سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

عملى که باعث نجات علامه مجلسى شد
نویسنده : عبدالله حق دوست - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

برخی داستانها از عالم قبر و قیامت، واقعا انسان را به تأمل و تفکر وا می‌دارد. مخصوصا اگر آن داستان، از علمای بزرگ و بنام وارد شده باشد که جای هیچ تردید در آن نیست.


دانشمند محترم مولى سید نعمت الله جزائرى(1) مى‌‌گوید بعد از فرا گرفتن پاره‌‌‌اى از علوم و گردش در شهرستانها چون میل وافرى به شاگردى و آموزش نزد استادى بزرگ داشته از اینرو جستجوى زیاد مى‌‌کردم تا شاید خواسته خود را پیدا کنم. مدتى در تکاپو بودم تا اینکه از ظهور و طلوع خورشید درخشان دانش؛ استاد جلیل و عظیم القدر؛ ملا محمد باقر مجلسى(2) در اصفهان اطلاع یافتم.

به آنجا رفتم و شاگردى ایشان را پذیرفتم.

مدت مدیدى از پرتو انوار دانش او استفاده کردم و به اندازه‌‌‌اى مورد لطف ایشان واقع شدم که مرا چون یکى از افراد خانواده خود محسوب مى‌‌آورد.

علامه بزرگ؛ همیشه بهترین لباس و عالى‌‌ترین وضع را از لحاظ پوشاک داشت و در مدت شاگردى، عظمت و جلال زیادى از ایشان مشاهده کردم و بر أسرار داخلى ایشان نیز آگاهى یافتم.

یک وقت مطلع شدم که حتى کنیزان و خدمتکاران آشپزخانه مولى، شلوارهاى کرک کشمیر گرانبها مى‌‌پوشند. از این جریان افسرده شدم که چرا باید در دنیا مثل ایشان زهد نورزد و به آرایش ظاهر زندگى اینقدر اهمیت بدهند، با اینکه ائمه طاهرین(علیهم السّلام) علاقه به دنیا نداشتند.

از اینرو انتظار فرصتى را مى‌‌کشیدم تا در جاى خلوتى این جهت را بر ایشان اعتراض نمایم.

تا یک روز این موقعیت پیدا شد و خدمتشان عرض کردم.

صحبت ما به طول انجامید ولى متوجه شدم من کوچکتر از آنم که با مثل علامه مجلسى بحث نمایم و مولى از هر طریق راه مرا با دلیل مسدود مى‌‌کرد، عرض کردم مرا یاراى مناظره با شما که شناور در دریاهاى انوار خانواده عصمت(علیهم السلام) هستید نیست. از این جهت اگر حاضر باشید با هم پیمان مى‌‌بندیم هر کدام زودتر از دنیا رفتیم و کشف حقایق بر او شد و اجازه افشاء سخن به او دادند، پرده از این راز بردارد و به دیگرى در خواب خبر دهد که حق با که بوده است.

استاد قبول فرمودند و از هم جدا شدیم.

اتفاقا بعد از چند روز ایشان مریض شد و به همان بیمارى از دنیا رفت. تمام مردم از این مصیبت افسرده گشتند مخصوصا اهالى اصفهان و یک هفته تمام بازارها و مساجد بسته شد.

مردم مشغول مراسم سوگوارى بودند و من خود نیز از این پیشامد خیلى اندوهگین شدم، به طورى که از آن پیمان به کلى فراموش کردم. تا هفت روز از وفات آن مرحوم گذشت. یک روز به عنوان زیارت بر سر مزارش مشرف شدم.

پس از آنکه گریه بسیار نمودم و مقدارى دعا و قرآن خواندم خوابم برد.

در عالم خواب دیدم مثل اینکه مولى علامه خارج قبر ایستاده با بهترین لباس، ناگاه متوجه شدم که ایشان مرده‌‌اند. جلو رفتم و سلام کرده دستشان را گرفتم.

عرض کردم بفرمائید به شما تاکنون چه گذشت؟ و هم راجع به پیمانى که داشتیم چه کشف کردید؟

گفت آرى فرزندم! همین که مرض من شدت یافت و انقلاب بیمارى و ناراحتى درد به جائى رسید که مرا توانائى تحمل نبود، شکایت به خدا کردم و گفتم پروردگارا تو خودت در قرآن گفته‌‌‌اى «لا یکلف الله نفسا الا وسعها»(خداوند هیچکس را بیش از وسعش تکلیف نمی‌‌کند) و خود مى‌‌دانى چنان فشار درد مرا بى توان کرده که تاب ندارم. «فَفَرِّج عَنّى بِرَحمَتِکَ فَرَجا عَاجِلا قَرِیبا وَ مُنَّ عَلَىَّ بِالنَّجَاةِ مِن هَذِه العِلَّةِ وَ الخَلاصِ مِن هَذِه الشِّدَّة» (خدایا به زودى فرجى برسان و از این درد و محنت خلاصم کن و از رنج بیمارى مرا رهائى بخش).

در همین هنگام دیدم مرد جلیل القدرى آمد و در پائین پایم نشست. از حالم پرسید. همین طور که به خدا شکایت کرده بودم به او هم از شدت درد، چیزهائى گفتم.

دستش را بر پنجه پایم گذارد، پرسید بهتر شد؟

گفتم: بلى، آن محلى که دست شما هست راحت شد، ولى بالایش شدیدتر گردید.

همین طور او دست خود را بالا مى‌‌آورد و درد هم بالا مى‌‌آمد و از من مى‌‌پرسید، من هم همانطور جواب مى‌‌دادم. تا اینکه دستش را بر روى قلبم گذارد. یک مرتبه دیدم درد برطرف شد و من در یک طرف اطاق ایستاده‌‌ام و جسدم بر روى زمین افتاده است. مانند اشخاص حیران به آن جسد نگاه مى‌‌کنم.

دوستان و همسایگان و بستگانم که اطراف جسد بودند شروع به گریه کردند و با ناله و شیون خود را بر روى جسد مى‌‌انداختند.

هر چه من به آنها مى‌‌گفتم گریه نکنید من از درد راحت شدم و از گرفتارى نجات یافتم، کسى توجه به حرف من نمى کرد. تا اینکه جنازه را جمع کردند و در عِمارى گذاشته به محل غسل بردند.

در این موقع وحشت و ترسى بیش از حد مرا فرا گرفت.

جنازه را در این محل گذاشتند تا قبر را آماده نمایند. با خود گفتم اگر بدن را در این قبر بگذارند من داخل نمى‌‌شوم. ولى همین که آن را داخل قبر کردند از فرط علاقه‌‌‌اى که داشتم، نفهمیدم چگونه داخل قبر شدم!

یکبار دیدم در میان آن گودى و حفره هستم.

ناگاه شنیدم صدائى بلند شد: اى بنده‌‌ی من محمد باقر! چه مهیا کرده‌‌‌اى براى چنین روزى؟

من شروع کردم به گفتن آن اعمال نیکوئى که انجام داده بودم و او نمى‌‌پذیرفت و همان سخن قبل را تکرار مى‌‌کرد. وحشت زیادى مرا فرا گرفته بود و هیچ راه فرارى نداشتم.

هنگامى که به این حالت افتادم، یک مرتبه یادم آمد آن روزى که با اسب از بازار بزرگ اصفهان رد مى‌‌شدم، مشاهده کردم مردم گرد مردى که از نظر عقیده متهم بود(گمان می‌کردند شیعه نیست) جمع شده‌‌اند، با اینکه اتهام او وجهى نداشت و من اطلاع به حسن اعتقاد او داشتم و مى‌‌دانستم مرد پاک و با ایمانى است، ولى از ترس ریا این سخن را فاش نمى کردم.

همین که دیدم مردم او را مى‌‌زنند و به او فحش مى‌‌دهند و مطالبه طلب خود را مى‌‌نمایند و او هم نمى‌‌تواند بپردازد و مهلت مى‌‌خواهد، حتى یک نفر جلو او ایستاده بود و با ته کفش بر سرش مى‌‌زد و مى‌‌گفت مى‌‌دانم نمى‌‌توانى قرضت را ادا کنى، ولى مى‌‌زنم تا دلم تسلى یابد. از مشاهده این وضع دیگر صبر نکردم و با خود گفتم تا کى از این مردم نادان بترسم و از خدا نترسم.

جلو رفته گفتم هر کس از این مرد طلب دارد به منزل من بیاید و طلب خود را بگیرد و او را با خود به منزل بردم، نوازش و دلجوئى زیادى از او کردم و تمام بدهى‌‌اش را پرداختم و رنجش او را از این پیش آمد برطرف نموده امیدوارش ساختم.

همین تفصیل را در آن هنگامه قبر شرح دادم. خداوند آن عمل را پذیرفت و مرا آمرزید و آن صدا نیز خاموش گردید.

درى از درهاى بهشت پیش ‍رویم باز شد، از آنجا نسیم بهشت بسویم مى‌‌وزد و قبرم بسیار وسیع گشت و از انواع نعمتها بهره‌‌مندم.

هر کس به زیارتم مى‌‌آید به او انس مى‌‌گیرم و نتیجه دعا و قرآنى که مى‌‌خواند به من مى‌‌رسد.

اى سید! اگر من آن عظمت و قدرت مالى را در دنیا نداشتم، چطور مى‌‌توانستم تنگدست و بیچاره‌‌‌اى را نجات دهم و بدهى او را بپردازم؟

سید نعمت الله گفت: در آن حال از خواب بیدار شدم و فهمیدم آنچه استاد مى‌‌کرد در حال حیاتش عین مصلحت بوده و به منفعت اسلام و مسلمین عمل مى‌‌کرده است.

تیره روزان جهان را به چراغى دریاب که پس از مرگ ترا شمع مزارى باشد

منبع: روضات الجنات: 123.

===============

پی نوشتها:

1) سید نعمت الله جزایری در حدود 1050 ه.ق در «صباغیه» یکی از جزایر پیرامون بصره به دنیا آمد. نام پدر وی؛ سید عبدالله بود که از نوادگان امام کاظم(علیه السلام) به شمار می‌‌آمد. نعمت الله روزهای کودکی را شتابان پشت سر نهاد و با بهره‌‌گیری از دانشوران صباغیه، شط بنی اسد، حویزه و بصره به یازده سالگی رسید. در این هنگام همراه برادرش سید نجم الدین رهسپار شیراز شد و به یاری شیخ جعفر بحرانی در مدرسه منصور به اقامت گزید. تهیدستی بسیار نعمت الله، سرانجام وی را از انزوای ویژه روزگار آغازین درس بیرون آورده، به نسخه برداری از کتابها، تصحیح نسخه‌‌ها و حاشیه نویسی کشاند.

تلاش سید تابستان و زمستان نمی شناخت. برای او همه فصلها فصل درس بود.

وی سپس برای تحصیل به شیراز و اصفهان رفت و در آنجا از استادان بنام فیض برد. و پس از همکاری با علامه مجلسی در نگارش بحارالانوار، به اعتاب مقدسه عراق عزیمت کرد.

پس از مدتی باز به اصفهان برگشت و به زیارت امام رضا(ع) رفت، ولی به سبب نامه‌‌های فراوان دعوت مردم شوشتر و هویزه از وی برای حضور در آن وادی، به خوزستان رفت.

او در آن دیار مسجدها و مدرسه‌‌های دینی فراوان پی افکند و به تربیت مشتاقان علوم اهل بیت(علیه السلام) پرداخت. پس از مدتی، شاه سلیمان صفوی او را به شیخ الاسلامی جنوب برگزید و همه مناصب شرعی آن دیار را به وی وانهاد.

او که اینک مرجع دینی اهالی خوزستان و جنوب عراق به شمار می آمد، در پی هدایت مردم و از میان برداشتن دشمنی قبیله ها تلاش فراوان کرده، اطلاعیه‌‌های گوناگونی با مهرهای ویژه خویش، که به عبارتهای «و إن تعدوا نعمة الله لاتحصوها» و «الواثق بالله نعمة الله» آراسته بود، به دور و نزدیک می فرستاد.

مرحوم سید نعمت الله جزایری کتابهای گرانبهایی که فراتر از 55 عنوان است، از خود به یادگار نهاد.

مرجع 62 ساله جنوب، در راه بازگشت از اصفهان به سمت خوزستان (که برای فوت علامه محمد باقر مجلسی رفته بود)، به شدت بیمار شد. کاروانیان چون به جایدر(منزلگاهی نزدیک پلدختر) رسیدند سید را فرو آوردند تا لختی بیاساید، لیکن در این وادی بیماری شدت یافت و سرانجام در شب جمعه 22 شوال 1112ه. ق دیدگانی که به برکت خاک مقبره امامان معصوم(علیهم السلام) فروغی آسمانی یافته بود، برای همیشه بسته شد. مسافران پاکدل شوشتری، پیکر پاک مرجعشان را غریبانه در جایدر به خاک سپردند.

2) محمدباقر مجلسی فرزند ملا محمدتقی مجلسی در سال 1037 هجری قمری، در شهراصفهان دیده به جهان گشود. پدرش مولا محمد تقی مجلسی از شاگردان شیخ بهایی و در علوم اسلامی از بزرگان روزگار خود به شمار می‌رفت و مادرش دختر صدرالدین محمد عاشوری بود. هنوز به سن 4 سالگی نرسیده بود که نزد پدرش به تحصیل پرداخت و در مساجد برای نماز حاضر می‌شد. چنانچه خود می‌گوید: «الحمدلله رب العالمین که بنده در سن 4 سالگی همه اینها را می‌دانستم؛ یعنی خدا و نماز و بهشت و دوزخ. او در زمان کوتاهی تمام علوم رسمی زمان خود را فرا گرفت. چون پدرش در علوم نقلی تبحر داشت، تنها علوم نقلی را از پدرش فرا گرفت و علوم عقلی را نزد آقا حسین خوانساری استفاده کرد. در 14 سالگی از ملاصدرا، اجازه روایت گرفت. وی در محضر استادانی چون علامه حسن علی شوشتری، امیرمحمد مومن استرآبادی، میرزای جزایری، شیخ حرعاملی، ملا محسن استرآبادی، ملا محسن فیض کاشانی ملا صالح مازندرانی و...، تحصیل دانش کرد. و در اندک زمانی بر دانش‌های صرف و نحو، معانی و بیان، لغت و ریاضی، تاریخ و فلسفه، حدیث و رجال، درایه و اصول و فقه و کلام احاطه کامل پیدا کرد. وی در 27 رمضان سال 1110 یا 1111 وفات یافت و در جامع عتیق اصفهان مدفون شد. او در عمر 73 ساله خویش بیش از یکصد جلد کتاب به زبان فارسی و عربی نوشت که تنها یک عنوان آن بحار الأنوار با 110 جلد و عنوان دیگر مرآة العقول با 26 جلد ‌است.


 



comment گل نوشته شما ()