سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

سؤالات یهودی از حضرت علی(ع) و مسلمان شدن او
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩٠
 

در ایامی که رسول خدا(ص) از دنیا رفته بود، یک یهودی وارد مدینه شد و سراغ جانشین رسول خدا(ص) را گرفت. سپس این یهودی سؤالاتی را از حضرت علی(ع) می‌‌پرسد که باعث مسلمان شدن او می‌شود.

این جریان زیبا و خواندنی را در ادامه مطلب ملاحظه فرمایید.


نعمانى در کتاب «غیبت» از ابوایوب مؤدّب، از پدرش که معلّم بعضى از فرزندان حضرت صادق(ع) بود روایت کرده که گفت:

روزى که رسول خدا(ص) در مدینه رحلت فرمود، مردى از اولاد حضرت داود که بر دین یهود بود داخل مدینه شد. متوجه شد که کوى و بازار شهر از مردم خالى است.

از شخصی سؤال کرد: چه خبر است که شهر خلوت است؟ به او گفته شد: پیغمبر اسلام رحلت فرموده است.

شخص مزبور گفت: روز رحلت او با آنچه در کتابهاى ما(راجع به روز رحلت پیغمبر اسلام) ثبت شده مطابق است. سپس پرسید: مردم شهر به کجا رفته‏‌‌اند؟

به او گفتند: در مسجد اجتماع کرده‏‌‌اند.

مرد یهودى به مسجد آمد، دید ابوبکر، عمر، عثمان، عبدالرحمن بن عوف و ابو عبیده جراح در مسجدند و تمامى مردم اطراف آنان را گرفته‌‏اند.

مرد یهودى به مسلمانان گفت: راه را بر من باز کنید و مرا به کسى که پیغمبر شما او را جانشین خود قرار داده راهنمایى کنید. مسلمانان او را به ابوبکر هدایت کردند.

مرد یهودى نزد او آمد و گفت: مرى از اولاد داود و بر دین یهود هستم، آمده‏‌‌ام تا از چهار چیز از تو سؤال کنم تا اگر جواب گفتى اسلام اختیار کنم.

ابوبکر گفت: کمى صبر کن. در این هنگام امیرالمؤمنین على(ع) از یکى از درهاى مسجد وارد شد. ابوبکر رو به مرد یهودى نموده گفت: نزد این جوان(یعنى على علیه السّلام) برو و هر چه می‌‌خواهى سؤال کن.

مرد یهودى نزد آن حضرت آمده عرض کرد: على بن ابى طالب تو هستى؟

حضرت فرمود: تو فلانی فرزند فلانی از اولاد داود(پدران او تا حضرت داود را اسم برد) هستى؟

عرض کرد: آرى.

حضرت دست او را گرفته نزد ابوبکر آورد.

یهودى گفت: من از چهار چیز از این جماعت سؤال کردم، مرا به تو راهنمایى کردند. اینک آن چهار چیز را از شما سؤال می‌‌کنم.

حضرت فرمود: سؤال کن.

عرض کرد:

1) اولین حرفى که پیغمبر شما با خدا با آن تکلم کرد، در شبى که او را به آسمانها بردند و از نزد پروردگار متعال مراجعت کرد، چه بود؟

2) آن فرشته‌‌‏اى که در آسمان با پیغمبر شما مزاحمت کرد و بدو سلام نکرد که بود؟

3) آن چهار نفرى که مالک جهنم سرپوش را از آنها برداشت و با پیغمبر صحبت کردند که بودند؟

4) و خبر ده از منزل پیغمبرتان که در کجاى بهشت است؟

حضرت فرمود:

اما اولین کلامى که پیغمبرخدا(ص) بدان تکلم فرمود؛ قول خداى تعالى است: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ‏»(بقره:285)(ایمان آورده است پیغمبر به آنچه فرستاده شده است بسوى او از جانب پروردگارش).

مرد یهودی عرض کرد: منظورم این کلام نیست.

امام(ع) فرمود: کلام رسول خدا(ص) «وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللهِ»(بقره:285)(و تمام مؤمنان به خدا ایمان آوردند).

یهودی عرض کرد: این را نیز نخواستم.

حضرت فرمود: بگذار آن امر پنهان باشد؟

عرض کرد: قانع نمی‌‌شوم تا اینکه مرا خبر دهى که آیا تو همان نیستى(که من براى دیدار او آمده‏‌ام و خداى تعالى در شب معراج درباره‌‏ات با پیغمبر تکلم کرد؟)

حضرت فرمود: اکنون که اصرار دارى پس بدان که وقتى رسول خدا(ص) از نزد پروردگار خویش مراجعت کرد، پیش از آنکه به جایگاه جبرئیل برسد، فرشته‌‌‏اى حضرت را ندا داد و گفت: اى احمد!

رسول خدا فرمود: لبیک(بلى).

گفت: خداى تعالى تو را سلام مى‏‌رساند و مى‌‏فرماید: سلام ما را بر آقا و ولىّ برسان.

پیغمبر فرمود: آقا و ولىّ کیست؟

عرض کرد: «على بن ابى طالب(ع)».

یهودى عرض کرد: به خدا سوگند راست گفتى و من در کتاب پدرم نیز چنین دیده‌‏ام.

على(ع) فرمود: و اما فرشته‌‌‏اى که با رسول‌‌خدا مزاحمت کرد، عزرائیل‏ ملک الموت بود، که از نزد ستمکارى از اهل دنیا برگشته بود، و آن ستمکار حرف بزرگى زده بود که عزرائیل‏ (بواسطه آن حرف) براى خدا غضب کرده بود. در این حال ملک الموت از نزد پیغمبر(ص) گذشت و مزاحمت نموده و حضرت را نشناخت. جبرئیل رو به او کرده گفت: اى ملک الموت! این رسول و حبیب خدا «احمد» است.

ملک الموت برگشت و دامان حضرت را گرفت و شروع به عذر خواهى نموده، عرض کرد: اى رسول خدا به واسطه کلامى که سلطان ستمکارى بر زبان جارى کرد غضبناک شدم و شما را نشناختم؟ حضرت عذر او را قبول کرد.

و اما چهار نفرى که مالک جهنم سرپوش از آنها برداشت پس قصه آنها چنین است که حضرت در آسمانها که عبور مى‏‌‌فرمود به مالک جهنم گذر کرد؛ و او هرگز نخندیده بود.

جبرئیل به مالک گفت: اى مالک! این پیامبر رحمت است.

مالک نگاهى به حضرت نموده تبسم کرد. حضرت به جبرئیل فرمود: به مالک دستور بده سرپوشى از سرپوشهاى جهنم را بردارد.

او سرپوشى برداشت. در این هنگام قابیل و نمرود و فرعون و هامان ظاهر شدند.

همین که نگاهشان به حضرت افتاد گفتند: اى محمد از خدا بخواه که ما را به دنیا برگرداند تا عمل صالح (رفتار نیک) به جا آوریم.

جبرئیل غضب کرد و با پرى از بالهاى خود اشاره کرد، مالک سرپوش را به جاى خود گذارد.

و اما جایگاه پیغمبر در بهشت، پس آن «بهشت عدن» است که خداى تعالى به قدرت (کامله) خود خلق فرموده، و در آن دوازده نفر وصى منزل دارند و بالاى آن منزلى است که «قبّة الرضوان» نام دارد و بالاى قبّة الرضوان منزلى است که «وسیله» نام دارد که در بهشت، مانند ندارد. همان «وسیله» جایگاه پیغمبر است.

مرد یهودى عرض کرد: به خداى یگانه راست گفتى. در کتاب جدّم داود که دست به دست به من رسیده است همین طور ثبت است.

اکنون من شهادت مى‏‌دهم که خدایى جز خداى یگانه نیست، و گواهى مى‏‌دهم که محمد(ص) رسول خدا است و همان کسى است که موسى(ع) به آمدن او بشارت داد، و گواهى مى‌‌‏دهم که وصىّ او و داناى این امّت؛ تو هستى.

سپس حضرت علی(ع) احکام و شرایع دین را به او تعلیم فرمود.

(منبع: الغیبة للنعمانی، ص 99)


 



comment گل نوشته شما ()