سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

راهبی که دنبال اسم اعظم می‌گشت
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
 

داستانی بسیار زیبا و خواندنی از صحبتهای یک مسیحی با امام کاظم(ع).


یعقوب بن جعفر می‌گوید:

نزد امام موسى بن جعفر(علیهماالسلام) بودم که مردى از راهبان مسیحى نجران به همراه زنى راهبه نزد ایشان آمدند.

فضل بن سوّار براى ورود آنها اجازه خواست. امام(ع) در جواب او فرمود: فردا ایشان را کنار چاه امّ الخیر بیاور.

راوى مى‌گوید: ما فردا به همانجا رفتیم، دیدیم که ایشان آمده‌اند. آنگاه امام(ع) امر فرمود بوریایى که از برگ خرما بافته بودند آوردند و زمین را با آن فرش کردند. حضرت نشست و ایشان هم نشستند.

پس آن زن راهبه شروع به پرسش کرد و مسایل بسیارى پرسید و حضرت تمامى آنها را پاسخ فرمود.

آنگاه حضرت چیزهایى پرسید که آن زن پاسخ آنها را نمى‌دانست. پس آن زن اسلام آورد.

بعد از آن، مرد راهب شروع به پرسش کرد و هر چه مى‌پرسید، حضرت پاسخ مى‌فرمود.

راهب گفت: من در دین خود محکم بودم و در روى زمین علم هیچ یک از مسیحیان به علم من نمى‌رسد. شنیده بودم مردى در هند است که هر وقت بخواهد، در یک شبانه روز به بیت المقدس مى‌رود و به منزل خود در هند بر مى‌گردد. سؤال کردم که این مرد در کدام قسمت هند است؟ گفتند: در سندان است.

پرسیدم: آن مرد چگونه این قدرت را به دست آورده است؟ گفتند: او اسمى را آموخته است که عاصف وزیر سلیمان داشت و به وسیله آن تختى را که در شهر سبا بود براى سلیمان آورد. و خداوند آن را در کتاب شما و کتابهاى ما ذکر فرموده است.

در اینجا حضرت امام موسى کاظم(ع) از او پرسید: خداوند چند نام دارد که اگر او را به آن نامها بخوانند دعا رد نمى‌شود؟

راهب گفت: نام هاى خدا بسیار است اما نام هاى محتوم که سائلش رد نمى‌شود و نومید نمى‌گردد، هفت نام است.

حضرت فرمود: آنچه از آن نام ها را در خاطر دارى بیان کن.

راهب گفت: نه، قسم به خدایى که تورات را بر موسى فرستاد و عیسى را مایه عبرت جهانیان و شکرگزارى صاحبان عقل و اندیشه گردانید و محمّد(ص) را مایه برکت و رحمت گردانید و امیرالمؤمنین على(ع) را سبب عبرت گرفتن مردم و بصیرت ایشان در دین گردانید و اوصیاء پیغمبر خاتم را از نسل او و نژاد حضرت محمّد(ص) به وجود آورد، آن هفت نام را نمى‌دانم و اگر مى‌دانستم در طلب آن به کلام شما محتاج نمى‌شدم و پیش شما نمى‌آمدم و از شما سؤال نمى‌کردم.

آنگاه حضرت به او فرمود: بقیه داستان مرد هندى را نقل کن.

راهب گفت: این اسم ها را شنیده‌ام اما ظاهر و باطن آنها را نمى‌دانم و نمى‌دانم که اینها چیست و چگونه است و علمى به خواندن آنها ندارم، از این رو در پى کشف آن به طرف سندان هند روانه شدم تا به آنجا رسیدم و از آن مرد جویا شدم.

گفتند: در کنار کوهى دیرى بنا کرده و بیرون نمى‌آید و در هر سال دو مرتبه دیده مى‌شود، هندى‌ها مى‌پندارند که خداوند در دیر او چشمه‌اى جارى ساخته است و بدون زحمت تخم پاشیدن، محصول مى‌روید و بدون هیچ کارى برداشت مى‌کند.

پس حرکت کردم تا به در منزل او رسیدم. سه روز آنجا ماندم اما نه در را کوبیدم و نه کارى براى باز کردن آن کردم. روز چهارم خداوند در را گشود، چون ماده گاوى آمد که بر پشت خود هیزم داشت و پستان بزرگش را مى‌کشید و بزرگى پستان به حدى بود که نزدیک بود شیرش بیرون بزند. گاو به در فشار آورد در گشوده شد من از پى آن رفتم و داخل شدم.

آن مرد را ایستاده یافتم، که به آسمان مى‌نگریست و مى‌گریست و به زمین نظر مى‌افکند و گریه مى‌کرد و به کوه ها نظر مى‌انداخت و مى‌گریست. پس من از روى تعجب گفتم: سبحان الله! در این زمانه همانند تو چه قدر کم است.

او گفت: به خدا قسم که من نیستم من جز حسنه‌اى از حسنات مردى که هنگام آمدن به اینجا او را در پشت سر خود واگذاشتى.

گفتم: به من خبر داده‌اند که اسمى از اسماء خداى تعالى نزد توست که به کمک آن در یک شبانه روز به بیت المقدس مى‌روى و به خانه خود بر مى‌گردى؟

گفت: آیا بیت المقدس را مى‌شناسى؟

گفتم: بیت المقدس در شام است.

گفت: آن بیت المقدس نیست، بیت المقدس بیتى است که مقدس و پاکیزه شده است، و آن بیت آل محمّد(ص) است.

به او گفتم: تا امروز آنچه شنیده‌ام بیت المقدس همان است که در شام قرار دارد.

گفت: آن محرابهاى پیغمبران است و آنجا را «حظیرة المحاریب» مى‌گفتند، یعنى محوطه‌اى که محرابهاى پیغمبران در آنجاست. تا آنکه زمان فترة -فاصله زمانى بین حضرت عیسى(ع) و حضرت رسول خدا(ص)- آمد و بلا به مشرکان نزدیک شد و عذابها در خانه هاى شیاطین فرود آمد، آنگاه نام ها را به جاهاى دیگر بردند و این نام ها را با نامهاى دیگر عوض کردند و این است مراد از قول خداى متعال که مى‌فرماید:

«إن هى إلا أسماء سمَّیتموها أنتم و آباؤ کم ما أنزل بها من سلطان»(نجم/23

بطن این آیه مربوط به آل محمّد(ص) است و ظاهرش مثال است.

به آن مرد هندى گفتم: از شهرى دور نزد تو آمده ام و در این راه، دریاها و غم ها و اندوه ها و ترس ها دیده ام. روز و شب سپرى مى‌شد و من از ظفر یافتن به مراد خود ناامید بودم.

گفت: مادرت در حالى به تو باردار شد که در پیش او فرشته‌اى کریم حاضر بود و پدرت هنگام مباشرت و نزدیکى با مادرت غسل کرده بود و موقع پاکى او آمیزش نمود و جز این گمان ندارم که پدرت در آن شب بیدارى خود سفر چهارم انجیل یا تورات را خوانده بود که عاقبت او و تو به خیر شده است. از هر جا که آمدى برگرد! پس حرکت کن تا در مدینه محمّد(ص) که آن را طیبه مى‌گویند، فرود آیى، نام آن در زمان جاهلیت یثرب بود. آنگاه به محلى که آن را بقیع مى‌گویند برو و بپرس ‍ «دار مروان» کجاست؟ آنجا منزل کن و سه روز آنجا بمان تا از تعجیل و شتاب تو نفهمند که براى چه کارى آمده‌اى. بر در آن خانه پیرمردى سیاه است که حصیر مى‌بافد. در آن جا حصیر را «خصف» مى‌گویند. از او بپرس و با او مهربانى کن و بگو که مرا همان میهمانى که در آن گوشه خانه در اطاقى که چهارچوب دارد و در ندارد ساکن بود، فرستاده و از او احوال حضرت موسى بن جعفر علوى(علیهماالسلام) را بپرس و از مجلس او بپرس ‍ که کجاست و چه ساعتى است؟ حتما آن پیرمرد آن شخص را که گفتم به تو نشان خواهد داد یا نشانى او را به تو مى‌دهد. آنگاه به آن نشانى او را مى‌شناسى و من نیز اوصاف او را برایت بیان خواهم کرد.

گفتم: اگر او را ملاقات کردم چکار کنم؟

گفت: «از او آنچه را که روى داده و روى خواهد داد و از معالم دین هر چه گذشته و هر چه باقى مانده بپرس.»

چون شخص راهب به اینجا رسید، حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) به او فرمود: به درستى یار تو، که ملاقاتش نمودى تو را نصیحت کرده است.

راهب گفت: فدایت شوم نام او چیست؟

فرمود: «متمم بن فیروز»، او از عجم هاست و از کسانى است که به خداوند یکتاى بى شریک ایمان آورده و او را به اخلاص و یقین پرستیده و از قوم خود گریخته، چون از ایشان ترسیده که دین او را تباه کنند. پس خداوند به او حکمت بخشید و به راه راست هدایت کرده و او را از پرهیزکاران قرار داد و میان او و میان بندگان مخلص خود آشنایى انداخت و هر سال مکه را زیارت مى‌کند و حج مى‌گزارد و در اول هر ماه یک عمره به جا مى‌آورد و به فضل و یارى خدا از هند به مکّه مى‌آید و این گونه خداوند شکرگزاران را پاداش مى‌دهد.

آنگاه راهب مسایل بسیارى از آن حضرت پرسید و حضرت همه را پاسخ فرمود.

حضرت نیز چیزهایى را از راهب پرسید که پاسخش را نمى‌دانست بنابراین خود حضرت پاسخ آنها را نیز بیان فرمودند.

بعد از آن راهب گفت: مرا از هشت حرفى که از آسمان نازل شده خبر ده که چهار حرف آن در زمین ظاهر گشت و چهار حرف دیگر در هوا باقى ماند، آن چهار حرفى که در هواست بر چه کسى نازل مى‌شود و چه کسى آنها را تفسیر خواهد کرد؟

فرمود: خداوند آنها را بر قائم ما(ع) نازل خواهد کرد و او آن را تفسیر خواهد فرمود و چیزى را که بر صدیقان و رسولان و هدایت شوندگان نازل نفرموده است بر او نازل خواهد فرمود.

راهب گفت: دو حرف از آن چهار حرف را که در زمین است به من بیاموز.

حضرت فرمود: تو را از همه آن چهار حرف آگاه مى‌گردانم:

«أَمَّا أَوَّلُهُنَّ فَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ بَاقِیاً وَ الثَّانِیَةُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهُ مُخْلِصاً وَ الثَّالِثَةُ نَحْنُ أَهْلُ الْبَیْتِ وَ الرَّابِعَةُ شِیعَتُنَا مِنَّا وَ نَحْنُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ رَسُولُ اللَّهِ مِنَ اللَّهِ بِسَبَب‏»؛

اما اولین حرف؛ پس «توحید» است به گونه‌اى که در همه حالات باقى باشد و دوم؛ «رسالت حضرت رسول(ص)» است به طورى که از آلایش، خالص شده باشد. و سوم آنکه؛ ما اهل بیت پیغمبریم و چهارم آنکه شیعیان ما از ما مى‌باشند و ما از رسول خداییم و رسول خدا(ص) به واسطه سببى از خداست، یعنى این اتصال و تعلق شیعه‌ی ما به ما و ما به پیغمبر و پیامبر به خدا، به واسطه حبل و ریسمانى است که همان «دین به همراه ولایت و محبت» است.

در اینجا راهب، شهادتین را بر زبان جارى ساخت و مسلمان شد و حضرت نیز هدایایى به او بخشید.

 

منبع: ‌کافى1: 481.


 



comment گل نوشته شما ()