سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

ماجرای هلاکت خلیفه دوم به دست فیروز
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
 

در ادامه مطلب؛ نحوه به درک واصل شدن خلیفه دوم(لعنة الله علیه) توسط ابولؤلؤ(رحمة الله علیه) را بخوانید.


زمان و علت مرگ خلیفه(ل)

بنا بر منابع اهل تسنن، خلیفه دوم در روز چهارشنبه، 26 ذی الحجه از دنیا رفته است. اما اقوال دیگری نیز وجود دارد که درگذشت عمر بن خطاب(ل) در آخر شب نهم ربیع الاول سال 23ه‍ را تأیید می‌کند.(1)

عمر بن خطاب(ل) به دست ابولؤلؤ که نامش فیروز و غلام مغیره بن شعبه بود، چند ضربه خنجر خورد که همان منجر به مرگ او شد.(2) بنابر مشهور(3) هنگامى که ابولؤلؤ ضربه ها را بر عمر(ل) زد و خواست فرار کند، عده اى مانع شدند، و 12 نفر را مجروح کرد که شش نفر از آنها جان باختند.(4)

ماجرا از این قرار بود که قبل از تکبیر نماز ابولؤلؤ جلو آمد، و ضربه ای بر کتف و ضربه اى دیگر بر خاصره عمر(ل) زد. عمر(ل) افتاد، و عده اى جمع شدند و او را به خانه اش بردند. نزدیک بود خورشید طلوع کند که نماز را عبد الرحمن بن عوف با مردم خواند.

عمر(ل) در بستر مرگ

هنگامى که عمر(ل) را به خانه بردند مقدارى نبیذ آوردند و او خورد ولى از قسمتهاى ضربت خورده خارج شد و معلوم نشد که از کجا خارج شده چه اینکه با خون هم رنگ بود. لذا عده اى گفتند: خلیفه شیر بخورد زیرا سفید است و معلوم مى شود. شیر را خورد و از محل ضربه ها خارج شد. حاضرین براى دلگرمى گفتند: مانعى ندارد، ضررى نمى زند!

اما ضربه‌هاى ابولؤلؤ کارگر افتاد و وی به خلیفه سابق ملحق و در روز سوم در جنب ابوبکر دفن شد.(5)

«باز ماندگان عمر(ل) بن خطاب که از کشته شدن وی به دست یک ایرانی بسیار ناراحت و خشمگین بودند، بی مهابا اتباع ایرانی مقیم مدینه را مورد تاخت و تاز خویش قرار دادند.

گویند عبیدالله پسر عمر بن خطاب(ل) در این اقدام غیر اسلامی و غیر انسانی، سه تن ایرانی نژاد را صرفاً به جرم رابطه و مراوده پیشین با فیروز ابولؤلؤ،دستگیر و بدون اثبات هیچ جرم و گناهی کشت و این سه تن عبارت بودند از: هرمزان،جفینه و دخترابولؤلؤ.»(6)

علامه امینی در کتاب الغدیر، درباره این اقدام خودسرانه می‌نویسد:

پس از کشته شدن عمر، فرزندش عبیدالله، بى آن که از کسى شکایت کند و قاتل، معیّن شود، دست به شمشیر برد و مسلمانى ایرانى به نام هرمزان و دختر کوچک ابولؤلؤ را کُشت. پس از آن که عثمان به خلافت رسید، بر منبر رفت و گفت: «هرمزان به دست عبیدالله کشته شد، ولى چون ولىّ ندارد و وارث او مسلمانانند و من نیز امام مسلمانانم از خون او گذشتم.» امیرالمؤمنین علی(ع) فریاد برآورد: «قاتل فاسق را که مرتکب جنایت شده و مسلمان بى گناهى را کشته، قصاص کن.» و به عبیدالله نیز فرمود: «اى فاسق اگر روزى بر تو دست یابم، تو را به جرم کشتن هرمزان قصاص خواهم‏کرد!» ولى عثمان حکم خدا را به کنار نهاد و عبیدالله را قصاص نکرد.(7)

ابولؤلؤ(ره) که بود؟

«ابولؤلؤ (ت 23ق/ و644م)، قاتل عمربن خطاب(ل)، از زندگی او هیچ دانسته نیست و شهرت او تنها به دلیل قتل عمر(ل) است. بیشتر منابع نام او را فیروز ضبط کرده‌اند.

درباره اصل و نسب و اعتقاد او میان منابع، اشتراک اندکی دیده می‌شود. منابع متأخرتر نیز جز تکرار گفته‌های منابع پیشین کمتر اطلاع سودمندی به دست می‌دهند. بنابر خبر مشهوری، او از مردم نهاوند بود که در جنگ به دست مسلمانان اسیر شد و به غلامی مغیره بن شعبه فرمانروای کوفه درآمد.

بنابر نقل نه چندان قابل اعتماد طبری از سیف بن عمر، ابولؤلؤ نخست به اسارت رومیان درآمد و سپس مسلمانان او را اسیر کردند.

انگیزه قتل خلیفه دوم

درباره انگیزه قتل عمر(ل) به دست ابولؤلؤ همسانی چندانی در منابع تاریخی وجود ندارد. بنابر کهن‌ترین روایات، مغیره بن شعبه از کوفه نامه‌ای به عمر(ل) در مدینه نوشت و از او خواست تا اجازه دهد غلامش ابولؤلؤ به مدینه بیاید و مردم از فنون او مانند نقاشی، آهنگری، و درودگری بهره‌مند شوند. عمر(ل) با آنکه ورود غیرعرب را به مدینه ممنوع شمرده بود، موافقت کرد.

پس از چندی، ابولؤلؤ نزد عمر(ل) از مولای خود مغیره شکایت کرد که مالیاتی سنگین بر او بسته است، ولی خلیفه شکایت او را روا ندانست و ابولؤلؤ که از بی‌اعتنایی خلیفه در خشم شده بود، کلمات تهدیدآمیز بر زبان راند.

چندی پس از آن گفت‌وگو، ابولؤلؤ در مسجد کمین کرد و هنگام نماز صبح عمر(ل) را از پای درآورد و پس از آنکه چند نفر دیگر را هم زخم زد، خودکشی کرد. از دیگر نظراتی که درباره انگیزه قتل عمر(ل) گفته شده این است که برخی از بزرگان صحابه که از سختگیریهای عمر(ل) ناراضی بودند، نقشه قتل خلیفه را طرح کردند و ابولؤلؤ تنها وسیله اجرا بوده است.

شواهدی نیز در دست است که نشان می‌دهد کسانی از پیش در این‌باره به خلیفه هشدارهایی داده بوده‌اند.

با این همه به روایاتی که ماجرای قتل عمر(ل) را افسانه‌آمیز کرده است نمی‌توان اعتماد کرد به هر روی، پس از کشته شدن عمر، عبدالرحمن بن عوف مدعی شد که موضوع قتل عمر، توطئه‌ای میان ابولؤلؤ و دو تن دیگر به نامهای هرمزان و جفینه بوده است. به همین سبب عبیدالله بن عمر، آن دو و نیز دختر خردسال ابولؤلؤ را به خونخواهی پدر کشت. و از آنجا که چنین اتهامی ثابت نشده بود، مسأله بی‌اعتنایی عثمان، خلیفه جدید، در برابر قتل اینان، بعدها به منازعات کلامی نیز کشیده شد.

گفتنی است که نه تنها برخی از منابع متأخر، از وجود قبری منسوب به ابولؤلؤ در کاشان خبر داده‌‌اند، بلکه صاحب مجمل‌التواریخ و القصص (تألیف 520ق) به نقل از مأخذی قدیم‌تر، ابولؤلؤ را از مردم فین کاشان دانسته است (ص 280).»(8)

عمر(ل) مدت ده سال و شش ماه و چهار شب خلافت کرد. او اولین کسى بود که نام خود را امیرالمؤمنین گذاشت، و ابوموسى اشعرى اولین نفرى بود که او را در منبر به این نام خطاب کرد.[این در حالی است که در روایات وارد شده است که؛ شخصی بر امام صادق(ع) وارد شد. و گفت: سلام بر تو ای امیرالمؤمنین! امام صادق(ع) ایستادند و فرمودند: همانا این اسم تنها مختص مولا امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) است و هیچ کس صلاحیت آن را ندارد. و کسی راضی نمی‌شود او را امیرالمؤمنین خطاب کنند مگر اینکه اُبنه‌ای باشد(که دوست دارد مردها با او نزدیکی کنند)! و اگر ابنه‌ای نباشد به آن مبتلا می‌شود.(مستدرک الوسائل10: 400)](8).

بدعت عمر(ل) براى آینده خلافت

عمر(ل) به ابن عباس گفت: این خلافت را به چه کسى واگذار کنم؟

او على بن ابى طالب (علیه السلام) را پیشنهاد کرد و گفت: شجاعت و فضیلت و قرابت و سبقت در اسلامش معلوم است.

عمر(ل) گفت: او شوخ طبع است!

ابن عباس گفت: درباره عثمان چه مى‌گویى؟

عمر(ل) گفت: اگر او خلیفه شود بنى امیه را بر گرده مردم مسلط مى‌نماید.

ابن عباس گفت: درباره طلحه چه مى‌گویى؟

عمر(ل) گفت: مردى متکبر است، پیامبر را با کلامى که روز نزول آیه حجاب گفت آزرده است. او هنگام نزول آیه حجاب گفته بود: وقتى از دنیا برود ما زنانش را به عقد خود در مى آوریم.

ابن عباس گفت: درباره زبیر بن عوام چه مى‌گویى؟

گفت: او مرد شجاعى است، ولى بسیار بخیل است. مردى بدخو و مفسد است، که گاهى انسان و گاهى کافر است.

در مورد سعد وقاص گفت: مردى متکبر و متعصب است و به کار خلافت نمى‌آید.

ابن عباس گفت: در مورد عبد الرحمن نظرت چیست؟ عمر(ل) گفت: او مرد ضعیف القلبى است.(9)

عمر(ل) هنگام مرگ، امر خلافت را به شورى واگذار کرد و ابوطلحه انصارى را طلبید و به او گفت: بعد از مرگ من با پنجاه نفر از انصار با شمشیرهاى کشیده، شش نفر را در خانه عایشه حاضر کنید: على بن ابى طالب(ع)، عثمان، طلحه، زبیر، سعد بن ابى و قاص، عبدالرحمن بن عوف. آنگاه سه روز آنها را مهلت دهید، و بعد از آن اگر چهار یا پنج نفر بر نظرى متفق شدند و دو یا یک نفر مخالفان آنان بودند، مخالفین را به قتل برسانید، و اگر سه نفر نظرى داشتد و سه نفر نظر دیگرى داشتند، آن طرف که عبد الرحمن بن عوف در اوست مقدم بدارید و سه نفر دیگر را گردن بزنید، و اگر بعد از سه روز بر امرى اتفاق نکردند، هر شش نفر را گردن بزنید.(10)

 

پی نوشتها:

1. مدینه المعاجز2: 97.

2- بحارالانوار: 95: 199.

3- زاد المعاد: 34.

4- بحار الانوار 95: 200.

5- تاریخ الخلفاء: 133 - 134.

6- الغدیر10: 201.

7- دایرة المعارف بزرگ اسلامی: ج6

8- تتمه المنتهى: 11.7.

9- منتخب التواریخ:152 - 153. فیض العلام: 143.

10- تقویم شیعه، عبدالحسین نیشابورى.

 

منبع: تبیان(با اندکی تصرف و تغییر)

 

لازم به ذکر است که (ل)؛ خلاصه‌ی «لعنة الله علیه» است و (ره) خلاصه‌ی «رحمة الله علیه» است.


 



comment گل نوشته شما ()