سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

غیبگویی امام رضا(ع) از جریانات شهادت خویش
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
 

در ادامه مطلب فرمایش امام رضا(ع) در مورد «پیدایش ماهى ها در قبر» و پیشگویی ایشان را بخوانید.


مرحوم شیخ صدوق(ره) به نقل از اباصلت هروى حکایت نموده است:

روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا(علیهما السّلام) به من فرمود:

اى أباصلت! داخل مقبره هارون الرّشید برو و قدرى خاک از چهارگوشه آن بیاور.

أباصلت گوید: طبق دستور حضرت رفتم و مقدارى خاک از چهار گوشه مقبره هارون برداشتم و آوردم، فرمود: آن خاکى را که از جلوى درب ورودى آوردى، بده.

هنگامى که آن خاک را گرفت، بوئید و فرمود: قبر مرا در این مکان حفر خواهند کرد؛ و آن گاه به سنگ بزرگى بر مى‌خورند، که اگر تمام اهل خراسان جمع شوند نمى‌توانند آن را بشکنند؛ و به هدف خود نمى‌رسند.

سپس امام(ع) فرمود: اکنون قدرى از خاکهاى بالین سر هارون الرّشید را بیاور.

وقتى آن خاک را گرفت و بوئید، اظهار داشت: اى أباصلت! همانا قبر من در این جا خواهد بود و این تربت قبر من مى‌باشد، که باید تو دستور بدهى تا همین مکان بالین سر هارون را حفر کنند.

و باید لحدى به طول دو ذراع(یک متر) و عرض یک وجب تهیّه نمایند؛ البتّه خداوند متعال هر قدر که بخواهد، آن را براى من توسعه خواهد داد.

و چون کار لحد تمام گردد، از سمت بالاى سر رطوبتى نمایان مى‌شود، که من دعائى را تعلیم تو مى‌دهم، وقتى آن را خواندى، چشمه‌اى ظاهر و قبر پر از آب شود.

پس از آن، تعدادى ماهى کوچک نمایان خواهد شد و لقمه نانى را به تو مى‌دهم، آن را ریز کن و داخل آب بینداز تا بخورند؛ و چون نان تمام شود، ماهى بزرگى آشکار گردد و تمام آن ماهى‌ها را خواهد خورد و سپس ناپدید مى‌شود.

بعد از آن دست خود را داخل آب بگذار و آن دعائى را که به تو تعلیم نموده‌ام بخوان تا آن که آب فروکش کند و دیگر اثرى از آن بر جاى نماند.

ضمنا تمام آنچه را که به تو دستور دادم و برایت گفتم، باید در حضور مأمون انجام گیرد.

آنگاه امام رضا(ع) فرمود: اى اباصلت! این فاجر(مأمون عبّاسى) فردا مرا به دربار خویش احضار مى‌کند، پس هنگام بازگشت اگر سرم پوشانیده نباشد، حالم خوب است و آنچه خواستى از من سؤال کن، لیکن اگر سرم را پوشانیده باشم با من سخن مگو که توان سخن گفتن ندارم.

اباصلت گوید: چون فرداى آن روز شد، امام(ع) در محراب عبادت مشغول دعا و مناجات بود، که ناگهان مأمورى از طرف مأمون وارد شد و گفت: یابن رسول اللّه! خلیفه شما را یه دربار خویش احضار کرده است.

به ناچار امام رضا(ع) از جاى خویش برخاست، کفشهاى خود را پوشید و عبا بر دوش انداخت و به سوى دربار مأمون حرکت نمود و من نیز همراه حضرت روانه شدم.

هنگامى که وارد شدیم، دیدم که از انواع میوه ها طَبَقى چیده‌اند و نیز طبقى هم از انگور جلوى مأمون نهاده بود؛ و خوشه اى دست گرفته و مى‌خورد.

چون مأمون چشمش به حضرت رضا(ع) افتاد، از جا بلند شد و تعظیم کرد.

و ضمن معانقه، پیشانى حضرت را بوسید؛ و سپس آن بزرگوار را کنار خود نشانید و خوشه اى از انگور برداشت و اظهار داشت:

یابن رسول الله! آیا تاکنون انگورى به این زیبائى و خوبى دیده‌اى؟

حضرت(ع) فرمود: انگور بهشت بهترین انگور است.

مأمون گفت: از این انگور تناول فرما.

امام(ع) اظهار داشت: مرا از خوردن آن معاف بدار.

مأمون گفت: چاره اى نیست و حتما باید از آن تناول نمائى؛ و سپس خوشه‌اى را برداشت و از یک طرف آن چند دانه را خورد و مابقى آن را تحویل حضرت داد.

امام رضا(ع) سه دانه از آن انگور را میل نمود و مابقى را بر زمین انداخت و از جاى خود برخاست.

مأمون پرسید: کجا مى‌روى؟

حضرت فرمود: به همان جائى مى‌روم، که مرا فرستادى.

و چون حضرت از مجلس مأمون خارج گردید، دیدم که سر مقدّس خود را پوشاند.

و آنگاه داخل منزل خود شد و به من فرمود: اى اباصلت! درب خانه را ببند و قفل کن؛ و سپس خود داخل اتاق رفت و از غریبى و جاى ظالمان؛ و نیز از شدّت ناراحتى ناله مى‌کرد.

منبع: أمالى شیخ صدوق: ص۵٢۶، ح 17.


 



comment گل نوشته شما ()