سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

پاسخ زیبای آهنگر برای اوضاع بد زندگی
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
 

گاهی مواقع برخی از مؤمنان در زیرو بم زندگی و بالا و پایین‌‌های آن، روحیه خود را از دست می‌‌دهند و از شدت مشلات و گرفتاریها، آه از نهادشان بر می‌‌آید.

شاید خواندن این داستان زیبا، تحمّل سختیهای دنیا را برای ما آسانتر کند...


آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.

سال‌‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری در زندگی‌‌اش، اوضاع درست به نظر نمی‌‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌‌ای مرد خداترسی شوی، زندگی‌‌ات بدتر شده است. نمی‌‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌‌ای، زندگی‌‌ات بهتر نشده است».

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد. سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌‌دانی چطور این کار را می‌‌کنم؟

اول تکه‌‌ی فولاد را به اندازه‌‌ی جهنم حرارت می‌‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌‌رحمی، سنگین‌‌ترین پتک را بر می‌‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌‌گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌‌کند و رنج می‌‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:  گاهی فولادی که به دستم می‌‌رسد، نمی‌‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌‌اندازد. می‌‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌‌های کارگاه می‌‌اندازم.

باز آهنگر مکث کرد و بعد ادامه داد: می‌‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است: «خدای من، از آنچه برای من خواسته‌‌‌ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌‌خواهی به خود بگیرم. به هر روشی که می‌‌پسندی ادامه بده؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌‌های فولادهای بی‌‌فایده پرتاب نکن».


 



comment گل نوشته شما ()