سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

گفتگوی امیرالمؤمنین(ع) با یک یهودی در برتری پیامبر اسلام(ص) بر انبیاء (قسمت3)
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

در ادامه مطلب، قسمت سوّم از گفتگو و احتجاج بسیار زیبا و خواندنی و ارزشمند میان امیرالمؤمنین(ع) با یک دانشمند یهودی، پیرامون صفات و ویژگیهای پیامبر اسلام(ص) را بخوانید.


برتری پیامبر اسلام(ص) بر حضرت موسی(ع)

یهودى گفت: این حضرت موسى بن عمران(ع) است که خداوند به او توراتى را عطا فرموده که حکم او در آن مستور است.

امام(ع) فرمود: همین طور است، و به حضرت محمّد(ص) برتر از آن داده شده است، به آن حضرت سوره بقره و مائده در برابر انجیل داده شده، و طواسین و طه و نصف‏ مفصّل و حوامیم در برابر تورات داده شده، و نصف دیگر مفصّل و تسابیح در برابر زبور داده شده [علّت نامگذارى برخی سوره‌ها به «مفصّل»، به جهت زیادی فاصله شدن بسم الله میان سوره‌‏ها مى‌‏باشد. و گفته‏‌اند: به جهت کوتاه بودن سوره‌‏ها، مفصّل نامیده شده است. در اینکه از کدام سوره آغاز مى‌‏شود اختلاف است، برخى گفته‌‏اند: از سوره محمّد آغاز مى‌‏شود، و برخی گفته‌‌اند: سوره ق، و برخی گفته‌‌اند: سوره فتح. و از علّامه نووى نقل است که مفصّل قرآن از سوره محمّد آغاز مى‌‏شود، و سوره‌‏هاى کوچک آن از سوره مبارکه ضحى تا آخر قرآن است، و سوره‌‏هاى طولانى آن تا سوره مبارکه «عمّ» و سوره‌‏هاى متوسّط آن تا «ضحى» مى‏‌باشد. و در خبر است که «مفصّل» مشتمل بر 68 سوره مى‌‏باشد. و مراد از «السّبع الطّوال»(هفت سوره طولانی) بنا بر مشهور؛ از سوره مبارکه بقره آغاز و به سوره مبارکه اعراف ختم مى‌‏شود، و هفتمین آن سوره مبارکه یونس(ع) یا انفال و یا برائت مى‌‏باشد، زیرا برخى معتقدند که دو سوره انفال و برائت یک سوره مى‌‏باشد، و ظاهرا در اینجا مراد آن سوره‌‏هایى است که پس از  افتادن بقره و مائده و برائت باقى مى‌‏ماند. و تسابیح؛ سوره‌‏هایى است که با تسبیح خداوند(سبّح لله)، و طواسین با «طس» آغاز مى‌‏شود]، و سوره بنى اسرائیل (إسراء) و برائت(توبه)، در برابر صحف إبراهیم و صحف موسى عطا شده است، و خداوند عزّوجلّ، محمّد را به سبع طُوال و فاتحة الکتاب؛ که سبع مثانى و قرآن عظیم است افزون و زیادى بخشید، و کتاب و حکمت نیز عطا گردید.

یهودى گفت: خداوند در طور سیناء با حضرت موسى به مناجات پرداخت.

امام على(ع) فرمود: همین طور است، ولى خداوند به حضرت محمد(ص) در کنار سدرة المنتهى وحى نمود، مقام او در آسمان، محمود است و در انتهاى عرش، مذکور شده است.

یهودى گفت: خداوند محبّت خویش را به دل موسى انداخت.

على(ع) فرمود: همین طور است، اما خداوند به محمد(ص) بهتر از آن عنایت کرد. خداوند بر او محبت خویش را انداخت، چه کسى شریک او است در این مقام، زیرا گواهى به وحدانیت خدا تکمیل نمى‌‏شود مگر با گواهى به رسالت او، و باید گفت‏ «أشهد أن لاإله الاالله و أشهد أنّ محمدا رسول الله»، و بر روى منبرها صدا به ذکر خدا بلند نمى‏‌شود مگر اینکه نام محمد(ص) با او برده مى‌‏شود.

یهودى گفت: خداوند به واسطه عظمت مقام حضرت موسى در نزدش، به مادر موسى وحى نمود.

حضرت على(ع) فرمود: صحیح است، اما خداوند چنان مادر حضرت محمد(ص) را گرامى داشت که نام فرزندش را به او اعلام کرد که مادرش گفت: من و تمام جهانیان شهادت مى‌‏‌دهیم که محمّد، همان رسول اللَّه منتظَر است. و تمام فرشتگان بر انبیاء شهادت دادند که ایشان نام وى را در کتب خود ثبت نموده‌‏‌اند. به لطف و توجه خدا به آن بانو بود که این نام به مادرش اعلام شد. و این تنها بخاطر مقام و منزلتى بود که پیامبر نزد خدا داشت، تا اینکه آن بانو در خواب دید به او گفتند: فرزندى که در رحم دارى سرور و سیّدى است، نام او را محمد بگذار، خداوند نامى از نامهاى خود را براى او انتخاب نموده، او محمود و پیامبرش محمد(ص) است.

یهودى گفت: موسى را خداوند پیش فرعون فرستاد و به دست او معجزه بزرگی را به او نشان داد.

امیرالمؤمنین(ع) فرمود: همین طور است، محمد(ص) را به‏ سوى چندین فرعون فرستاد؛ مانند ابوجهل و عتبة بن ربیعه و شیبه و ابوالبخترى و نضر بن حارث و ابى بن خلف و مُنبّه بن حجاج و نبیه بن حجاج و پنج نفر از مسخره کنندگان -ولید بن مغیره مخزومى، عاص بن وائل سهمى، اسود بن عبد یغوث زهرى، اسود بن المطلب و حارث بن أبی طلاله- به آنها معجزاتى در آفاق و انفس خودشان نشان داد تا واقعیت براى آنها آشکار گردید.

یهودى گفت: خداوند از فرعون براى موسى انتقام سختی گرفت.

امام(ع) فرمود: همینطور است، اما خداوند براى حضرت محمد(ص) نیز از فراعنه انتقام گرفت. درباره استهزاکنندگان فرمود «إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ»؛ هر یک را در یک روز بطور جداگانه به قتل رسانید.

اما ولید بن مغیره؛ روزى به جایى مى‏‌رفت از مسیرى گذر کرد که فردى خزاعى، تیرى را با پر پوشانده بود و آنجا قرار داده بود، تکّه‌‏اى از آن به دست او خورده و رگ أکحل او را دریده تا خون جارى شد، و در حال جان دادن مى‌‏گفت: «خداى محمّد مرا کشت!».

اما عاص بن وائل؛ از پى کارى به محلی مى‌‏رفت، سنگى از زیر پایش غلتید و سقوط کرد، تکه تکه شد. او نیز فریاد مى‌‏زد پروردگار محمد(ص) مرا کشت.

اما اسود بن عبد یغوث؛ براى استقبال فرزندش زمعه مى‌‏رفت در سایه درختى به استراحت نشست. جبرئیل آمد سر او را به درخت می‌‌کوبید. به غلامش مى‌‏گفت جلو این شخص را بگیر. گفت من کسى را نمى‌‏بینم که نسبت به تو کارى انجام دهد. او را کشت در حالی که مى‌‏گفت خداى محمد(ص) مرا کشت.

و اما اسود بن مطلب؛ پیغمبر اکرم(ص) او را نفرین کرد که چشمش کور شود و فرزندش به فراقش مبتلا گردد، آن روز از منزل خارج شد تا برود به محلى، جبرئیل برگ سبزى آورد و بر چهره‏اش زد و کور شد، همان طور بود تا فرزندش به مرگ او مبتلا شد.

و حارث بن طلاله از منزل خارج شد در هواى گرم و بر اثر باد سموم به صورت حبشى‌‏ها تبدیل شد، برگشت به خانه‏اش و گفت من حارثم، اما از این ادّعا خانواده‏‌اش بر او خشم گرفتند و او را کشتند او نیز مى‌‏گفت خداى محمد مرا کشت.

روایت شده که اسود بن حارث ماهى شورى خورد، خیلى تشنه شد، آنقدر آب آشامید که شکمش پاره گردید و هلاک شد. مى‌‏گفت خداى محمد(ص) مرا کشت.

تمام این جریانها در یک ساعت به وقوع پیوست و موضوع چنین بود که آنها خدمت پیامبر اکرم(ص) بودند و گفتند ما به تو تا ظهر مهلت مى‌‏دهیم، اگر از ادّعاى خود برگشتى که هیچ، و گرنه تو را مى‌‏کشیم.

پیامبر اکرم(ص) وارد منزل خود شد و با اندوه از حرف آنها، درب را به روى خویش بست، همان ساعت جبرئیل بر او نازل شد، گفت یا محمد(ص) خداوند سلامت مى‌‏رساند و مى‌‏فرماید «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ»؛ یعنى آشکارا مردم را به دین خویش نما و از مشرکان کناره بگیر. فرمود با اینها که مرا مسخره می‌‌کنند چه کنم و این تهدیدى که مرا کرده‌‏اند؟ گفت: «إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ»؛ ما حساب مستهزئین را مى‌‏رسیم و تو را از آنها آسوده خواهیم کرد.

فرمود: جبرئیل هم اکنون پیش من بود، گفت ما کار آنها را تمام کردیم. از آن پس آشکارا مردم را دعوت نمود. اما بقیه فرعون‏‌ها در جنگ بدر با شمشیر از میان رفتند و بقیه آنها منهزم و سپاه فرارى شدند.

یهودى گفت: موسى بن عمران داراى عصائى بود که به اژدها تبدیل مى‌‏شد.

امام(ع) فرمود: همینطور است به حضرت محمد(ص) بهتر از آن عنایت کردند. مردى به دنبال ابوجهل بن هشام مى‌‏گشت تا بهاى شتر خویش را بگیرد. اما ابوجهل از او پنهان شده بود و به شرابخوارى اشتغال داشت. هر چه جستجو کرد او را پیدا ننمود. یکى از مستهزئین به او گفت دنبال که مى‏‌گردى؟ گفت عمرو بن هشام(یعنى ابوجهل)، از او طلبکارم. گفت آیا می‌‌خواهی تو را به کسی راهنمائى کنم که حقوق مردم را از ستمگران مى‌‏گیرد؟ جواب داد آرى. آن مرد را خدمت پیامبر اکرم(ص) فرستاد.

ابوجهل پیوسته مى‌‏گفت کاش روزى محمد(ص) به من کارى داشته باشد تا آن وقت او را مسخره نمایم و نیازش را برنیاورم.

طلبکار خدمت پیامبر اکرم(ص) آمد و گفت: شنیده‏‌ام بین شما و عمرو بن هشام سابقه خوبى است،‏ من مى‌‏خواهم شما را پیش او واسطه قرار دهم.

پیامبر(ص) به همراه صاحب شتر به در خانه او آمد و فرمود برخیز ابوجهل و حق این مرد را بده(در آن روز پیامبر(ص) کنیه ابوجهل را به او داد و با این نام به او خطاب نمود). ابوجهل با عجله از جا حرکت کرد و طلب صاحب شتر را به او پرداخت. وقتى برگشت دوستانش گفتند از ترس محمد این کار را کردى؟

گفت واى بر شما عذر مرا بپذیرید، وقتى چشمم به او افتاد دیدم طرف راست او گروهى ایستاده‌‏اند و اسلحه در اختیار دارند که برق مى‌‏زد و در طرف چپ او دو اژدها دندانهایشان بهم مى‌‏خورد و از دو چشم آنها آتش مى‌‏بارید، اگر نمى‌‏دادم بعید نبود که پیکرم را با اسلحه خود پاره پاره کنند و آن دو اژدها گوشت بدنم را با دندان خود تکه تکه نمایند و بخورند. این معجزه از عصاى موسى مهم‏‌تر است. اژدها در مقابل اژدهاى موسى و خداوند به حضرت محمد اژدهائى دیگر اضافه داده با هشت فرشته که با حربه‌‏هاى مخصوص او را کمک مى‏کردند.

پیامبر اکرم(ص) قریش را با دعوت خویش مى‌‏آزرد. روزى به پا ایستاد و آنها را مورد سرزنش قرار داد و به بت‌‏هاى ایشان دشنام گفت و آباء و اجدادشان را به نادانى و گمراهى نسبت داد. قریش بسیار ناراحت شدند. ابوجهل گفت به خدا مرگ براى ما از زندگى بهتر است. در میان شما قبیله قریش مردى نیست که محمد را بکشد که او را به خون بهاى محمد(ص) بکشند؟ گفتند: نه.

ابوجهل گفت: من او را مى‌‏کشم. اگر بنى عبدالمطلب خواستند مرا به جاى او بکشند و اگر خواستند رهایم کنند. گفتند: اگر تو این کار را بکنى به این سرزمین خدمتى کرده‏‌اى که نامت باقى خواهد ماند.

گفت: او اطراف کعبه سجده زیاد مى‌‏کند، وقتى سجده رفت سنگى بر مى‌‏دارم و بر سرش مى‌‏زنم.

پیامبر اکرم(ص) به مسجد الحرام آمد و هفت مرتبه طواف کرد و بعد نماز خواند و سجده طولانى نمود.

ابوجهل سنگى برداشت و بالاى سر آن جناب آمد، همین که نزدیک شد، ناگهان دید اژدهائى دهان باز کرده و متوجه اوست. تا او را دید چنان ترسید که به لرزه افتاد و سنگ از دستش پرید و به پایش برخورد کرد. با رنگ پریده و پاى مجروح در حالى که عرق مى‌‏ریخت برگشت.

دوستانش گفتند تو را مثل امروز ناراحت ندیده بودیم. گفت واى بر شما عذر مرا بپذیرید، ناگهان اژدهائى دیدم که دهان گشوده بود نزدیک بود مرا ببلعد، سنگ را رها کردم به پایم خورد.

یهودى گفت: به موسى(ع) «ید بیضا»(دست نورانی) دادند، آیا به محمد چیزى از این قبیل داده‏‌اند.

حضرت على(ع) فرمود: درست است، به محمد بهتر از آن داده‏‌اند. هر جا مى‌‏نشست؛ نورى از طرف راست و چپ او مى‌‏درخشید، که همه مردم آن نور را مى‌‏دیدند.

یهودى گفت: برای موسى(ع) دریا شکافته شد، آیا چنین کاری براى حضرت محمد(ص) کرده‌‏اند؟

حضرت على(ع) فرمود: صحیح است، به محمد(ص) بهتر از آن داده‏‌اند. با پیامبر(ص) به جنگ حنین مى‌‏رفتیم، رسیدیم به یک درّه که سیل مى‌‏آمد. تخمین زدیم که چهارده قامت، عمق سیل است. گفتند دشمن پشت سر ماست و این رود نیز جلو ما(همانطور که اصحاب موسى گفتند: دشمن ما را خواهند گرفت). پیامبر اکرم(ص) فرود آمد و فرمود خدایا تو براى هر پیامبر معجزه‏‌اى قرار داده‌‏اى، اینک قدرت خویش را به ما نشان بده. سوار شد و از آب گذشت، و آن لشکر عظیم نیز از آب گذشتند، بطورى که سم اسبها نیز تر نشد و به آب نخورد و شترها نیز همان طور. برگشتیم در حالی که گویا فتحى بزرگ نصیب ما شده بود.

یهودى گفت: خداوند به موسى(ع) سنگى را داد که از آن دوازده چشمه مى‌‏جوشید.

امام(ع) فرمود: آری، همین طور است، وقتى حضرت محمد(ص) به حدیبیّه رسید و اهل مکه او را در محاصره قرار دادند، خداوند به او قدرتى از این بهتر بخشید، زیرا اصحاب اظهار تشنگى کردند و تشنگی چنان شد که پهلوى اسب‌‏ها از شدت تشنگی چسبید. جریان را خدمت پیامبر اکرم(ص) عرض کردند. آن جناب یک قمقمه یمانى خواست، دست خود را در آن فرو برد، از درون انگشتهایش نیز چشمه‌‏هائى جارى شد، همه سپاه و چهارپایان سیراب شدند و تمام ظرفها را پر آب کردند.

در همان حدیبیه خدمت ایشان بودیم، چاه قدیمى خشکى بود. پیامبر اکرم(ص) تیرى از تیردان خود خارج نمود و به براء بن عازب داد و فرمود این تیر را داخل چاه به زمین بنشان. براء به دستور عمل کرد. از زیر تیر دوازده چشمه جارى شد.

در جریان «آفتابه» نیز، عبرت و نشانه‌ای براى منکرین نبوت ایشان بود، مانند سنگ حضرت موسى. زیرا حضرت آفتابه‏اى خواست و دست در آن فرو برد آنچنان آب از اطراف شروع به ریختن نمود که هشت هزار نفر از آن وضو گرفتند و هر چه آب خواستند آشامیدند و به چهارپایان خود نیز دادند و آنچه لازم بود برداشتند.

یهودى گفت: به موسى «مَنّ و سَلوَى»؛ شیر خشت و مرغ بریان دادند، آیا به محمد شبیه آن داده شد؟

امام(ع) فرمود: صحیح است، به محمد بهتر از این دادند. خداوند غنائم را براى او و امتش حلال کرد که براى دیگرى حلال نکرده بود. این از مَنّ و سلوى بهتر است. و اضافه نمود که «نیّت» را براى او و امتش عمل صالح به حساب آورد، این امتیاز را نیز به امت‌‏هاى قبل نداده بود. هر وقت یک نفر تصمیم کار نیکى بگیرد و عمل ننماید، براى او آن عمل را ثبت مى‏نمایند، اگر آن عمل را انجام داد، ده برابر مى‌‏نویسند.

یهودى گفت: بر سر موسى(ع) ابر سایه افکند.

امام على(ع) فرمود: صحیح است این کار براى حضرت موسى(ع) در وادى تیه(که جمعی از بنی اسرائیل در آن سرگردان بودند) انجام شد. به حضرت محمد(ص) بهتر از این داده شد؛ ابر در طول مدت زندگى از روز تولد تا روز وفات در سفر و حضر بر سرش سایه مى‌‌‏افکند. این بالاتر است از آنچه به موسى داده‏‌اند.

برتری پیامبر اسلام(ص) بر حضرت داود(ع)

یهودى گفت خداوند براى حضرت داود آهن را نرم کرده بود که با آن زره مى‌‏ساخت.

امام(ع) فرمود: صحیح است، به محمد بهتر از آن داده شد. خداوند براى او سنگ‌‏هاى سخت خارا را نرم کرد که به صورت غار در آمد. و در بیت المقدس سنگ در دستش همانند خمیر نرم شد. این جریان را به چشم دیدیم و در زیر پرچمش مشاهده مى‌‏کردیم.

یهودى گفت: داود بر خطاى خود گریه کرد، بطورى که کوهها از خوف و ترس با او به جریان افتادند.

امام(ع) فرمود: صحیح است، به محمد(ص) بهتر از این عنایت شده بود، وقتى به نماز مى‌‏ایستاد از شدت گریه صدائى از دلش بر مى‌‏آمد مانند دیگی که در حال جوش است، با اینکه خداوند به او امان از عقاب عنایت کرده بود. او مى‌‏خواست با گریه خود در مقابل پروردگار به خشوع بپردازد و پیشواى دیگران باشد. ده سال آنقدر بر روى قدمهاى خود ایستاد که قدمهایش ورم کرد و صورتش زرد شد، تمام شب را به شب‏زنده‏دارى مى‌‏پرداخت بقدرى که او را سرزنش نمودند «طَه مَا أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى»‏. براى اینکه به سعادت برسد آنقدر گریه مى‌‏کرد که غش مى‌‏نمود. مى‌‏گفتند یا رسول الله؛ مگر خداوند گناه گذشته و آینده تو را نبخشیده «لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ»، مى‌‏فرمود چرا آیا بنده شاکر نباشم؟

اگر کوهها با داود جاری شدند و تسبیح گفتند، براى محمد(ص) بهتر از آن انجام شد. روزى با آن جناب در کوه حراء بودیم که کوه به حرکت درآمد. فرمود آرام باش، روى تو جز پیامبر و صدیق شهید نیست. کوه در پاسخ دستور آن جناب آرام گرفت.

با هم از کنار کوهى رد شدیم، سیلاب اشک از اطراف کوه مى‌‏ریخت. فرمود اى کوه چرا گریه مى‌‏کنى؟ عرض کرد: یا رسول الله حضرت مسیح از کنار من گذشت، مردم را مى‌‏ترسانید از آتشى که آتش‏گیره آن انسان و سنگ است، مى‌‏ترسم من آن سنگ باشم. فرمود: نترس آن سنگ، کبریت است. کوه آرام گرفت و سکون اختیار کرد و سخن آن جناب را پذیرفت.

پایان قسمت سوّم

منتظر قسمت چهارم باشید.

منبع: بحار الأنوار: ج ‏10، ص28.

کتاب احتجاجات، ج2.

 

 

بقیه قسمتهای این مطلب:

قسمت اوّل

قسمت دوّم

قسمت چهارم


 



comment گل نوشته شما ()