در ادامه مطلب، قسمت سوّم از گفتگو و احتجاج بسیار زیبا و خواندنی و ارزشمند میان امیرالمؤمنین(ع) با یک دانشمند یهودی، پیرامون صفات و ویژگیهای پیامبر اسلام(ص) را بخوانید.
برتری پیامبر اسلام(ص) بر حضرت موسی(ع)
یهودى گفت: این حضرت موسى بن عمران(ع) است که خداوند به او توراتى را عطا فرموده که حکم او در آن مستور است.
امام(ع) فرمود: همین طور است، و به حضرت محمّد(ص) برتر از آن داده شده است، به آن حضرت سوره بقره و مائده در برابر انجیل داده شده، و طواسین و طه و نصف مفصّل و حوامیم در برابر تورات داده شده، و نصف دیگر مفصّل و تسابیح در برابر زبور داده شده [علّت نامگذارى برخی سورهها به «مفصّل»، به جهت زیادی فاصله شدن بسم الله میان سورهها مىباشد. و گفتهاند: به جهت کوتاه بودن سورهها، مفصّل نامیده شده است. در اینکه از کدام سوره آغاز مىشود اختلاف است، برخى گفتهاند: از سوره محمّد آغاز مىشود، و برخی گفتهاند: سوره ق، و برخی گفتهاند: سوره فتح. و از علّامه نووى نقل است که مفصّل قرآن از سوره محمّد آغاز مىشود، و سورههاى کوچک آن از سوره مبارکه ضحى تا آخر قرآن است، و سورههاى طولانى آن تا سوره مبارکه «عمّ» و سورههاى متوسّط آن تا «ضحى» مىباشد. و در خبر است که «مفصّل» مشتمل بر 68 سوره مىباشد. و مراد از «السّبع الطّوال»(هفت سوره طولانی) بنا بر مشهور؛ از سوره مبارکه بقره آغاز و به سوره مبارکه اعراف ختم مىشود، و هفتمین آن سوره مبارکه یونس(ع) یا انفال و یا برائت مىباشد، زیرا برخى معتقدند که دو سوره انفال و برائت یک سوره مىباشد، و ظاهرا در اینجا مراد آن سورههایى است که پس از افتادن بقره و مائده و برائت باقى مىماند. و تسابیح؛ سورههایى است که با تسبیح خداوند(سبّح لله)، و طواسین با «طس» آغاز مىشود]، و سوره بنى اسرائیل (إسراء) و برائت(توبه)، در برابر صحف إبراهیم و صحف موسى عطا شده است، و خداوند عزّوجلّ، محمّد را به سبع طُوال و فاتحة الکتاب؛ که سبع مثانى و قرآن عظیم است افزون و زیادى بخشید، و کتاب و حکمت نیز عطا گردید.
یهودى گفت: خداوند در طور سیناء با حضرت موسى به مناجات پرداخت.
امام على(ع) فرمود: همین طور است، ولى خداوند به حضرت محمد(ص) در کنار سدرة المنتهى وحى نمود، مقام او در آسمان، محمود است و در انتهاى عرش، مذکور شده است.
یهودى گفت: خداوند محبّت خویش را به دل موسى انداخت.
على(ع) فرمود: همین طور است، اما خداوند به محمد(ص) بهتر از آن عنایت کرد. خداوند بر او محبت خویش را انداخت، چه کسى شریک او است در این مقام، زیرا گواهى به وحدانیت خدا تکمیل نمىشود مگر با گواهى به رسالت او، و باید گفت «أشهد أن لاإله الاالله و أشهد أنّ محمدا رسول الله»، و بر روى منبرها صدا به ذکر خدا بلند نمىشود مگر اینکه نام محمد(ص) با او برده مىشود.
یهودى گفت: خداوند به واسطه عظمت مقام حضرت موسى در نزدش، به مادر موسى وحى نمود.
حضرت على(ع) فرمود: صحیح است، اما خداوند چنان مادر حضرت محمد(ص) را گرامى داشت که نام فرزندش را به او اعلام کرد که مادرش گفت: من و تمام جهانیان شهادت مىدهیم که محمّد، همان رسول اللَّه منتظَر است. و تمام فرشتگان بر انبیاء شهادت دادند که ایشان نام وى را در کتب خود ثبت نمودهاند. به لطف و توجه خدا به آن بانو بود که این نام به مادرش اعلام شد. و این تنها بخاطر مقام و منزلتى بود که پیامبر نزد خدا داشت، تا اینکه آن بانو در خواب دید به او گفتند: فرزندى که در رحم دارى سرور و سیّدى است، نام او را محمد بگذار، خداوند نامى از نامهاى خود را براى او انتخاب نموده، او محمود و پیامبرش محمد(ص) است.
یهودى گفت: موسى را خداوند پیش فرعون فرستاد و به دست او معجزه بزرگی را به او نشان داد.
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: همین طور است، محمد(ص) را به سوى چندین فرعون فرستاد؛ مانند ابوجهل و عتبة بن ربیعه و شیبه و ابوالبخترى و نضر بن حارث و ابى بن خلف و مُنبّه بن حجاج و نبیه بن حجاج و پنج نفر از مسخره کنندگان -ولید بن مغیره مخزومى، عاص بن وائل سهمى، اسود بن عبد یغوث زهرى، اسود بن المطلب و حارث بن أبی طلاله- به آنها معجزاتى در آفاق و انفس خودشان نشان داد تا واقعیت براى آنها آشکار گردید.
یهودى گفت: خداوند از فرعون براى موسى انتقام سختی گرفت.
امام(ع) فرمود: همینطور است، اما خداوند براى حضرت محمد(ص) نیز از فراعنه انتقام گرفت. درباره استهزاکنندگان فرمود «إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ»؛ هر یک را در یک روز بطور جداگانه به قتل رسانید.
اما ولید بن مغیره؛ روزى به جایى مىرفت از مسیرى گذر کرد که فردى خزاعى، تیرى را با پر پوشانده بود و آنجا قرار داده بود، تکّهاى از آن به دست او خورده و رگ أکحل او را دریده تا خون جارى شد، و در حال جان دادن مىگفت: «خداى محمّد مرا کشت!».
اما عاص بن وائل؛ از پى کارى به محلی مىرفت، سنگى از زیر پایش غلتید و سقوط کرد، تکه تکه شد. او نیز فریاد مىزد پروردگار محمد(ص) مرا کشت.
اما اسود بن عبد یغوث؛ براى استقبال فرزندش زمعه مىرفت در سایه درختى به استراحت نشست. جبرئیل آمد سر او را به درخت میکوبید. به غلامش مىگفت جلو این شخص را بگیر. گفت من کسى را نمىبینم که نسبت به تو کارى انجام دهد. او را کشت در حالی که مىگفت خداى محمد(ص) مرا کشت.
و اما اسود بن مطلب؛ پیغمبر اکرم(ص) او را نفرین کرد که چشمش کور شود و فرزندش به فراقش مبتلا گردد، آن روز از منزل خارج شد تا برود به محلى، جبرئیل برگ سبزى آورد و بر چهرهاش زد و کور شد، همان طور بود تا فرزندش به مرگ او مبتلا شد.
و حارث بن طلاله از منزل خارج شد در هواى گرم و بر اثر باد سموم به صورت حبشىها تبدیل شد، برگشت به خانهاش و گفت من حارثم، اما از این ادّعا خانوادهاش بر او خشم گرفتند و او را کشتند او نیز مىگفت خداى محمد مرا کشت.
روایت شده که اسود بن حارث ماهى شورى خورد، خیلى تشنه شد، آنقدر آب آشامید که شکمش پاره گردید و هلاک شد. مىگفت خداى محمد(ص) مرا کشت.
تمام این جریانها در یک ساعت به وقوع پیوست و موضوع چنین بود که آنها خدمت پیامبر اکرم(ص) بودند و گفتند ما به تو تا ظهر مهلت مىدهیم، اگر از ادّعاى خود برگشتى که هیچ، و گرنه تو را مىکشیم.
پیامبر اکرم(ص) وارد منزل خود شد و با اندوه از حرف آنها، درب را به روى خویش بست، همان ساعت جبرئیل بر او نازل شد، گفت یا محمد(ص) خداوند سلامت مىرساند و مىفرماید «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ»؛ یعنى آشکارا مردم را به دین خویش نما و از مشرکان کناره بگیر. فرمود با اینها که مرا مسخره میکنند چه کنم و این تهدیدى که مرا کردهاند؟ گفت: «إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ»؛ ما حساب مستهزئین را مىرسیم و تو را از آنها آسوده خواهیم کرد.
فرمود: جبرئیل هم اکنون پیش من بود، گفت ما کار آنها را تمام کردیم. از آن پس آشکارا مردم را دعوت نمود. اما بقیه فرعونها در جنگ بدر با شمشیر از میان رفتند و بقیه آنها منهزم و سپاه فرارى شدند.
یهودى گفت: موسى بن عمران داراى عصائى بود که به اژدها تبدیل مىشد.
امام(ع) فرمود: همینطور است به حضرت محمد(ص) بهتر از آن عنایت کردند. مردى به دنبال ابوجهل بن هشام مىگشت تا بهاى شتر خویش را بگیرد. اما ابوجهل از او پنهان شده بود و به شرابخوارى اشتغال داشت. هر چه جستجو کرد او را پیدا ننمود. یکى از مستهزئین به او گفت دنبال که مىگردى؟ گفت عمرو بن هشام(یعنى ابوجهل)، از او طلبکارم. گفت آیا میخواهی تو را به کسی راهنمائى کنم که حقوق مردم را از ستمگران مىگیرد؟ جواب داد آرى. آن مرد را خدمت پیامبر اکرم(ص) فرستاد.
ابوجهل پیوسته مىگفت کاش روزى محمد(ص) به من کارى داشته باشد تا آن وقت او را مسخره نمایم و نیازش را برنیاورم.
طلبکار خدمت پیامبر اکرم(ص) آمد و گفت: شنیدهام بین شما و عمرو بن هشام سابقه خوبى است، من مىخواهم شما را پیش او واسطه قرار دهم.
پیامبر(ص) به همراه صاحب شتر به در خانه او آمد و فرمود برخیز ابوجهل و حق این مرد را بده(در آن روز پیامبر(ص) کنیه ابوجهل را به او داد و با این نام به او خطاب نمود). ابوجهل با عجله از جا حرکت کرد و طلب صاحب شتر را به او پرداخت. وقتى برگشت دوستانش گفتند از ترس محمد این کار را کردى؟
گفت واى بر شما عذر مرا بپذیرید، وقتى چشمم به او افتاد دیدم طرف راست او گروهى ایستادهاند و اسلحه در اختیار دارند که برق مىزد و در طرف چپ او دو اژدها دندانهایشان بهم مىخورد و از دو چشم آنها آتش مىبارید، اگر نمىدادم بعید نبود که پیکرم را با اسلحه خود پاره پاره کنند و آن دو اژدها گوشت بدنم را با دندان خود تکه تکه نمایند و بخورند. این معجزه از عصاى موسى مهمتر است. اژدها در مقابل اژدهاى موسى و خداوند به حضرت محمد اژدهائى دیگر اضافه داده با هشت فرشته که با حربههاى مخصوص او را کمک مىکردند.
پیامبر اکرم(ص) قریش را با دعوت خویش مىآزرد. روزى به پا ایستاد و آنها را مورد سرزنش قرار داد و به بتهاى ایشان دشنام گفت و آباء و اجدادشان را به نادانى و گمراهى نسبت داد. قریش بسیار ناراحت شدند. ابوجهل گفت به خدا مرگ براى ما از زندگى بهتر است. در میان شما قبیله قریش مردى نیست که محمد را بکشد که او را به خون بهاى محمد(ص) بکشند؟ گفتند: نه.
ابوجهل گفت: من او را مىکشم. اگر بنى عبدالمطلب خواستند مرا به جاى او بکشند و اگر خواستند رهایم کنند. گفتند: اگر تو این کار را بکنى به این سرزمین خدمتى کردهاى که نامت باقى خواهد ماند.
گفت: او اطراف کعبه سجده زیاد مىکند، وقتى سجده رفت سنگى بر مىدارم و بر سرش مىزنم.
پیامبر اکرم(ص) به مسجد الحرام آمد و هفت مرتبه طواف کرد و بعد نماز خواند و سجده طولانى نمود.
ابوجهل سنگى برداشت و بالاى سر آن جناب آمد، همین که نزدیک شد، ناگهان دید اژدهائى دهان باز کرده و متوجه اوست. تا او را دید چنان ترسید که به لرزه افتاد و سنگ از دستش پرید و به پایش برخورد کرد. با رنگ پریده و پاى مجروح در حالى که عرق مىریخت برگشت.
دوستانش گفتند تو را مثل امروز ناراحت ندیده بودیم. گفت واى بر شما عذر مرا بپذیرید، ناگهان اژدهائى دیدم که دهان گشوده بود نزدیک بود مرا ببلعد، سنگ را رها کردم به پایم خورد.
یهودى گفت: به موسى(ع) «ید بیضا»(دست نورانی) دادند، آیا به محمد چیزى از این قبیل دادهاند.
حضرت على(ع) فرمود: درست است، به محمد بهتر از آن دادهاند. هر جا مىنشست؛ نورى از طرف راست و چپ او مىدرخشید، که همه مردم آن نور را مىدیدند.
یهودى گفت: برای موسى(ع) دریا شکافته شد، آیا چنین کاری براى حضرت محمد(ص) کردهاند؟
حضرت على(ع) فرمود: صحیح است، به محمد(ص) بهتر از آن دادهاند. با پیامبر(ص) به جنگ حنین مىرفتیم، رسیدیم به یک درّه که سیل مىآمد. تخمین زدیم که چهارده قامت، عمق سیل است. گفتند دشمن پشت سر ماست و این رود نیز جلو ما(همانطور که اصحاب موسى گفتند: دشمن ما را خواهند گرفت). پیامبر اکرم(ص) فرود آمد و فرمود خدایا تو براى هر پیامبر معجزهاى قرار دادهاى، اینک قدرت خویش را به ما نشان بده. سوار شد و از آب گذشت، و آن لشکر عظیم نیز از آب گذشتند، بطورى که سم اسبها نیز تر نشد و به آب نخورد و شترها نیز همان طور. برگشتیم در حالی که گویا فتحى بزرگ نصیب ما شده بود.
یهودى گفت: خداوند به موسى(ع) سنگى را داد که از آن دوازده چشمه مىجوشید.
امام(ع) فرمود: آری، همین طور است، وقتى حضرت محمد(ص) به حدیبیّه رسید و اهل مکه او را در محاصره قرار دادند، خداوند به او قدرتى از این بهتر بخشید، زیرا اصحاب اظهار تشنگى کردند و تشنگی چنان شد که پهلوى اسبها از شدت تشنگی چسبید. جریان را خدمت پیامبر اکرم(ص) عرض کردند. آن جناب یک قمقمه یمانى خواست، دست خود را در آن فرو برد، از درون انگشتهایش نیز چشمههائى جارى شد، همه سپاه و چهارپایان سیراب شدند و تمام ظرفها را پر آب کردند.
در همان حدیبیه خدمت ایشان بودیم، چاه قدیمى خشکى بود. پیامبر اکرم(ص) تیرى از تیردان خود خارج نمود و به براء بن عازب داد و فرمود این تیر را داخل چاه به زمین بنشان. براء به دستور عمل کرد. از زیر تیر دوازده چشمه جارى شد.
در جریان «آفتابه» نیز، عبرت و نشانهای براى منکرین نبوت ایشان بود، مانند سنگ حضرت موسى. زیرا حضرت آفتابهاى خواست و دست در آن فرو برد آنچنان آب از اطراف شروع به ریختن نمود که هشت هزار نفر از آن وضو گرفتند و هر چه آب خواستند آشامیدند و به چهارپایان خود نیز دادند و آنچه لازم بود برداشتند.
یهودى گفت: به موسى «مَنّ و سَلوَى»؛ شیر خشت و مرغ بریان دادند، آیا به محمد شبیه آن داده شد؟
امام(ع) فرمود: صحیح است، به محمد بهتر از این دادند. خداوند غنائم را براى او و امتش حلال کرد که براى دیگرى حلال نکرده بود. این از مَنّ و سلوى بهتر است. و اضافه نمود که «نیّت» را براى او و امتش عمل صالح به حساب آورد، این امتیاز را نیز به امتهاى قبل نداده بود. هر وقت یک نفر تصمیم کار نیکى بگیرد و عمل ننماید، براى او آن عمل را ثبت مىنمایند، اگر آن عمل را انجام داد، ده برابر مىنویسند.
یهودى گفت: بر سر موسى(ع) ابر سایه افکند.
امام على(ع) فرمود: صحیح است این کار براى حضرت موسى(ع) در وادى تیه(که جمعی از بنی اسرائیل در آن سرگردان بودند) انجام شد. به حضرت محمد(ص) بهتر از این داده شد؛ ابر در طول مدت زندگى از روز تولد تا روز وفات در سفر و حضر بر سرش سایه مىافکند. این بالاتر است از آنچه به موسى دادهاند.
برتری پیامبر اسلام(ص) بر حضرت داود(ع)
یهودى گفت خداوند براى حضرت داود آهن را نرم کرده بود که با آن زره مىساخت.
امام(ع) فرمود: صحیح است، به محمد بهتر از آن داده شد. خداوند براى او سنگهاى سخت خارا را نرم کرد که به صورت غار در آمد. و در بیت المقدس سنگ در دستش همانند خمیر نرم شد. این جریان را به چشم دیدیم و در زیر پرچمش مشاهده مىکردیم.
یهودى گفت: داود بر خطاى خود گریه کرد، بطورى که کوهها از خوف و ترس با او به جریان افتادند.
امام(ع) فرمود: صحیح است، به محمد(ص) بهتر از این عنایت شده بود، وقتى به نماز مىایستاد از شدت گریه صدائى از دلش بر مىآمد مانند دیگی که در حال جوش است، با اینکه خداوند به او امان از عقاب عنایت کرده بود. او مىخواست با گریه خود در مقابل پروردگار به خشوع بپردازد و پیشواى دیگران باشد. ده سال آنقدر بر روى قدمهاى خود ایستاد که قدمهایش ورم کرد و صورتش زرد شد، تمام شب را به شبزندهدارى مىپرداخت بقدرى که او را سرزنش نمودند «طَه مَا أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى». براى اینکه به سعادت برسد آنقدر گریه مىکرد که غش مىنمود. مىگفتند یا رسول الله؛ مگر خداوند گناه گذشته و آینده تو را نبخشیده «لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ»، مىفرمود چرا آیا بنده شاکر نباشم؟
اگر کوهها با داود جاری شدند و تسبیح گفتند، براى محمد(ص) بهتر از آن انجام شد. روزى با آن جناب در کوه حراء بودیم که کوه به حرکت درآمد. فرمود آرام باش، روى تو جز پیامبر و صدیق شهید نیست. کوه در پاسخ دستور آن جناب آرام گرفت.
با هم از کنار کوهى رد شدیم، سیلاب اشک از اطراف کوه مىریخت. فرمود اى کوه چرا گریه مىکنى؟ عرض کرد: یا رسول الله حضرت مسیح از کنار من گذشت، مردم را مىترسانید از آتشى که آتشگیره آن انسان و سنگ است، مىترسم من آن سنگ باشم. فرمود: نترس آن سنگ، کبریت است. کوه آرام گرفت و سکون اختیار کرد و سخن آن جناب را پذیرفت.
پایان قسمت سوّم
منتظر قسمت چهارم باشید.
منبع: بحار الأنوار: ج 10، ص28.
کتاب احتجاجات، ج2.
گل نوشته شما ()
| #لینک دوستان گرامی# |