سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

میر فندرسکی و حکایات او
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
 

داستانهایی بسیار زیبا و خواندنی از « میرفندرسکی » را در ادامه مطلب بخوانید.


بیوگرافی:

ابوالقاسم فندرسکی، معروف به میرفندرسکی(970-1050ق/1563-1640م) حکیم و دانشمند دوره صفوی و از استادان بنام مکتب اصفهان است. پدران او از بزرگان سادات أسترآباد بودند و جدّش میرصدرالدین در ناحیه فندرسک از قرای أسترآباد صاحب املاکی بود و بعد از جلوس شاه عباس اول(966ق) به دربار او پیوست. پدرش میرزابیک نیز در دستگاه شاه عباس خدمت می‌‌کرد و مورد تکریم بود.

حکایات:

علّت لعنت شیعه بر معاویه

میرفندرسکی در أثنای سیاحتش در هندوستان، پادشاه آنجا از او تقاضای دیدار می‌کند.

میرفندرسکی از سنّی بودن سلطان مطلع بود. لذا شرط دیدار را منوط به این دانست که در هنگام ملاقات و نشست، بحثی از مذهب نشود. سلطان پذیرفت.

پس از ساعتی سلطان از میرفندرسکی پرسید: چرا شیعیان معاویه را لعنت می‌کنند.

میرفندرسکی پاسخ داد: پاسخ شما را بشرطی می‌دهم که جواب سؤالم را بدهید.

آنوقت میر سؤالش را مطرح کرد و پرسید: اگر علی و معاویه اراده قتال(جنگ) داشتند و تو می‌بودی و هر یک تو را برای جنگ می‌طلبیدند، از کدام اطاعت می‌کردی؟

سلطان گفت: نظر بر اینکه «علی» بالاجماع(به اتفاق همه مسلمین) خلیفه است و مخالفت با او کفر است، حکم او را اطاعت می‌کردم.

بعد پرسید: اگر معاویه خود به مقاتله می‌آمد و مبارز می‌طلبید و علی تو را به مبارزه با او امر می‌کرد، چه می‌کردی؟

سلطان جواب داد: مخالفت با علی کفر است، اطاعت می‌کردم.

سید پرسید: بعد از مقاتلت با معاویه، اگر او تیغ حواله می‌کرد، تن به کشتن می‌دادی یا از جهاد فرار می‌کردی و یا تو نیز تیغ بر او می‌کشیدی؟

سلطان گفت: در کشتن او سعی می‌کردم.

میر گفت: پس این امر را اطاعت می‌دانستی یا معصیت؟

سلطان جواب داد: چون به امر علی بود اطاعت می‌دانستم.

میرفندرسکی گفت: تو «سعی در کشتن معاویه» را اطاعت می‌دانی، آنوقت از من سؤال می‌کنی که چرا لعنتش می‌کنیم؟!!

*******************

پیامبرخدا(ص) سایه نداشت

میرفندرسکی در هنگام سیاحت در هندوستان، پادشاه هند از او ملاقات نمود و مسائل زیادی سؤال کرد.

از جمله گفت: شنیده‌ام که یکی از مختصات پیغمبر اکرم(ص) این است که او را سایه نبود!؟

سید گفت: آری، خدا را نیز سایه نبوده است.

شاه خجل شد.

[علت جواب سید و خجالت شاه؛ این بود که درباریان و متملقین شاه؛ او را «ظِلّ الله» می‌‌گفتند، یعنی سایه خدا! و سید در واقع به او کنایه زد که تو نباید خود را سایه خدا بنامی.]

*******************

خراب شدن پرستش‌‌گاه بت پرستان در هندوستان با دعای ایشان

هنگامی که وی به یکی از شهرهای هندوستان(در ایام سیاحت) رفت، اهالی آن شهر بت پرست بودند.

میر به پرستش‌‌گاه بزرگ شهر درآمد. با بزرگان آنها به گفت وگو پرداخت و آنها را از بت پرستی باز داشت و به اسلام فراخواند.

انواع دلایل و براهین از دو سو بیان گشت.

در نهایت دو طرف به آزمون عملی تن دادند.

میرفندرسکی ادامه‌‌ی دیدار را به فردا انداخت و خودش شب را به راز و نیاز پرداخت.

فردای آن روز به سوی پرستش‌‌گاه به راه افتاد. زنان و مردان گرد هم آمده بودند و غوغایی برپا بود.

میر به پرستش‌‌گاه وارد و به بالای بام رفت. با صدای بلند اذان گفت.

با اذان او همه ارکان برج و باروی پرستش‌‌گاه به تکان در آمد.

پس از اذان، از بام به زیر آمد و وارد پرستش‌‌گاه شد.

در میان بت ها رو به قبله‌‌ی حقیقی با فروتنی نماز ظهر و عصر بپاداشت. سجده شکر به جا آورد و از پرستش‌‌گاه بیرون آمد.

هنوز چند گامی از آن دور نشده بود که آنجا فرو ریخت و بعد هم طوفانی به پاخاست و خاک آن را با خود برد. دیگر در آن شهر اثری از پرستش‌‌گاه بر جا نماند.

پس از این واقعه، تمامی اهالی به اسلام گرویدند و از خوبان و نیکان گشتند.

پس از درگذشت میرفندرسکی، برخی از مرتاضان هند به باور آن که بدن او کیمیا بوده است به اصفهان آمدند تا نبش قبر کنند و بدن او را درآورده به هند ببرند.

سرپرست گورستان میر، شبانگاهان میر را در خواب می‌‌بیند و میر او را درباره انگیزه هندوان، آگاه می‌‌کند.

چون سپیده دم زد، سرپرست گورستان، بزرگان را خبر می‌‌کند و راز خواب و انگیزه مرتضان را به آنها باز می‌‌گوید.

با کوشش تمام و همکاری بزرگان، مقدار معیّنی از پیرامون گور را از پهنا و درازا و ژرفا کنده و داخل آن را قیراندود کردند و سدّی چون سد سکندر از قیر ساختند و این خبر به گوش همگان رسید.

*********************

بی هوش شدن «میرداماد» با تصرّف «میرفندرسکی»

روزی میرداماد(رحمة‌اللّه‌‌‌علیه) در مدرسه درس می‌داد. ناگهان روی منبر حالت اغما به ایشان دست داد و بی‌هوش شد.

او را به منزل بردند، یک هفته گذشت. همه أطبا شهر به عیادتش آمدند، ولی او به هوش نیامد.

به شاه عباس خبر دادند.

شاه عباس مرحوم شیخ بهایی(رحمة‌اللّه‌‌علیه) را خواست و استدعا کرد بروید و از ایشان عیادت کنید.

مرحوم شیخ بهایی به عیادت میرداماد آمدند و نبض ایشان را گرفت.

سپس نزد شاه عباس برگشت و فرمود: ایشان مزاجا سالم می‌باشند، ولی شخص بزرگی در ایشان تصرف کرده و ایشان را به این حال درآورده است.

شاه عباس برای حل مشکل، از شیخ بهایی درخواست می‌کند که آن شخص بزرگ را پیدا کند.

مرحوم شیخ برمی‌گردد و از خادم مدرسه، از واردین روز شنبه پرس و جو می‌کند.

خادم شرح می‌دهد که چند نفر آمدند و مدتی ایستادند و صحبت‌های میرداماد را گوش کردند و از مدرسه که خارج شدند، ایشان به این حالت درآمد.

مرحوم شیخ بهایی نشانی‌های بیشتری از خادم گرفته و رفتند و در تخت پولاد مشغول جستجو شدند و به میرفندرسکی(رحمة‌‌اللّه‌‌علیه) برخوردند و دیدند نشانی‌ها بر ایشان تطبیق می‌کند.

بعد از سلام و عرض ارادت، عرض کردند: این سید، چه تقصیر داشته که شما او را ادب نموده‌‌اید؟

جناب میرفندرسکی فرمودند: من مدتی حرف‌‌‌های او را گوش کردم. او کلا از عذاب و قهّاریت خدا سخن می‌گفت و این سبب می‌شد که مردم از خدا ناامید و دور شوند و حال آنکه همه انبیا آمده‌‌‌اند که مردم را به خدا نزدیک کنند.

در قرآن هر آیه عذاب که آمده، یک آیه رحمت بعد از آن نازل شده است. «نَبِّئْ عِبادی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحیمُ»؛(حجر:49) به بندگانم اطلاع بده که من، خداوندی بسیار آمرزنده و مهربانم.

مرحوم شیخ بهایی فرمودند: خانواده سید که تقصیر ندارند و خیلی در ناراحتی به سر می‌برند.

میرفندرسکی فرمود: بروید، خوب شد. مرحوم شیخ بهایی که برگشتند، دیدند میرداماد به حال آمده و نشسته است.

 

منابع:

روضات الجنات.

گلشن ابرار.

کتاب الخزائن.


 



comment گل نوشته شما ()