سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

جنایتى تکان دهنده از «جاهلیّت» و «رحمت خدا»
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٧
 

انسان با ملاحظه تاریخ جاهلیت و قبل از اسلام، وقایعی را می‌بیند که باور آن بسیار مشکل و بلکه محال است.

وقایعی از قبیل کشتن زن بعد از مرگ شوهر و دفن به همراه شوهر، یا زنده به گورکردن دختران کوچک و ... .

آنچه در ادامه می‌آید یکی از همین وقایع دردناک است که دل و جان هر شنونده با وجدانی را آزار می‌دهد.


شخصى حضور پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) شرفیاب شد و مسلمان شد. پس از مدتى به حضور آن حضرت(ص) رسید و عرض کرد: آیا توبه من قبول است؟

پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: خداوند توبه پذیر و مهربان است.

او گفت: گناه من بسیار بزرگ است!

پیامبر(ص) فرمود: واى بر تو، عفو و بخشش خداوند متعال بزرگتر است.

حال بگو بدانم گناهت چیست؟

او عرض کرد: من به یک مسافرت طولانى رفتم، همسرم باردار بود. پس از چهار سال به خانه برگشتم. همسرم به استقبال من آمد و پس از احوالپرسى دیدم در خانه ما دخترکى رفت و آمد مى‌کند. به همسرم گفتم: این دخترک کیست؟ (از ترس اینکه او را نکشم) گفت: دختر همسایه است. با خود گفتم لابد پس از ساعتى مى‌رود. ولى دیدم او همچنان در خانه من است و همسرم او را پنهان مى‌کند. به همسرم گفتم: راستش را بگو این دخترک کیست؟

گفت: یادت هست که وقتى مسافرت رفتى من باردار بودم؟ این دخترک نتیجه همان باردارى است و دختر تو است!

وقتى فهمیدم که دختر من است، شب تا صبح ناراحت بودم، که با او چه کنم؟ وجود او ننگ است. سرانجام صبح زود از خواب بیدار شدم. نزدیک بستر دختر رفته، دیدم خوابیده است. او را بیدار کردم و به او گفتم با من بیا به نخلستان برویم. بیل و کلنگ را برداشتم و به راه افتادم، او نیز دنبال من مى‌آمد. وقتى به نخلستان رسیدیم، زمینى را در نظر گرفتم، و به کندن گودالى مشغول شدم. دخترک نیز مرا کمک مى کرد و خاکها را بیرون مى‌ریخت.

وقتى که گودال به وجود آمد، پاهاى دخترک را گرفتم و او را به گودال انداختم... (اشک در چشمان پیامبر"صلى الله علیه وآله" حلقه زد و آن حضرت منقلب شد...) سپس دست چپم را روى شانه او گذاشتم و به روى او با دست راست خاک مى‌ریختم. او پابپا مى‌کرد و مى‌گفت: پدر چه مى‌کنى؟

به او اعتنا نکردم و همچنان به کارم ادامه دادم. در این میان مقدارى خاک به ریش من پاشید، او دست خود را دراز کرد و خاک ریشم را پاک نمود. در عین حال همچنان خاک بر سرش ریختم تا زیر خاک ماند.

رسول گرامی اسلام(صلى الله علیه وآله) در حالى که اشک چشمش را پاک مى‌کرد و گریه گلویش را گرفته بود، فرمود: اگر رحمت خدا بر غضبش پیشى نگرفته بود، هماندم انتقام آن دخترک بى گناه را از تو مى‌گرفت!


 



comment گل نوشته شما ()