سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

مکافات خیانت ناجوانمردانه
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩٠
 

قطعا از کرامات و عنایات امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) زیاد گفته‌ایم و شنیده‌ایم، و شاید از نفرینهای امیرالمؤمنین(ع) هم شنیده باشیم، همانند آنکه تسلّط شخص فاجر و فاسق و ظالمی بر عراق و کوفه همچون «حجّاج بن یوسف ثقفی»، بخاطر نفرین حضرت بود که فرمود «خدایا مرا از ایشان بگیر و به جای من شرّی را بر ایشان بگمار».

اما آنچه در ادامه مطلب خواهید خواند، جریانی بسیار زیبا و خواندنی از نفرین حضرت در مورد شخصی است که حقیقتی را در مورد حضرت انکار کرد، و به نفرین امام(ع) گرفتار شد.


وه چه مجلس خوبى. چه مجمع مفیدی، گروهى از دانش دوستان بصره با شورى خاص اطراف «انس بن مالک» گرد آمده و از محضر وى که مدتها از محضر رسول خدا(ص) معارف اسلامى را مى‌‌آموخت؛ استفاده مى‌‌کردند.

او نیز با اشتیاق تمام، احادیثی را که از پیامبر اسلام(ص) به یاد داشت براى شاگردان بازگو مى‌‌کرد.

ولى روزى برخلاف روزهاى دیگر، یکى از شاگردان برجسته او پرسشى عجیب کرد. با اینکه «انس» مایل نبود پاسخ این پرسش داده شود، ولى در شرایطى قرار گرفت که ناگزیر از پاسخ آن بود.

آن شاگرد با قیافه جدى در حضور شاگردان، به انس رو کرد و پرسید: «علّت این لکه‌‌‌هاى سفیدى که در صورت شماست چیست؟ گویا اینها نشانه بیمارى برص(پیسی) است، با اینکه پدرم از رسول خدا(ص) نقل کرد که فرمود: خداوند مؤمنان را به بیمارى برص و جذام مبتلا نمى‌‌کند. چه شد با اینکه شما از اصحاب رسول خدا(ص) هستى، مبتلا به این بیمارى مى‌‌باشى؟!»

وقتى که انس این سؤال را شنید، با کمال شرمندگى سر به زیر افکند و در خود فرو رفت، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «این بیمارى بر اثر دعاى بنده صالح خدا؛ امیرالمؤمنین على(علیه السلام) است!»

شاگردان تا این سخن را از انس شنیدند، نسبت به او بى علاقه شدند و آن ارادت سابق، به عداوت و دشمنى تبدیل شده، اطرافش را گرفتند و گفتند باید حتما ماجراى این دعا را بگویى و گر نه تو را به شدت عقوبت می‌کنیم.

انس همواره طفره مى‌‌رفت، بلکه اصل واقعه فاش نشود، ولى در برابر ازدحام جمعیت و اصرار آنان، راهى جز بیان آن نداشت. از این رو شروع به سخن کرد و چنین گفت:

روزى در محضر رسول خدا(ص) بودم، قطعه فرشى را از مشرق نزد آن جناب به عنوان هدیه آورده بودند. پیامبر(ص) مرا فرستاد تا ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، سعد، سعید، و عبدالرحمن را به حضورش بیاورم. اطاعت کردم، وقتى که همه حاضر شدند، و روى فرش نامبرده نشستیم، حضرت على(ع) هم در آنجا بود.

رسول خدا(ص) به على(ع) فرمود: به باد فرمان بده تا سرنشینان این فرش را سیر دهد.

حضرت على(ع) به باد فرمود: به اذن پروردگار ما را سیر بده.

ناگاه مشاهده کردیم که همه ما در هوا سیر مى‌‌کنیم، پس از پیمودن مسافتى در فضاى بسیار وسیع که وصفش را جز خدا نمى‌‌داند، حضرت على(ع) به باد امر فرمود که ما را فرود آورد. وقتى که بر زمین قرار گرفتیم، آن حضرت فرمود: آیا مى‌‌دانید اینجا کجاست؟

گفتیم: خدا و رسول او و وصى رسول او شما بهتر مى‌‌دانید.

فرمود: اینجا غار اصحاب کهف است. اى اصحاب رسول خدا؛ بر اصحاب کهف سلام کنید.

به ترتیب اول ابوبکر بعد عمر، بعد طلحه و زبیر و... سلام کردند، جوابى شنیده نشد. من و عبدالرحمن هم سلام کردیم و گفتم من انس نوکر در خانه رسول خدا(ص) هستم، جوابى نشنیدیم.

در آخر حضرت على(ع) بر آنان سلام کرد، فورا ندائى برخاست: بر شما باد سلام و رحمت خدا اى وصى رسول خدا.

آن جناب فرمود: اى اصحاب کهف! چرا جواب سلام اصحاب پیامبر(ص) را ندادید؟

گفتند: «اى خلیفه رسول خدا! ما جوانى هستیم که به خداى یکتا ایمان آورده‌‌ایم، خداوند ما را هدایت فرموده است، ما از ناحیه خداوند مجاز نیستیم جواب سلام کسى را بدهیم، مگر آنکه پیامبر یا وصى او باشد و شما وصى پیامبر اسلام(ص) هستید.»

سپس امیرالمؤمنین(ع) رو به ما کرد و فرمود: آیا سخن اصحاب کهف را شنیدید که به خلیفه بودن من شهادت دادند؟

گفتیم: بلى یا امیرالمؤمنین.

فرمود: در جاى خود قرار بگیرید. روى فرش قرار گرفتیم. به باد فرمان داد، در فضاى بیکران سیر کردیم.

هنگام غروب آفتاب به باد فرمود: ما را فرود بیاور. در زمینى که زعفرانى رنگ بود فرود آمدیم که در آنجا هیچگونه مخلوق و آب و گیاه نبود.

گفتیم اى امیرمؤمنان هنگام نماز است، براى وضو آب نیست. آن جناب پاى مبارک خود را بر زمین زد. چشمه آبى پدید آمد و از آب آن چشمه وضو ساختیم.

فرمود: اگر شتاب نمى‌‌کردید، آب بهشتى براى وضوى ما حاضر مى‌‌شد. سپس نماز را خواندیم و تا نصف شب در آنجا بودیم.

حضرت على(ع) همچنان مشغول نماز بود. پس از فراغت از نماز فرمود: در جاى خود قرار بگیرید، تا به نماز صبح پیامبر(ص) برسیم. به باد فرمود حرکت کن، پس از حرکت ناگاه دیدیم در مسجد پیامبر هستیم.

نماز را با پیامبر(ص) خواندیم. آن حضرت پس از نماز رو به من کرد و فرمود: «اى انس ماجراى شما را من بیان کنم یا شما بیان مى‌‌کنید»؟ عرض کردم شما بفرمایید. آن حضرت تمام ماجرا را از اول تا آخر بى کم و کاست بیان کرد، که گویى همراه ما بوده است.

انس که با این گفتار خود، شاگردان را غرق در حیرت کرده بود، و شاگردان سراپا گوش شده بودند و با تمام وجود داستان این حادثه عجیب را مى‌‌شنیدند، و فراز و نشیبهاى آن را در قیافه رنگ به رنگ انس مى‌‌دیدند، به اینجا که رسید، احساسات پرشور آنها هماهنگ تغییر قیافه انس، آنان را در مرحله دیگرى قرار داد و یک درس بسیار سودمندى که همیشه سودمند بود و مى‌‌توان گفت مغز و شاهکار درسها است که از این ماجرا آموختند.

انس گفت: «... شاگردان من! پیامبر(ص) رو به من کرد و گفت اى انس روزى خواهد آمد که علی(علیه السلام) (براى محکوم نمودن رقباى خود) از تو شهادت و گواهى مى‌‌خواهد آیا در آن وقت شهادت خواهى داد؟!»

گفتم: البته و صد البته!

این ماجرا در همین جا متوقف شد. خاطره عجیب و شگفت آورش همواره در یاد من بود. تا اینکه ماجراى جانسوز رحلت پیامبر(ص) و خلافت ابوبکر پیش آمد. موضوع خلافت ابوبکر به دستیارى یارانش تحقق یافت، تا روزى حضرت على(علیه السلام) مردم را به حضور ابوبکر آورد و درباره خلافت سخن به میان آمد.

حضرت على در حضور ابوبکر و مردم رو به من کرد و گفت: «اى انس دیدنى هاى خود را راجع به آن فرش و سیر کردن و سلام اصحاب کهف و سفاش پیامبر(صلى اللّه علیه وآله) بگو.»

(اوضاع و احوال طورى بود که اگر مشاهدات خود را مى‌‌گفتم، دنیاى من وخیم مى‌‌شد و به شخصیت ظاهریم لطمه مى‌‌خورد.)

گفتم: بر اثر پیرى، حافظه‌ام را از دست داده‌ام و آن واقعه را فراموش کرده‌ام.

فرمود: مگر پیامبر از تو تعهد نگرفت که هر وقت من از تو شهادت بخواهم کتمان نکنى، چگونه وصیت پیامبر را از یاد برده‌‌اى؟!

آنگاه على(علیه السلام) که مى‌‌دانست انس در این موقعیت حساس براى آباد کردن دنیاى خود، این خیانت ناجوانمردانه را می‌‌کند و پا روى وجدان خرد خود خواهد گذاشت، طاقتش طاق شد، با دلى پرسوز متوجه خداوند شده و عرض کرد: «خداوندا! علامت بیمارى برص را در چهره این شخص ظاهر کن! (تا مارک خیانتش در چهره‌‌اش باشد)، دید‌گانش را نابینا کن، و درد شکم بر او مسلّط فرما.»

از آن مجلس که بیرون آمدم تا حال به این سه بیمارى مبتلا هستم. این بود قصه من و داستان برصى که در من هست و شما از آن پرسیدید.

می‌‌گویند تا پایان عمر این سه بیمارى از وجود «انس» برطرف نشد.

منبع: «سرگذشتهاى عبرت انگیز»(محمد محمدى اشتهاردى)


 



comment گل نوشته شما ()