سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

گردنبند پر برکت
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
 

همانگونه که وجود مبارک حضرت زهرا(س)؛ معدن خیر و برکت و بهانه هستی است،‌ در گوشه گوشه زندگی صدّیقه طاهره نیز، این خیر و برکت بروز و نمود دارد.

در ادامه مطلب یکی از جریانات بسیار زیبا و خواندنی در همین ارتباط را بخوانید و لذّت ببرید.


جابر بن عبدالله انصاری روایت می‌کند:

روزی پیامبر(ص) بعد از نماز ظهر و عصر با اصحاب در مسجد نشسته بودند. پیرمردی بیابانی خسته و با نفسهای به شمارش افتاده وارد شد که معلوم بود از راه دوری می‌رسد و نیازمند است.

رسول خدا(ص) از وضع او سوال نمود.

گفت: یا نبی الله! من پیرمردی گرسنه‌ام. مرا سیر فرما! برهنه ام، مرا بپوشان، بیچاره ام، دستگیری‌ام نما!

پیامبر(ص) فرمود: خواسته‌های تو را فعلا نمی‌توانم برآورده نمایم، ولی تو را نزد کسی می‌فرستم که خدا و رسولش وی را دوست دارند، او هم خدا و رسول را دوست دارد. آنچه داشته باشد، دیگران را بر خود مقدم می‌دارد.

آنگاه حضرت به بلال دستور داد او را به خانه فاطمه راهنمایی کن.

بلال، پیرمرد را به منزل فاطمه برد.

پیرمرد از پشت در صدا زد:

سلام بر شما ای خانواده پیامبری که فرشتگان نزد شما رفت و آمد می‌کنند و منزلتان محل فرود جبرئیل امین است.

فاطمه(س) جواب سلام را داد و فرمود: کیستی و از کجا آمده‌ای؟

به عرض رساند:

پیرمردی از قبایل عرب هستم و از راه دوری آمده‌ام. گرسنه‌ام و برهنه. مرا دستگیری کن، خدا تو را رحمت کند! در حالی که سه روز بود علی و فاطمه و رسول خدا(ص) طعامی نخورده بودند.

فاطمه به گوشه گوشه منزل نظری انداخت. پوست گوسفندی را که حسن و حسین روی آن می‌خوابیدند برداشت و به پیرمرد داد و عذر خواهی کرد که چیز دیگری نداشته است.

پیرمرد گفت: ای دختر محمد! من از گرسنگی می‌نالم، تو پوست کهنه گوسفند به من می‌دهی! این پوست گوسفند را چه کنم؟

فاطمه(س) ناراحت شد و دست در گردن انداخت. گردن بند چوبی را که به تازگی دختر عمویش(دختر حمزه بن عبدالمطلب ) به او هدیه کرده بود، از گردن باز کرد و به پیرمرد داد و فرمود: بگیر بفروش، شاید خداوند عوض بهتری به تو بدهد.

پیرمرد گردن بند را گرفت و به مسجد برگشت و گفت: یا رسول الله! دخترت این گردن بند را به من داد، من چه کنم؟

در این هنگام عمار یاسر عرض کرد: یا رسول الله! اجازه بفرمایید این گردن بند را خریداری کنم.

پیامبر(ص) فرمود: اگر در خرید این گردن بند جن و انس ‍ شریک شوند، خداوند هیچ یک از آنها را به آتش نمی‌سوزاند.

عمار رو به پیرمرد کرد و گفت: آن را چند می‌فروشی؟

گفت: به سیر شدن با نان و گوشت و یک برد یمانی که خود را بپوشانم و با آن نماز بخوانم و یک دینار که زاد و توشه راهم را فراهم کنم تا به وطن برسم.

عمار از سهمیه غنائم جنگی، مبلغی را اندوخته بود. گفت: این را از تو به بیست دینار طلا و دویست درهم نقره و یک برد یمانی می‌خرم و از نان گندم و گوشت بریان تو را سیر خواهم نمود و با شترم تو را به وطنت می‌رسانم.

پیرمرد گفت: چقدر سخاوتمندی! جوانمردی مانند تو ندیدم.

عمار به وعده‌اش وفا نمود، و او نزد پیامبر آمد. حضرت به او فرمود: سیر شدی؟ پوشانده شدی؟ عرض کرد: آری، پولدار هم شدم، پدر و مادرم به فدای شما.

حضرت فرمود: برای فاطمه دعا کن.

پیرمرد گفت: خدایا به فاطمه چیزی عطا کن که هیچ چشمی ندیده باشد و هیچ گوشی نشنیده باشد.

پیامبر(ص) فرمود: آمین، سپس به اصحاب فرمود: خداوند در همین دنیا این نعمت را به فاطمه داده است. پدری مثل من دارد، که در عالم مثل من نیست. شوهری چون علی دارد، که اگر او نبود برای فاطمه همتایی نبود. خداوند به فاطمه، حسن و حسین(ع) را عطا نموده که در عالم شبیه ندارند، دو سرور اولاد پیامبران و دو سیّد جوانان بهشت هستند.

سپس به مقداد و عمار و سلمان که مقابل حضرت بودند فرمود: ‌آیا از مناقب فاطمه(س) برایتان بیشتر بگویم؟

عرض کردند بفرمایید یا رسول الله(ص).

فرمود: جبرئیل به من خبر داد که چون فاطمه از دنیا برود و دفن شود، دو فرشته برای سؤال در قبر نزد او آیند و از او می‌پرسند امام تو کیست؟ می‌گوید همین کسی که بالای قبر من است؛ علی بن أبیطالب(ع).

سپس حضرت رسول(ص) فرمود:‌ آیا در فضیلت زهرا بیشتر بگویم؟ البته خداوند جمعی از فرشتگان را برای نگهداری او گمارده و آنها با او هستند، در زمان زندگانی او و نزد قبر او و بعد از مرگ او، و بر او و پدر او و شوهر او و فرزندان او صلوات می‌فرستند. هر که مرا بعد از وفات من زیارت کند، مثل کسی است که مرا در زمان زنده بودنم زیارت کرده است. و کسی که فاطمه را زیارت کند، مثل آن است که مرا زیارت کرده است. کسی که علی بن أبیطالب را زیارت کند، مثل آن است که فاطمه را زیارت کرده است و کسی که حسن و حسین(ع) را زیارت کند، مثل آن است که علی(ع) را زیارت کرده باشد. و کسی که فرزندان حسن و حسین را زیارت کند مثل آن است که حسن و حسین را زیارت کرده باشد.

از طرف دیگر عمار آن گردنبند را به مشک خوشبو نمود و در پارچه یمنی نهاد، و به وسیله غلامی خدمت پیامبر(ص) فرستاد و گفت: به رسول الله عرض کن که: تو را با این گردن بند به پیامبر تقدیم کردم.

غلام به عرض رسول خدا رسانید.

پیامبر(ص) فرمود: من هم تو را با این گردن بند به دخترم فاطمه بخشیدم.

غلام در منزل فاطمه آمد و جریان را عرض کرد، حضرت زهرا(س) گردن بند را از غلام گرفت و او را در راه خدا آزاد کرد.

در این هنگام غلام خندید.

حضرت فاطمه(س) علت خنده را پرسید؟

غلام عرض کرد: چه گردن بند پر برکتی! گرسنه‌ای را سیر نمود، برهنه‌ای را پوشاند، بیچاره‌ای را بی نیاز کرد، غلامی را آزاد نمود و دوباره به دست صاحبش برگشت.

منبع: بحارالانوار43: 56.


 



comment گل نوشته شما ()