سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

دو داستان زیبا از دو معصوم
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
 

به مناسبت میلاد با سعادت پیامبرخدا(ص) و امام صادق(ع) دو داستان زیبا و البته آموزنده از این بزرگواران را تقدیم دوستان عزیز می‌‌کنم.

  • اثر دنیایی کمک نکردن به والدین
  • هدیه امام(ع) به شاعر و نجات از جنّ

اثر دنیایی کمک نکردن به والدین

روزى پیرمردى به همراه فرزندش نزد رسول خدا(ص) شرفیاب شد.

پیرمرد با گریه و زارى عرضه داشت: یا رسول اللّه! من پسرم را بزرگ کردم و هزاران رنج و زحمت برایش متحمّل شدم و از مال و ثروت خود، او را کمک کردم تا آن که مستقلّ و خودکفا گردید، ولى امروز که من ضعیف و ناتوان گشته‌‌ام و تمام اموال و هستى خود را از دست داده ام، او از هر گونه کمکى به من دریغ مى‌‌کند و حتّى لقمه نانى هم به من نمى‌‌دهد.

حضرت رسول(ص) خطاب به فرزند کرد و فرمود: تو در این مورد چه جوابى دارى؟

گفت: یا رسول اللّه! من چیزى زاید بر مخارج خود و عائله ام ندارم.

حضرت به پدر فرمود: اکنون چه مى‌‌گوئى؟

گفت: یار سول اللّه! او داراى چندین انبار گندم و جو و کشمش مى‌‌باشد و نیز کیسه‌‌هائى پر از درهم و دینار دارد.

رسول خدا به فرزند فرمود: چه پاسخى دارى؟

اظهار داشت: یا رسول اللّه! او اشتباه مى‌‌کند، چون من هیچ ندارم.

در این هنگام، پیامبر(ص) خطاب به فرزند کرد و فرمود: از عذاب خداوند بترس و نسبت به پدرت که آن همه براى تو زحمت کشیده است، نیکى و احسان کن.

پسر گفت: یا رسول اللّه! من چیزى ندارم.

حضرت فرمود: این ماه از بیت المال به او کمک مى‌‌کنیم؛ ولى از ماه آینده باید پدرت را کمک نمائى و به یکى از اصحاب خود به نام اُسامة بن زید دستور داد تا صد درهم به آن پیرمرد بپردازد.

در پایان ماه، پدر دو مرتبه به همراه پسر خود نزد رسول خدا آمد وعرضه داشت: یا رسول اللّه! فرزندم چیزى به من نداد و پسر همچنین گفت: من چیزى ندارم.

حضرت به فرزند اشاره نمود: که تو داراى ثروت بسیارى هستى؛ ولى با این برخوردى که نسبت به پدرت دارى، همین امروز فقیر و تهى دست خواهى شد.

همین که فرزند از نزد حضرت برگشت، متوجّه شد که داد و فریاد افرادى که در همسایگى انبارهاى آذوقه او هستند، بلند است.

و هنگامى که چشمشان به پسر پیرمرد افتاد فریاد زدند: بوى گندیده انبارهاى تو به همه ما اذیّت و آزار مى‌‌رساند.

و او را مجبور کردند تا اجناس فاسد شده انبارهایش را تخلیه کند؛ او نیز چندین کارگر گرفت و با پرداخت پولى بسیار، آن اجناس فاسد شده را در بیابان هاى شهر تخلیه کرد.

و چون به کیسه‌‌هاى طلا و نقره‌‌ی اندوخته شده مراجعه کرد، آنها را چیزى جز سنگ و ریگ ندید و تمام زندگى و ثروت او تباه گردید وسخت در تنگ دستى قرار گرفت، به طورى که حتّى محتاج لقمه نانى براى شام خود گردید و در نهایت مریض و رنجور شد.

سپس حضرت رسول(ص) در رابطه با أداء حقوق والدین چنین فرمود: مواظب باشید که پدر و مادر خود را ناراحت و غضبناک نکنید و راضى نباشید که آنان نیازمند و محتاج گردند؛ وگرنه بدانید که غیر از عذاب دنیا نیز در قیامت به عقاب دردناک الهى مبتلا خواهید شد.

(منبع: تفسیرالبرهان2: 194).

 

هدیه امام(ع) به شاعر و نجات از جنّ

امام کاظم(ع) حکایت نمود: روزى پدرم امام جعفر صادق(ع) در بستر بیمارى خوابیده بود، و من کنار بالین آن حضرت نشسته بودم، که یکى از شعراء به نام أشجع سلمى به دیدار پدرم آمد.

أشجع پس از آن که وارد اتاق شد، کنار بستر پدرم نشست و در فکر و اندوه فرو رفت.

پدرم امام صادق(ع) خطاب به او کرد و فرمود: اى أشجع! به چه مى‌‌اندیشى؛ و براى چه این قدر غمگینى، خواسته‌‌ات را بگو؟

أشجع در مدح و ثناى حضرت، همچنین براى شفا و بهبودى آن بزرگوار دو بیت شعر سرود. پس از آن پدرم به یکى از غلامان خود فرمود: چه مقدار پول باقى مانده است؟

غلام گفت: چهارصد درهم.

حضرت فرمود: آنها را به أشجع بده. همین که شاعر هدیه حضرت را گرفت، تشکّر کرد و رفت.

پدرم فرمود: او را باز گردانید، وقتى أشجع بازگشت، گفت: اى سرور و مولایم! آنچه مى‌‌خواستم به من دادى و مرا بى نیاز نمودى، پس چرا مرا برگرداندى؟

حضرت فرمود: پدرم از پدران بزرگوارش، از پیغمبر خدا(ص) نقل فرمود: بهترین هدیه، آن است که ماندگار باشد؛ و آنچه را دادم، ناچیز بود؛ این انگشتر را نیز بگیر و موقع نیاز آن را بفروش.

أشجع گفت: یابن رسول اللّه! مرا تأمین و بى نیاز نمودى؛ ولى من مسافرت‌‌هاى زیاد و طولانى مى‌‌روم؛ و در بعضى مواقع وحشت مرا فرا مى‌‌گیرد، چنانچه ممکن باشد، دعائى را به من بیاموز تا از برکت آن در امان باشم؟

حضرت در همان حالتى که قرار داشت، فرمود: هرگاه وحشت کردى، دست راست خود را روى سر بگذار و با صداى بلند این آیه را بخوان:

«أَ فَغَیْرَ دینِ اللَّهِ یَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ» (آل عمران:83).

سپس راوى از قول أشجع افزود، که گفت: چون از حضرت خداحافظى کردم و به سفرى که در پیش داشتم، رفتم، در مسیر راه در بیابانى ترسناک قرار گرفتم و صداى وحشتناکى را شنیدم که گفت: او را دست گیر کنید.

و من فورا آن دعاى حضرت را خواندم، آن گاه صدائى را شنیدم که گفت: چگونه او را بگیریم؛ و حال آن که ناپدید گشته است؛ و در نتیجه سالم و صحیح از آن بیابان گذر کردم.

(منبع: بحارالانوار47: 310).


 



comment گل نوشته شما ()