سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

واقعیت ‏بعثت از نگاه اهل بیت(علیهم السلام)
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۸ تیر ۱۳٩٠
 

آنچه در ادامه مطلب می‌خوانید نگاهی جدید به «شیوه بعثت پیامبر(ص)» است و شاید با آنچه تا کنون در بسیاری کتابها و داستانها خوانده‌ایم و شنیده‌ایم متفاوت باشد. چرا که بسیاری از آنچه تا کنون خوانده‌ایم، برگرفته از منابع اهل سنت است، ولی آنچه در ادامه می‌آید؛ بعثت از دیدگاه اهلبیت(ع) است.


مطالبی که به آنها پرداخته شده است:

نگاهى به احادیث‏ بعثت

ایراد به احادیث ‏بعثت

واقعیت ‏بعثت از دیدگاه شیعه

حقیقت بعثت پیغمبر (ص)

بعثت پیغمبر اسلام یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتمیت، حساس‏ترین فراز تاریخ درخشان اسلام است. بعثت پیغمبر درست در سن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پیغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پیک وحى بر وى نازل نشده بود. البته قبلا علائمى از عالم غیب دریافت مى‏داشت، ولى مامور نبود که آن را به آگاهى خلق هم برساند.

در آن زمان میان مردم قریش و ساکنان مکه رسم بود که سالى یک ماه را به حالت گوشه گیرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏گذرانیدند.(1) درست روشن نیست که انگیزه آنها از این گوشه‏ گیرى چه بوده است، اما مسلم است که این رسم در بین آنها جریان داشت و معمول بود.

نخستین فرد قریش که این رسم را برگزید و آن را معمول داشت؛ عبدالمطلب، جد پیغمبراکرم(ص) بود که چون ماه رمضان فرا مى‏رسید، به پاى کوه حرا مى‏رفت، و مستمندان را که از آنجا مى‏گذشتند یا به آنجا مى‏رفتند، طعام مى‏داد. (2)

به طورى که تاریخ اسلام گواهى مى‏دهد، پیغمبر نیز پیش از بعثت ‏به عادت مردان قریش، بارها این رسم را انجام می‌داد. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏گرفت و به نقطه خلوتى مى‏رفت و به تفکر و تامل مى‏پرداخت.

پیغمبر حتى در زمانى که کودک خردسالى بود، و در قبیله‌ی دایه اش تحت مراقبت دایه خود، «حلیمه‏» قرار داشت نیز از بازى کردن با بچه‏ها دورى مى‏گزید و به کوه حرا مى‏آمد و به فکر فرو مى‏رفت. (3) بنابراین انس وى به «کوه حرا» بى ‏سابقه نبود.

در مدّتى که بعدها در «حرا» به سر مى‏برد، غذایش نان و زیتون بود، و چون به اتمام مى‏رسید، به خانه بازمى‏گشت، و تجدید قوا مى‏نمود. گاهى هم همسرش خدیجه برایش غذا مى‏فرستاد. غذایى که در آن زمان‏ها مصرف مى‏شد، مختصر و ساده بود. (4)

پیغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى یک ماه در حرا به سر مى‏برد و چون روز آخر باز مى‏گشت، نخست‏ «خانه خدا» را هفت دور طواف مى‏کرد، سپس به خانه مى‏رفت. (5)

کوه حرا امروز در حجاز به مناسبت این که محل بعثت پیغمبر بوده است، «جبل النور» یعنى «کوه نور» خوانده مى‏شود. حرا در شمال شهر مکه واقع است، و امروز تقریباً در آخر شهر در کنار جاده به خوبى دیده مى‏شود. کوه‏هاى حومه مکه، اغلب به هم پیوسته است و از سمت ‏شمال تا حدود بندر «جده‏» واقع در 70 کیلومترى مکه و کنار دریاى سرخ امتداد دارد.

این سلسله جبال که از یک سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمین «منا» و شهر «طائف‏» و از سوى دیگر به طرف «مدینه‏» کشیده شده است، با درّه‏ها و بیابان‏هاى خشک و سوزان و آفتاب طاقت ‏فرساى خود، شاید بهترین نقطه‏اى است که آدمى را در اندیشه عمیق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعیّنات صورى و مادى فرو مى‏برد.

«کوه حرا» بلندترین کوه‏هاى اطراف مکه است، و جدا از کوه‏هاى دیگر به نحو بارزى سر به آسمان کشیده و خودنمایى مى‏کند. هر چه بیننده به آن نزدیک‏تر مى‏شود، ابهت و جلوه کوه بیشتر مى‏گردد. از آن بلندى، در زمان خود پیغمبر قسمتى از خانه‏هاى مکه پیدا بود، و امروز قسمت زیادترى از شهر مکه پیداست. قله کوه نیز از پشت‏بام‏ها و از درون اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏هاى مکه به خوبى پیداست.

«غار حرا» که در قله کوه قرار دارد، بسیار کوچک و ساده است. در حقیقت غار نیست، بلکه تخته سنگى عظیم است که به روى دو صخره بزرگترى غلت ‏خورده و بدین گونه تشکیل دهنه غار حرا را داده است. دهنه غار به اندازه‌ای است که انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. کف آن هم بیش از یک متر و نیم براى نمازگزاردن جا ندارد.

«غار حرا» جایى نبوده که هر کس میل رفتن به آنجا کند، و محلى نیست که انسان بخواهد به آسانى در آن بیاساید. فقط یک چیز براى افراد دوراندیش در آنجا به خوبى به چشم مى‏خورد، و آن مشاهده کتاب بزرگ آفرینش و قدرت لایزال خداوند بى زوال است که در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افکنده و آسمان و زمین را به نحو محسوسى آرایش داده است! بر اساس تحقیقات انجام شده، پیغمبر مانند جدش عبدالمطلب، در پاى کوه حرا فى ‏المثل در خیمه به سر مى‏برده و رهگذران را پذیرایى مى‏کرده و فقط گاه گاهى به قله کوه مى‏رفته و به تماشاى جمال آفرینش مى‏پرداخته است که از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.

اما پیغمبر(ص) قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح ‏القدس گاهى تراوشاتى غیبى مى‏دیده و اسرارى بر آن حضرت مکشوف مى‏شده است. هنگامى که پانزده سال بیش نداشت، گاهى صدایى مى‏شنید، ولى کسى را نمى‏دید.

هفت ‏سال متوالى بود که نور مخصوصى مى‏دید و تقریباً شش سال مى‏گذشت که پیغمبر زمزمه‏اى مى‏شنید، ولى درست نمى‏دانست موضوع چیست؟

چون آن اخبار را براى همسرش خدیجه بازگو مى‏کرد، خدیجه مى‏گفت: «تو که مردى امین و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خویى پسندیده دارى و در مهمان ‏نوازى و تحکیم پیوند خویشاوندى، سعى بلیغ مبذول مى‏دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نیست».(6)

هنگامى که به سن سى و هفت ‏سالگى رسید، میل به گوشه گیرى و انزواى از خلق پیدا کرد، چندین بار در عالم خواب، سروش غیبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نیز در پاى کوه حرا و میان راه‏هاى مکه، بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‏شنید ولى صاحب صدا را نمى دید!

در یکى از روزها که در دامنه کوه حرا، گوسفندان عمویش ابوطالب را مى‏چرانید، شنید کسى از نزدیک او را صدا مى‏زند و مى‏گوید: «یا رسول الله»!

ولى به هر جا نگریست کسى را ندید. چون به خانه آمد و موضوع را به خدیجه اطلاع داد، خدیجه گفت: امیدوارم چنین باشد.(7)

روز بیست و هفتم ماه رجب، محمد بن عبدالله مرد محبوب مکه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حرا آرمیده بود و مانند اوقات دیگر از آن بلندى به زمین و زمان و ایام و دوران و جهان و جهانیان مى‏اندیشید. مى‏اندیشید که خداى جهان، جامعه انسانى را به عنوان شاهکار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرینش خلق نموده و همه گونه لیاقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چیز را برایش فراهم نموده تا او در سیر کمال خود نانى به کف آرد و به غفلت نخورد.

ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش ‏گذران و مال دوست و مال‏ دار قریش در این اندیشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عیش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چیزى نمى‏اندیشند.

شراب و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون ‏بخت و نیازمند، تنها اندیشه‏اى است که آنها در سر مى‏پرورانند. . .!

اینک «او» درست چهل سال پر حادثه را پشت ‏سر نهاده بود. تجربه زندگى و پختگى فکر و اراده‏اش و استحکام قدرت تعقلش به سر حدّ کمال رسیده، و از هر نظر براى انجام مسئولیت ‏بزرگ پیامبری آماده بود. در تمام قلمرو عربستان و دنیاى آن روز جز او چه کسى بود که از جانب خداوندِ عالم، شایستگى رهبرى خلق را داشته باشد؟

رهبرى که سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصیت ذاتى و تربیت ‏خانوادگى و سوابق درخشان و ملکات فاضله و صفات پسندیده او صحه بگذارند؟ او نوه‌ی ابراهیم بت ‏شکن، خلیل خدا و اسماعیل ذبیح و فرزند هاشم، سید و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قریش است. پدر در پدر، و مادر در مادر، شکوفا و درخشان و فروزان بود.

او از سلامتى کامل جسم و جان برخوردار بود که نتیجه وراثت صحیح و سالم است. وراثتى که پدران پاک و مادران پاک سرشت ،‏برایش باقى گذارده بودند. به طورى که دنیاى جاهلیت هم با تمام پلیدى و تیرگى و تاریکیش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چیزى از شرافت و حسب و نسب او بکاهد. (8)

نگاهى به احادیث‏ بعثت

 باید اعتراف کرد که ماجراى بعثت پیغمبر با همه اهمیتى که داشته، در تواریخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسیر قرآنى و احادیث اسلامى و تواریخ اولیه آمده است؛ عایشه همسر پیغمبر یا خواهرزادگان او؛ عبدالله زبیر و عروة بن زبیر یا عمرو بن شرحبیل یا ابومیسره غلام پیغمبر، گفته‏اند:

جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدایت؛ «إقرأ باسم ربک الّذى خلق‏» و پیغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم؛ «ما أنا بقارئ‏» یا من خواننده نیستم؛ «لست ‏بقارئ‏». جبرئیل سه بار پیغمبر را گرفت و فشار داد تا بار سوم توانست ‏بخواند!

در صورتى که؛

أولا: جبرئیل از پیغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در یک حدیث که آن هم قابل اهمیت نیست.

بیشتر مى‏گویند منظور جبرئیل این بوده که هر چه او مى‏گوید پیغمبر هم آن را تکرار کند. در این صورت باید از ناقلین این احادیث پرسید: آیا پیغمبر عرب زبان، در سن چهل سالگى، قادر نبود پنج آیه کوتاه اول «سوره إقرأ» یعنى؛ «اقرا باسم ربک الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم‏» را همان طور که جبرئیل آیه آیه مى‏خوانده او هم تکرار کند؟ این کار براى یک کودک پنج‏ ساله آسان است تا چه رسد به داناى قریش!

از این گذشته «وحى‏» به معناى «صداى آهسته» است. وقتى جبرئیل امین، آیات قرآنى را بر پیغمبر نازل کرده، آن را آهسته تلفظ مى‏نموده و همان دم در سینه پیغمبر نقش مى‏بسته است. بنابراین هیچ لزومى نداشته که هر چه را جبرئیل مى‏گفته، پیامبر مانند بچه مکتبى تکرار کند تا آن را از حفظ نماید، و فراموش نکند!

ثانیاً: کسانى که بعثت را بدینگونه نقل کرده‏اند، هیچ کدام از نظر شیعیان قابل اعتماد نیستند. عایشه همسر پیغمبر که شیعه و سنى، ماجراى بعثت را در کلیه منابع تفسیر و حدیث و تاریخ اسلامى بیشتر از وى نقل کرده‏اند، پنج‏ سال بعد از بعثت متولد شده و از کسى هم نقل نمى‏کند، بلکه حدیث وى به اصطلاح «مرسل» است -یعنی راوی دیگری ندارد- که قابل اعتماد نیست، و از پیش خود مى‏گوید: آغاز وحى چنین و چنان بوده است.

ثالثاً: معلوم نیست جمله‌ی «بخوان به نام خدایت‏» که در ترجمه‌ی آیه اول در همه تفسیرهاى اسلامى أعم از سنى و شیعى آمده است، ‏یعنى چه؟ از حفظ بخواند، یا از رو بخواند؟ و گفته شد که هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعاً: مگر خدا و جبرئیل نمى‏دانسته‏اند پیغمبر درس نخوانده بود که دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پیغمبر مى‏گوید: نمى‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏توان توجیه کرد؟ آیا اگر کسى را فشار دادند باسواد مى‏شود؟ این معنا درباره پیغمبران پیشین بى‏سابقه بوده تا چه رسد به پیامبر خاتم(صلى الله علیه و آله)!

خامساً: هیچ یک از مفسران اسلامى نگفته‏اند چرا اولین سوره قرآنى «بسم الله الرحمن الرحیم‏» نداشته است! بلکه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آیه اول سوره علق بوده است از «إقرأ باسم ربک الذى خلق‏» تا «ما لم یعلم».

سادساً: دنباله حدیث عایشه و دیگران که مى‏گوید: «وقتى پیغمبر از کوه حرا برگشت ‏سخت مضطرب بود! و چون به نزد خدیجه آمد گفت: "زَمّلُونى زَمّلونى"(مرا بپوشانید، مرا بپوشانید). و او را پوشانیدند. و پس از آن ماجرا را براى خدیجه نقل کرد و گفت: «از سرنوشت ‏خود هراسانم‏» و «خدیجه او را نزد پسرعمویش ورقة بن نوفل برد که نصرانى شده بود، و تورات و انجیل را مى‏نوشت؛ و آن پیر کهنسال نابینا گفت: اى خدیجه! آنچه او دیده است همان پیک مقدسى است که بر موسى نازل شده است‏». همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پیامبر و ظواهر امر است. (9)

علامه فقید شیعه؛ سید عبدالحسین شرف الدین عاملى در کتاب پر ارج «النص والاجتهاد»، تنها کسى است که براى نخستین بار متوجه قسمتى از اشکالات این حدیث‏ شده و مى نویسد: «مى‏بینید که این حدیث(حدیث عایشه) صریحاً مى‏گوید پیغمبر بعد از همه این ماجرا، هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن که فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بیم و هراسى که پیدا کرده، نیاز به همسرش داشت که او را تقویت کند، و محتاج ورقة بن نوفل، مرد غمگین نابیناى مسیحى بوده است که قدم او را راسخ کند، و دلش را از اضطراب و پریشانى درآورد! محتواى این حدیث؛ ضلالت و گمراهى است. آیا شایسته پیغمبر است که از خطاب فرشته سر در نیاورد؟ بنابراین حدیث عایشه از لحاظ متن و سند مردود است.»(10)

در حدیث دیگر مى‏گوید: «پیغمبر چنان از برخورد با جبرئیل بیمناک شده بود که مى‏خواست‏ خود را از کوه به زیر بیندازد»، یعنى حالتی ‏شبیه بیمارى صرع!

در روایت دیگر هم مى‏گوید: «تختى مرصع روى کوه حرا گذاشته شد، و تاجى مکلل به جواهر بر سر پیغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد که تو خاتم انبیاء هستى‏»! و چیزهاى دیگر که بازگو کردن آن عجیب به نظر می‌رسد.

راستى چقدر باعث تأسف است که پانزده قرن پس از بعثت، هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت ‏خاتم انبیاء چه سان انجام گرفته است؟!! این کوتاهى از آن مورخان و دانشمندان اسلامى از شیعه و سنى است که در این قرون متمادى غفلت نموده و به تحقیق پیرامون آن نپرداخته‏اند، و فقط به ذکر و تکرار گفتار عایشه و دیگران اکتفا نموده‏اند!

ما پس از نقدى که دانشمند عالى ‏مقام شیعه؛ سید شرف الدین عاملى بر یک حدیث ‏بعثت - حدیث عایشه- نوشته و توفیق ترجمه آن را یافتیم، به قسمت عمده‏اى از تفسیر و حدیث و تاریخ سنى و شیعى مراجعه نمودیم، و با کمال تأسف به این نتیجه رسیدیم که احادیث‏ بعثت، کاملا مغشوش است، و بیشتر آنها از راویان عامه است، که نزد ما اعتبارى ندارند. متن همه آن احادیث نیز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شیعه و سنى است، و اسناد آن نیز مخدوش مى‏باشد.

به همین جهت مى‏بینیم «برهان الدین حلبى‏» که خواسته است آنها را جمع کند و با هم سازش دهد، سخت‏ به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است ‏به نتیجه مطلوب برسد، بلکه بر ابهام و تناقض گویى و سر درگمى موضوع افزوده است.(11)

ایراد ما به احادیث ‏بعثت

کلیه این احادیث که نخست از طریق اهل تسنن نقل شده و در کتاب‏هاى آنها آمده و سپس به نقل از آنها به کتب شیعه هم سرایت کرده، از درجه اعتبار ساقط است.

در اینجا به چند نکته آن اشاره مى‏کنیم، و تفصیل را به کتاب خود «شعاع وحى برفراز کوه حرا» که براى نخستین بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت ‏برداشته است، حواله مى‏دهیم.(12)

1- چنانکه گفتیم؛ پیغمبر از زمان کودکى و ایام جوانى تا سى و هفت ‏سالگى، بارها علائمى مى‏دید که از آینده درخشان او خبر مى‏داد. مانند ابری که بر سر او سایه افکنده بود، و خبرى که راهب شهر «بصرى‏» در اردن راجع به پیغمبرى او به عمویش ابوطالب داد، و آنچه روح القدس به وى مى‏گفت، و صداهایى که مى‏شنید. بنابراین هیچ معنا ندارد که هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئیل، این طور دست و پاى خود را گم کند، و نداند که چه اتفاقى افتاده است، و باید ورقة بن نوفل به داد او برسد!

2- پیغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مکه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به این حقیقت، چگونه او پس از اعلام نبوت، دچار وحشت و تردید شده و به همسرش خدیجه متوسل مى‏شود که او را بگیرد تا به زمین نیفتد یا او را تقویت کند که از شک و تردید به در آید؟

3- آیا پس از دیدن پیک وحى و آوردن پنج آیه قرآن و اعلام این که تو پیغمبر خدایى و من جبرئیل هستم، و مشاهده جرئیل با آن عظمت، دیگر جاى این بود که پیغمبر درباره وحى آسمانى و تکلیف خود دچار تردید شود، یا احتمال دهد موضوع حقیقت نداشته باشد؟!

4- تخت و تاج و سایر تشریفات، تعینات صورى است و تناسب با سلاطین و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت که باید با کمال سادگى و دور از هرگونه تشریفات مادى انجام گیرد. دور نیست که سازندگان این حدیث‏ به تقلید از تاجگذارى پادشاهان ایران، خواسته‏اند براى پیغمبر عربى هم در عالم خیال چنین صحنه‏اى بسازند!

واقعیت ‏بعثت از دیدگاه شیعه

ماجراى بعثت ‏بدان گونه که قبلا گذشت موضوعى نبود که یک فرد مسلمان، معتقد به آن باشد، و از آن پى ‏برد که خاتم انبیاء چگونه به مقام عالى پیغمبرى رسیده است. ما پس از بررسى‏هاى لازم از مجموع نقل‏ها به این نتیجه رسیده‏ایم که آنچه در منابع شیعه و احادیث‏ خاندان نبوت رسیده است، واقعیت ‏بعثت را چنان روشن مى‏سازد که هیچ یک از اشکالات گذشته مورد پیدا نمى‏کند.

از جمله احادیثى که بازگو کننده حقیقت ‏بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى‏سازد، روایتى است که در ذیل از لحاظ خوانندگان مى‏گذرد:

پیشواى دهم ما حضرت امام هادى(علیه السلام) مى‏فرماید: «هنگامى که محمد(صلى الله علیه و آله) ترک تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشیده بود به مستمندان بخشید، هر روز به کوه حرا مى‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگریست، و شگفتى‏هاى رحمت و بدایع حکمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و کرانه‏هاى زمین، دریاها، دره‏ها، دشت‏ها و بیابان‏ها را از نظر مى‏گذرانید، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏آموخت.

از آنچه مى‏دید، به یاد عظمت‏ خداى آفریننده مى‏افتاد. آنگاه با روشن بینى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏ورزید. چون به سن چهل سالگى رسید خداوند نظر به قلب وى نمود، دل او را بهترین و روشن ترین و نرم ترین دلها یافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد(صلى الله علیه و آله) از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگریست، سپس خدا به فرشتگان امر کرد فرود آیند، و آنها نیز فرود آمدند، و محمد(صلى الله علیه و آله) آنها را مى‏دید. خداوند رحمت و توجّه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد(صلى الله علیه و آله) و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد(صلى الله علیه و آله) به جبرئیل که در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئیل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تکان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما أقرأ»؟

جبرئیل گفت: «نام خدایت را بخوان که جهان و جهانیان را آفرید. خدایى که انسان را از ماده پَست آفرید(نطفه). بخوان که خدایت‏ بزرگ است. خدایى که با قلم دانش آموخت و به انسان چیزهایى یاد داد که نمى‏دانست.‏»

پیک وحى، رسالت ‏خود را به انجام رسانید، و به آسمان‏ها بالا رفت. پیامبر(صلى الله علیه و آله) نیز از کوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسیله وحى دیده بود که از شکوه و عظمت ذات حق حکایت مى‏کرد، بیهوش شد، و دچار تب گردید.

از این که مبادا قریش و مردم مکه نبوت او را تکذیب کنند، و به جنون و تماس با شیطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او از روز نخست‏ خردمندترین بندگان خدا و بزرگترین آنها بود. هیچ چیز مانند شیطان و کارهاى دیوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏دانست.

در این وقت ‏خداوند اراده کرد به وى نیروى بیشترى عطا کند، و به دلش قدرت بخشد. بدین منظور کوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخ ها را براى او به سخن در آورد. به طورى که به هر کدام مى‏رسید، به وی اداى احترام مى‏کردند، و مى‏گفتند: «السلام علیک یا حبیب الله! السلام علیک یا ولى الله! السلام علیک یا رسول الله!»؛ اى حبیب خدا مژده باد که خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها که پیش از تو بوده‏اند، و آنها که بعدها مى‏آیند، برتر و زیباتر و پرشکوه‏ تر و گرامى ‏تر گردانیده است.

از این که مبادا قریش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زیرا بزرگ کسى است که خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراین از تکذیب قریش و سرکشان عرب ناراحت مباش که بزودی خدایت تو را به عالى ‏ترین مقام خواهد رسانید، و بالاترین درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نیز پیروانت‏ به وسیله جانشین تو على بن ابیطالب(علیه السلام) ازنعمت وصول به دین حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‏گردند. دانش‏هاى تو به وسیله دروازه شهر حکمت و دانش؛ «على بن ابی طالب»، در میان بندگان و شهرها و کشورها منتشر مى‏گردد.

به زودى دیدگانت ‏به وجود دخترت فاطمه(سلام الله علیها) روشن مى‏شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسین که سروران بهشتیان خواهند بود، پدید مى‏آیند.

بزودی دین تو در نقاط جهان گسترش مى‏یابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند یافت. لواى حمد را به دست تو مى‏دهیم، و تو آن را به برادرت على مى‏سپاری. پرچمى که در سراى دیگر، همه پیغمبران و صدیقان و شهیدان در زیر آن گرد مى‏آیند، و على تا درون بهشت پرنعمت، فرمانده آنها خواهد بود.

پیامبر پس از شنیدن این سخنان با خود گفت: "خدایا! این على بن ابیطالب که او را به من وعده مى‏دهى کیست؟ آیا او پسرعم من است؟" ندا رسید اى محمد! آرى، این على بن ابیطالب، برگزیده من است که به وسیله او این دین را پایدار مى‏گردانم، و بعد از تو برهمه پیروانت ‏برترى خواهد داشت. (13)

در این حدیث همه چیز راجع به آغاز کار پیغمبر گفته شده است. جاى تعجب است که مفسران اسلامى به خصوص مفسران شیعه، از این حدیث ‏شریف و نقل آن در تفسیر سوره إقرأ غافل مانده‏اند، با این که نکات جالب و تازه‏اى از تاریخ حیات پیغمبر را بازگو مى‏کند، که مى باید مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه مى‏کنید که پیغمبر بدون هیچ گونه تشریفات مادى یا اشکالاتى که در احادیث اهل تسنن بود، به مقام عالى پیغمبرى رسید. با قدم‏هایى شمرده و دیدى وسیع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.

همین که وارد خانه شد پرتوى از نور و بویى خوش، فضاى خانه را فرا گرفت. خدیجه پرسید این چه نورى است؟ پیغمبر فرمود: این نور نبوت است. اى خدیجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله.

سپس پیغمبر ماجراى بعثت را چنان که اتفاق افتاده بود براى خدیجه شرح داد و افزود که جبرئیل به من گفت: «از این لحظه تو پیغمبر خدایى».

خدیجه که از سالها پیش، هاله‏اى از نور نبوت در سیمای درخشان همسر محبوب خود دیده و از کردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود، گفت: به خدا دیر زمانى است که من در انتظار چنین روزى به سر برده‏ام، و امیدوار بودم که روزى تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوى. (14)

بدین گونه محمد بن عبدالله؛ برازنده‌ترین مردم قریش که سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملکات فاضله و سجایاى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، بر فراز کوه حرا از جانب خداوند یکتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزیده شد، و خاتم انبیاء گردید.

 

نظر ما پیرامون بعثت پیغمبر (ص)

نکته اساسى که قرآن در نزول وحى به پیغمبر بازگو مى‏کند، و متأسفانه کسى توجه نکرده، این است که همه مفسران اسلامى نوشته‏اند، و در تمام احادیث نیز هست که در روز بعثت، فقط پنج آیه آغاز سوره «علق» بر پیغمبر نازل شد.

این پنج آیه از «إقرأ باسم ربک الذى خلق‏» آغاز مى‏گردد. و به «مالم یعلم‏» ختم مى‏شود.

هیچ کس نگفته است «بسم الله‏» این سوره کى نازل شده؟ و آیا نخستین سوره قرآن «بسم الله» داشته است ‏یا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏اند، و اگر نداشته است آیا بعدها آمده، یا طور دیگر بوده؟ اینها سؤالاتى است که پاسخى براى آن نمى‏بینیم.

ما پس از تحقیقات زیاد به این نتیجه رسیدیم که جبرئیل از پیغمبر خواست آیه «بسم الله الرّحمن الرّحیم‏» را که در آغاز سوره بود، به زبان آورد. «إقرأ باسم ربک‏» نیز به همین معنا است. باء «بسم» هم به گفته بعضى از مفسرین زائده است، یعنى معنا ندارد و فقط براى زینت در کلام است. در حقیقت جبرئیل پس از قرائت «بسم الله الرّحمن الرّحیم‏» از آن حضرت خواست که نام خدا یعنى «بسم الله الرحمن الرحیم» را قرائت کند. و آن را به زبان آورد. ولى چون پیغمبر در آغاز کار و اولین برخورد با پیک وحى نمى‏دانست نحوه قرائت نام خدا که جبرئیل از وى مى‏خواست چگونه است، پرسید: «ما أقرأ؟» یعنى چه بخوانم، و نام خدا که باید قرائت کنم چیست و ترکیب آن چگونه است؟ جبرئیل بار دیگر تکرار کرد و گفت: «بسم الله الرّحمن الرّحیم إقرا باسم ربک الذی خلق»؛ نام خدایت را قرائت کن و بگو «بسم الله الرحمن الرحیم».

در این مورد چند حدیث معتبر و بسیار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شیعه هست که از هر نظر جالب مى‏باشد. ولى جاى تأسف است که چرا مفسران ما این دو حدیث را در تفسیر سوره «إقرأ» نیاورده‏اند.

حدیث اول درکتاب «کافى‏» باب «فضل قرآن» است که امام صادق(علیه السلام) مى‏فرماید: «نخستین چیزى که بر پیغمبر نازل شد؛ بسم الله الرحمن الرحیم إقرا باسم ربک بود».

حدیث دوم در«عیون اخبار الرضا» شیخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا(علیه السلام) روایت مى‏کند که فرمود: «اولین بار که جبرئیل بر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نازل شد گفت: «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم إقرأ باسم ربک الذى خلق...».

حدیث ‏سوم در «محاسن برقى‏»(ج1،ص41) از صفوان جمال روایت مى‏کند که گفت ‏حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: «هیچ کتابى ازآسمان نازل نشد مگر این که در آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود». (15)

با توجه به این سه حدیث ارزنده و گویا، مى‏گوییم که پیک وحى الهى، «سوره إقرأ» را به عکس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت ‏با شش آیه آورد: آیه اول؛ همان «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. و از پیغمبر خواسته بود همان آیه اول یعنى «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را قرائت کند، یعنى قبل از هر چیز «بسم الله‏» بگوید و سرآغاز کار نبوت خود را با نام خدا، آن هم بدان گونه که خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «إقرا باسم ربک‏» یعنى نام خدایت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهیم قمى در تفسیرش، پیغمبر پرسید چه بخوانم؟ جبرئیل مجدداً گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم إقرا باسم ربک الذى خلق.‏» یعنى نام خدا را که مأمور هستى بخوانى، همین «بسم الله الرحمن الرحیم‏» است. پیغمبر بار دوم «بسم الله‏» را براى نخستین بار خواند و با آن آشنا شد. همان که خود پیغمبر بعدها به ما دستور داده است که هیچ کارى را آغاز نکنید مگر این که اول بگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم».

آرى، هنگامى که حقایق اسلامى را برگزیدگان الهى بیان کنند، چنین خواهد بود، که مردم بى‏ خبر را با آنچه واقعیت دارد آشنا مى‏سازند.

به عبارت روشن ‏تر آنچه خداوند به وسیله جبرئیل در آغاز وحى و اولین لحظه پیغمبرى خاتم انبیاء(صلى الله علیه وآله) از آن حضرت خواسته بود به زبان آورد و قرائت کند فقط گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود! بقیه آیات همانطور که پیک وحى می‌خواند مانند موارد بعدی در دم در سینه مقدس آن حضرت نقش مى‏بست و دیگر نیازى به تکرار پیغمبر نداشت تا حفظ کند. این بود واقعیت ‏بعثت از زبان اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام).

 

پى‏نوشت ها:

1) سیره ابن هشام، ج 1، ص 154. سیره ابن هشام که آن را قدیمی ترین تاریخ حیات پیغمبراکرم(صلى الله علیه و آله) دانسته‏اند، تلخیص از «سیرَة النبى(ص)»، تالیف محمد بن اسحاق بن یسار مطلبى متوفاى سال 151ه.ق است، که ابن حجر عسقلانى شافعى در کتاب «تقریب‏» رمى به تشیع او نموده است. (ابن هشام، یعنى عبدالملک بن هشام حمیرى، خود در سال 218 ه وفات یافته است).

2) سیره حلبیه، ح 1، ص 381.

3) همان، ج 1، ص 382.

4) همان، ج 1، ص 382.

5) تاریخ طبرى، ج 3، ص 1149/ سیره ابن هشام، ج 1، ص 155.

6) سیره حلبیه، ج 1، صص 380 – 391.

7) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 44.

8) در زیارت وارث حضرت سیّدالشهدا، امام حسین(علیه السلام) مى‏خوانیم که: «گواهى مى‏دهم تو نورى بودى در صلب‏هاى شامخ پدرانت و رحم‏هاى پاک مادرانت، به طورى که ایام جاهلیت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پلید خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند».

9) حدیث عایشه درباره آغاز وحى که مستند همگى دانشمندان سنى و شیعى است در جزء اول «صحیح بخارى‏» و تفسیر سوره علق جزء سوم آن، و باب ایمان «صحیح مسلم نیشابورى» و تفسیر سوره علق در «صحیح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.

10) کتاب «اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه «النص و الاجتهاد» مرحوم شرف الدین به قلم نویسنده علی دوانی، ص 412.

11) سیره حلبیه‏، جلد ا، از ص33 تا ص42.

12) این کتاب به یارى خداوند تفصیل بیشتر و تحقیق کامل در آینده توسط آقای علی دوانی منتشر خواهد شد.

13) بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 18، ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جدید.

14) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 36.

15) مفاخراسلام، علی دوانی، ج 1، ص 368.

 برگرفته از تاریخ اسلام علی دوانی.


 



comment گل نوشته شما ()