سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

پنج درس آموزنده و ارزشمند از زندگی امام کاظم(ع)
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸٩
 

شکی نیست که ائمه معصومین(ع) بهترین نمونه و الگو برای معارف الهی و آداب انسانی می‌باشند. تمام لحظات این حضرات(ع) برای ما درس و سرمشق زندگی است.

و اکنون به مناسبت سالروز شهادت امام کاظم(ع)، پنج درس از زندگی آن حضرت را به نظاره می‌نشینیم.


درس اول: شخصى به نام مرازم گوید: روزى جهت زیارت و ملاقات امام کاظم(علیه‌السلام) به سوى مدینه طیّبه حرکت کردم و در خانه‌اى منزل گرفتم. در این میان چشمم به زنى افتاد که مرا جلب توجّه نمود. خواستم با او رابطه زناشوئى برقرار کنم؛ ولى او نپذیرفت که با من ازدواج نماید.

سپس به دنبال کار خویش رفتم. چون شب فرا رسید به مسافرخانه بازگشتم و دقّ الباب کردم. پس از لحظه‌اى همان زن درب را گشود و من سریع دست خود را بر سینه‌اش نهادم؛ ولى او با سرعت از من دور شد.

فرداى آن شب، وقتی بر مولایم امام کاظم(ع) وارد شدم، حضرت فرمود: اى مرازم! کسى که در خلوت، خلافى مرتکب شود و تقواى الهى نداشته باشد، شیعه و دوست ما نیست.

 

درس دوم:  در روایات آمده است که شخصى به نام امیّة بن علىّ قیسى به همراه دوستش حمّاد بن عیسى خدمت حضرت ابوالحسن؛ امام موسى کاظم(ع) شرفیاب شدند تا براى مسافرت، از حضرتش خداحافظى نمایند.

امیّه گوید: همین که به محضر مبارک آن حضرت رسیدیم، بدون آنکه سخنى گفته باشیم، امام(ع) فرمود: مسافرت خود را به تأخیر بیندازید و فردا حرکت کنید.

وقتى از منزل آن حضرت بیرون آمدیم، حمّاد گفت: من حتما همین امروز مى‌روم. ولى من گفتم: چون حضرت فرموده است که نروید، من مخالفت دستور امام خود را نمى‌کنم.

سپس حمّاد حرکت کرد و رفت. وقتی از شهر مدینه خارج گردید، باران شدیدى بارید و سیلاب عظیمى به راه افتاد و حمّاد در سیلاب غرق شد و مُرد و در همان محلّ به نام سیّاله دفن گردید.

 

درس سوم:  روزى حضرت موسى بن جعفر(ع) یکى از خادمان خود را به بازار فرستاد تا برایش تخم مرغ خریدارى نماید.

غلام بعد از خرید، با یکى دو عدد از آن تخم مرغها با بعضى از افراد قماربازى کرد. سپس آن ها را براى حضرت آورد.

بعد از آن که تخم مرغ ها پخته شد و امام(ع) مقدارى از آنها را تناول نمود، یکى از غلامان گفت: با بعضى از آنها قماربازى و برد و باخت شده است.

حضرت با شنیدن این سخن، فوراً طشتى را درخواست نمود و آنچه خورده بود، در آن استفراغ کرد.

 

درس چهارم: روزى هارون الرّشید طَبَقى از سرگین الاغ تهیّه کرد و سرپوشى بر آن نهاد؛ و آن را توسّط یکى از افراد مورد اطمینان خود براى حضرت ابوالحسن، امام موسى کاظم(ع) فرستاد، به این گمان که حضرت را مورد تحقیر و توهین قرار دهد.

هنگامى که آن شخص طَبَق را نزد حضرت آورد و سرپوش را برداشت، دید خرماهاى تازه و گوارائى در آن قرار دارد.

سپس حضرت تعدادى از آن رطبها را تناول نمود و سپس چند دانه به کسى که طبق را آورده بود، داد و او نیز آنها را خورد، بعد از آن، باقى مانده آن ها را براى هارون فرستاد.

وقتى مأمور، طَبَق را نزد هارون آورد و جریان را تعریف کرد، هارون یکى از آن خرماها را برداشت و چون در دهان خود نهاد، تبدیل به سرگین الاغ گشت.

 

درس پنجم:  یونس بن عبدالرّحمان -که یکى از یاران صدیق و از وکلاى امام صادق، امام کاظم و امام رضا(علیهم السلام) بود- روزى به مجلس پُر فیض حضرت ابوالحسن، امام موسى بن جعفر(ع) وارد شد.

امام(ع) پس از مذاکراتى، ضمن موعظه هائى گوناگون به او فرمود:

«اى یونس! با مردم مدارا کن ؛ و با هر کس به اندازه معرفت و شعورش صحبت کن».

یونس اظهار داشت: اى مولایم! مردم مرا به عنوان بى دین و زندیق خطاب مى‌کنند.

امام(ع) فرمود: گفتار مردم نباید در روحیّه و افکار تو تأثیر بگذارد، چنانچه در دستان تو جواهرات باشد و مردم بگویند که سنگریزه است؛ یا آن که در دست هایت سنگریزه باشد و بگویند که جواهرات در دست دارد، این گفتار هیچگونه سود و یا زیانى براى تو نخواهد داشت.

 

منبع: کتاب «چهل داستان و چهل حدیث از امام موسى کاظم(ع)»


 



comment گل نوشته شما ()