سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

مردم چه می‌گویند؟؟!!!
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
 

در میان مطالبی که مطالعه می‌کردم، به مطلبی برخوردم که خیلی لذت بردم.

مطلبی بود که بارها و بارها به دوستان و اطرافیانم می‌گفتم و آن اینکه «برای خودتان زندگی کنید نه دیگران».

تا اینکه این مطلب را دیدم، واقعا با آنچه در نهاد من بود، هم آوا بود. امیدوارم شما نیز لذّت ببرید.


می‌‌خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟... گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه‌مان. مادرم گفت: فقط مدرسه‌ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

به رشته‌ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

می‌خواستم با دختری روستایی و دلخواهم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

می‌خواستم پول هنگفت مراسم تشریفاتی عروسی را سرمایه‌ی زندگی‌ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... گفتند: مردم چه می‌گویند؟!...

 

می‌خواستم به اندازه‌ی جیبم خانه‌ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می‌خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

می‌خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

بچه‌ام می‌خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

بچه‌ام می‌خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی‌اش را برگزیند، ازدواج کند . . .!!!

 

می‌خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده‌ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده‌ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می‌گویند؟!...

 

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.

حالا من در اینجا در حفره‌ای تنگ، خانه کرده‌ام و تمام سرمایه‌ام برای ادامه‌ی زندگی، جمله‌ای بیش نیست:

مردم چه می‌گویند؟!...

 

آری ... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم،

لحظه‌‌ای نگران من نیستند!!!


 



comment گل نوشته شما ()