سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

پادشاه و پرواز قوشها
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

آیا ما همانی هستیم که می‌توانیم و باید باشیم؟!

آیا دلخوشی و هدف ما از زندگی همین است که در آنیم؟! یا ...

در ادامه مطلب داستانی زیبا در همین ارتباط مطالعه فرمایید.


روزگاری دراز پیش از این، پادشاهی در سرزمینی دوردست، عاشق تماشای پرواز پرندگان به بلندای آسمان، هدیه‌ای دریافت کرد از سوی دوستی که او را نیکو می‌شناخت.

دو قوش از نژاد زیبای عربی، دو قوش بلندپرواز. دو قوش عاشق آسمان.

آن دو سخت زیبا بودند و اگر بال می‌گشودند گویی تمامی زمین و زمینیان را زیر پر و بال خود می‌دیدند. سوار بر باد، به هر سوی پر می‌کشیدند.

پادشاه، شادمان از دریافت آن دو ارمغان، آنها را به پرورش دهنده بازها و قوش‌ها سپرد تا تعلیمشان دهد و به پروازشان در آوَرَد.

ماهها گذشت و روزی قوش‌پرور ارشد نزد شاه آمد و سری به فروتنی فرود آورد و شاه را خبر داد که یکی از دو قوش را پروازی بلند آموخته آنچنان که چنان جلال و شکوهی در پرواز نشان می‌دهد که گویی بر آسمان پادشاهی می‌کند.

امّا اسفا که قوش دیگر میلی به پرواز ندارد و از روزی که آمده بر شاخ درختی جای گرفته و هیچ چیز او را به پرواز راغب نمی‌سازد.

پادشاه را این امر عجب آمد و متحیّر ماند که چه باید کرد. دست به دامان درمانگران زد تا که شاید در او مرضی بیابند و درمانش کنند و چون کامیاب نشدند به جادوگران روی آورد تا اگر پرنده گرفتار سحری گشته یا که جادویی او را به نشستن واداشته، آن را از او دور کنند تا به پرواز در آید.

امّا کسی توفیق را در این راه رفیق نیافت و نومید از دربار برفت.

پس شاه، یکی از درباریان را مأمور کرد که راهی بیابد، امّا روز بعد از پنجرۀ کاخش پرنده را نشسته بر شاخ دید. بسیاری راهها را آزمود تا مگر پرنده دست از لجاج بردارد و اوج آسمان را بر شاخه‌ی درختی ترجیح دهد. امّا، سودی نبخشید.

پس با خود گفت، «شاید آنان که با طبیعت آشنایند نیک بدانند که چه باید کرد و مهر از این راز بردارند و پرنده را از شاخه جدا سازند و به بلندای آسمان فرستند.» فریاد برآورد و درباری را گفت، «برو و زارعی را نزد من آور تا ببینم او چه می‌تواند انجام دهد».

درباری رفت و چنین کرد و زارعی مأمور شد تا راز را برملا سازد و گره از آن بگشاید.

بامداد روز بعد شاه با هیجان و شادمانی دید که قوش به پرواز در آمده و بر بالای باغ‌های قصر اوج گرفته است. فرمان داد تا زارع را نزد او آورند تا به سرّ این کار پی ببرد.

زارع را نزد شاه آوردند. پس پرسید راز این معجزه در چیست. چگونه قوش به پرواز در آمد و چه امری او را واداشت تا شاخ را ترک گوید و به آسمان برپرد.

زارع سری به نشانه تعظیم فرود آورده گفت: «پادشاها، سرّی در میان نیست و رازی نه تا برملا سازم؛ معجزی نیز در کار نیست. امری طبیعی است که چون بدان پی ببریم مشکل آسان گردد. شاخه را بریدم و قوش چون دیگر لانه و آشیانه نداشت، دل از آن برید و به آسمان برپرید».

آری...

و این داستان زندگی ما آدمیان است.

ما را آفریده‌اند تا پرواز کنیم نه آن که راه برویم.

زمینی نیستیم که به زمین گره خورده باشیم، بلکه آسمانی هستیم و اهل پرواز. امّا مقام انسانی خویش را در نیافته‌ایم که چنین به زمین دل خوش داشته‌ایم و بر آن نشسته‌ایم و شاخه درختی را که لانه بر آن داریم گرامی داشته و دل بدان خوش کرده‌ایم.

به آنچه که با آن آشناییم دل خوش کرده‌ایم و از ناشناخته‌ها در هراسیم.

امکانات ما را نهایتی نیست و توانایی‌های ما را پایانی نه؛ امّا هراس داریم از کشف آنها و تلاش برای پی بردن به آنها.

به آشناها خو کرده‌ایم و از ناآشناها دل بریده. راحتی را پیشه ساخته و از زحمت در هراسیم.

زندگی یک‌نواخت شده و از هیجان تهی گشته است. از سختی‌ها می‌ترسیم و از رنجها در فراریم.

باید که دل از شاخه درخت برید و لانه زمینی را به هیچ گرفت و هراس را از دل راند و شکوه پرواز را تجربه کرد که اگر پرواز را تجربه کردیم دیگر زمین را در نظر نیاوریم و از اوج آسمان فرود نیاییم.

پس به فراسوی ترسها پرواز کنیم


 



comment گل نوشته شما ()