سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

جنگ جمل و علل وقوع آن
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٩
 

بنابر نقلهای تاریخی، روز 15 جمادی الثانی، مصادف با وقوع «جنگ جمل» است.

در ادامه؛ به تحلیلی در مورد علت و چگونگی وقوع این حادثه می‌پردازیم.

مطمئنا از خواندن آن لذّت خواهید برد و گوشه‌هایی از تاریخ اسلام بر شما آشکار خواهد گشت.


تحلیلی از علّت و چگونگی وقوع «جنگ جمل»

حضرت على(ع): «أیّها الناس إن عایشة سارت إلى البصرة و معها طلحة و الزبیر و کل منهما یرى الامر له دون صاحبه...»

علت وقوع جنگ جمل، موضوع اختلاف طبقاتى مردم بود که پس از رحلت رسول خدا(ص) خلفاى وقت آنرا بوجود آورده بودند و چون خلافت على(ع) یک نهضت انقلابى علیه روش گذشتگان و باز گردانیدن اوضاع به زمان پیغمبر اکرم(ص) بود؛ از اینرو گروهى مانند طلحه و زبیر که خود را در خلافت آن حضرت از نظر موقعیت اجتماعى، مانند افراد عادى مشاهده کرده و منافع مادى خود را در خطر می‌دیدند، علیه او دست به مبارزه و شورش زدند.

از آنجا که آن دو تن در برابر تقاضاهاى خود از على(ع) پاسخ منفى شنیده و در مدینه هم قادر به اجراى نقشه خود نبودند، از اینرو مکه را براى انجام مقاصد خود انتخاب کرده و در صدد شدند که عازم آن شهر شوند، لذا خدمت على(ع) آمده و اجازه خواستند که براى بجا آوردن مراسم عمره، به مکه بروند!

على(ع) فرمود شما براى رفتن به همه شهرها آزادید، ولى این مسافرت شما، بدون حیله و نیرنگ نیست. شما نقشه‏‌‌اى طرح کرده‏‌‌اید که در مدینه نمی‌‌‌توانید آنرا اجرا کنید. ولى آن دو نفر به ظاهر سوگند خوردند که از این مسافرت مقصودى جز انجام عمره ندارند.

على(ع) به آنان اجازه داد و آنها را از شکستن عهد و پیمان بر حذر نمود. بیعت خود را با آن دو تجدید کرد و آنها را به گفتار رسول اکرم(ص) که در حضور آن دو به على(ع) فرموده بود «یا على! تو بعد از من با ناکثین و قاسطین و مارقین قتال خواهى کرد» یادآورى نمود (1).

بالاخره آنها از خدمت آن حضرت مرخص شده و متوجه مکه شدند و محیط آن شهر را براى فعالیت‏هاى خود مساعد یافتند.

پیش از ورود طلحه و زبیر به مکه، عایشه نیز در مکه بود. او وقتى حرکات و اعمال خلاف عثمان را مشاهده کرده بود، مردم را علیه او به شورش وامیداشت و بارها گفته بود که این نعثل(2) (پیر احمق) را بکشید و هنگامی که شورش و محاصره علیه عثمان شدت گرفته و قتل عثمان محرز و مسلم بنظر می‌‌‌رسید، عایشه براى اینکه به ظاهر از این شورش و بلوا بر کنار باشد و یا در برابر استمداد عثمان در محظور اخلاقى نیفتد، آتش فتنه را در مدینه دامن زد و خود بسوى مکه شتافت و در مکه نیز از عثمان بدگوئى می‌کرد.

پس از انجام مراسم حج که به مدینه مراجعت می‌کرد، چون در بین راه خبر قتل عثمان به او رسید و دانست که پس از عثمان، على(ع) خلیفه شده است، از رفتن به مدینه منصرف شد و مجدداً به مکه بازگشت و در آن هنگام حاکم مکه نیز عبد الله بن الحضرمى بود که از طرفداران جدى عثمان و از مخالفین سرسخت على(ع) بود.

علاوه بر عایشه و حاکم مکه و طلحه و زبیر و مروان، سایر مخالفین حضرت على(ع) نیز از گوشه و کنار آمده و در مکه جمع شده بودند؛ از جمله یعلى بن امیه از یمن وارد شده و عبد الله بن عامر نیز از بصره آمده و به آنها ملحق شده بودند.

اجتماع این گروه مخالف، و شور و بحث آنها درباره مخالفت با على(ع) به جنگ جمل منجر گردید. عایشه هم براى اینکه از سایر زنان پیغمبر(ص) نیز براى‏ خود کمک و همدستى فراهم کند، بدین فکر افتاد که أم سلمه و حفصه را نیز فریب دهد و آنها را هم همراه این گروه براه اندازد، ولى وقتى نزد أم سلمه رفت با مخالفت شدید وى روبرو شد.

أم سلمه گفت: اى عایشه مگر تو نبودى که مردم را به قتل عثمان ترغیب می‌‌‌نمودى امروز چه شده است که به خونخواهى او به پا خاسته‏‌‌اى؟ و این چه مخاصمت و دشمنى است که با على مرتضى مینمائى، در صورتی که او برادر رسول خدا و جانشین اوست. امروز هم مهاجر و انصار با او بیعت کرده‏‌‌اند.

گذشته از اینها مگر پیغمبر(ص) درباره زنان خود از قول خداى تعالى نفرمود که: «و قرن فى بیوتکن و لا تبرّجن تبرّج الجاهلیة الاولى»(3)؛ در خانه‏‌‌هاى خود قرار گیرید و مانند ایام جاهلیت خودنمائى نکنید.

سخنان أمّ سلمه مخصوصا استناد او به قرآن مجید، عایشه را کاملا خرد کرد و یاراى جوابگوئى در برابر او پیدا نکرد و چون از جانب أمّ سلمه ناامید شد پیش حفصه رفت.

حفصه دعوت او را اجابت کرد، ولى برادرش عبد الله بن عمر خواهر خود را از این عمل ممانعت نمود.

وقتی عایشه از طرف حفصه نیز مساعدتى ندید، ناچار به تنهائى براه افتاد و فرماندهى این عده ماجراجو را در اختیار گرفت!

سابقا گفته شد که معاویه نامه‏‌‌‌اى به زبیر نوشته و او را براى احراز مقام خلافت تطمیع نموده و به مخالفت على(ع) ترغیب کرده بود، بدین جهت نظر این گروه مخالف، ابتداء بر این بود که به شام بروند و معاویه را هم که با على(ع) مخالف می‌باشد با خود همدست نمایند، اما معاویه که قبلا از تصمیم این جمع خبر یافته بود، پیش خود فکر کرد که اگر این گروه مخالف به شام برسند و به فرض اینکه بر على(ع) غالب شوند، در اینصورت معاویه باید بر طلحه و زبیر بیعت کند.

لذا فورا نامه‏‌‌اى به امضاى مجهول نوشته و در آن نامه قید نمود که شما گول سخنان معاویه را نخورید که از وى کارى براى شما ساخته نیست، زیرا او که از طرف عثمان حاکم شام بود، به عثمان کمک نکرد تا او را بقتل رسانیدند. پس چگونه ممکن است بشما کمک کند؟

معاویه این نامه را به امضاى کس دیگر، به زبیر فرستاد.

وقتی این نامه بدست زبیر رسید، مخالفین على(ع) را که در رأس آنها عایشه قرار گرفته بود از مضمون نامه آگاه نمود. (4)

لذا از عزیمت بسوى شام منصرف شده و مصلحت را در آن دیدند که به بصره روند زیرا طلحه و زبیر در بصره و کوفه طرفداران زیاد داشته و امید پیشرفت آنها بیشتر بود.

بالاخره عایشه به دستیارى طلحه و زبیر و سایر مخالفین، در مکه لشگر آرائى ‏کرده و با پولى که یعلى بن امیه در اختیار آنها گذاشته بود بقدر کافى وسائل و ساز و برگ جنگ تهیه نمودند و عایشه را نیز سوار شترى بنام(عسکر) نموده و راه بصره را در پیش گرفتند(5).

این گروه براى اینکه على(ع) را غافلگیر نموده و زودتر از وى بصره را بتصرف خویش در آورند بر سرعت حرکت خود می‌افزودند و غالبا مسافت زیادى را بدون استراحت و راحت باش مى‏‌‌پیمودند.

در بین راه بجائى رسیدند که آنجا را «حوئب» می‌گفتند و چون شب بود براى رفع خستگى در آن محل فرود آمدند و به استراحت پرداختند.

در آن شب سگهاى حوئب در اطراف چادر عایشه زیاد پارس می‌کردند، بطوریکه در اثر صداى آنها عایشه از خواب پرید و از اسم آن محل جویا شد.

وقتی مطلع شد که آنجا را «حوئب» گویند، سخت به هراس افتاد و از اقدامات خود درباره مخالفت با على(ع) پشیمان گردید، زیرا در حیات پیغمبر(ص) از آن حضرت شنیده بود که «براى یکى از همسران وى سگهاى حوئب پارس خواهند کرد» و صریحا رسول اکرم(ص) به عایشه گفته بود:«حمیرا مبادا تو باشى».

اکنون سخن پیغمبر بخاطرش افتاده و سخت پشیمان شده بود، لذا اصرار داشت که از آن قوم کناره گرفته و به مکه باز گردد!

زبیر وقتی این وضع را مشاهده کرد، چند نفر را وادار نمود که به دروغ شهادت دهند که آن محل «حوئب» نیست و فرسنگها مسافت از حوئب دور شده‌‌‏اند. آن عده چنین کردند و عایشه هم به اطمینان سوگند آنها، مجددا به پیشروى خود بسوى بصره ادامه داد.

چون به نزدیکى بصره رسیدند طلحه و زبیر به بزرگان بصره نامه نوشته و آنها را براى مخالفت با على(ع) به منظور خونخواهى عثمان دعوت کردند. آنها نیز جواب دادند که قاتلین عثمان در مدینه هستند و آمدن شما به بصره براى این منظور بی معنى و بدون منطق است.

ولى مخالفین اعتنائى به گفتار بزرگان بصره ننموده و به حالت تعرض بدان شهر حمله کردند و پس از کشتار زیاد، عثمان بن حنیف را که از جانب على(ع) به حکومت بصره منصوب شده بود مجبور به تسلیم نمودند و در نتیجه شهر بصره را به تصرف خود در آوردند.

از طرفى على(ع) نیز در خلال این مدت مشغول تعویض فرمانداران شهرستانها بوده و نامه‏‌‌اى هم به وسیله جریر بن عبد الله بجلى، به معاویه فرستاده و او را به بیعت خود دعوت کرده بود. ولى معاویه به جاى پاسخ نامه على(ع)، نامه‏‌‌اى به زبیر نوشته و او را به مخالفت آن حضرت وادار نموده بود.

على(ع) مجددا به جریر بن عبدالله نامه‏‌‌اى نوشت و تأکید نمود که به محض وصول نامه من، معاویه را وادار کن که کارش را یکسره نموده و در این مورد تصمیم بگیرد و او را میان جنگ و صلح مخیر کن، اگر تسلیم شد از او بیعت بگیر و چنانچه خیال جنگ دارد ما را آگاه گردان.

اما معاویه، على(ع) را به قتل عثمان متهم کرده و به آن حضرت پاسخ نوشته بود که قاتلین عثمان را تسلیم وى نماید.

على(ع) که در میان مخالفین خود، معاویه را از همه حیله‏‌‌گرتر و نفوذ او را در شام نیز میدانست تصمیم گرفت که ابتداء با لشگر مجهّزى به شام رفته و کار معاویه را یکسره کند. ولى در این هنگام خبر رسید که عایشه به دستیارى طلحه و زبیر بصره را تصرّف کرده‌‌‌اند و به عنوان خونخواهى عثمان، مردم را علیه على(ع) شورانیده‏‌‌اند.

حضرت على(ع) ناچار از تصمیم حرکت به شام منصرف شده و در صدد بر آمد که اول شورشیان بصره را از میان بردارد و سپس عازم شام گردد.

على(ع) در مسجد به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود به رسول اکرم(ص) چنین فرمود:

«أیها الناس إن عایشة سارت إلى البصرة و معها طلحة و الزبیر و کل منهما یرى الأمر له دون صاحبه، أما طلحة فابن عمّها و اما الزبیر فختنها، و الله لو ظفروا بما ارادوا و لن ینالوا ذلک أبدا لیضربن أحدهما عنق صاحبه بعد تنازع منهما شدید و الله إن راکبة الجمل الاحمر ما تقطع عقبة و لا تحل عقدة إلا فى معصیة الله و سخطه حتى تورد نفسها و من معها موارد الهلکة. اى و الله لیقتلن ثلثهم و لیهربن ثلثهم و لیثوبن ثلثهم و انها التى تنبحها کلاب الحوئب و انهما لیعلمان انهما مخطئان و رب عالم قتله جهله و معه علمه و لا ینفعه،حسبنا الله و نعم الوکیل» (6)؛

یعنی: اى مردم! عایشه به همراهى طلحه و زبیر به سوى بصره رفته و هر یک از طلحه و زبیر حکومت را براى خود می‌خواهد بدون دیگرى، اما طلحه پسر عموى عایشه است و زبیر هم شوهر خواهر اوست. به خدا سوگند اگر بدانچه می‌خواهند دست یابند -با اینکه هرگز بدان نائل نخواهند شد- بعد از درگیری شدید، هر یک از آن دو گردن رفیقش را میزند و سوگند به خدا این زنى که بر شتر سرخ سوار شده(عایشه)، بر هیچ پشته‏‌‌‌اى نگذرد و هیچ عقده‏‌‌اى را نگشاید مگر در معصیت و غضب خداى تعالى، تا اینکه خود و همراهانش را به هلاکت اندازد. بخدا سوگند یک سوم (از لشکر) آنها کشته می‌شود و یک سوم آنها فرار می‌کنند و یک سوم از طغیان خود بر می‌گردند و این عایشه همان زنى است که سگهاى حوئب به او بانگ زنند(اشاره به فرمایش پیغمبر<ص>) و طلحه و زبیر می‌دانند که هر دو به راه خطا می‌روند، ولى چه بسا عالمى که از علمش سود نبرد و جهلش او را بکشد. خداوند ما را کافى است و چه وکیل خوبى است.

البته تجهیز لشگر علیه عایشه(أمّ المؤمنین) که همسر پیغمبر اکرم(ص) و دختر ابوبکر بود و همچنین براى سرکوبى طلحه و زبیر که از شخصیت‏هاى مهم و از اصحاب سرشناس رسول خدا(ص) بودند چندان کار ساده و آسانى نبود. از این رو على(ع) اعمال خلاف آنها را که در بصره مرتکب شده بودند به اهل مدینه گوشزد نمود تا آنها را براى حرکت به سوى بصره به منظور جنگ با اصحاب جمل آماده نماید. لذا فرداى آن روز مجددا به منبر رفته و ضمن ایراد خطبه‏‌‌اى چنین فرمود:

«فخرجوا یجرون حرمة رسول الله(ص) کما تجر الامة عند شراءها متوجهین بها الى البصرة، فحبسا نساءهما فى بیوتهما و ابرزا حبیس رسول الله(ص) لهما و لغیرهما فى جیش ما منهم رجل إلا و قد أعطانى الطاعة و سمح لى بالبیعة طائعا غیر مکره، فقدّموا على عاملى بها و خزّان بیت مال المسلمین و غیرهم من أهلها. فقتلوا طائفة صبرا و طائفة غدرا، فوالله لو لم یصیبوا من المسلمین إلا رجلا واحدا معتمدین لقتله بلا جرم جره لحل لى قتل ذلک الجیش کله إذ حضروه فلم ینکروا و لم یدفعوا عنه بلسان و لا بید، دع ما أنهم قد قتلوا من المسلمین مثل العدة التى دخلوا بها علیهم»(7)؛

یعنى مخالفین من از مکه خارج شدند و در حالیکه همسر رسول خدا(ص) را مانند کنیزى که در موقع خریدنش(به این سو و آن سو) کشیده می‌شود با خود به سوى بصره کشانیدند. طلحه و زبیر زنهاى خود را در خانه‏‌‌هایشان باز گذاشته و همسر رسول خدا(ص) را در میان قشونى براى خود و دیگران نمایان ساختند و کسى از آن قشون نبود جز اینکه از من اطاعت نموده و با اختیار و بدون اکراه با من بیعت کرده بود، (سپس نقض عهد کرده و) بر عامل من (عثمان بن حنیف) و بر خزانه داران بیت المال مسلمین و سایر مردم بصره وارد شده، گروهى را به صبر(با چوب و سنگ و غیره) کشته و گروهى را هم به مکر و حیله به قتل رسانیده‏‌‌اند. به خدا سوگند اگر از مسلمین جز به یک مرد دست نمی‌یافتند که او را عمدا و بیگناه کشته باشند، کشتن تمام لشگریان مخالفین براى من حلال بود زیرا آنها در آنجا حاضر بودند و از کار زشت و منکر نهى ننموده و با زبان و دست از کشته شدن آن فرد بی‌گناه ممانعت نکرده‌‌‏اند. صرفنظر از این مطلب، آنان به تعداد لشگریان خود از مسلمین را به قتل رسانیده‏‌‌اند.

على(ع) با خطابه شیوا و بلیغ خود اهل مدینه را از قضایا آگاه ساخت و نقشه‏‌‌هاى مزّورانه اصحاب جمل را که پس از بیعت به آن حضرت نقض عهد کرده و موجب بروز اینگونه حوادث شده بودند بر آنها روشن نمود و براى دفع این غائله، مردم مدینه را از جا حرکت داد.

على(ع) سهل بن حنیف را در مدینه به جاى خود گذاشت و گروهى از مهاجر و انصار را که اکثر آنها از بدریان بودند بسیج نموده و راه بصره را در پیش گرفت و امام حسن و مالک اشتر و محمد بن ابوبکر را با تنى چند به کوفه فرستاد تا سپاهى نیز در آن شهر براى ملحق شدن به لشگریان على(ع) تجهیز نمایند.

در آن موقع فرماندار کوفه؛ «ابوموسى اشعرى» بود که از طرف عثمان، حکومت کوفه را داشت و على(ع) به او نوشته بود که از مردم کوفه برای آن حضرت بیعت گیرد، ولى او به تصور اینکه طرفدارى از خونخواهى عثمان و کمک به طلحه و زبیر، او را در محل اولیه خود ثابت خواهد نمود، مردم کوفه را به حمایت طلحه و زبیر که به ظاهر مدعى خون عثمان بودند دعوت کرد و از بیعت گرفتن براى على(ع) خوددارى نمود.

فرستادگان على(ع) هر چقدر او را نصیحت کردند سودى نبخشید، تا اینکه مالک اشتر دار الامارة را اشغال نموده و غلامان ابوموسى را مضروب و پراکنده ساخت و چون در آن هنگام خود ابوموسى در مسجد بود، مالک وارد مسجد شد و ابو موسى را از منبر پائین کشید و بانگ زد اى احمق و خائن، مردم جز على(ع) با کسى بیعت نمی‌کنند.

ابوموسى وقتى خود را در دست مالک عاجز دید سکوت اختیار کرد و از در التماس و زارى بر آمد. سپس مالک بالای منبر رفت و مردم را براى بیعت با على(ع) فرا خواند و تقریبا از تمام مردم کوفه بیعت گرفت و توانست در اندک مدتى در حدود دوازده هزار نفر تجهیز کرده و به خدمت آن حضرت روانه نماید.

این عده از کوفه حرکت نموده و در محلى بنام ذیقار، به اردوگاه على(ع) پیوستند و پس از اظهار خرسندى از دیدار آن حضرت، عرض کردند سپاس خداى را که ما را براى همجوارى تو مخصوص گردانید و به یاریت گرامى فرمود.

على(ع) هم ضمن قدردانى از آنان به پا خاست و پس از حمد و ثناى الهى و درود به پیامبر خدا(ص) آنها را ستود و آنگاه در مورد طلحه و زبیر که نقض عهدکرده و به بهانه خونخواهى عثمان از وى، به بصره آمده بودند سخنانى فرمود و سپاهیان را از جریان اوضاع و احوال آگاه گردانید و آنان نیز پس از استماع بیانات على(ع) آمادگى خود را براى فداکارى و جانبازى در راه حق به منظور از بین بردن این فتنه به اطلاع حضرتش رسانیدند (8) .

على(ع) با سپاهیان خود از «ذی‌‌قار» حرکت کرد و تا محلى به نام «زاویه» که در چند کیلومترى بصره بود پیش رفت و در آنجا اردو زد و چون آن بزرگوار همیشه صلح و آشتى را بر جنگ و خونریزى ترجیح می‌داد از همان محل نامه‏‌‌اى به طلحه و زبیر فرستاد و آنها را نصیحت نمود و علاوه بر مکتوب ارسالى، چند نفر از جمله «قعقاع بن عمرو» را نیز براى مذاکره با اصحاب جمل به سوى بصره فرستاد تا آنها را با پند و اندرز، از وخامت عاقبت این کار بر حذر دارند.

ولى مخالفین که خود را در این جنگ غالب و پیروز مى‏‌‌پنداشتند از قبول هرگونه پندى خوددارى نمودند، زیرا عایشه از مخالفت ابوموسى با على(ع) در کوفه آگاه شده بود و تصور می‌کرد که از مردم کوفه کسى آن حضرت را یارى نخواهد نمود و چون یقین کردند که على(ع) به نزدیکى بصره رسیده است عایشه که فرماندهى کل سپاه جمل را به عهده داشت به زبیر مأموریت داد که به کمک طلحه و مروان و سایرین، به صف آرائى سپاه پرداخته و آماده جنگ باشند و تعداد افراد این سپاه در حدود سى هزار نفر بود، که اصحاب جمل آنها را در مسیر راه از شهرهاى مختلف جمع آورى کرده بودند.

«قعقاع» که از سخنان خود نتیجه نگرفته و از طرفى صف آرائى سپاهیان مخالفین را مشاهده کرد، نزد على(ع) برگشت و او را در جریان امر گذاشت.

در خلال این مدت، تعداد سه هزار نفر نیز از مردم بصره(از قبیله ربیعه) به سپاهیان على(ع) پیوسته بودند که مجموع آنها در حدود بیست هزار نفر بوده است و چون آن جناب، اصحاب جمل را مصمم به جنگ دید، فرماندهان خود را که از جمله مالک اشتر و عدى بن حاتم و محمد بن ابى بکر و عمار یاسر و دیگران بودند از نیت طلحه و زبیر آگاه ساخته و مأموریتهاى رزمى آنها را نیز تعیین و مشخص نمود.

عایشه هم با سپاه خود راه «زاویه» را که در شمال بصره و محل مناسبى براى دفاع از شهر بود در پیش گرفت و پس از رسیدن به آنجا، در مقابل لشگریان على(ع) توقف نمود و بنا به روایات بعضى از مورخین، صف آرائى سپاهیان طرفین در برابر هم؛ در روز 17 جمادى الثانى سال 36 هجرى و به نقل صاحب ناسخ التواریخ؛ در روز 19 جمادى الاولى سال 36 بود (9) .

روز بعد، زبیر واحدهاى مختلف سپاه جمل را فرمان داد تا منظم به سوى لشگریان على(ع) پیش روند، چون آن حضرت متوجه شد که به زودی آتش جنگ شعله‏‌‌ور می‌شود، به لشگریان خود فرمان عقب نشینى داد که شاید جنگ در نگیرد و کار به صلح و صفا خاتمه یابد. عایشه نیز سپاه خود را فرمان برگشت داد و در آن روز که اولین روز جنگ بود میان طرفین جنگى واقع نشد.

فرداى آن روز که هر دو سپاه لباس جنگ پوشیده و مقابل هم ایستاده بودند على(ع) به تنهائى از سپاهیان خود جدا شد و بدون شمشیر و زره به سوى سپاه بصره اسب تاخت تا به صف مقدم سپاه جمل رسید و با صداى بلند زبیر را صدا زد.

همه مات و مبهوت شده و نمی‌دانستند که مقصود على(ع) از این یکه تازى چیست و با رشادت بى نظیرى که تنها و بدون شمشیر و زره به مقابل صفوف دشمن آمده است چه نظرى دارد؟

زبیر که در کنار هودج عایشه بود غرق در فولاد و زره شد و رکاب بر اسب زد و در مقابل على(ع) ایستاد.

چون عایشه زبیر را در برابر آن حضرت دید، مرگ او را حتمى دانست ولى ملتزمین رکاب به او گفتند خاطر جمع باش على به این ترتیب کسى را نمی‌کشد و شمشیر هم نبسته است حتما با زبیر کار دارد.

زبیر چشم به چشم على(ع) دوخت تا ببیند با او چکار دارد.

على(ع) فرمود این چه بساطى است که شما راه انداخته‏‌‌اید؟

زبیر گفت براى خونخواهى عثمان!

على(ع) فرمود اگر راست می‌گوئید شما دستهاى خود را بسته و خودتان را تسلیم ورثه عثمان کنید، مگر غیر از شما کس دیگرى محرّک قتل عثمان بود؟

زبیر سکوت کرد.

على(ع) فرمود من آمدم که تو را از اشتباه خارج کنم و سخنان چندى را که پیامبر(ص) بتو فرموده و تو آنها را فراموش کرده‏‌‌اى به تو تذکر دهم. آنگاه فرمود اى زبیر یاد دارى که من روزى دنبال رسول خدا(ص) می‌گشتم و او در منزل عمرو بن عوف بود و چون بدانجا آمدم آن حضرت دست تو را در دست خود گرفته بود و به محض ورود من، رسول اکرم(ص) پیشدستى فرمود و بمن سلام کرد. تو گفتى اى على چرا تکبّر کردى و زودتر به پیغمبر سلام نکردى؟

پیغمبر(ص) فرمود اى زبیر على متکبر نیست و در آینده تو با او جنگ خواهى کرد و جنگ تو ظالمانه است؟!!

باز فرمود: یادت می‌آید که روزى رسول اکرم(ص) به تو فرمود آیا على را دوست دارى؟ گفتى بلى یا رسول الله، او پسر دائى من است. آن حضرت فرمود با وجود این با او به جنگ و ستیز، خواهى ایستاد!

على(ع) نظیر این سخنان را برای زبیر بیان فرمود و زبیر از شنیدن و یاد نمودن آنها عزم و اراده‏‌‌اش سست شد و گذشته‏‌‌ها را بیاد آورد و دید چگونه به طمع دنیا با پسر دائى خود که جانشین پیغمبر هم هست به جنگ برخاسته و خود را براى همیشه گرفتار غضب الهى مى‏‌‌نماید (10).

زبیر شرمنده شد و از على(ع) معذرت خواست. عرض کرد: قول می‌دهم که همین الان از سپاه بصره خارج شوم و کوچکترین دخالتى در این کار نکنم. على(ع) به طرف سپاه خود روان شد، زبیر هم بهت زده و متزلزل، نزد عایشه برگشت.

عایشه پرسید على چکارت داشت؟

گفت راجع به گذشته‏‌‌ها صحبت می‌کرد.

عایشه گفت احساس می‌کنم که چند کلمه سخن على، تو ‌را متزلزل کرده است. البته حق هم دارى، کیست که با على روبرو شود و رعب و هیبت على در ارکان وجود او لرزه نیندازد و این امر مسلم است، زیرا حریف ما کسى است که أبطال و شجاعان عرب از ذکر نام او به خود می‌لرزند.

عایشه از این سخنان نیشدار آنقدر گفت تا زبیر را به خشم آورد. پسرش عبد الله بن زبیر نیز سخنان عایشه را تأیید کرد. زبیر به پسرش گفت من قسم خورده‏‌‌ام که در این غائله جنگ ننمایم.

عبدالله گفت قسم را می‌توان با دادن کفاره جبران نمود.

زبیر خشمگین شد و غلام خود را به کفاره قسمى که خورده بود آزاد کرد و یکسر به سپاه على(ع) تاخت.

على(ع) فرمود زبیر را آزاد بگذارید او خیال جنگ ندارد.

زبیر هم مقدارى از این حملات نمایشى را بدون اینکه به کسى زخمى بزند یا خود زخمى بر ارد انجام داد و چون به طرف سپاه بصره بازگشت، به پسرش عبدالله و همچنین به عایشه رو نمود و گفت دیدید که من از حمله به اینها ترسى ندارم.

عبدالله خندید و گفت این هم یک نوع حیله است. ولى زبیر به این سخنان گوش نداد و از لشگرگاه جمل خارج شد و به «وادى السباع» رفت و در آنجا مهمان مردى بنام «عمرو بن جرموز» شد و چون به خواب رفت، عمرو شمشیر بر کشید و سر زبیر را برید بدنش را زیر خاک کرد و سر را پیش على(ع) آورد.

حضرت فرمود چرا زبیر را کشتى؟ کار خوبى نکرده‏‌‌اى، زیرا او مهمان تو بود و علاوه بر این از پیغمبر(ص) شنیدم که به قاتل زبیر لعنت می‌فرستاد و او را نفرین می‌کرد.

عمرو متحیر شد و تا حدى هم متأسف گردید و آنگاه به على(ع) گفت من نمیدانم با شما خانواده بنى هاشم چگونه باید رفتار کرد! کسى شما را نافرمانى کند لعنت می‌فرستید و اگر دشمنانتان را بکشد باز لعنت می‌فرستید (11) .

بارى؛ پس از رفتن زبیر، پسرش عبدالله به دستور عایشه لشگریان جمل را فرمان داد تا سپاهیان على(ع) را تیرباران کنند و عساکر کوفه نیز بانگ بر آورده و از آن حضرت اجازه جنگ خواستند.

على(ع) که همیشه صلح را بر جنگ ترجیح می‌داد حوصله نمود تا بلکه تا سر حد امکان، از وقوع جنگ جلوگیرى کند، ولى در اثر سکوت لشگریان على(ع)، دشمن جرى‏‌‌تر شده و بر شدت تیر اندازى همى افزودند تا اینکه چند نفر از عساکر کوفه را زخمى نمودند.

على(ع) بار دیگر براى هدایت آنان جوانى بنام مسلم را با یک جلد قرآن نزد آنها فرستاد تا آنها را از نزدیک به احکام قرآن دعوت کند.

آن جوان سعادتمند که خود داوطلب رفتن به این مأموریت خطیر شده بود، نزدیک سپاهیان جمل رسید اما در اثر حمله و ضرب شمشیر آنها پس از جدا شدن دستهایش از بدن به شهادت رسید و اوراق قرآن نیز پریشان شد و بر زمین ریخت!

وقتى على(ع) آن صحنه را مشاهده کرد فرمود:

«لا حول و لا قوة الا بالله، الان طاب القتال»؛ اکنون جنگ حلال است.

بلافاصله سربازان را فرمان رزم داد و پسرش محمد حنفیه را مأمور حمله به صفوف سربازان دشمن نموده و چنین فرمود:

«تزول الجبال و لا تزل....»(12) .

یعنی کوهها از جا کنده شوند تو از جایت تکان مخور، دندان روى دندان بفشار و کاسه سرت را بخدا عاریه ده. پاى خود را چون میخ در زمین بکوب و تا آخرین صفوف لشگر چشم انداز تو باشد و بدانکه پیروزى از جانب خداوند سبحان است.

محمد حنفیه فورا به حمله پرداخت و با اینکه شجاع، دلیر و قهرمان رزمنده‏‌‌اى بود، ولى در اثر کثرت تیرها که بوسیله تیر اندازان دشمن مانند باران به اطرافش مى‏‌‌بارید کمى تأمل نمود تا بلکه شدت بارش تیرها اندکى کاهش یابد در این موقع على(ع) نزدیکش شد و دست بر سینه او زد و فرمود:

«ادرک عرق من امک»؛ یعنى این احتیاط و ملاحظه کارى از مادرت بتو رسیده و إلا پدرت که این چنین‏ نیست.

آنگاه على(ع) خود فرد و یک تنه بر صفوف سپاه جمل حمله برد! على(ع) مانند شعله‏‌‌هاى آتشى که بر خرمن کاه افتد در اندک زمانى صورت بندى رزمى قشون جمل را متلاشى ساخت و بسیارى از شجاعان و نام آوران نامى را که در برابر او عرض اندام می‌کردند به خاک و خون افکند و بقدرى رشادت نمود و شمشیر زد که شمشیرش خم شد. آنگاه خود را کنار کشید و شمشیر را با زانوى خویش راست گردانید و مجدا به حمله پرداخت.

پس از جنگ و جدال شدید، به قرارگاه خود مراجعت فرمود و به محمد حنفیه گفت اى پسر حنفیه این چنین حمله کن.

اصحاب على(ع) عرض کردند یا امیر المؤمنین! محمد، شجاع کم نظیرى است، اما کیست که در قوت دل و نیروى بازو همانند شما باشد.

آنگاه محمد حنفیه با تنى چند از انصار و جنگجویان بدر به حمله پرداخت و پس از کشتار زیاد از سپاه مخالفین، پیروزمندانه به محل خود بازگشت و در نتیجه این حملات در همان روز اول جنگ شکست فاحشى به سپاه بصره روى داد و در روز دوم و سیم نیز در اثر حملات و پیشروى عساکر کوفه سپاه جمل عقب نشینى کرده و نیروى هر گونه مقاومت از آنان سلب گردید.

فرماندهان زیر دست على(ع) مانند مالک اشتر و عمار یاسر و دیگران، هر یک به نوبه خود رشادتها نموده و دشمن را مانند برگ خزان به زمین فرو ریختند.

از آن سو طلحه نیز مردم را به صبر و مقاومت دعوت نموده و از پراکندگى و فرار آنها جلوگیرى می‌کرد.

در این موقع مروان بن حکم که از طلحه چندان خوشدل نبود، پشت سر غلام خود کمین کرده و تیرى جانگداز و زهر آلود بسوى طلحه انداخت که اتفاقا آن تیر هم مؤثر واقع شد و طلحه را به هلاکت رسانید.

با مرگ طلحه، سپاهیان جمل پراکنده شده و فرار نمودند و لشگریان على(ع) هم به تعاقب آنها پرداختند و تنها قبیله بنى ضبه مانده بود که اطراف هودج عایشه را گرفته و با سر سختى عجیبى از او دفاع می‌کردند.

فرماندهان على(ع) با شجاعت بى نظیرى به حمله پرداخته و رو به هودج عایشه گذاشتند.

هر دستى که مهار شتر عایشه را می‌گرفت به ضرب شمشیر لشگریان على(ع) از بازو می‌افتاد، تا اینکه عبد الرحمن بن صرد و به نقل بعضى؛ امام حسن(ع) خود را به شتر رسانیده و آنرا پى نمود. هودج در افتاد و مدافعین آن هم فرار کردند.

على(ع) اسب براند و نزد عایشه آمد و فرمود:

«یا عایشة؛ أهکذا امرک رسول الله ان تفعلى؟»؛ اى عایشه! آیا رسول خدا(ص) تو را فرموده بود که این چنین کنى؟

عایشه گفت:

«یا ابا الحسن ظفرت فاحسن و ملکت فاسجح»؛ یا على! پیروز شدی، نیکوئى کن و مالک شدى عفو و مدارا فرما!(13) .

على(ع) محمد بن ابى بکر را مأمور نمود که خواهرش عایشه را مراقبت کند و بعد هم او را به مدینه فرستاد.

جنگ جمل در روز سیم پایان یافت و لشگریان على(ع) شهر بصره را متصرف شدند و چنانکه سابقا اشاره شد لشگریان آن حضرت در حدود بیست هزار نفر بودند که قریب هزار و هفتصد نفر به شهادت رسیدند و از سپاه جمل هم که سى هزار نفر بودند در حدود سیزده هزار نفر به قتل رسیدند.

در هر حال؛ این فتنه بزرگى بود که به دست عایشه أمّ المؤمنین و به دستیارى طلحه و زبیر بر پا شده بود و نتیجه این فتنه و فساد به مرگ طلحه و زبیر انجامید و رفتار على(ع) با عایشه و مردم مغلوب بصره هم، سیماى بزرگوارى و جوانمردى آن حضرت را آشکار ساخت.

فراریان سپاه جمل که در اطراف بصره متوارى بودند، جرأت بیرون آمدن از مخفیگاه‏‌‌هاى خود را نداشتند. على(ع) فرمان داد که هر کس سلاح خود را زمین گذارد و تسلیم شود مشمول فرمان عفو عمومى است.

بصری‌‌ها که در انتظار بودند آن جناب به تلافى گذشته خواهد پرداخت، از شنیدن این خبر مسرور شدند و اسلحه را کنار گذاشته و به خانه‌‌‏هاى خود رفتند.

على(ع) دستور داد که مردم روز جمعه در مسجد جامع بصره براى‏ نماز حاضر شوند و اهل بصره هم حضور یافته و با آن جناب نماز خواندند و پس از نماز، على(ع) به پا خاست و آنان را مورد مذمّت قرار داد و فرمود:

«کنتم جند المرأة و اتباع البهیمة، رغا فاجبتم و عقر فهربتم، اخلاقکم دقاق و عهدکم شقاق و دینکم نفاق...»(14)؛ اى مردم بصره! شما سپاه زنى و پیروان چارپائى (شتر عایشه) بودید، به صداى شتر جمع شدید و چون پى شد فرار کردید. اخلاق شما سست و پیمانتان ناپایدار و آیین شما دوروئى است...!

مردم بصره از شنیدن بیانات على(ع) شرمنده و خجل شده و از گذشته معذرت خواستند و بیعت آن حضرت را پذیرفته و براى بار دوم در مسجد، بیعت خود را تجدید نمودند.

على(ع) براى برقرارى نظم و آرامش چند روز در بصره توقف فرمود و در خلال این مدت به منبر رفته و با خطبه‏‌‌‌هاى فصیح و آتشین، مردم را بخدا پرستى و تقوى و پاکدامنى دعوت کرد و آنها را از ایجاد فتنه و فساد و گمراهى بر حذر داشت و اعمال خلاف و ناشایست عایشه و طلحه و زبیر را به اهالى بصره که خود نیز شاهد جریان آن بودند روشن کرد و نتیجه پیمان شکنى آنها را که منجر به قتل عده زیادى گردید به اطلاع مردم رسانید و بالاخره پس از بیعت گرفتن و استقرار آرامش در آن منطقه؛ عبدالله بن عباس را به فرماندارى آن شهر منصوب و خود نیز به همراهى لشگریان خویش راه کوفه را در پیش گرفت و براى بلاد دیگر نیز فرماندارانى اعزام کرده و مالک اشتر را هم به حکومت نصیبین منصوب نمود.

این جنگ اثرات و نتایج سوئى را در بر داشت؛ از جمله بر اساس معنوى اسلام لطمات بزرگى زد و حس کین خواهى را در عرب زنده نمود و اساس اختلاف و عداوت را در آنها استوار کرد. زیرا این جنگ میان بیست هزار نفر سپاهیان على(ع) و سى هزار نفر سپاه جمل بود که تلفات سه روزه آن در حدود پانزده هزارنفر و بعضى هم آنرا بالغ بر هیجده الى بیست و پنج هزار نفر نوشته‏‌‌اند.

دیگر از اثرات سیاسى جنگ جمل این بود که اختلافات قبلى و تفرقه مسلمین را زیادتر نمود و راه وصول معاویه را به خلافت نزدیکتر ساخت، زیرا در طول این مدت، معاویه توانست با استفاده از فرصت، به جمع آورى سپاه و فریب مردم اقدام کند و شورش عایشه و طلحه و زبیر را در شام اهمیت داده و زمینه را براى مخالفت با على(ع) به بهانه خونخواهى عثمان آماده نماید.

 

پی ‏نوشتها:

(1) اثبات الوصیه مسعودى.

(2) یهودى لَنگ و ریش درازى بود در مدینه، که عایشه عثمان را به او تشبیه می‌کرد.

(3) سوره احزاب آیه .33

(4) علت مخالفت عایشه ابتداء با عثمان و بعد با على(ع) از این سبب بود که او و حفصه در زمان خلافت پدرانشان حقوق زیادى دریافت می‌کردند و چون عثمان به خلافت رسید همه چیز را به خویشاوندان خود داد و دست عایشه و سایرین را از این حقوقه‌‌اى گزاف کوتاه نمود در نتیجه عایشه با عثمان مخالف شد و مردم را به کشتن او تحریک نمود.

اما مخالفت او با على(ع) به مناسبت عواملى چند بود: از جمله؛ على(ع) در زمان خلافت ابوبکر رقیب او بود و با وجود آن حضرت، برای ابوبکر چنانکه باید و شاید اظهار شخصیت مشکل بود و عایشه نمى‏‌‌توانست و یا نمی‌خواست کسى را بالاتر از پدرش ببیند. از طرفى عایشه هووى خدیجه بود و محبت‏هائى که رسول اکرم(ص) به خدیجه و مخصوصا به دخترش فاطمه(س) اظهار می‌کرد احساسات زنانه عایشه را جریحه‌دار مى‏‌‌نمود.

او می‌خواست در نظر پیغمبر(ص) از همه گرامى‏‌‌تر باشد، ولى می‌دید آن حضرت هنوز پس از فوت خدیجه هم فداکاریها و محبت‏هاى او را فراموش نکرده است و فاطمه(س) را نیز که یادگار او می‌باشد بى‌‏نهایت دوست دارد و چون فاطمه همسر على(ع) بود لذا نسبت به على(ع) نیز کینه توزى می‌کرد.

علت دیگر مخالفت عایشه با على(ع) این بود که عثمان حقوق گزاف او را بریده و به خویشاوندان خود داده بود و عایشه انتظار داشت که در آینده این شکست و ضرر اقتصادى را تأمین خواهد نمود ولى وقتى شنید على(ع) خلیفه شده است، مسأله مالى براى وى خیلى مشکلتر و بغرنج‏تر از زمان عثمان شد، زیرا او على(ع) را می‌شناخت و می‌دانست که على(ع) ناچیزترین مقدارى را که در حساب نباید از خزانه بیت المال به فرزند دلبند خود نیز ندهد تا چه رسد به عایشه.

همچنین سعى می‌کرد که خلافت را از بنى‌‏هاشم منتزع نموده و در قبیله خود مستقر کند، با این ترتیب مسلّم بود که عایشه نمی‌توانست دست از مبارزه بردارد و ناچار بود که از تمام مردم شورش طلب براى انجام مقصود خود یارى جسته و از وجود آنها استفاده کند.

(5) این جنگ را بعلت اینکه عایشه سوار شتر شده بود؛ «جنگ جمل» و باز چون در بصره اتفاق افتاده «جنگ بصره» نیز می‌گویند.

(6) ناسخ التواریخ، احوالات امیرالمؤمنین، کتاب جمل، ص41.

(7) نهج البلاغه از خطبه171.

(8) ارشاد جلد 1 باب سیم فصل21.

(9) ناسخ احوالات امیر المؤمنین کتاب جمل ص70.

(10) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 ص202.

(11) منتخب التواریخ ص 178ـابن ابى الحدید جلد1.

(12) نهج البلاغه کلام 11.

(13) منتخب التواریخ ص 179ـ ناسخ کتاب امیر المؤمنین کتاب جمل ص85.

(14) نهج البلاغه کلام13.


 



comment گل نوشته شما ()