سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

حجّ مقبول در کمک به دیگران
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳٩٠
 

گاهی مواقع آنقدر غرق در اهداف خود می‌شویم، که از هدف اصلی غافل می‌مانیم.

چه نیکوست که تلنگری در آن زمان انسان را به خود آورد و به هدف واقعی و الهی رهنمون سازد.

ادامه مطلب را بخوانید و قضاوت کنید...


آورده‌اند که روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج می‌رفت. نامش عبدالجبّار بود و هزار دینار طلا همراه خود داشت.

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد. عبدالجبار براى تفرّج و سیاحت، گرد محله‌هاى کوفه حرکت کرد. از قضا به خرابه‌اى رسید. زنى را دید که در خرابه می‌گردد و چیزى می‌جوید. در گوشه خرابه، مرغ مرده‌اى افتاده بود، زن آن را به زیر لباس گرفت و رفت.

عبدالجبار با خود گفت: حتما این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان می‌کند.

به دنبال زن رفت تا از حالش آگاه گردد.

چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده‌اى که از گرسنگى هلاک شدیم!

مادر گفت: عزیزان من! غم مخورید که برایتان مرغى آورده‌ام و هم اکنون آن را بریان می‌کنم.

عبدالجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را پرسید.

گفتند: سیّده‌اى است، زن عبدالله بن زید علوى، که شوهرش را حجّاج ملعون کشته است. او کودکان یتیم دارد ومروّت و بزرگوارى خاندان رسالت، نمى‌گذارد که از کسى چیزى طلب کند.

عبدالجبار با خود گفت: اگر حج می‌خواهى، حجّ تو اینجاست.

بى درنگ به آن خانه آمد و آن هزار دینار را از کمر باز کرد و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد.

هنگامى که حاجیان از مکه بازگشتند، وى به پیشواز آنها رفت. مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و می‌آمد.

چون چشمش بر عبدالجبّار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت:

اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات، ده هزار دینار به من قرض داده‌اى، تو را می‌جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان!

عبدالجبّار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.

در این هنگام آوازى شنید که:

اى عبدالجبّار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته‌اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج بجا آورد و تا زنده باشى، هر سال حجّى در پرونده عملت می‌نویسیم، تا بدانى که هیچ عمل نیکی بر درگاه ما تباه نمى‌گردد که: «إِنَّا لا نُضیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلا»(کهف:30).

(منبع: مصابیح القلوب، ص 280)


 



comment گل نوشته شما ()