سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

داستانهای خواندنی و کوتاه
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸٧
 

داستانهایی از نادر شاه، میکل انژ، شیطان و ...


روزی نادرشاه با یک خار کن از عرفای نجف، ملاقات کرد. نادر شاه به سیّد هاشم رو کرد و گفت: شما واقعا همّت کرده‌اید که از دنیا گذشته‌اید.

سیّد هاشم با سادگی تمام گفت: بر عکس، همّت را شما کرده‌اید که از آخرت گذشته‌اید!!!

پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟ پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مقام آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان چرا با این حرص و ولع، بهترین و عزیزترین سالهای زندگی خود را به جمع کردن ثروت و سیم و طلا می‌گذرانید در حالی که آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی‌گمارید؟!!!

پادشاهی با خدم و حشم از صحرایی می‌گذشت. کنار ویرانه‌ای دیوانه‌ای را خفته دید. نزدش رفت. دیوانه همچنان پای راست کرده و بر زمین دراز کشیده بود و بی‌اعتنا به پادشاه و کوکبه‌اش می‌نگریست.

شاه گفت: ای گدای راه! چرا حرمت نمیگذاری و از جا بلند نمی‌شوی؟

مرد در  همان حال پاسخ داد: برای چه به تو احترام بگذارم؟

نعمت و جاه و مقام و خدم و حشم  تو به چشم من ارزشی ندارد و بی اعتبار است. تو نیز سرنگون خواهی شد، اگر چه در مقام نمرود باشی، به زخم پشه‌ای از پای در خواهی آمد، اگر عالم بی عملی، بین تو و ابلیس فرق بسیاری نیست و هرگاه چون قوم عاد زورمند باشی، بر باد خواهی رفت، و اگر خانه‌ای آراسته چون شدّاد داری، تو را از آن خانه بیرون خواهند کرد.

هرگاه هیچ یک از اینها را نداری، پس هر دو با هم برابریم. از یک زاد بر پائیم و از یک  باد بر جائیم. هر دو در یک گز(حدود نیم متر) افتاده‌ایم و هر دو باز به همان زمین فرو می‌رویم!!!

در مورد میکل انژ گفته‌اند: وی اغلب اوقات روز، مشغول کار بود و معنی خستگی را نمی‌فهمید. غذایش نان خشک بود. شاید این غذا را برای آن انتخاب کرده بود تا وقت عزیزش زیاد صرف خوردن نشود. وی اغلب اوقات نه تنها در هنگام روز، بلکه حتی در هنگام شب کار می‌کرد و با لباس کار می‌خوابید تا هر وقت بیدار شود مشغول کار گردد.

وی گفت: اگر مردم می‌دانستند که برای إحراز مقام استادی چه رنجها برده‌ام، از دیدن شگفتی‌های هنرم متعجب نمی‌شدند.

می‌گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالی که فرعون خوشه‌ای انگور در دست داشت و می‌خورد. ابلیس به او گفت: آیا هیچکس می‌تواند که این خوشه‌ی انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدّل سازد؟ فرعون گفت: نه.

ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشه‌ی انگور را به دانه‌های مروارید خوشاب تبدیل کرد.

فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.

ابلیس سیلی‌ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه اعای خدایی می‌کنی؟!!!

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آن جایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می‌ماند، کتابی خرید. البته بسته‌ای کلوچه هم با خود آورده بود. او روی صندلی دسته‌داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند. در کنار او بسته‌ای کلوچه بود، مردی نیز نشسته بود که مجله‌اش را باز کرد و مشغول خواندن شد.

وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت. در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فکر کرد: «عجب رویی داره! اگر امروز از روی دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش می‌دادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده!».

هر بار که او کلوچه‌ای بر می‌داشت مرد نیز با کلوچه‌ای دیگر از خود پذیرایی می‌کرد.

این عمل او را عصبانی‌تر می‌کرد، اما نمی‌خواست از خود واکنشی نشان دهد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: «حالا این مردک چه خواهد کرد؟».

سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد. «بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود»، تحمل او هم به سر آمده بود.

بنابراین؛ کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، و در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.

تازه یادش آمد که أصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش در نیاورده بود.

خیلی از خودش خجالت کشید! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.

مرد بسته کلوچه‌اش را بدون آن که خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود، تا آخرین دانه با او تقسیم کرده بود.


 



comment گل نوشته شما ()