوارزمی باشد. زود بگویید داخل شود. جز او نمی‌تواند چنین ادّعایی داشته باشد.

به سه نکته مهم دقت کنید:

یک: ابوبکر خوارزمی شیعه شده است؛

شاهدش کتب ابوبکر خوارزمی از جمله رسائل ابوبکر خوارزمی به شیعیان نیشابور که کتاب بسیار دقیق و عجیبی است و دقیقاً شکل و صورت تشیع را در قرن سوم نمایان می‌کند. بسیار قلم جالبی هم دارد. در اواخر عمر هم آمد به نیشابور و شیعیان نیشابور دعوتش کردند و همان‌جا از دنیا رفت. یک ابوبکر خوارزمی متشیع است، این آدم مهم.

دوم: ابوبکر خوارزمی پسر خواهر محمّد بن جریر طبری است؛

ابوبکر خوارزمی بر طبق تصریح هفت یا هشت نفر از بزرگان تسنّن پسر خواهر محمّد بن جریر طبری است. این هم مسلّم است.

سوم: شعری از ابوبکر خوارزمی؛

کتب مختلف را ببینید، این شعر را به ابوبکر خوارزمی نسبت می‌دهند(خوب شعر را دقّت کنید):

بِآمُلَ مَولِدی و بَنو جُریرٍ فاخوالی               فــیـحـکِی الــمـرءُ خــالَـه

فـهــا أنـا رافـضی عـن تـراثٍ                 و غـیری رافضی عن کـلالـه

مولد من در آمل بود و فرزندان جریر، از جمله محمّد بن جریر طبری، دایی‌های من هستند.

«فیحکِی المَرءُ خالَه»؛ این عبارت یک مثل عربی است در فارسی معادلش این است: «حلال زاده به داییش می‌رود».

«فها أنا رافضی عن تراثٍ»؛ می‌گفتند این آدم بی سر و پایی است، لا أبَ و لا اُمَّ له هست که شیعه شده. اما او می‌گوید چنین نگویید: «فها انا رافضی عن تراثٍ»؛ من از این تراثی که از دایی‌ام برده‌ام رافضی هستم.

پسر خواهر محمّد بن جریر طبری یک شیعه‌ی متسلّب می‌گوید تشیع من «عن تراث» است.

صاحب معجم البلدان این را می‌نویسد، و آتش می‌گیرد، با خود می‌گوید خدایا آن قرائن؛ که حنبلی‌ها نگذاشتند جنازه‌ی طبری تشییع شود «نسبوه الی الرفضِ»، این هم که پسر خواهرش است اینگونه می‌گوید، هیچی ندارد، فقط می‌گوید «و کَذِبَ»؛ این ابوبکر خوارزمی دروغ گفته است «و لم یکن اباجعفر رافضیا»؛ صاحب تاریخ طبری رافضی نبوده، «فانّما حَسِدَته الحنابلة»؛ حنبلی‌ها حسودی کردند او را متّهم به رفض کردند، «فاغتنمه الخوارزمی»؛ ابوبکر خوارزمی هم این را غنیمت شمرده و می‌گوید که رافضی است.

خوب، بی‌انصاف به چه دلیل می‌گویی «کَذِبَ»؟ چنین آدمی با این موقعیت، این کار را می‌کند، این‌جوری، آن هم شواهدی که نگذاشتند جنازه‌اش دفن شود، با آن وضعیت با او برخورد کردند، آن وقت شما می‌گویید «و کَذِبَ»؛ آقای خوارزمی دروغ می‌گوید، و طبری شیعه نشده است؟!!!

به نظر ما عن اطمینانٍ این قرائن نشان می‌دهد که برای محمّد بن جریر طبری در اواخر عمرش بازگشتی ایجاد شده است.

نکته‌ی سوم: توجّه به «کتاب الغدیر» علّامه امینی(ره)

نکته‌ی سوم که مهم است این است که در ایام غدیر و هر بحثی که مربوط به مولای متّقیان، امیرمؤمنان؛ علی(علیه‌الصلاة‌والسلام) است، حتماً باید عطف توجّهی به کتاب «الغدیر» علّامه‌ی امینی(اعلی‌الله‌مقامه‌الشریف) داشته باشیم. من کسانی را می‌شناسم که چندین بار 11 جلد الغدیر را خوانده‌اند و قسمت زیادی از این کتاب را مباحثه کرده‌اند.

الغدیر در فن دفاع از مکتب اهل بیت و دقّت نظر و تتبّع و شمول استدلالی، در بین کتب شیعه در فن خودش کم نظیر، بلکه بی‌نظیر است.

علّامه‌ی امینی(ره) یک مجتهد بوده است. اگر کسی حواشی ایشان را بر کفایه و رسائل و مبحث فروع علم اجمالی ببیند، می‌فهمد علّامه(ره) در علم چه خبر بوده.

علّامه، ادیب ادب عربی بوده است، که در قرن اخیر مثل او و مرحوم اُردوبادی در جهان اسلام در ادب عربی نظیری نیامده است.

علّامه‌ی امینی(ره) آدم متتبّع و بسیار با پشتکاری بوده که خود ایشان فرموده است برای نگارش 11 جلد الغدیر، 10 هزارکتاب را که برخی از این کتاب‌ها چندین جلد بوده است، از بای بسم الله تا تای تمّت خوانده‌ام، و به بیش از 100 هزار منبع بارها مراجعه کرده‌ام.

ببینید گفتن اینها، اینجا نشستن، با کامپیوتر استخراج کردن خیلی راحت است. 10 هزار کتاب که برخی چند جلد بوده است، از بای بسم الله تا تای تمّت خوانده شده است. به 100 هزار کتاب بارها مراجعه شده است. این‌ها می‌دانید یعنی چه؟ گاهی  40 روز وارد یک کتاب‌خانه شدن، خارج نشدن از این کتاب‌خانه و استنساخ کردن و استنساخ کردن و بارها دست ایشان پوست انداختن و زخم شدن.

محصول آن فکر و اجتهاد و دقّت نظر؛ 11 جلد کتاب الغدیر می‌شود. کتابی که تا کنون تمام متفکّرین تسنّن جرأت این که قلم بگیرند پاسخی بر آن بنویسند نداشته‌اند. آن وقت سزاوار نیست که یک دور این کتاب را طلبه مطالعه کند؟ شما نمی‌دانید این کتاب چه کرده است؟

دو جریان در رابطه با این کتاب نقل کنم:

جریان اول: تا جلد پنجم آن که بیرون آمد، متفکّرین تسنّن احساس کردند یک زلزله در جهان اسلام ایجاد شده است. مصری‌ها، سعودی‌ها جمع زیادی از نخبگان تسنّن را وادار کردند، در عراق علماء آنها، قضاتشان، سران ارتش جمع شدند رفتند نزد شخصیت معروفِ موجودِ متنفّذِ در آن زمان «نور الدین نعسانی»، گفتند یک عالم شیعه‌ی ایرانی یک کتاب نوشته است. 5 جلدش بیرون آمده است. در این کتاب به همه‌ی مقدّسات ما توهین شده است. این وضعیت ایجاد شده. محقّق آلوسی، نوه‌ی آلوسی معروف، حکم به وجوب قتل این عالم ایرانی داده است. ما از شما که یکی از بانفوذترین شخصیت‌ها در حکومت عراق هستید می‌خواهیم که راه‌های قانونی درست کنید، این شخصیت را از راه قانونی به محاکمه بکشید و او را به سزای عملش برسانید. علمایشان صحبت کردند، قضاتشان صحبت کردند، توضیح دادند.

نور الدین نعسانی گفت باشد، کتاب را بدهید من ببینم. پس از مطالعه‌ی کتاب؛ آن‌چه می‌خواهید برآورده می‌کنم. 5 جلد الغدیر را به او دادند. بک هفته شد خبری نشد. دو هفته شد خبری نشد. هفته‌ها طول کشید. تماس می‌گرفتند، می‌گفت حالا باشد. گفتند تا کی؟ گفت حالا بیایید جوابتان را دادم. دوباره آن جمع در منزلش در بغداد جمع شدند. آقای نعسانی چکار کردید؟ گفت همینقدر به شما بگویم: می‌توانم این شخصیت را به دادگاه بکشانم، حکم اعدامش را بگیرم، این حکم اعدام را تنفیذ کنم، او را بکشم، تمام کتاب‌هایش را آتش بزنم، همه‌ی کسانی را که اطراف او هستند به زندان و شکنجه گرفتارشان کنم، اما به یک شرط. اگر شما قول بدهید این شرط را برآورده کنید من تمام آنچه گفتم انجام می‌دهم. جمعیت بالاتّفاق گفتند بگویید، شرط شما برآورده است. بگویید و این کار را بکنید. سه بار از آن‌ها اقرار گرفت. گفتند قبول داریم.

نور الدین نعسانی گفت شرط من این است که ابتدا تمام کتب صحاح و مسانید و اخبار و سیره و تاریخ خودتان را در همه‌ی دنیا بگیرید آتش بزنید، هیچ نسخه‌ای از کتب شما نباشد، آنگاه علّامه‌ی امینی را به محاکمه می‌کِشم، می‌کُشم، کتابش را آتش می‌زنم.

گفتند یعنی چه؟ این چه ارتباط به کتاب‌های ما دارد؟

نسعانی ابتدا تشکیک کرد، گفت این ایرانی نیست، این ادیب عربی است، اشتباه می‌کنید. گفتند او یک ایرانی است. گفت محال است یک ایرانی بتواند چنین قلم عربی‌ای داشته باشد. گفتند نه، ایرانی است. بعد گفت من بارها و بارها این کتاب را مطالعه کردم. آنچه این شیخ ایرانی می‌گوید هیچ کلمه‌ای از خودش ندارد، هر چه دارد از صحاح و مسانید و کتب اخبار شماست. اگر من این را به محاکمه بکشم، بلافاصله می‌گوید من از خودم چیزی ندارم. هر چه هست از شما بوده است. شما ابتداء بروید تمام کتاب‌های خودتان را نابود کنید بعد من مستمسک دارم که بگویم این شخص به خلفاء توهین کرده، این مخالفت با چنین و چنان کرده، بیاورم اعدامش کنم. ولی تا کتب شما موجود است، علّامه‌ی امینی را هیچ کار نمی‌شود کرد.

جریان دوم؛ توجّه مولا علی(ع) را به علّامه‌ی امینی(ره) ببینید.

سه سال و خورده‌ای قبل مرحوم علّامه‌ی عسکری(قدّس‌الله‌روحه‌الزکیة) در کتاب‌خانه‌ی منزل ما این قضیه را بلاواسطه فرمودند و من بعداً قضیه را یادداشت کردم.

ایشان از مرحوم آقا سید محمّد تقی حکیم(ره) صاحب «الاصول العامّة فی الفقه المقارن» نقل کردند. فرمودند آقای حکیم برای خود من نقل کردند. کسی که سید محمّد تقی حکیم(ره) را بشناسد می‌داند از کسانی نیست که هر کس هر جا خوابی یا چیزی نقل کرد، او بلافاصله بیاید بگوید. آقای سید محمّد تقی حکیم(ره) را باید شخصیتی در عداد شهید صدر(ره) بر شمرد. در نهایت به دانشگاه رفت و رفتن به دانشگاه در عراق، مقداری موقعیت ایشان را جور دیگری کرد و الّا بسیار ملّای قوی‌ای بود.

فرمودند یکی از عرفای مورد اعتماد، إصالةً ایرانی، چند روز بعد از فوت علّامه‌ی امینی(ره) منزل ما آمد در حالی‌که می‌لرزید. گفت دیشب خواب عجیبی دیدم. گفتم چه خوابی دیدید؟

گفت خواب دیدم قیامت برپا شده. پدر بچه‌اش را فراموش کرده، زبان‌ها از تشنگی بیرون افتاده. بعد رفتم دیدم مردم به یک سمتی هجوم می‌آورند. رفتم یک جایی دیدم غدیری و برکه‌‌‌ی آبیست. محافظین اطرافش را گرفته‌اند. شخصیت نورانی‌ای ایستاده، افراد را گلچین می‌کند. تو بیا آب بیاشام، تو نیا. یکی یکی اشاره می‌کند. من به زحمت خودم را رساندم. نگاهی کردند فرمودند برو از آن طرف آب بیاشام. رفتم ظرف آبی گرفتم یک خورده آب آشامیدم، عطشم تسکین پیدا کرد.

یک مرتبه دیدم یک وِلوِله‌ و سر و صدایی بلند شد. نگاه کردم دیدم علّامه‌ی امینی(ره) از دور می‌آید. تا علّامه‌ی امینی(ره) آمد دیدم آن شخصیت نورانی، که مقصود؛ علی بن ابیطالب(ع) است، خم شد یک ظرف آب کرد و به استقبال علّامه‌ی امینی(ره) رفت. معانقه کرد، علّامه را بوسید. بعد اصرار کرد که اجازه دهید من آب را با دست خودم به دهان شما بریزم و به شما آب دهم. علّامه‌ی امینی(ره) اصرار می‌کرد که نه آقا، اجازه دهید من خودم آب را بیاشامم. گفتند نه، من باید این کار را بکنم. ظرف آب را کنار لبهای علّامه‌ی امینی(ره) بردند و آب به دهان علّامه‌ی امینی ریختند.

به نقل علّامه‌ی عسکری از آقا سید محمّد تقی حکیم، این عارف گریه می کرد و می‌گفت من ناراحت شدم. رفتم خدمت حضرت(ع) عرض کردم آقا ما هم یک عمر است از مکتب دفاع می‌کنیم. ما هم یک عمر خدمت می‌کنیم. حضرت در عالم رؤیا یک نگاهی کردند، یک اشاره به آن برکه‌ی آب فرمودند: «إنَّ الغدیرَ غدیرُه»(غدیر: یعنی برکه‌ی آب)؛ این برکه‌ی آب، غدیرِ علّامه‌ی امینی است، این مال علّامه‌ی امینی است.

اگر واقعیت می‌بود مضمون و اقتضاء کلام این است که تو هم باید می‌رفتی از علّامه‌ی امینی اجازه می‌گرفتی که از این آب بخوری نه از من، «إنَّ الغدیرَ غدیرُه».

بعد آقا سید محمّد تقی حکیم گفته بود این عالم گریه می‌کرد، گفت حالا فهمیدم علّامه چه کرده و چه جور مورد توجّه بوده که «إنَّ الغدیرَ غدیرُه»؛ همه‌ی این‌ها از آن علّامه‌ی امینی است.

شخصاً اعتقاد دارم که کتاب الغدیر، کتاب پر برکتی است. شاید بعضی‌ عقیده نداشته باشند. بنده در این مسائل عوام هستم، چون نتایجش را دیده‌ام. شما دو دو تا چهار تای فلسفی کنید و بگویید اینگونه نیست و این کتاب با آن کتاب فرقی ندارد. در معادله‌ی فلسفی و آنجا که بحث استدلال عقلی می‌شود حرف شما را قبول دارم، امّا برای من وجدانی شده است. دیگر وجدان بر هر برهانی مقدّم است.

بعضی از کتاب‌ها برکت خاصّی دارد که سبب نموّ در علم و توفیق انسان می‌شود. از آن کتاب‌هایی که معتقدم این برکت خاصّ را دارد؛ «الغدیر» علّامه‌ی امینی(قده) است.

منبع: استاذنا(با اندکی تغییر و تصحیح)



[1]- سخنرانی حجة الاسلام مروی؛ یکی از اساتید محترم حوزه علمیه‌ی قم.


 



comment گل نوشته شما ()