سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

شفاى مرد فلج با عنایت حضرت عباس(ع)
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۳ دی ۱۳۸۸
 

قطعا همه ما بارها و بارها از کرامات و عنایات حضرت ابوالفضل العباس(ع) جریانها و داستانهای زیادی شنیده‌ایم. آنچه در ادامه می‌آید، یکی از این جریانات می‌باشد.


عالم جلیل القدر، دانشمند ارجمند؛ «حاج شیخ حسن» که از نوادگان «مرحوم آیت الله العظمى صاحب جواهر(رض)» است از «حاج منشید بن سلمان» که انسان عارف و بصیر و با خدا و مورد اعتماد بود نقل کرد:

مردى به نام «مخیلف» از طایفه براجعه، پاهایش فلج مى‌شود و سه سال از ابتلاى او به این مرض مى‌گذرد و هر چه معالجه و درمان مى‌کند اثرى نمى‌بیند. ولى چون از عاشقان ابى عبدالله الحسین(ع) است، با اینکه فلج است و پاهایش حرکت نمى‌کند به رفقایش مى‌گوید: «زیر بال مرا بگیرید و مرا به مجلس عزادارى حضرت سیدالشهداء(ع) ببرید».

مردم هم کمکش مى‌کردند و او را به حسینیه مى‌آوردند. هنگامی که به سختى مى‌نشست، دائماً به محمد و آل محمد(صلوات اللّه علیهم اجمعین) متوسل مى‌شد و آنها را به درگاه حق شفیع قرار مى‌داد تا خوب شود.

شیخ خزعل از علماى صاحب نفوذ و معروف خوزستان، حسینیه‌اى داشت که دهه اول محرم در آنجا سوگوارى با عظمتى بر پا می‌کرده و در آن شهر رسم بود که وقتى سخنران یا مداح به ذکر مصیبت مى‌رسید، مردم مى‌ایستادند و با لهجه‌هاى مختلف جواب مى‌دادند و بعد به سر و سینه مى‌زدند.

روز هفتم محرم مرسوم بود که مصیبت «حضرت ابوالفضل العباس(ع)» را مى‌خواندند.

در این روز زیر بغل «مخیلف» را گرفتند و کنار منبر نشاندند که پایش را زیر منبر دراز کند.

ذاکر بخواندن شهادت نامه و مصیبت رسید، اهل مجلس از زن و مرد قیام کردند و با نوحه و زارى و عزا به سر و صورت و سینه مى‌زدند.

همین که جوش و خروش بلند شد و همه گرم عزادارى شده و از خود بیخود شدند، فریاد «وا عباسا» بلند شد و گویا در و دیوار مجلس با عزاداران هم ناله بود، که یک مرتبه دیدند «مخیلف» دردمند و فلج، که زیر منبر نشسته بود، روى پاهایش ایستاد و میان سینه زنها آمده و به سر و سینه و صورت مى‌زند و نوحه سرایى مى‌کند، و مى‌گوید: «من مخیلفم که آقا حضرت عباس(ع ) مرا شفا داد».

وقتى که مردم خرمّشهر این معجزه و کرامت را از ناحیه «حضرت اباالفضل(ع)» دیدند، شور و غوغایى بپا شد و تمام عزاداران به سوى «مخیلف» هجوم آوردند و لباسهایش را به عنوان تبرک پاره پاره کردند و دست و صورتش را بوسه می‌زدند.

آن روز مجلس عزادارى ادامه پیدا کرد، با اینکه بنا بود ظهر اطعام کنند، ولى تا نزدیکیهاى شب طول کشید و همچنان مردم با شور و هیجان و احساسات وصف ناپذیر آرامش نداشتند و صداى «وا عباسا» را با گریه بلند جواب مى‌دادند.

تا اینکه کم کم جوش و خروش حسینى بحال عادى برگشت و از او سؤ ال کردند: «چطور شفا پیدا کردى ؟!».

جواب داد: وقتى که مردم ایستادند و به سر و سینه مى‌زدند و گریه مى‌کردند و مى‌گفتند: «واویلا على العباس»؛ از خود بیخود شده و حالت خواب و بیدارى به من دست داد.

یک وقت دیدم آقایى خوش سیما و نورانى و بلند قامت، سوار بر اسبِ بلند بالا و درشت اندام به مجلس حاضر شد و پیش ‍من آمد و فرمود: «مخیلف چرا بلند نمى‌شوى با این مردم همراهى کنى و براى عباس به سر و سینه بزنى؟»

گفتم: «آقا جان علیل هستم.»

فرمود: «برخیز و به سر و سینه بزن.»

گفتم: «آقا نمى‌توانم مریضم.»

باز حضرت فرمودند: بلند شو.

گفتم: «آقاجان پس دستت را بده تا بگیرم و بلند شوم.»

یک وقت صدا زد: «مگر نمى‌بینى دست در بدن ندارم.»

گفتم: «پس چطور بایستم.»

فرمود: «رکاب اسب مرا بگیر و بلند شو.»

دست به رکاب گرفتم و از زیر منبر بلند شدم، یک وقت دیدم هیچکس نیست. فهمیدم آقا حضرت اباالفضل قمر بنى هاشم(ع) مرا شفا داده است.

من هم خودم را میان جمعیت عزادران انداختم و با آنان به عزادارى پرداختم.

منبع: سردار کربلا: 262.


 



comment گل نوشته شما ()