سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

زندگینامه و برخی کرامات امام رضا(ع)
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳۸٩
 

در ادامه مطلب مطالعه کنید:

گزیده‌ای از زندگینامه امام رضا(ع)

قیامت و پرسش از مهم ترین نعمت ها

زینب کذّابه و دریده شدن او توسط درندگان

نماز باران و زنده شدن عکس دو شیر و دریدن وزیر مأمون


گزیده‌ای از زندگینامه امام رضا(ع)

ولادت: آن حضرت روز پنج شنبه یا جمعه، 11 ذى القعدة، سال 148 هجرى قمرى، یک سال پس از شهادت امام جعفر صادق(ع) در شهر مدینه منوّره دیده به جهان گشود؛ و با ظهور نور طلعتش جهانى را روشنائى بخشید.

نام: علىّ، صلوات اللّه و سلامه علیه.

کنیه: ابوالحسن ثانى، ابوعلىّ و....

ألقاب: رضا، صابر، زکىّ، وفىّ، ولىّ، رضىّ، ضامن، غریب، نورالهدى، سراج اللّه، غیظ المحدّثین، غیاث المستغیثین و....

پدر: امام موسى کاظم، باب الحوائج إ لى اللّه(ع).

مادر: شقراء، معروف به خیزران، امّ البنین، و بعضى گفته اند: نجمه بوده است.

نقش انگشتر: حضرت داراى سه انگشتر بود، که نقش هر کدام به ترتیب عبارتند از:

«حَسْبىَ اللّهُ»، «ما شاءَ اللّهُ وَ لا قُوَّةَ إ لاّ بِاللّهِ»، «وَلییّ اللّهُ».

دربان: مورّخین، دو نفر را به نام محمّد بن فرات و محمّد بن راشد به عنوان دربان حضرت گفته اند.

مدّت امامت: بنابر مشهور، روز جمعه، 25 رجب، سال 183 هجرى قمرى، پس از شهادت پدر مظلومش بلافاصله مسئولیّت رهبرى و امامت جامعه اسلامى را به عهده گرفت، که تا سال 203 یا 206 به طول انجامید.

و در سال 200 هجرى قمرى حضرت توسّط مأمون به خراسان احضار گردید.

مدّت عمر: در طول عمر آن حضرت بین 49 تا 57 سال بین مورّخین اختلاف است.

و بر همین مبنا در مقدار و مدّت هم زیستى با پدر بزرگوارش؛ و نیز در مدّت حیات پس از پدرش اختلاف مى‌باشد، گرچه برخى گفته اند که آن حضرت 29 سال و دو ماه در زمان حیات پدر بزرگوارش زندگى نموده است.

در علّت آمدن امام رضا(ع) به خراسان، نیز بین مورّخین اختلاف است؛ ولى مى‌توان از مجموع گفته ها، این گونه استفاده نمود:

چون هارون الرّشید به هلاکت رسید، بغداد و حوالى آن در اختیار فرزندش امین، و خراسان با حوالى آن تحت حکومت دیگر فرزندش مأمون قرار گرفت.

پس از گذشت مدّتى کوتاه، بین دو این برادر اختلاف و جنگ، رونق گرفت و امین کشته شد.

در این بین، مأمون نیز جهت استحکام قدرت خود چنان ابراز داشت که از علاقه مندان خاندان علىّ بن ابى طالب و سادات بنى الزّهراء مى‌باشد.

بنابر این، در سال 200 هجرى نامه اى به استاندار خود در شهر مدینه منوّره فرستاد، تا حضرت علىّ بن موسى الرّضا(علیهما السلام) را از راه بصره اهواز، (به گونه اى که از غیر مسیر شهر قم باشد) به خراسان منتقل گردانند.

هنگامى که امام رضا(ع) به شهر مَرْوْ رسید، مأمون عبّاسى به حضرتش پیشنهاد بیعت و خلافت را داد.

ولى حضرت چون کاملاً نسبت به افکار و دسیسه هاى مأمون و دیگر خلفاء بنى العبّاس آگاه و آشنا بود، پیشنهاد خلافت را از طرف مأمون نپذیرفت.

و مأمون دو ماه به طور مرتّب، با نیرنگ ها و شیوه هاى گوناگونى اصرار مى‌ورزید که شاید امام(ع) بپذیرد؛ ولى چون از طریقى در رسیدن به هدف خویش موفّق نگردید، در نهایت، حضرت را تهدید به قتل کرد.

بر همین اساس امام(ع) مجبور گردید که ولایتعهدى را تحت شرائطى بپذیرد، که روز پنج شنبه، پنجم ماه مبارک رمضان، در سال 201 بیعت انجام گرفت، مشروط بر آن که حضرت در هیچ کارى از امور حکومت دخالت ننماید.

پس از آن که مأمون به هدف خود رسید و از هر جهت حکومت خود را ثابت و استوار یافت، شخصا تصمیم قتل حضرت رضا(ع) را گرفت و به وسیله انگور زهرآلود، آن امام مظلوم و غریب را مسموم و شهید کرد.

شهادت: بنابر مشهور بین تاریخ ‌نویسان، حضرت روز جمعه یا دوشنبه، آخر ماه صفر، در سال 203 یا 206 هجرى قمرى به وسیله زهر مسموم شده و در سناباد خراسان شهید گردید؛ و به عالم بقاء رحلت نمود.

و بدن مطهّر و مقدّس آن حضرت در منزل حمید بن قحطبه، کنار قبر هارون الرّشید دفن گردید.

خلفاء هم عصر آن حضرت: امامت حضرت، هم زمان با حکومت هارون الرّشید، فرزندش امین، عمویش ابراهیم، دوّمین فرزندش محمّد، سوّمین فرزندش عبداللّه ملقّب به مأمون عبّاسى مصادف گردید.

تعداد فرزندان: عدّه‌اى گفته‌اند حضرت داراى پنج پسر و یک دختر به نام فاطمه بوده است؛ ولى اکثر مورّخین بر این عقیده اند که حضرت بیش از یک پسر به نام ابوجعفر، امام محمّد جواد(ع) نداشته است.

نماز آن حضرت: شش رکعت است، در هر رکعت پس از قرائت سوره حمد، ده مرتبه «هل أتى عَلَى الانْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئا مَذْکُورا» خوانده مى‌شود.

و بعد از آخرین سلام نماز، تسبیحات حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) گفته مى‌شود؛ و سپس حوائج و خواسته هاى مشروعه خویش را از درگاه خداوند متعال مسئلت مى‌نماید که انشاء اللّه تعالى برآورده خواهد شد.

قیامت و پرسش از مهم ترین نعمت ها

مرحوم شیخ صدوق به نقل از حاکم بیهقى حکایت کند:

روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا(علیهما السلام) در جمع عدّه اى نشسته بود، ضمن فرمایشاتى فرمود: در دنیا هیچ نعمت واقعى و حقیقى وجود ندارد.

بعضى از دانشمندان حاضر در مجلس گفتند: یاابن رسول اللّه ! پس این آیه شریفه قرآن «لتسئلنّ یومئذٍ عن النّعیم» که مقصود آب سرد و گوارا مى‌باشد، را چه مى‌گوئى؟

حضرت با آواى بلند اظهار نمود: شما این چنین تفسیر کرده‌اید؛ و عدّه‌اى دیگر از شما گفته اند: منظور طعام لذیذ است؛ و نیز عدّه اى دیگر، خواب راحت و آرام بخش تعبیر کرده‌اند.

و سپس افزود: به درستى که پدرم از پدرش، امام جعفر صادق(ع) روایت فرموده است که: خداوند متعال نعمت هائى را که در اختیار بندگانش ‍ قرار داده است، همه به عنوان تفضّل و لطف بوده است تا مورد استفاده و بهره قرار دهند.

و خداى رحمان اصل آن نعمت ها را مورد سؤ ال و بازجوئى قرار نمى‌دهد و منّت هم برایشان نمى‌گذارد، چون منّت نهادن در مقابل لطف و محبّت، زشت و ناپسند است.

بنابر این، منظور از آیه شریفه قرآن، محبّت و ولایت ما اهل بیت رسول اللّه(صلوات اللّه علیهم) است که خداوند متعال در روز محشر، پس از سؤ ال پیرامون توحید و یکتاپرستى؛ و پس از سؤ ال از نبوّت پیغمبر اسلام، از ولایت ما ائمّه، نیز سؤال خواهد کرد.

و چنانچه انسان از عهده پاسخ آن برآید و درمانده نگردد، وارد بهشت گشته و از نعمت هاى جاوید آن بهره مى‌برد، که زایل و فاسدشدنى نخواهد بود.

سپس امام رضا(ع) افزود: پدرم از پدران بزرگوارش(علیهم السلام) حکایت فرمود، که رسول خدا(ص) خطاب به علىّ بن ابى طالب(ع) فرمود:

اى علىّ! اوّلین چیزى که پس از مرگ از انسان سؤال مى‌شود، یگانگى خداوند سبحان، سپس نبوّت و رسالت من؛ و آنگاه از ولایت و امامت تو و دیگر ائمّه خواهد بود، با کیفیّتى که خداوند متعال مقرّر و تعیین نموده است.

پس اگر انسان، صحیح و کامل اقرار کند و پاسخ دهد، وارد بهشت جاوید گشته و از نعمت هاى بى منتهایش بهره مند مى‌گردد.

منبع: تفسیرالبرهان، ج 4، ص 502، ح 5.

 

زینب کذّابه و دریده شدن او توسط درندگان

در دوران حکومت مأمون، زنى به نام زینب، مدّعى بود که از ذرّیّه حضرت فاطمه زهراء(س) مى‌باشد و با این روش از مؤمنین پول مى‌گرفت و مایحتاج زندگى خود را تأمین مى‌کرد و بر دیگران فخر و مباهات مى‌ورزید.

وقتى حضرت علىّ بن موسى الرّضا(ع) این خبر را شنید، آن زن را احضار نمود؛ و سپس تکذیبش کرد و فرمود: این زن، دروغگو و سفیه است.

زینب در کمال وقاحت به امام(ع) گفت: همان طور که تو اصل و نسب مرا تکذیب و ردّ مى‌نمائى، من نیز سیادت و نسب تو را تکذیب مى‌کنم.

حضرت رضا(ع) به ناچار، جریان را براى مأمون بازگو نمود و چون زینب کذّابه را نزد خلیفه آوردند، حضرت فرمود: این زن دروغ مى‌گوید؛ و او از نسل حضرت علىّ(ع) و فاطمه زهراء(س) نمى‌باشد.

بعد از آن اظهار نمود: چنانچه او راست و حقّ مى‌گوید، او را نزد درندگان بیندازید، تا حقیقت امر بر همگان روشن شود؛ چرا که درّندگان به نسل زهراء(س) گزندى نمى‌رسانند.

هنگامى که زینب چنین مطلبى را شنید، گفت: اوّل خودت نزد درندگان برو، اگر حقّ با تو بود که سالم بیرون مى‌آئى.

حضرت بدون آن که سخنى بگوید برخاست و به سمت محلّى که درّندگان در آنجا جمع آورى شده و نگهدارى مى‌شدند، حرکت نمود.

مأمون به حضرت گفت: یاابن رسول اللّه ! کجا مى‌روى؟

امام(ع) فرمود: سوگند به خدا، باید نزد درندگان بروم تا حقیقت امر ثابت گردد.

هنگامى که حضرت وارد آن محلّ شد و نزدیک درندگان رسید، تمامى آن حیوانات متواضعانه روى دُمهاى خود نشستند و حضرت کنار یکایک آنها آمد و دستى بر سرشان کشید و آنها را نوازش نمود و سپس با سلامتى خارج گردید.

آنگاه به خلیفه فرمود: اکنون این زنِ دروغگو را نزد آنها بفرست تا دروغ او براى عموم روشن گردد.

وقتی مأمون از آن زن خواست تا به سمت درندگان برود؛ زن ملتمسانه از رفتن به آن محلّ خوددارى مى‌کرد، تا آن که خلیفه دستور داد تا او را به اجبار وارد آن محلّ کرده و رهایش نمایند.

با ورود زینب به داخل آن محلّ، درندگان از هر طرف حمله کرده و او را دریدند و بدون آن که خونى بر زمین ریخته شود، نابودش کردند و به عنوان زینب کذّابه معروف گردید.

منبع: إثبات الهداة3: 313.

 

نماز باران و زنده شدن عکس دو شیر و دریدن وزیر مأمون

در زمان حکومت مأمون -خلیفه عبّاسى- در یکى از سالها خشک سالى شد و زراعت هاى مردم در کم آبى سختى قرار گرفت، مأمون در یکى از روزهاى جمعه به حضرت علىّ بن موسى الرّضا(ع) پیشنهاد داد تا آن حضرت جهت بارش باران و رفاه مردم چاره اى بیندیشد.

امام(ع) فرمود: بایستى مردم سه روز -شنبه، یک شنبه، دوشنبه- را روزه بگیرند و در سوّمین روز جهت دعا و نیایش به درگاه پروردگار متعال عازم بیابان گردند.

پس چون روز سوّم فرا رسید، حضرت به همراه جمعیّتى انبوه به صحرا رفتند و سپس امام(ع) بر بالاى بلندى رفت و پس از حمد و ثناى الهى اظهار داشت:

پروردگارا، تو حقّ ما اهل بیت را عظیم و گرامى داشته‌اى، اینک مردم به تبعیّت از فرمانت به تو روى آورده و متوسّل شده‌اند؛ و به امید رحمت و فضل تو به اینجا آمده‌اند و آرزوى بخشش و احسان تو را دارند.

خداوندا! بر آنها باران رحمت و برکت خود را فرود فرست تا سیراب و بهره‌مند گردند.

در همین لحظه، ناگهان باد، شروع به وزیدن گرفت و ابرى ظاهر گشت و صداى رعد و برق عجیبى در فضا پیچید و مردم حالتى شادمانه به خود گرفتند.

حضرت جمعیّت را مخاطب قرار داد و فرمود: آرام باشید، این ابر براى شما نیامده است، مأموریت او جاى دیگرى است.

و پس از آن، ابر دیگرى نمایان شد و این بار نیز مردم شادمان شدند، همچنین امام(ع) فرمود: آرام باشید، این ابر مأموریّتش براى جمعیّت و سرزمینى دیگر است.

و به همین منوال تا دَه مرتبه ابر آمد و حضرت چنین مى‌فرمود.

تا آن که در یازدهمین مرحله، امام(ع) اظهار نمود: این ابر براى شما آمده است، اکنون شکرگزار خداوند متعال باشید و برخیزید به خانه‌هایتان بازگردید، که تا به منازل خود وارد نشوید، باران نخواهد بارید.

امام جواد(ع) در ادامه روایت فرمود: تا زمانى که مردم به خانه‌هایشان نرفتند، ابر از باریدن خوددارى کرد؛ امّا به محض آنکه مردم داخل خانه هاى خود شدند، باران به قدرى بارید که تمام رودها و نهرها پر از آب شد و مردم مى‌گفتند: این از برکت وجود مقدّس فرزند رسول خدا(ص) است.

بعد از آن، امام رضا(ع) در جمع مردم حضور یافت و ضمن سخنرانى مهمّى فرمود:

اى مردم ! احکام و حدود الهى را رعایت کنید؛ و همیشه در تمام حالات، شکرگذار نعمت ها و رحمت هاى خداوند باشید، معصیت و گناه مرتکب نشوید، اعتقادات و ایمان خود را نسبت به خداوند و رسول و ائمّه اطهار(علیهم السلام) تقویت نمائید.

و نسبت به حقوقى که بر عهده یکدیگر دارید بى توجّه نباشید و آنها را رعایت کنید، نسبت به یکدیگر دلسوز و یارى، مهربان باشید؛ و بدانید که دنیا وسیله‌اى است براى عبور به جهانى دیگر، که أبدى و جاوید مى‌باشد.

سپس امام جواد(ع) افزود: بعد از این جریان، عدّه اى از سخن چینان دنیاپرست و چاپلوس نزد مأمون رفتند و گفتند: این شخص -یعنى امام رضا(ع)- با این سحر و جادویش همه را شیفته خود گردانیده است و مردم را بر علیه خلیفه و دستگاهِ حکومت تحریک مى‌کند.

لذا مأمون شخصى را فرستاد تا حضرت رضا(ع) را نزد وى آورد؛ و چون حضرت وارد مجلس مأمون شد، یکى از وزراى حکومت به امام خطاب کرد و گفت: تو با آمدن باران، ادّعاهائى کرده‌اى؛ چنانچه در کار خود صادق و مطمئن هستى، دستور بده تا این دو شیرى که بر پرده خلیفه نقاشى شده‌اند، زنده شوند.

امام رضا(ع) بانگ برآورد: اى دو شیر درنده! این شخص فاجر را نابود کنید، که أثرى از او باقى نماند.

ناگهان آن دو عکس، به شکل دو شیر حقیقى در آمدند و آن وزیر سخن چین دروغگو را دریده و بدون آن که قطره خونى از او بریزد، او را بلعیدند.

و آنگاه اظهار داشتند: یاابن رسول اللّه! اجازه مى‌فرمائى تا مأمون را نیز به دوستش ملحق گردانیم؟

مأمون با شنیدن این سخن بیهوش شد و روى زمین افتاد و چون او را به هوش آوردند، دو مرتبه آن دو شیر گفتند: اجازه بفرما تا او را نیز نابود کنیم؟

حضرت فرمود: خیر، مقدّرات الهى باید انجام پذیرد و سپس به آن دو شیر دستور داد تا به جاى خود بازگردند و آنها نیز به حالت اوّلیه خویش بازگشتند.

و مأمون به امام رضا(ع) گفت: الحمدللّه، که مرا از شرّ این شخص -حمید بن مهران- نجات بخشیدى.

منبع: عیون أخبارالرّضا(ع) 2: 170.


 



comment گل نوشته شما ()