سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

مصادره فدک و پیامدهاى آن‏
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

همه ما مطالبی را در مورد «فدک و غصب آن از حضرت زهرا(س)» شنیده‌‌ایم. اما اینکه این غصب به چه نحو بود و چه آثاری داشت،‌شاید بی خبر باشیم. این مطلب که تقریبا قریب به اتفاق آن از منابع اهل سنّت است، به این موضوع می‌‌پردازد. امیدوارم از خواندن آن بهره کافی ببرید.


مصادره فدک و تکذیب حضرت زهرا(علیهاالسّلام)

یکى از رخدادهاى مهمّى که پس از رحلت پیامبر خدا(ص) در رابطه با خاندان آن حضرت(علیهم‌‌السّلام) رخ داد، مصادره فدک بود که ملک شخصى حضرت زهرا(علیها‌‌السّلام) محسوب مى‏‌شد. از مهم‏ترین پیامدهاى این رفتار، تکذیب دختر پیامبر خدا(ص) بود.

به اعتقاد ما، تکذیب حضرت زهرا(علیها‌‌السّلام) و نپذیرفتن سخن او، خود به تنهایى، یکى از بزرگترین مصیبت‏ها است(1).

ماجراى فدک تنها مسئله مِلک و زمین نیست، بلکه مسئله ظلم به حضرت زهرا(علیها‌‌السّلام)، تضییع حق و عدم احترام به او، بلکه فراتر از آن، مسئله اذیّت، تکذیب و به خشم آوردن اوست. اکنون خلاصه ماجرا را - آن سان که در کتاب‏هاى مهم و معتبر آمده است- از چند محور بازگو مى‏‌نماییم.

فدک ملک حضرت زهرا(علیها‌‌السّلام) بود

فدک در زمان رسول خدا(ص) مِلک حضرت زهرا(علیها‌‌السلام) بود و آن حضرت(ص) در دوران حیات خود، فدک را به فاطمه(علیها‌‌السّلام) بخشیده بود و این مطلب، در کتاب‏هاى شیعه و سنّى دیده مى‏‌شود.

روایات این بخش را از کتاب‏هاى اهل سنّت نقل مى‏‌نماییم:

بزّار، ابو یَعلى، ابن ابى حاتِم و ابن مُردَوَیْه اینگونه نقل مى‏‌کنند که ابو سعید خُدرى گوید:

هنگامى که آیه «وَآتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ»(2) نازل شد، رسول خدا(ص)، فاطمه(علیها‌‌السلام) را فرا خواند و فدک را به وى بخشید.

این حدیث از ابن عبّاس نیز روایت شده است، مى‏‌توانید آن را به روایت از این بزرگان و محدّثان در کتاب الدر المنثور ببینید(3). همچنین حاکم، طَبَرانى، ابن النجار، هیثمى، ذهبى، سیوطى، متّقى هندى و دیگران نیز از راویان این حدیث محسوب مى‏‌شوند.

ابن ابى حاتِم این حدیث را در تفسیرش روایت مى‏‌کند، تفسیرى که ابن تیمیّه در کتاب منهاج السنّه آن را خالى از هر حدیث جعلى مى‏‌داند(4).

بسیارى از علما و بزرگان اهل سنّت اقرار دارند که فدک در زمان حیات رسول خدا(ص)، مِلک فاطمه(علیها‌‌السلام) بوده و به عنوان عطیّه‏اى از سوى رسول خدا(ص) به فاطمه زهرا(علیها‌‌السلام) شناخته مى‏‌شده است.

سعدالدین تفتازانى و ابن حَجَر مکّى از آن جمله‏اند.

ابن حَجَر مکّى در الصّواعق مى‏‌نویسد: «إنّ أبابکر انتزع من فاطمة فدکاً»(5)؛ «ابوبکر فدک را از فاطمه گرفت».

از این رو، فدک در دست حضرت زهرا(علیها‌‌السلام) بود و ابوبکر آن را گرفت.

چرا؟ و به چه دلیل؟

فرض مى‏‌کنیم که ابوبکر نمى‏‌دانست که فدک، مِلک زهرا(علیها‌‌السلام) بوده است و رسول خدا(ص) آن را به ایشان بخشیده و وى را مالک فدک قرار داده است، آیا پیش از گرفتن فدک از فاطمه زهرا(علیها‌‌السلام) نبایستى در این باره از وى سؤال کند؟

چرا شهادت شهود پذیرفته نشد؟

اگر ابوبکر نمى‏‌دانست که فاطمه(علیها‌‌السلام) مالک فدک است، آیا نمى‏‌بایست شهادت شهود را مى‏‌پذیرفت؟

هر چند به اتّفاق همه، در این شرایط، خواستن شاهد خلاف قاعده عرفى، فقهى و حقوقى «ید» است؛ امّا با فرض این که او بتواند شاهد بخواهد، تاریخ گواه است که امیر مؤمنان على(علیه السلام) بر مالکیّت فاطمه(علیها‌‌السلام) شهادت داده است؛ پس چرا نباید شهادت او پذیرفته شود؟

در کتب اهل سنّت براى دفاع از ابوبکر در این مسئله گفته‏اند:

«لعلّه کان من اجتهاده عدم قبول الشاهد الواحد، وإن کان یعلم بصدق هذا الشاهد»؛(6) «شاید از اجتهاد ابوبکر این بوده است که شهادت یک شاهدِ تنها را نپذیرد، گرچه علم به راستگویى این شاهد داشته باشد».

امّا مى‏‌بینیم که رسول خدا(ص) در ماجراى «خزیمه ذو الشّهادتَین»، شهادت یک شاهدِ تنها را پذیرفته است و این مطلب در کتاب‏هاى شیعه و سنّى آمده است(7).

افزون بر این، در روایتى آمده است که پیامبر خدا(ص) در قضیّه‏اى که تنها شاهد آن، عبداللَّه بن عمر بوده است، شهادت او را پذیرفته است. این روایت در صحیح بُخارى نقل شده است(8).

ابن اثیر در جامع الأُصول مى‏‌گوید: رسول خدا(ص) به گواهى شاهدِ تنها- که عبداللَّه بن عمر بود-، قضاوت کرده است(9).

آیا در نظر ابوبکر، على(علیه السّلام) از عبداللَّه بن عمر کمتر است؟

داورى با سوگند

فرض مى‏‌کنیم که ابوبکر مى‏‌تواند در ملکیّت حضرت زهرا(علیها‌‌السلام) تردید کند و فرض مى‏‌کنیم که به گواهى على(علیه السّلام) نیز شک کند؛ چرا از فاطمه(علیها‌‌السلام) نمى‏‌خواهد که سوگند یاد کند تا سوگند او در کنار شهادت على(علیه السّلام) قرار گیرد و مطلب تمام شود؟

این در حالى است که ما مى‏‌دانیم رسول خدا(ص) بارها به شاهد و سوگند قضاوت کرده است. چنانکه در صحیح ابوداود(10) و صحیح مُسلم(11) روایت شده است؛ بلکه قضاوت به شاهد و سوگند را جبرئیل براى پیامبر خدا(ص) آورده است و این نوع قضاوت، در کتابُ الخلافه کنز العمّال موجود است.

صاحب المواقف و شارح آن، در توجیه رفتار ابوبکر مى‏‌گویند:

«لعلّه لم یَرَ الحکم بشاهد و یمین»؛(12) «شاید ابوبکر حکم شاهد و قَسَم را قبول نداشت».

در پاسخ مى‏‌گوییم: اگر چنین باشد، پس باید خود ابوبکر سوگند یاد مى‏‌کرد؛ پس چرا سوگند یاد نکرد؟ و حال آن که فاطمه(علیها‌‌السلام) همچنان مِلک خود را مطالبه مى‏‌نمود.

همه این مواردى که مطرح شد، بدون در نظر گرفتن عصمت حضرت زهرا و حضرت على(علیهماالسلام) است و بررسى مسئله، به عنوان یک موضوع حقوقى بیان شد، پس باید تمام موازین حقوقى، که در کتاب‏هاى قضایى ذکر شده‏اند، بر آن منطبق باشد.

همچنین در این ماجرا، امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) و نیز امّ ایمن- که رسول خدا(ص) به بهشتى بودن او گواهى داده بود(13)- نیز شهادت داده‌‏اند، امّا شهادت آن‏ها نیز پذیرفته نشد.

دو قضیّه مشابه و حکم متفاوت

اکنون این قضیّه را در شکل دیگرى بحث مى‏‌نماییم و مى‏‌گوییم:

اگر به فرض مُحال، بپذیریم که فاطمه و اهل بیت(علیهم‌‌السلام) معصوم نیستند و فاطمه(علیها‌‌السلام) نیز پاره تن رسول خدا(ص) نیست و فدک هم در زمان حیات رسول خدا(ص) در دست او نبوده است، در این مطلب که ایشان یکى از بزرگان صحابه بوده است، شکّى نیست.

بى‏تردید آن حضرت(علیها‌‌السلام) مانند یکى از صحابه است، ولى مى‏‌بینیم که در قضیّه‏اى کاملًا مشابه که درباره یکى دیگر از صحابه رخ داده است، ابوبکر سخن آن صحابى را مى‏‌پذیرد و او را تصدیق مى‏‌کند و به سخنش ترتیب اثر مى‏‌دهد؛ در حالى که به سخن حضرت زهرا(علیها‌‌السلام) وقعى نمى‏‌نهد؟!

بُخارى و مُسلم از جابر بن عبداللَّه انصارى روایت کرده‏اند که هنگامى که اموال بحرین را نزد ابوبکر آوردند، جابر نزد او بود و به او گفت: رسول خدا(ص) به من فرموده بود: هرگاه اموال بحرین بیاید، مقدارى از آن را به تو مى‏‌بخشم. ابوبکر به جابر گفت: برو هر اندازه که پیامبر به تو وعده داده بود، بردار(14).

آرى، رسول خدا(ص) در قید حیات نیست، جابر ادّعا مى‏‌کند که رسول خدا(ص) به او وعده داده است که: «اگر اموال بحرین بیاید، فلان مقدار به تو مى‏‌دهم». حال که اموال بحرین رسیده است، ابوبکر جانشین رسول خدا(ص) شده است؛ و فقط با شنیدن ادّعاى جابر، سخن او را تصدیق مى‏‌کند، به گفته او ترتیب اثر مى‏‌دهد و مقدارى را که ادّعا مى‏‌کند، به او مى‏‌پردازد.

توجیه واقعه

در این ماجرا -که در صحیح بُخارى و مُسلم آمده است- دقّت کنید و ببینید که شارحان صحیح بُخارى، چگونه کار ابوبکر را در پذیرش ادّعاى آن صحابى درباره وعده رسول خدا(ص) به او-آن هم بدون مطالبه هیچ شاهد و سوگندى در ادّعایش- توجیه مى‏‌کنند:

الف- کرمانى در کتاب الکواکب الدرارى فى شرح صحیح البُخارى که یکى از مشهورترین شرح‏هاى بُخارى است، مى‏‌گوید:

«وأمّا تصدیق أبی بکر جابراً فی دعواه، فلقوله صلّى اللَّه علیه وسلم: من کذب عَلَیّ متعمداً فلیتبوّأ مقعده من النار»، فهو وعید، ولا یُظنّ بأنّ مثله- مثل جابر- یقدم على‏ هذا»؛(15) «تصدیق جابر در این ادّعایش از سوى ابوبکر، به دلیل سخن پیامبر(ص) بوده است که فرمود: «هر کس از روى عمد بر من دروغ ببندد، آتش را جایگاه خویش ساخته است» و این یک وعده عذاب است و گمان نمى‏‌رود که کسى چون جابر، اقدام به چنین کارى کند».

شما که گمان نمى‏‌کنید جابر اقدام به چنین کارى کند و به رسول خدا(ص) دروغ ببندد، بلکه بر عکس گمان مى‏‌کنید که او در ادّعایش صادق باشد، چرا درباره حضرت زهرا(علیها‌‌السلام)- فقط به عنوان یک صحابى همانند دیگر صحابه- چنین گمانى را ندارید؟

ب- ابن حَجَرعسقلانى در فتح البارى مى‏‌گوید:

«وفی هذا الحدیث دلیل على‏ قبول خبر الواحد العدل من الصحابة، ولو جرّ ذلک نفعاً لنفسه»؛(16) «این حدیث دلیلى است بر این که سخن صحابى عادل به صورت انفرادى باید مورد قبول باشد، گرچه این سخن سودى براى او در پى داشته باشد».

پس، این توجیه، بر قبول سخن او دلالت مى‏‌کند؛ چرا که ابوبکر از جابر، شاهدى بر صحّت ادّعایش نخواسته است؛ امّا این برخورد کجا و برخورد او با زهرا(علیها‌‌السّلام) که مى‏‌گفت: «رسول خدا(ص) فدک را به او بخشیده است و فدک را مِلک او قرار داده است»، کجا؟!

ج- عینى در کتاب عمدة القارى فى شرح صحیح البُخارى مى‏‌گوید:

«إنّما لم یلتمس شاهداً منه- أی‏من جابر- لأنّه عدل، بالکتاب والسنّه، أمّا الکتاب فقوله تعالى‏: «کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ»(17) وقوله تعالى‏: «وَکَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً»(18) فمثل جابر إنْ لم یکن من خیر أُمّة فمن یکون؟ وأمّا السنّه، فلقوله صلّى اللَّه علیه وسلم: «من کذب عَلَیّ متعمداً»... ولا یظنّ بمسلم فضلًا عن صحابی أنْ یکذب على‏ رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه وسلم متعمّداً»؛(19) «چون جابر به دلیل قرآن و سنّت «عادل» است، پس ابوبکر هم از او شاهد نخواسته است، دلایل قرآنى نیز بر این، حکم مى‏‌کند؛ آن‏جا که مى‏‌فرماید: «کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ» و یا در آیه دیگر که مى‏‌فرماید: «وَکَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً».

بنا بر این، اگر کسى چون جابر از «خَیْرَ أُمّةٍ» نباشد، پس چه کسى چنین است؟ و دلیل از سنّت هم روایتى است که رسول خدا(ص) فرموده است: «هر کس از روى عمد بر من دروغ ببندد، جایگاه خود را آتش قرار داده است».

بنا براین، گمان نمى‏‌رود مسلمانى از روى عمد به رسول خدا(ص) دروغ ببندد، تا چه رسد به یک صحابى».

چگونه ابوبکر، جابر را در ادّعایش تصدیق مى‏‌کند، ولى حضرت زهرا(علیها‌‌السلام) را در ادّعایش تصدیق نمى‏‌کند؟

آیا حضرت زهرا(علیها‌‌السلام) کمتر از جابر است؟

آیا او از مصادیق «خَیْرَ أُمَّةٍ» به شمار نمى‏‌رود؟

آیا گمان مى‏‌رود که ایشان به رسول خدا(ص) دروغ ببندد؟ در حالى که شما نسبت به هیچ مسلمانى- تا چه رسد به یک صحابى- چنین گمانى ندارید.

فرق بین ادّعاى جابر و ادّعاى فاطمه(علیها‌‌السلام)- با صرف نظر از همه مقاماتش و تنها بر این اساس که وى نیز یکى از صحابه است- چیست؟

چرا ادّعاى جابر پذیرفته مى‏‌شود؟

چگونه خبر واحد، آن‏جا حجّت مى‏‌شود؟

چرا ادّعاى فاطمه(علیها‌‌السلام) با وجود قاعده «ید» و شاهدهاى متعدّد پذیرفته نمى‏‌شود، امّا ادّعاى جابر بدون هیچ شاهد و قَسَمى پذیرفته مى‏‌شود؟!

بنابراین، در وراى این قضیّه، موضوع دیگرى وجود دارد... .

مطالبه فدک به عنوان ارث

فاطمه(علیها‌‌السلام) ناامید به خانه برمى‏گردد...؛ آن‏گاه روزى دیگر مى‏‌آید تا فدک و دیگر اموال بازمانده از رسول خدا(ص) را به عنوان ارثِ پدرش مطالبه نماید.

فدک از سرزمین‏هایى بود که رسول خدا(ص) براى تصرّف آن‏ها، لشکرکشى نکرده بود؛ و چنین سرزمین‏هایى به اتّفاق همه علما از آنِ شخص رسول خدا(ص) است و دیگر مسلمانان، هیچ گونه سهمى در آن ندارند. از سوى دیگر، هر مال و حقّى که از مسلمانى پس از مرگ او بماند، از آنِ ورثه اوست و- به اتّفاق نظر- حضرت زهرا(علیها‌‌السلام) نزدیک‏ترین وارث پیامبر(ص) است؛ لذا آن حضرت(علیها‌‌السلام) وقتى با تکذیب ادّعاى مالکیّت فدک مواجه مى‏‌شود، آن را به عنوان میراث مطالبه مى‏‌فرماید.

آن‏چه بیان شد، چهار مقدّمه بود که به طور مرتّب و پى در پى آورده شد.

قضیّه ذیل را بُخارى و مُسلم از عایشه روایت کرده‏اند. ما روایت بُخارى را نقل مى‏‌کنیم:

عایشه گوید: «إنّ فاطمة(علیها‌‌السلام) بنت النبی أرسلت إلى أبی بکر تسأله میراثها من رسول اللَّه(ص)، ممّا أفاء اللَّه علیه بالمدینة وفدک وما بقی عن خمس خیبر، فقال أبوبکر: إنّ رسول اللَّه قال: «لا نورّث ما ترکناه صدقة»، إنّما یأکل آل محمّد فی هذا المال، وإنّی واللَّه لا أُغیّر شیئاً من صدقة رسول اللَّه عن حالها التی کان علیها فی عهد رسول اللَّه، ولأعلمنّ فیها بما عمل به رسول اللَّه. فأبى أبو بکر أن یدفع إلى فاطمة منها شیئاً، فوجدت فاطمة على أبی بکر فهجرته، فلم تکلّمه حتّى‏ توفّیت، وعاشت بعد النبی ستّة أشهر، فلمّا توفّیت دفنها زوجها علی لیلًا ولم یؤذن بها أبا بکر وصلّى علیها...»؛(20)

«فاطمه، دختر رسول خدا براى ابوبکر پیغام فرستاد و اموال «فى‏ء» موجود در مدینه، فدک و آن‏چه از خمس خیبر مانده بود را به عنوان میراث باقى مانده از رسول خدا(ص)، مطالبه کرد. ابوبکر در پاسخ گفت که رسول خدا(ص) گفته است: «ما ارث نمى‏‌نهیم، هر چه از ما بماند، صدقه است»؛ آل محمّد فقط مى‏‌توانند از آن مال استفاده کنند؛ به خدا سوگند! چیزى از صدقه‏اى را که رسول خدا قرار داده و در زمان خود او بوده است، تغییر نمى‏‌دهم و درباره آن‏ها همانگونه رفتار خواهم کرد که رسول خدا رفتار مى‏‌کرد.

ابوبکر از این که چیزى از آن اموال را به فاطمه(علیها‌‌السلام) بدهد، خوددارى کرد.

فاطمه(علیها‌‌السلام) بر ابوبکر خشم گرفت و او را ترک کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت. او بعد از پیامبر، شش ماه زندگى کرد و هنگامى که فوت کرد، همسرش على، شبانه بر او نماز خواند، او را دفن کرد و ابوبکر را خبر ننمود».

ماجراى مطالبه فدک به عنوان ارث، از سوى حضرت زهرا(علیها‌‌السّلام)، از موضوعاتى است که در طول تاریخ و از زمان‏هاى قدیم محور نگارش کتاب‏هاى زیادى بوده است و خطبه حضرت زهرا(علیها‌‌السّلام) در این باره، خطبه‏اى جاودانى است که بر پیشانى روزگار خواهد ماند.

در این جا نیز پرسش‏هایى مطرح است:

- چگونه گفته‌‌ی ابى سعید و ابن عبّاس، شهادت على و حسنین(علیهم‌‌السلام) و سخن دیگران درباره این که رسول خدا(ص) فدک را به فاطمه(علیها‌‌السلام) بخشیده است، پذیرفته نمى‏‌شود، ولى سخن ابوبکر که به تنهایى مى‏‌گوید: «پیامبران ارث نمى‏‌نهند» پذیرفته مى‏‌شود؟

- چرا سخن آن همه صحابى بزرگ، بر سخن یک تن ترجیح داده مى‏‌شود؟

آرا و نظریّات علما را در این زمینه ملاحظه کنید، نظریّات آن‏ها متفاوت و کلماتشان به طور جدّی مضطرب است.

آن‏ها از توجیه این مطلب درمانده شده‏اند، مهم‏ترین چیزى که شاید بتوان گفت این است که مى‏‌گویند: «ابوبکر تنها راوى این حدیث نیست، بلکه این حدیث از متواترات است و ابوبکر فقط آن را روایت کرده است».

نکاتى قابل تأمّل

این نظریه را در قالب چند نکته بررسى مى‌‌‏‌کنیم:

نکته نخست

چرا تا آن زمان، کسى این سخن را از رسول خدا(ص) نشنیده بود؟

چرا کسى آن را نقل نکرده بود؟ و حتّى تا آن لحظه، کسى این روایت را از خود ابو بکر نیز نشنیده بود؟

نکته دوم

چرا تا آن روز، هیچ یک از اهل بیت پیامبر(علیهم‌‌السلام) این حدیث را نشنیده بودند؟ و حتّى وارثان پیامبر از وجود چنین سخنى خبر نداشتند؟ چرا همسران پیامبر(ص) عثمان را نزد ابوبکر فرستادند و سهم ارث خود را مطالبه کردند؟ چرا عثمان این سخن پیامبر را به آن‏ها گوشزد نکرد؟ چرا عثمان نزد ابوبکر رفت و خواسته همسران پیامبر(ص) را به او گفت؟

پس عثمان هم مانند اهل بیت(علیهم‌‌السلام) و همسران رسول خدا(ص) از وجود این حدیث بى‏خبر بوده است.

فخر رازى در این مورد، نکته ظریفى در تفسیرش آورده است؛ او مى‏‌گوید:

«إنّ المحتاج إلى‏ معرفة هذه المسألة ما کان إلّافاطمة وعلی والعبّاس، وهؤلاء کانوا من أکابر الزهّاد والعلماء وأهل الدین، وأمّا أبوبکر، فإنّه ما کان محتاجاً إلى‏ معرفة هذه المسأله، لأنّه ما کان ممّن یخطر بباله أنّه یورّث من الرسول، فکیف یلیق بالرسول أن یبلّغ هذه المسألة إلى‏ من لا حاجة له إلیها، ولا یبلّغها إلى‏ من له إلى‏ معرفتها أشدّ الحاجة؟»؛(21)

«دانستن مسئله ارث پیامبر(ص) مورد نیاز کسى جز فاطمه، على و عبّاس(22) نبوده است و این‏ها خود از بزرگان علما، اهل دین و از زاهدان روزگار بوده‏اند، ولى ابوبکر نیازمند دانستن این مسئله نبوده و به ذهنش هم خطور نمى‏‌کرده است که از رسول خدا(ص) ارث ببرد؛ پس چگونه زیبنده رسول خداست که این مسئله را به کسى که نیازمند آن نیست، بیاموزد و به کسانى که بیشترین نیاز را به دانستن آن دارند، نیاموزد؟».

نکته سوم

از همه این موارد که صرف نظر کنیم، ادّعاى تواتر حدیث، چیزى جز یک ادّعاى دروغ نیست؛ چرا که علماى اهل سنّت، خود تصریح دارند که ابوبکر، تنها ناقل این حدیث است و به همین دلیل، در بحث حجیّت خبر واحد، به عنوان نمونه و مثالى براى خبر واحد، همین خبر را مطرح مى‏‌کنند(23).

افزون بر این، در احادیث دیگر نیز شواهدى بر انفراد ابوبکر در نقل این حدیث، وجود دارد(24)؛ و حتّى متکلّمان نیز اقرار دارند که ابوبکر در نقل این حدیث، منفرد است(25).

نکته چهارم

بى‏تردید، ابوبکر هم از راویان این حدیث نیست؛ حتّى به صورت منفرد؛ بلکه این سخن، حدیثى جعلى است که برخى براى دفاع از ابوبکر ساخته‏اند. ابوبکر در آن ماجرا هیچ جوابى نداشته که ارائه دهد و به این حدیث نیز استدلال نکرده است.

این نکته‏اى است که آن را حافظ عبدالرحمان بن یوسف ابن خَراش گفته است.

او مى‏‌گوید: این حدیث، حدیث باطلى است که مالک بن اوس بن حدثان آن را جعل کرده است و همو، راوى این داستان است.

ابن عَدى در شرح حال حافظ، ابن خَراش(26) مى‏‌نویسد:

«سمعت عبدان یقول: قلت لابن خَراش: حدیث ما ترکناه صدقه؟ قال: باطل، أتّهم مالک بن أوس بالکذب»؛(27) «از عبدان شنیدم که مى‏‌گفت: به ابن خَراش گفتم که درباره حدیث «ما ترکناه صدقه» چه مى‏‌گویى؟ گفت: سخن باطلى است؛ به نظر من، مالک بن اوس آن را ساخته و او دروغگو است».

آرى، به راستى مى‏‌بینید که چگونه محکمات قرآن را با یک حدیث جعلى- که این حافظ بزرگ آن را باطل دانسته است- کنار مى‏‌نهند؟

بنا بر آنچه گفته شد، روشن گردید که ماجراى غصب فدک و تکذیب حضرت زهرا و اهل بیت(علیهم‌‌السلام)، از قضایایى بوده است که پیامبر خدا(ص) از آن خبر داده بود.

به راستى، هنگامى که انسان آزاد، چنین قضایایى را مى‏‌نگارد یا مى‏‌خواند و یا بازگو مى‏‌کند، دلش خون مى‏‌شود؛ امّا اکنون بخشى از قضایایى را که تحقیق و بررسى کرده‏ایم، بازگو مى‏‌نماییم؛ تا به بینش و بصیرت خود و خوانندگان، بیفزایم.

 ****************

پی نوشتها:

1) به راستى که مصیبت بزرگى است. در حالات یکى از فقهاى بزرگ شیعه نقل شده است که در ایّام عزادارى امام حسین(ع)، یکى از سخنرانان در محضر وى، به هنگام ذکر مصیبت این جمله را گفت: «حضرت زینب(علیها السلام) وارد مجلس ابن زیاد شد». او مى‏‌خواست این صحنه را توضیح دهد، که آن فقیه به سخنران اشاره کرد که اندکى صبر کند و بقیّه ماجرا را نخواند؛ سپس فرمود: ما بایستى حقّ این جمله را که «حضرت زینب(علیها السلام) وارد مجلس ابن زیاد شد» به شایستگى أدا کنیم. به راستى مصیبتى ناگوار و بس بزرگ است!

2) إسراء: 26.

3) الدرّ المنثور فى التفسیر بالمأثور: 4/ 177.

4) منهاج السنّه: 7/ 13.

5) الصواعق المحرقة: 31.

6) شرح المواقف: 8/ 356.

7) الکافى: 7/ 401، باب النوادر، من لا یحضره الفقیه: 3/ 108، المجموع: 20/ 223، المبسوط: 16/ 114.

8) صحیح بُخارى: 3/ 143.

9) جامع الأُصول: 10/ 557.

10) صحیح ابى داود: 3/ 419.

11) صحیح مُسلم: 5/ 128.

12) شرح المواقف: 8/ 356.

13) ر. ک: شرح حال او در طبقاتِ ابن سعد، و الإصابه ابن حَجَر: 4/ 432.

14) صحیح بُخارى: 3/ 58، صحیح مُسلم: 7/ 75.

15) الکواکب الدرارى فى شرح البُخارى: 10/ 125.

16) فتح البارى فى شرح البُخارى: 4/ 375.

17) سوره آل عمران: آیه 110.

18) سوره بقره: آیه 143.

19) عمدة القارى فى شرح البُخارى: 12/ 121.

20) صحیح بُخارى: 5/ 82، کتاب المغازی، باب غزوه خیبر، صحیح مُسلم: 5/ 153، کتاب الجهاد والسیر.

21) التفسیر الکبیر: 9/ 210.

22) تذکّر به این نکته ضرورى است که بر اساس فقه جعفرى عمو، در طبقه اول قرارنمى‏گیرد و با وجود اولاد، از برادرزاده‏اش ارث نمى‏‌برد.

23) اگر تردید دارید به منابع ذیل بنگرید: ابن حاجب در المختصر فى علم الأُصول: 2/ 59، فخر رازى در المحصول فى علم الأُصول: 2/ 85، غزالى در المستصفى‏ فى علم الأُصول: 2/ 121، آمدى در الإحکام فى اصول الأحکام: 2/ 75 و 348، بُخارى در کشف الأسرار فى شرح أُصول البزودى و دانشمندان دیگر عامه در کتاب‏هاى اصول فقه همین مطلب را بیان کرده‏اند.

24) براى نمونه بنگرید به: کنز العمّال: 12/ 605 ح 14071.

25) بنگرید: شرح المواقف: 8/ 355 و شرح المقاصد: 5/ 278.

26) درگذشته سال 283 ه ق. او در معایب شیخین، دو جلد کتاب نوشته است. به جهت همین دو جلد کتاب، وى را به شیعه بودن متّهم کرده‏اند؛ این در حالى است که همه کتاب‏هاى عامّه از قول و آراى ابن خَراش در علم حدیث و رجال، پر است. ملاحظه کنید و ببینید که چگونه ذهبى بر او حمله مى‏‌کند و مى‏‌گوید:

به خدا سوگند! این شیخى که پایش لغزیده، هموست که کوشش و تلاشش تباه شده است؛ چرا که او حافظ عصر خود بود و در تحصیل علم، سفرهاى طولانى داشت، داراى اطّلاعات بسیار بود و احاطه در علم داشت؛ امّا بعد از این، از علمش بهره نبُرد( گویى آن‏گاه از علم و دانش خود بهره مى‏‌برند که فقط به نفع خلفا سخن بگویند).

27) الکامل فى الضعفاء: 5/ 518.

(منبع: کتاب «مظلومیت برترین بانو» تألیف: آیت الله سید على حسینى میلانى)


 



comment گل نوشته شما ()