سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

کراماتی از امام رضا(ع)
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳٩٠
 

به مناسبت فرا رسیدن میلاد با سعادت امام رضا(ع)، دو حکایت و کرامت بسیار زیبا از این امام رئوف را تقدیم شما عزیزان می‌‌کنم. امیدوارم با شناخت بیشتری به زیارت امام(ع) برویم.

  • نماز در اوّل وقت و یک شمش طلا
  • کشتن ذوالرّیاستین در حمام

 نماز در اوّل وقت و یک شمش طلا

مرحوم کلینى، قطب راوندى و برخى دیگر از بزرگان به نقل از شخصى به نام ابراهیم فرزند موسى قزّاز - که امام جماعت یکى از مساجد شهر خراسان[مسجد الرّضا(ع)] بود- حکایت نمایند:

روزى به محضر مبارک حضرت علىّ بن موسى الرّضا(علیهما السّلام) وارد شدم تا پیرامون درخواستى که قبلاً از آن حضرت کرده بودم، صحبت نمایم؛ و با کمک ایشان بتوانم مشکلات زندگى خود و خانواده ام را بر طرف سازم.

در همین اثناء، امام(علیه السّلام) در حال حرکت و خروج از منزل بود و قصد داشت که جهت استقبال بعضى از شخصیّت ها به بیرون شهر برود.

من نیز همراه حضرت به راه افتادم، در بین راه وقت نماز فرا رسید، پس امام(علیه السّلام) مسیر خود را به سمت ساختمانى که در آن نزدیکى بود، تغییر داد.

سپس در نزدیکى آن ساختمان، کنار صخره‌‌اى فرود آمدیم؛ و حضرت به من فرمود: اى ابراهیم! اذان بگو.

عرضه داشتم: صبر کنیم تا دیگر اصحاب و دوستان، به ما ملحق شوند، بعد از آن نماز را اقامه فرمائید؟

حضرت فرمود: خداوند تو را مورد مغفرت و رحمت واسعه خویش قرار دهد، مواظب باش که هیچ گاه نماز را از اوّل وقت آن، تأخیر نیندازى، مگر آنکه ناچار و مجبور شوى؛ و یا آن که داراى عذرى باشى.

پس طبق فرمان امام(علیه السّلام) اذان نماز را گفتم؛ و سپس نماز را به امامت آن حضرت اقامه نمودیم.

بعد از آن که نماز پایان یافت و سلام نماز را دادیم، عرضه داشتم: یابن رسول اللّه! قبلاً خواهشى از شما -در رابطه با مشکلات زندگى خود و عائله ام- کرده بودم؛ و شما نیز وعده‌‌اى به من دادى، که مدّت زیادى از آن وعده سپرى شده است؛ و من سخت در فشار زندگى خود و خانواده‌‌ام مى‌‌‌باشم.

و با توجّه به مشغله‌‌‌هاى بسیارى که شما دارید، نمى‌‌خواهم هر روز مزاحم اوقات گرانبهاى شما گردم، چنانچه ممکن باشد، عنایتى در حقّ من و خانوده‌‌ام بفرمائید.

هنگامى که سخن من پایان یافت، امام(علیه السّلام) تبسّمى نمود؛ و سپس با عصا و چوب دستى خود، مقدارى از خاکهاى روى زمین را محکم سائید.

بعد از آن، حضرت دست مبارک خود را دراز نمود و بر روى آن خاکها زد، پس ناگهان متوجّه شدم که شمش طلائى را برداشت و تحویل من داد و فرمود:

این را بگیر، خداوند متعال در آن، برایت برکت و توسعه عطا گرداند، آن را هزینه زندگى خود و عائله‌‌ات قرار بده.

و سپس حضرت افزود: آنچه را که امروز مشاهده کردى مکتوم و از دیگران مخفى بدار.

ابراهیم بن موسى قزّاز در پایان حکایت اضافه کرد: بعد از آن که شمش طلا را از امام رضا(علیه السلام) دریافت کردم و به منزل آمدم، آن را فروختم و قیمت آن را که حدود هفتاد هزار دینار بود، هزینه زندگى خود و خانواده‌‌ام قرار دادم.

و خداوند متعال به برکت دعاى آن حضرت، به قدرى برکت و توسعه به من عنایت نمود، که یکى از ثروتمندان معروف شهر خراسان قرار گرفتم.

(منبع: اختصاص شیخ مفید: ص 270).

**********************

کشتن ذوالرّیاستین در حمام

مرحوم علىّ بن ابراهیم قمّى از خادم حضرت علىّ بن موسى الرّضا(علیه السلام) -به نام یاسر- حکایت کند:

روزى مأمون -خلیفه عبّاسى- به همراه امام رضا(علیه السلام) و نیز وزیر دربارش -به نام فضل بن سهل معروف به ذوالرّیاستین- به قصد بغداد از خراسان خارج شدند و من نیز به همراه حضرت رضا(علیه السلام) حرکت کردم.

در بین راه، در یکى از منازل جهت استراحت فرود آمدیم. پس از گذشت لحظاتى نامه‌‌اى براى فضل بن سهل از طرف برادرش، حسن بن سهل به این مضمون آمد:

من بر ستارگان نظر افکندم، چنین یافتم که تو در این ماه، روز چهارشنبه به وسیله آهن دچار خطرى عظیم مى‌‌‌‌گردى؛ و من صلاح مى‌‌‌بینم که تو و مأمون و علىّ بن موسى الرّضا در این روز حمّام بروید و به عنوان احتجام یکى از رگهاى خود را بزنید تا با آمدن مقدارى خون، نحوست آن از بین برود.

وزیر نامه را به مأمون ارائه داد و از او خواست تا با حضرت رضا(علیه السلام) مشورت نماید.

وقتى موضوع را با آن حضرت در میان نهادند، امام(علیه السلام) فرمود: من فردا حمّام نمى‌‌روم و نیز صلاح نمى‌‌دانم که خلیفه و وزیرش به حمّام داخل شوند.

مرحله دوّم که مشورت کردند، حضرت همان نظریّه را مطرح نمود و افزود: من در این سفر جدّم رسول خدا(ص) را در خواب دیدم، که به من فرمود: فردا داخل حمّام نرو؛ و به این جهت صلاح نمى‌‌دانم که تو و نیز فضل، به حمّام بروید.

مأمون پیشنهاد حضرت را پذیرفت و گفت: من نیز حمّام نمى‌‌روم و فضل مختار است.

یاسر خادم گوید: چون شب فرا رسید، حضرت رضا(علیه السلام) به همراهان خود دستور داد که این دعا را بخوانند: «نعوذ باللّه من شرّ ما ینزل فى هذه اللّیلة»؛ یعنى از آفات و شرور این شب به خدا پناه مى‌‌‌بریم.

پس آن شب را سپرى کردیم، هنگامى که نماز صبح را خواندیم، حضرت به من فرمود: بالاى بام برو و گوش کن، ببین آیا چیزى احساس مى‌‌‌کنى و صدائى را مى‌‌‌شنوى، یا خیر؟

وقتى بالاى بام رفتم، سر و صداى زیادى به گوشم رسید.

در همین اثناء ناگهان مأمون وحشت زده و هراسان وارد منزل حضرت رضا(علیه السلام) شد و گفت: اى سرور و مولاى من! شما را در مرگ وزیرم، ذوالرّیاستین تسلیت مى‌‌‌گویم، او به حرف شما توجّه نکرد و چون حمّام رفت، عدّه‌‌اى مسلّح به شمشیر بر او حمله کرده و او را کشتند.

و اکنون سه نفر از آن افراد تروریست دستگیر شده اند که یکى از آنها پسرخاله ذوالرّیاستین مى‌‌‌باشد.

پس از آن، تعداد بسیارى از سربازان و افسران و دیگر نیروها -که زیر دست ذوالرّیاستین بودند- به بهانه این که مأمون وزیر خود را ترور کرده است و باید خون خواهى و قصاص شود، به منزل مأمون یورش بردند.

و عدّه‌‌اى هم مشعلهاى آتشین در دست گرفته بودند تا منزل مأمون را در آتش بسوزانند.

در این هنگام، مأمون به حضرت علىّ بن موسى الرّضا(علیهما السلام) پناهنده شد و تقاضاى کمک کرد، که حضرت آن افراد مهاجم را آرام و پراکنده نماید.

لذا امام(علیه السلام) به من فرمود: اى یاسر! تو نیز همراه من بیا.

بدین جهت، از منزل خارج شدیم و به طرف مهاجمین رفتیم، چون نزدیک آنها رسیدیم، حضرت با دست مبارک خویش به آنها اشاره نمود که آرام باشید و متفرّق شوید.

و مهاجمین با دیدن امام رضا(علیه السلام) بدون هیچ گونه اعتراض و سر و صدائى، پراکنده و متفرّق شده و محلّ را ترک کردند؛ و مأمون به وسیله کمک و حمایت حضرت رضا(علیه السلام) سالم و در امان قرار گرفت.

(منبع: اصول کافى : ج 1، ص 490).


 



comment گل نوشته شما ()