سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

غرور و نادانی فرزند
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸٩
 

گاهی مواقع یک کلام از یک بزرگ با تجربه را نمی‌توان با هیچ امر مادی ارزش‌گذاری کرد.

شاید ادامه مطلب نیز یکی از همین موارد باشد...


گویند پدرى از شرارت و اذیت پسرش نسبت به همسایگان و اهالى محله و دیگر کارهاى زشت، کلافه شده بود.

یک روز که پسرش به خانه آمد، حسابى او را دعوا کرد و در حالیکه او را از خانه بیرون مى‌کرد به او گفت:

تو آدم نمى شوى! جوان که اوضاع را چنین دید با عصبانیت گفت: من آدم نمى شوم؟! به تو ثابت مى‌کنم.

بعد راه خود را گرفت و رفت.

از قضا در همان ایام جنگ بزرگى میان کشورش ‍ و کشور دیگر برپا بود، جوان به جنگ شتافت و در اثر لیاقت و فعالیت بسیار، به تدریج به درجات بالاترى رسید، به طوری که سالهاى بعد به سمت فرمانده اى لشگر انتخاب شد و سرانجام در یک فرصت مناسب با کودتا شاه را برکنار کرد و بر تخت پادشاهى نشست.

یک روز در کاخ به فکر دوران گذشته‌اش افتاد و حرفى را که پدر او به او زده بود بیاد آورد.

از روى خشم لشگرى فراهم کرد و به سوى شهر خود و خانه پدر روان شد.

درب خانه را با لگد باز کرد و با کمال تکبر با اسب وارد اتاق شد، پدرش با حیرت به سوار نگاه کرد، ولى پسر قهقهه‌اى زد و گفت: مرا مى‌شناسى؟ من پسر تو هستم، یادت هست که به من گفتى تو آدم نمى شوى؟!

پدر که تازه متوجه جریان شده بود گفت: آرى یادم هست. پسر گفت: ولى حالا مى‌بینى که من پادشاه شده‌ام!

پیرمرد که فهمید پسرش هنوز گستاخ و خام است با خونسردى گفت: «من نگفتم شاه نمى‌شوى گفتم تو آدم نمى‌شوى»!!


 



comment گل نوشته شما ()