سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

پاسخ ‌هاى دندانشکن اسیر مسلمان به امپراطور روم
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
 

در تاریخ اسلام برخوردهایی از برخی مسلمانان با سردمداران و حاکمان ظالم مشاهده می‌کنیم که نشانگر عظمت اسلام و ابهتی است که اسلام برای مسمانان ایجاد کرده است.

یکی از آن موارد بسیار زیبا و خواندنی را در ادامه مطلب بخوانیم.


در یکى از جنگهاى مسلمانان با کشور پهناور و قدرتمند روم، عبداللّه بن حذافه با هشتاد نفر مسلمان، به دست رومیان اسیر شدند.

این گروه را به حضور «هرقل» امپراطور روم بردند، در این ملاقات، امپراطور روم به عبداللّه چنین گفت:

«بیا و آیین ما مسیحیت را بپذیر تا تو را آزاد کنم».

عبداللّه: نه، هرگز من از آیین محمد(صلى اللّه علیه و آله) دست نمى‌کشم.

امپراطور: اگر آیین مرا بپذیرى، مقام ارجمندى را به تو خواهم داد. و آنگونه که مى‌نگرم شخص شایسته هستى، در این صورت تو را در حکومت و زمامدارى شریک خود مى‌سازم.

عبداللّه: نه، غیر ممکن است که من از اسلام خارج گردم، اگر همه آنچه را که در قلمرو حکومت تو است به من بدهى به اندازه یک چشم بهم زدن، از اسلام بیرون نمى‌روم.

امپراطور روم از راه تهدید وارد شد، دستور داد، عبداللّه را به دار آویزان کردند، و به ظاهر گفت تیربارانش کنید.

اما حاضران دیدند که أصلا چهره عبداللّه عوض نشده، و او همچنان مقاومت مى‌کند.

به فرمان امپراطور، او را از دار به پایین آوردند، دستور داد دیگ بزرگى آوردند و روغن زیتون در آن ریخته و آن دیگ را روى آتش گذاشتند، همین که جوش آمد، یکى از اسیران مسلمان را در آن روغن گداخته افکندند، بی‌درنگ گوشتهاى او از استخوان جدا گردید، و استخوانهاى بدنش روى دیگ قرار گرفت.

امپراطور به عبداللّه گفت: اگر آیین مسیحیت را نپذیرى، تو را نیز این چنین در میان روغن زیتون دیگ مى‌سوازنم.

عبداللّه باز پیشنهاد قیصر را رد کرد.

به فرمان امپراطور، عبداللّه را نزدیک دیگ آوردند تا او را میان دیگ بیفکنند. وقتى که عبداللّه نزدیک دیگ رسید، گریه کرد. قیصر دستور داد او را برگرداندند، به او گفت چرا گریه مى‌کنى؟

عبداللّه گفت: گریه‌ام از ترس مرگ نیست، بلکه گریه‌ام از این رو می‌باشد که کاش به تعداد موهاى بدنم، جان مى‌داشتم، و همه را در راه بزرگداشت اسلام فدا مى‌کردم.

فرمانرواى روم، از خلوص و شهامت و دلاورى عبداللّه حیران و مبهوت شد، و آنچنان عبداللّه به نظرش بزرگ جلوه کرد که به او گفت: «اگر آیین مسیحیت را بپذیرى، دخترم را همسر تو کرده و نصف کشورم را به تو واگذار مى‌نمایم».

عبداللّه: نه هرگز، اسلام عزیز را رها نمى‌کنم.

امپراطور: حال که مطلب به اینجا کشید، بیا و سرم را ببوس تا تو را آزاد کنم.

عبداللّه: نه این کار را هم نمى‌کنم، سر یک فرد سرکش و طاغوت را نمى‌بوسم.

امپراطور: اگر سر مرا ببوسى، تو و همه اسیران مسلمان را آزاد خواهم کرد.

عبداللّه: حال که آزادى دیگران در پیش است، حاضرم سرت را به یک شرط ببوسم.

امپراطور: هر طور که خودت مى‌خواهى ببوس.

عبداللّه آستین خود را به پیشانى امپراطور روم گذاشت و سر او را به نیت بوسیدن آستین خودش بوسید، و در نتیجه امپراطورى روم، او و همراهانش را آزاد ساخت.

وقتى که عبداللّه با همراهان به مدینه بازگشت و قصه خود با قیصر روم را بیان نمود، مسلمانان؛ شهامت، غیرت و مردانگى او را ستودند، و در مسجد همه مسلمین از عبداللّه احترام و تجلیل کرده و سر او را بوسیدند.

امپراطور روم آنچنان فریفته شهامت و جوانمردى عبداللّه شده بود که در ضمن نامه‌اى که براى حاکم مسلمین نوشت، از عبداللّه یادى کرد و گفت: «اگر این مرد پیرو آیین ما بود، او را تا سرحد پرستش، مى‌ستودیم.»

آرى این بود زندگى مردانه و شکوهمند یکى از دست پروردگان و فرهیختگان مکتب پیامبر اسلام(صلى اللّه علیه و آله) که تا این حد، با سرافرازى و سربلندى زیست و استقلال و عزت و آبروى خود و مسلمانان را در کشور دیگر، حفظ کرد.

 

منبع: سرگذشتهای عبرت انگیز


 



comment گل نوشته شما ()