سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

شیر مادر و دوست نا اهل
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
 

شخصی تعریف مى‌کرد و مى‌گفت:

در کلاس پنجم ابتدایى آموزگارى داشتیم بسیار فهمیده و دلسوز، گاهى که فرصت به دست مى‌‌آمد، با حرفهاى پندآموز خود با ما صحبت مى‌‌کرد، و از ما مى‌‌خواست که هر سؤالى داریم از او بپرسیم...


من این درخواست آموزگار را به مادرم گفتم، مادرم گفت از آموزگارت بپرس تا مقدارى درباره مسؤولیت مادر صحبت کند.

من حرف مادرم را گوش کردم، سر کلاس وقتى که فرصتى پیش آمد، بلند شدم و گفتم: استاد! امروز مقدارى درباره وظایف مادر سخن بگویید.

آموزگار از پرسش من خوشحال شد و مرا تشویق کرد و مطالب سودمندى در مورد مقام مادر به ما گفت.

یادم هست که از جمله سخنانش این بود که گفت: پیغمبر اسلام(صلى اللّه علیه وآله) فرمود: «بهشت زیر پاى مادران است»؛ یعنى هر چه در برابر مادر بیشتر تواضع کنى به بهشت نزدیکتر شده‌اى!

تا اینکه سخن به اینجا کشید، گفت: مسؤولیت بزرگى که مادران دارند، موضوع بچه دارى، و تربیت فرزند است، مادران باید از همان روز اول، خشت اول زندگى بچه را که مى‌‌گذارند، امور اخلاقى و اسلامى را رعایت کنند، تا خشتهاى بعد هم راست گردد.

پس از حرفهاى بسیار در این مورد، براى اینکه همه ما خوب بفهمیم، گفت: در اینجا داستان خوشمزه‌اى دارم گوش کنید بگویم تا خوب روشن شوید. بچه‌ها همه به گوش هوش نشستند تا ببینند آن داستان خوشمزه چیست؟

آموزگار گفت:

پدربزرگ من که پیرمرد لاغر اندام قد کشیده و سیاه چهره‌اى بود، و حدود صد بهار از عمرش گذشته بود، روزى تعریف کرد:

یک الاغ و یک شتر که لاغر و پیر شده بودند و دیگر به درد کار نمى‌‌خوردند و فایده نداشتند، از طرف صاحبشان رها شدند. این دو خود را به علف زارى رسانده، و خیلى خوشحال بودند که دیگر صاحبى ندارند.

آزاد و بى عار، در آن چراگاه علفزار و آباد، مى‌‌خوردند و مى‌‌خوابیدند، با هم رفیق شدند و داستان سرگذشت خود را براى همدیگر گفتند و تصمیم گرفتند که با هم برادروار زندگى کنند، و دیگر به جایى نروند.

چند روز گذشت، الاغ به شتر گفت: عجب جاى با صفا و علفزارى جسته‌ایم. خوبست بدون سر و صدا باشیم تا کسى به حال ما متوجه نشود، مبادا کسى بار دیگر ما را تصاحب کند، و برده خود سازد.

شتر گفت: بسیار پیشنهاد خوبى است، ولى اگر شیر مادر بگذارد.

الاغ گفت: برو گمشو، شیر مادر چه دخالتى به تصمیم ما دارد؟

شتر گفت: جانم تو نمى‌‌فهمى، بى‌دخالت نیست!

مدتى با هم با خوشى و خرمى بدون مزاحم، در آن سرزمین آباد و پر از علف به سر بردند، بطورى که هر دو فربه شده و نشاط و شادابى و قدرت از دست رفته را باز یافتند.

تا اینکه اتقاقا کاروانى که الاغهاى بسیارى همراهشان بود، از کنار آن علفزار عبور مى‌‌کردند. همین که صداى الاغها بلند شد، الاغ رفیق شتر که مدت درازى کارش بخور و بخواب بود، هوس جنسى پیدا کرد و صدا را به عرعر بلند کرد.

شتر هرچه به او گفت: ساکت، ساکت، آرام باش، مردم به حال ما مطلع شده مى‌‌آیند ما را مى‌‌گیرند و مى‌‌برند و زیر بار مى‌‌اندازند، الاغ گوش نکرد و در جواب مى‌‌گفت:

«اقتضاى شیر مادر است».

کاروانیان از صداى الاغ به سراغ صاحب صدا آمدند، الاغ و شتر را گرفته و با خود بردند، و خیلى اظهار خوشحالى مى‌‌کردند که دو بارکش چاق و چله‌اى به تورشان خورده است. با توجه به اینکه دلشان براى آنها نسوخته بود، چون پول برای آنها نداده بودند، از این رو هر چه توانستند بار سنگین خود را بر گرده آنها گذاشتند.

شتر خود را نفرین مى‌‌کرد، که چه رفیق بدى گرفتم و امروز به سزای انتخاب بدم رسیدم.

شتر و الاغ با هم زیر بار سنگین، نیمه نیمه نفس مى‌‌کشیدند و به راه ادامه مى‌‌دادند و از زندگى مرفه علفزار که از دستشان رفته بود، حسرت مى‌‌بردند و خود را تف و لعنت مى‌‌کردند تا به پاى کوه رسیدند.

الاغ تا دامنه بلند کوه را نگاه کرد، خود را شل نمود و به زمین انداخت، و دیگر به راه ادامه نداد.

کاروانیان هر کاری کردند الاغ بر نخواست. تصمیم گرفتند الاغ و بارش را بر پشت شتر بینوا بار کنند. این کار را کردند. شتر پیش خود به خود مى‌‌گفت: بچش این است سزاى همنشینى با رفیق بد...!!!

به هر حال با هزار زحمت به قله کوه رسیدند.

شتر بالاى کوه شروع به رقصیدن کرد. الاغ گفت رفیق صدیق چه مى‌‌کنى؟ آرام باش وگرنه به پایین گردنه مى‌‌افتم و قطعه قطعه مى‌‌شوم.

شتر گفت: «برادر این اقتضاى شیر مادر است»، و به رقص خود ادامه داد تا اینکه الاغ از پشت شتر به پرتگاه کوه افتاد و هلاک شد.

بچه ها از شنیدن این داستان مدتى خندیدند. من از آموزگار تشکر کردم که به سؤال من جواب مناسب داد.

وقتى به خانه آمدم، پس از سلام به مادرم، ماجرا را از اول تا آخر براى مادرم تعریف کردم. مادرم بسیار خوشش آمد و گفت:

آرى واقعا چنین است. اگر مادران به آداب و روشهاى صحیح مادرى وارد نباشند و یا بى‌‌توجه باشند، در حقیقت خشت اول زندگى فرزند خود را کج نهاده‌اند، و خشت اول اگر کج شد، بعدا نگهدارى ساختمان وجود بچه‌‌ها، نیاز به پایه‌‌هاى اضافى که همان تربیتهاى دیگر باشد دارد، و گرنه اثر سوء خود را مى‌‌بخشد!

آن شتر هرچند در انتخاب رفیق اشتباه کرد، ولى سخن خوبى گفت که: «جانم! شیر مادر بى دخالت نیست!».

منبع: کتاب «سرگذشتهای عبرت انگیز»


 



comment گل نوشته شما ()