سلام.خوش آمدید*** دوست گرامی؛ توصیه می‌‌‌کنم اگر اولین دیدار شما از این وبلاگ است، «حتما» ابتدا پست ثابت(اولین پست) را بخوانید.*** جدیدترین مطالب وبلاگ را، بعد از این پست دنبال کنید. ***با نظرات ارزشمند خود، زینت بخش وبلاگ باشید.*** موفق و منصور باشید

برای همه مفیده

داستانهایی عجیب و خواندنی از سه معصوم
نویسنده : عبدالله حقدوست - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩۱
 

به مناسبت شهادت جانگداز سه مشعل فرزوان هدایت و سعادت بشریت، حضرت محمد بن عبدالله(ص) و امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع)، جریانات وداستانهایی زیبا، خواندنی و البته آموزنده از زندگی ایشان تقدیم شما محبّان و عزیزان می‌شود.

  • توبه نَبیره شیطان و ارتباط او با پیامبران
  • زن شدن مردی که در امامت امام حسن(ع) شک کرد
  • آیا امام رضا(ع) ما را به عنوان شیعه قبول دارد؟ (نشانه‌‌های شیعه واقعی)

توبه نَبیره شیطان و ارتباط با انبیاء

روزى پیامبر خدا(ص) در بین کوه‌‌هاى مکّه قدم مى‌‌زد، چشمش افتاد به مردى بلند قامت، به او فرمود: تو از جنّیان هستى، اینجا چه مى‌‌کنى؟

گفت: من «هام» فرزند «هیثم» فرزند «قیس» فرزند «ابلیس» هستم.

حضرت فرمود: بین تو و ابلیس دو پدر فاصله است؟

گفت: آرى.

فرمود: چند سال عمر کرده‌‌اى؟

پاسخ داد: به مقدار عمر دنیا، آن روزى که قابیل، هابیل را کشت، من نوجوان بودم و مى‌‌شنیدم که آن دو چه مى‌‌گویند؛ و کار من این بود که بین افراد تفرقه و دشمنى ایجاد مى‌‌کردم، و بر بام خانه‌‌ها و سر دیوارها مى‌‌رفتم و شور و شیون به راه مى‌‌انداختم، و سعى داشتم که افراد صله رحم نکنند، نیز خوراک و طعام انسان‌‌ها را فاسد مى‌‌گرداندم.

حضرت رسول(ص) فرمود: کارهاى بسیار زشت و خطرناکى را انجام داده‌‌اى.

هام گفت: مدّتها است توبه کرده‌‌ام و توسّط حضرت نوح(ع) هدایت گشتم و سوار کشتى او شدم، من همراه حضرت هود(ع)، در مسجد هنگام عبادت با دیگر مؤمنین حضور داشتم، و با حضرت إلیاس(ع) در جریان ریگ‌‌هاى بیابان بودم؛ و آن هنگامى که خواستند حضرت ابراهیم(ع) را در آتش بیندازند حضور داشتم؛ و چون خواستند حضرت یوسف(ع) را به چاه افکنند کنارش بودم، او را در بغل گرفته و آهسته در چاه نهادم، هچنین در زندان، مونس و همدم او بودم.

و نیز مدّتى با حضرت موسى(ع) بودم و مقدارى از تورات را به من تعلیم نمود و فرمود: چنانچه حضرت عیسى را ملاقات کردى، سلام مرا به او برسان، و حضرت عیسى(ع) مقدارى از انجیل را به من تعلیم داد و سپس فرمود: سلام مرا به حضرت محمّد(ص) برسان.

پس یا رسول اللّه! سلام حضرت عیسى بر تو باد.

رسول خدا(ص) فرمود: سلام خدا بر او باد و نیز سلام بر تو که سلام رسان هستى. اى هام! چنانچه خواسته‌‌اى دارى، بگو؟

هام گفت: آرزوى من آن است که خداوند تو را براى هدایت و نجات امّت نگه دارد و این که امّت، صادقانه مطیع وصىّ و خلیفه‌‌ات باشند، چون که امّتهاى گذشته به جهت مخالفت و دشمنى با اوصیاى پیغمبرانشان هلاک شدند و تقاضاى دیگر من آن است که مقدارى از قرآن را به من بیاموزى تا در نماز بخوانم.

حضرت رسول به امام على(ع) فرمود: یا على! هام راتعلیم ده و با او مدارا کن.

هام اظهار داشت: یا رسول اللّه! این شخص کیست؟ تا همدم او باشم، چون جنّیان فقط تابع پیغمبر و یا خلیفه او هستند.

حضرت فرمود: اى هام! خلیفه‌‌ی انبیاء دیگر، چه کسانى بودند؟

گفت: خلیفه‌‌ی آدم؛ فرزندش شیث بود، خلیفه‌‌ی نوح؛ سام، خلیفه‌‌ی هود؛ یوحنّا پسر عموى هود بود و خلیفه‌‌ی ابراهیم؛ اسماعیل، خلیفه‌‌ی اسماعیل؛ اسحاق، خلیفه‌‌ی موسى؛ یوشع، خلیفه‌‌ی عیسى؛ شمعون، و اینها خلیفه‌‌ی پیغمبران خود گشتند، چون زاهدترین افراد نسبت به دنیا و راغب‌‌ترین آنها در آخرت بودند.

پیامبر خدا(ص) فرمود: در کتاب‌‌هاى آسمانى چه کسى خلیفه من معرّفى شده است؟

گفت: در تورات، شخصى به نام «ایلْیا» ذکر شده؛ پس حضرت فرمود: این شخص، همان «ایلیا» است؛ و یکى از نامهاى دیگر او، حیدر است.

سپس هام بر حضرت علىّ(ع) سلام کرد.

پس از آن، حضرت علىّ(ع) بعضى از سوره‌‌هاى قرآن را به هام(نبیره شیطان) تعلیم نمود.

(منبع: بصائر الدّرجات: 121)

دوست و رازدار رسول خدا(ص)

امّ سلمه همسر رسول خدا(ص) حکایت کند:

در آن روزهائى که حضرت رسول(ص)، در بستر بیماری و آن ناراحتى بود که سبب فوت و شهادت حضرتش شد، به بعضى از اطرافیان خود فرمود:

دوست مرا بگوئید بیاید. عایشه شخصى را به دنبال پدرش ابوبکر فرستاد و چون او وارد شد حضرت رسول صورت خود را از او برگرداند و فرمود: دوست مرا بگوئید بیاید.

پس حفصه شخصى را به دنبال پدرش عمر فرستاد و چون عمر وارد شد، نیز حضرت صورت خود را برگرداند و فرمود: دوست مرا بگوئید بیاید.

در این هنگام فاطمه زهرا(س)، شوهرش علىّ بن ابى طالب(ع) را به حضور پدرش فرستاد.

وقتی علی(ع) وارد شد، حضرت از جاى برخواست و از ورود علی(ع) تجلیل نمود و او را در بغل گرفته و به سینه خود چسبانید.

پس از آن على(ع) فرمود: پیامبر خدا(ص) هزار حدیثِ علمى به من تعلیم نمود که از هر یک از آنها هزار رشته دیگر باز مى‌‌شود تا جائى که من و پیامبر عرق کردیم و عرق آن حضرت بر من و عرق من بر آن حضرت جارى گشت.

(بحارالأنوار22: 461)

زن شدن مردی که در امامت امام حسن(ع) شکّ کرد

روزى امام حسن مجتبى(ع) در جمعى از اقشار مختلف مردم حضور داشت، که یکى از افراد آن مجلس گفت:

یابن رسول اللّه! شما که اینقدر قدرت دارید و مى‌‌توانید با دعا معاویه را نابود کنید و زمین عراق و شام را جابجا نمائید؛ و حتّى کارى کنید که زن تبدیل به مرد شود؛ و یا مرد، زن گردد، چرا این همه ظلم‌‌هاى معاویه را تحمّل کرده و سکوت مى‌‌نمایید؟!

ناگاه یکى از دوستان معاویه که در آن جمع حاضر بود؛ با حالت تمسخر و توهین گفت: این شخص -یعنى؛ امام حسن مجتبى(ع)- کارى نمى‌‌تواند انجام دهد، چون او توان چنین کارهائى را ندارد.

در همین حال حضرت به آن دوست معاویه که از اهالى شام بود خطاب کرد و فرمود: تو خجالت نمى‌‌کشى که در بین مردها نشسته‌‌اى، بلند شو و جاى دیگر بنشین.

ناگهان مرد شامى به خود نگاه کرد و متوجّه شد که به شکل و شمایل زنان در آمده است و دیگر علامت مردى در او نیست.

سپس امام حسن مجتبى(ع) به آن مرد شامى که تبدیل به زن شد، فرمود: اینک همسرت به جاى تو مرد گردید؛ و او با تو همبستر مى‌‌شود و تو یک فرزند خنثى آبستن خواهى شد.

چند روزى پس از گذشت از این ماجرا، هر دوى آن مرد و زن شامى نزد امام حسن مجتبى(ع) آمدند و از کردار و رفتار خود پشیمان شده و توبه کردند.

حضرت در حقّ آنها دعا کرد و از خداوند متعال براى آنان درخواست مغفرت نمود؛ و هر دوى آنها به دعاى حضرت، به حالت اوّلشان بازگشتند.

(منبع: إثبات الهداة 2: 56)

آیا امام رضا(ع) ما را به عنوان شیعه قبول دارد؟ (نشانه‌‌های شیعه واقعی)

وقتی موضوع ولایتعهدى حضرت علىّ بن موسى الرّضا(ع) پایان و تثبیت یافت، روزى دربان امام رضا(ع) وارد منزل آن حضرت شد و گفت: عدّه‌‌اى آمده‌‌اند، اجازه ورود مى‌‌خواهند و مى‌‌گویند: ما از شیعیان على(ع) هستیم.

امام رضا(ع) اظهار داشت: در حال حاضر فرصت ندارم، به آنها بگو که در وقتى دیگر بیایند.

چون آن جماعت رفتند و در فرصتى دیگر آمدند، باز امام(ع) اجازه ورود نداد. تا آن که حدود دو ماه بدین منوال گذشت؛ و آنان توفیق زیارت و ملاقات با مولایشان را نیافتند و ناامید شدند.

ولى با این حال براى آخرین مرحله نیز جلوى منزل حضرت آمدند و با حالت خاصّى اظهار داشتند:

ما از شیعیان پدرت، امام علىّ بن ابى طالب(ع) هستیم و با این برخورد شما، دشمنان ما را شماتت و سرزنش مى‌‌کنند، حتّى در بین دوستان، دیگر آبروئى برایمان نمانده است؛ و نیز از رفتن به شهر و دیار خود خجل و شرمنده‌‌ایم.

در این هنگام، امام رضا(ع) به غلام خود فرمود: اجازه دهید آنها وارد شوند.

همین که آنان وارد مجلس شدند، حضرت به ایشان اجازه نشستن نداد، لذا سرگردان و متحیّر، سرپا ایستادند و گفتند:

یابن رسول اللّه! این چه ظلم بزرگى است که بر ما روا داشته‌‌اى که پس از آن همه سرگردانى، نیز این چنین مورد بى اعتنائى و بى توجّهى قرار گرفته‌‌ایم، مگر گناه ما چیست؟

با این حالت، مرگ براى ما بهتر خواهد بود.

در این لحظه، امام رضا(ع) فرمود: آنچه که بر شما وارد شده و مى‌‌شود، همه آنها نتیجه اعمال و کردار خود شما مى‌‌باشد؛ و نسبت به آن بى‌‌اهمیّت هستید!

آن جماعت، همگى گفتند: یابن رسول اللّه! توضیحى بفرما تا براى ما روشن شود که خلاف ما چیست؟

و ما چه کرده‌‌ایم، و چه گناهى از ما سر زده است؟

حضرت فرمود: چون شما ادّعاى بسیار بزرگى کردید؛ و اظهار داشتید که «شیعه حضرت امیرالمؤمنین، امام علىّ بن ابى طالب(ع)» هستید.

واى بر حال شما، آیا معناى ادّعاى خود را فهمیده‌‌اید؟

و سپس افزود: شیعه حضرت علىّ(ع) همانند امام حسن و امام حسین(ع)، سلمان فارسى، ابوذر غفّارى، مقداد، عمّار یاسر و محمّد بن ابى بکر هستند، که در انجام اوامر و دستورات امام علىّ(ع) از هیچ نوع تلاش و فداکارى دریغ نورزند.

ولى شما بسیارى از اعمال و کردارتان مخالف آن حضرت مى‌‌باشد و در انجام بسیارى از واجبات الهى کوتاهى مى‌‌کنید و نسبت به حقوق دوستان خود بى اعتنا و بى توجّه هستید و در مواردى که نباید تقیّه کنید، تقیّه می‌‌کنید.

و با این عملکرد نیز مدّعى هستید که شیعه امیرالمؤمنین، امام علىّ(ع) مى‌‌باشید!

شما اگر مى‌‌گفتید که از دوستان و علاقمندان آن حضرت و از مخالفین دشمنانش هستیم، شما را مى‌‌پذیرفتم و این همه دردسر و مشکلات را متحمّل نمى‌‌شدید.

شما منزلت و مرتبه‌‌اى بسیار عظیم و شریف را مدّعى شدید، که چنانچه در گفتار و کردارتان صادق نباشید، به هلاکت خواهید افتاد، مگر آن که مورد عنایت و رحمت پروردگار متعال قرار گیرید و لطف خداوند شامل حالتان شود.

اظهار داشتند: یابن رسول اللّه! ما از آنچه ادّعا کرده و گفته‌‌ایم، پوزش مى‌‌خواهیم و مغفرت مى‌‌طلبیم و آنچه را که شما فرمودید، ما نیز بر آن عقیده هستیم؛ و هم اکنون اعلام مى‌‌داریم که ما از «دوستان و علاقمندان شما اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)» مى‌‌باشیم و مخالف دشمنان شما بوده و خواهیم بود.

در این هنگام، امام رضا(ع) فرمود: اکنون خوش آمدید، شما برادران من هستید.

و سپس آن جماعت را بسیار مورد لطف و عنایت خویش قرار داد و از دربان پرسید: این جماعت چند مرتبه آمدند و خواستند که وارد منزل شوند؛ و مانع ورود ایشان شدى؟

دربان گفت: شصت مرتبه.

امام(ع) فرمود: باید جبران گردد، شصت مرتبه بر آن‌‌ها وارد مى‌‌شوى و سلام مرا به آن‌‌ها مى‌‌رسانى؛ چون که توبه آنها قبول شد و مستحقّ تعظیم و احترام گشتند و اکنون وظیفه ما است که در رفع مشکلات آن‌‌ها و خانواده‌‌هایشان همّت گماریم.

و بعد از آن، حضرت دستور فرمود تا مقدار قابل توجّهى مبرّات و خیرات به آن‌‌ها کمک شود.

(منبع: احتجاج مرحوم طبرسى 2: 459)


 



comment گل نوشته شما ()